3 views
Skip to first unread message

SAHEL ESHGH

unread,
Jun 6, 2009, 9:46:40 AM6/6/09
to maji...@googlegroups.com
می پرسی تو را دوست دارم؟



حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم


مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان



پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟



می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟



مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟



مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟



راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم



و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟



عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟



همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است


SAHEL ESHGH

unread,
Jun 6, 2009, 9:46:10 AM6/6/09
to maji...@googlegroups.com

نوشتن بهانه می خواهد عزیز ِ من

 

قلم را برداشتن ،

 

گوشه دنجی نشستن ،

 

بغض کردن

 

و یک دل ِ سیر واژه کنار ِ هم ردیف کردن ،

 

بهانه می خواهد عزیز ِِ من .

 

 

 

انگار هرچه که می دوم

 

 

کم نمیشود فاصله من تا خواب های تو ،

 

 

فاصله تو تا حرف های من ...

 

 

میبینی ،

 

این من مدام تو می شود و این تو مدام من /

 

 نه ... نمی شود ....

 

 

 

 و

من

در این شب های پر از کابوس ِ نبودن ِ تو ،

 

در این روزهای سرد ِ ، پر اندوه  ِ ، پر هراس ،

در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند

 

 برای داشتن ِ تو  ،

 

بی بهانه مانده ام .....

 

 

 

 

من

بی بهانه مانده ام

                        عزیز ِ من .

 

 

  

بی بهانه

 

مانده ام ...


SAHEL ESHGH

unread,
Jun 6, 2009, 9:45:36 AM6/6/09
to maji...@googlegroups.com
دلتنگی های آدمی را باد به ترانه ای

 می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار ازسخنان نا گفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من!



برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که

 چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان

 بشنود

برای تو و خویش

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی

خویش بیرون کشد

و بگذارد که از آن چیزها که در بندمان کشیده

 است سخن بگوئیم



گاهی آنکه ما را به حقیقتی می رساند خود از

آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است که رهائی می یخشد



از بخت یاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا

به دست نمی آید ، یا از دست می گریزد

.

.

.

پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای

 رها شدن

سنگین- سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را

به حای همراهی کردنشان

عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب

در را ه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

.

.

.

جویای راه خویش باش از اینسان که منم

در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را، آزادی

را ، خود را

در میان راه میبالد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان میدهد تا برای دیگران

مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من


SAHEL ESHGH

unread,
Jun 6, 2009, 9:45:08 AM6/6/09
to maji...@googlegroups.com

نه دیگر نردبان خوبی هستم برای " او "

که اوج بگیرد لحظه هایش

در فرو رفتن مدام من

زیر قدم های این زندگی لجوج

 

نه عاشق خوبی خواهم بود برای " تو "

که مست عاشقانه های دلم شوی

وقتی که سکوت آمیخته با هراست

دانه های شک می پاشد

بر ریشه های باور من

 

و دریغ

که نه دیگر دل را با  او قرار است

و نه اکنون دل را از تو گریز

.

.

.

 

چه کنم ؟ هان؟ چه کنم ؟

 

گفتی :
تنها خطای این روزهایی که گذشت ومی گذر
 
 شاید ،
گاه خوردن شرابی ست که سرخوشم کند در
 
 لحظه های بودنم

سکوت کردم


گفتی :
میهمانی امشب را اگر تاب نمی آوری رفتنم را ،

نمی روم

سکوت کردم


گفتی :


تاب نمی آورم چشم های ابریت را که میل باریدن

 دارند

سکوت کردم


گفتی :


حال من خوب است اگر حال تو خوب باشد گلم

سکوت کردم

 

گفتی : ...

گفتی : ...

گفتی : ...

.

.

.

من سکوت کردم

.

.

.

نگو که نمی دانستی

سکوت یعنی:


تنهاخطایت را نکرده ام هیچ گاه

سکوت یعنی :


تاب نمی آورد دلم رفتنت را

سکوت یعنی :


بارانی می شود هوای دلم امشب

سکوت یعنی :


حال من خوب ... نیست.


سکوت یعنی :
...


.

.

.

 

حالا شب است
تو رفته ای
و من مانده ام و چشم هایی که میل باریدن

دارند

حالا
تو میرقصی شادیت را با سرخوشی


در جمع دخترکانی


که پریشانی زلف هایشان را به رخ می کشند

و دل می رقصاند مرا


پیرامون دقایقی که آشفتگی ام را به تمسخر

نشسته اند

حالا
حال من خوب نیست و حال تو خوبتر از همیشه من

 است (شاید !)

حالا
در گذر این دقیقه های لعنتی


همین دقایقی که می دانند


چه بی صبرانه تمام شدنشان را به تمنا نشسته ام

آنقدر آگاهانه دلم زار می زند


که هیچ چیز


نه


هیچ چیز نمی تواند سرخوشش کند.

 

حال من خوب است اما تو باور نکن


Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages