درست خوانده اید! آنقدر بزرگش کرده اند که گویی آینده و غیب هم می دانست نادانی که گذشته خودش را هم نمی دانست. اما دو نکته در مورد او. اولی قصیده ای از اوست که در روزنامه اطلاعات زمان شاه چاپ شد و هیچ بیتی از آن قابل درج نیست. کدام را بگویم؟ مثلا این بیت: ای بسا ... دهد آدم که به پولی برسد/ وآنگه آن پول کند صرف هوسرانی ...! باری، فی الجمله نماند از اهانت و توهین، رذیله ای که به روحانیت نسبت نداد و یک روسپی را پیشوای فکری خود ننهاد و چگونه فتوی دهندگان متشرع را زیر پای یک فاحشه بی دین هرجائی قربانی کرد. در آن شعر خاطره ای از یکی از روسپی ها که خودش به ارتباط با او اشاره دارد می پرسد و می گوید بدترین جماعت در رابطه کدامند و آن زن هم داستان خود را می گوید که چگونه در جستجوی علم دین! بوده و دو روحانی به او تجاوز به عنف شنیع و وحشیانه ای کرده اند. چه نسبت هایی که به روحانیان و مومنان نداد و آنها را که محاسن (ریش و سبیل) صورت خود را نمی تراشند به حیوانات تشبیه نکرد. چشم روحانی جماعت روشن به سالها حضور این تعفن در مرکز علم و آگاهی! و نیز مومنین و برادران بسیجی که جنازه او را تشییع کرده اند، آیا نمی دانند که یک موهن هتاک به پدران خونی و فکری خود را باید به زباله دانی برد؟ چگونه حراست دانشگاه از این موضوع غافل مانده و در این صورت دیگر اساتید آن دانشگاه چه حکمی خواهند داشت؟ پس این نهاد مسئول گزینش و استخدام چه کاره است؟ واقعا که مایه شرم است که چنین اختاپوس های فاسد و فاسق و فاجری در چنین جایگاههای حساسی قرار گرفته اند و به زمان شاه، شلوار خود را پایین کشیده اند و به زمان جمهوری اسلامی، جانماز آب کشیده اند. و فقط خدا می داند در ذهن جوانان پاک ایمان، چه شبهه هایی علیه دین و اسلام و قرآن و روحانیت افکنده است. شرم باد بر شما که این چشمه نفرت و لعنت را برکشیدید و منتظر روزی باشید که در پیشگاه حی قیوم به زانو درآیید.
مطلب دوم شخصی است؛ حدود یک سال موضوعی فرهنگی پیش آمد که مجبور بودم با این موجود مفلوک حل و فصل کنم اما او حتی اجازه 5 دقیقه گفتگوی حضوری را هم نداد چون می دانست در مورد نیمه کارگی تخت جمشید است و نظر سازمان نظام مهندسی و هزاران عکس و تصویر که حتی می توانستم او را با هزینه شخصی به شیراز ببرم و همه چیز را نشان دهم اما این عجوزه افلیج الفکر حتی جرات و شهامت گفتگویی چنین کوتاه هم نداشت و سیمای کریه و صدای وقیح او نصیبم نشد. البته این حقیر تحصیلات آکادمیک هم دارد و کسی فکر نکند مثلا کارمندی معمولی یا نگهبانی در دوردست ها هستم یا بیکاره ای معطل مانده. واقعا که ترحم برانگیز است درک نهایت بدبختی و درماندگی کسی که با چنین عجز و ضعفی، باید چنین اسم دهان پرکنی را هم یدک بکشد. لعنت خدا بر آن خائن و همپالکیهایش. این است عاقبت نشستن هرزه گوی نادان بر کرسی استادی علم و ادب. بهتر آن که یادداشت ها ادامه یابد که به علت تعطیلات و احتمال انباشت ایمیل، ممکن بود مورد غفلت واقع شود و ارسال نشد.
اسلام و شمشیر [4]
در قرآن فصیح و کبیر، چند انحنای عبور نشده ی لفظی وجود دارد که حکمت استقرار آن ها هنوز بر مسلمان و غیر مسلمان آشکار نیست و در راس آن ها حروف مقطعه، همچون «کهیعص»، «ن»، «ص»، «الم»، «یس» و غیره قرار می گیرد که علی رغم انبوه کنجکاوانی که به آن توجه کرده اند و به دنبال گشایش قصد کاربرد آن بوده اند، تاکنون کسی به رمز این غمزه در بیان الهی پی نبرده و ادراک مقصود از نصب این نشانه های منفرد و مرکب از حروف، بر مدخل ۲۹ سوره از قرآن، با وجود انبوهی از گمانه ها، تاکنون میسر نبوده است. بررسی این انحناهای لفظی قرآن، به بحث ما در موضوع «اسلام و شمشیر»، بسیار مدد خواهد رساند.
انحنای دوم، در تعداد نسبتا قابل اعتنایی از کلمات و ترکیبات عربی آمده در قرآن است، که تا امروز معنای محکم آن بر کسی معلوم نیست و غالبا بر این الفاظ، تصورات و تعیین هایی قرار داده اند که نه فقط نزد مترجمین و مفسرین به وحدت نمی رسد، بل و مهم تر این که توضیحات ارائه شده در باب این گونه گزینه ها، موجب و مورد یقین کسی نیست، اما در مقاطعی منجر به انحراف توجه خواننده از اشارات روشن قرآن و یا برداشت نادرست از این یا آن آیه می شود. اگر بخواهم تنها از ساده ترین آن ها مثال آورم، به شماره کثیر است، پس در این جا به چند نمونه بسنده می کنم:
روح القدس: این ترکیب را در تورات نمی یابیم و با انجیل عرضه شده است. مفسرین کتاب مقدس برای آن معنای منفرد نداده اند و بیش تر به چنین شروحی برگزار کرده اند، که نارسا و مبهم است: «روح القدس اقنوم سوم از اقانیم ثلاثه ی الهی است ...». این ترکیب چهار بار در قرآن تکرار شده، که سه بار آن در اشارات به مسیحیت و در زمره ی عطایای الهی به مریم مقدس آمده و یک بار هم در آیه ی ۱۰۲سوره ی نحل به عنوان حامل آیات قرآن معرفی شده، و مترجمین و مفسرین به «جبرئیل» فهم کرده اند که با سه روح القدس پیشین در قرآن و با روح القدس مذکور در انجیل متفاوت می شود. در باب معنای ترکیب «روح القدس»، بیش از این توان برداشت نیست و مفهوم و یا مفاهیم این ترکیب، همچنان نزد خداوند مکتوم است.
طور: این واژه را نام کوهی گرفته اند و حال آن که در قرآن مجید، مجرد «طور» است بدون قید کوه، که معنای لغوی ندارد و منظور الهی از بیان آن پنهان است. اهمیت این لغت در قرآن، از اختصاص سوره ای با نام و آغاز «قسم به طور» تبیین می شود: «و الطور. و کتاب مسطور». مفسرین و مترجمین همه جا تبیین «طور» به عنوان نام کوه را چندان جدی گرفته و کار را چنان تمام شده پنداشته اند، که هرکجا اشاره به کوه نامعینی در قرآن آمده، از جمله در آیه ی ۱۷۱ سوره ی مبارکه ی «اعراف»، در پرانتز های معروف شان، چنان که بخواهند سقط نامی برای کوه را به خداوند یاد آوری کنند، «طور» را به دنبال آن افزوده اند!!! و در مقابل، هر کجا هم به واژه ی مجرد «طور» برخورده اند، با بینش فرضی خود، آن را «کوه طور» معرفی کرده اند!!! اما در واقع امر تاکنون تشخیص معنا و مقصود و اشاره ی روشن خداوند از بیان این لغت در قرآن میسر نبوده و در زمره ی اسرار بیان الهی قرار دارد.
من و سلوی: این ترکیب هم، که سه بار در قرآن و هر سه بار به عنوان اشاره به عنایت مخصوص خداوند در تامین غذای بنی اسراییل، پس از خروج از مصر آمده، بدون معنای لغوی باقی مانده است و مفسرین و مترجمین، چنان که دخالت در بیان قرآن را موجب بزرگ انگاری خویش بگیرند و نخواهند به نافهمی موجود در درک کامل معانی پاره ای از لغات قرآنی گردن نهند، برای این دو واژه، از «بلدرچین» تا «عسل» و «گز انگبین» - همراه داستان هایی شیرین تر از این انتسابات بی بنیان - حدسیاتی آشکارا فضولانه آورده اند. آیا نباید از آن ها بپرسیم که اگر خداوند بیان عسل و یا بلدرچین را در عرضه ی «من و سلوی» اراده فرموده بود، به چه جهت ذکر مستقیم لغات شناخته ی آن را، چنان که در مورد عسل در آیه ی ۱۵ سوره ی محمد می خوانیم، صلاح ندیده است؟ تا نتیجه ی معلوم به دست آید که ما معنای مورد نظر خداوند از این نام گذاری بر آن عنایت ویژه بر قوم یهود، به هنگام سرگردانی را، نمی دانیم. از این دریچه شاید بتوان به این فرض رسید که مائده ی ارسالی خداوند بر آن مردم ناسپاس، چنان که صراحت دارد، هدیه ای رسیده از آسمان بوده است، که طبیعتا نام شناخته شده ی زمینی نداشته و هنوز هم ندارد.
سبعا من المثانی: در توضیح این ترکیب، که به کلی بدون معنا مانده، توجیهات به راستی حیرت آوری موجود است که هیچ کدام جز اطناب و اخلال نیست، جز بر سرگردانی دامن نمی زند و چندان آشفته و نامربوط است، که ذهن جست و جو گر را از دنبال کردن مطلب منصرف می کند. این ترکیب نیز، درست همانند لغت«کوثر»، فقط یک بار در قرآن عظیم آمده است، در آیه ی ۸۷ سوره ی حجر: «و لقد آتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم»، و در آیه ی اول سوره ی کوثر: «انا اعطیناک الکوثر.فصل لربک و انحر». در مورد نخست، خداوند چنان بخششی را به پیامبر والا مقام یادآوری می کند که همپای قرآن و به وصف آیه ی بعد، از تمام دارایی های دیگر با ارزش تر است و در مورد دوم، به عطیه ی پایین دست تری اشاره است، که با مقیاس سپاس از خداوند و انجام قربانی پاسخ داده می شود. این جا نیز، درست همانند«من و سلوی»، تنها می توان و باید گفت که عطیه و یا عطایای ویژه ی الهی، به پیامبر برگزیده اش، چندان ممتاز و متمایز و نوشناخت و مخصوص بوده است، که به طور طبیعی، زبان معمول و معهود و متعارف و آشنای عرب، به علت نبود پیشینه، برای آن خطاب و وصفی نداشته و نساخته بود.
به همین ترتیب ما هنوز نمی دانیم آتشی که خداوند بر کافران مقرر کرده و در آیه ی ۲۴ سوره ی بقره، «آتشی با هیزم انسان ها و سنگ ها» توصیف می شود، چه گونه پدیده ای است، منظور خداوند از دمیده شدن در«صور» که در ده آیه ی قرآنی، به اصرار و تعدد و تکرار، وقوع آن قطعی شده را نمی دانیم و با معنی لغوی صور در این اشارات آشنا نیستیم، زیرا علم و آگاهی نسبت به این اوصاف و القاب و ترکیبات تنها نزد خداست و ما را به مقولات و مراتب مرموز آسمانی هدایت می کند که زبان عرب به زمان نزول قرآن، در شناسایی و نام گذاری آن، به سبب فقدان سابقه ی قبلی، عاجز بوده است. در این صورت و بدون تعارف و مجامله و مخفی کاری، باید گفت که هر حدس و حاشیه و پرانتز گذاری بر این کلمات و کنایات، جز پریشان نویسی شخصی و در مواردی دخالت ناموجه در متن و مفهوم قرآن مبارک نیست، زیرا بدون شک بیان الهی در قرآن مبین و فصیح و عظیم، از هدایت معنایی بندگان ناچیزش، در هر صورت و مقیاسی، بی نیاز است.
این ها فقط مثال هایی اندک از مجموعه ای بود که به ما توجه می دهد تا قرآن مجید را جایگاه جلوه گری خویش نگیریم، از حد خود تجاوز نکنیم و اگر از شناسایی مفهوم و معنایی در قرآن عاجزیم، به آن معترف شویم، خود را در جای مدد کار و مصحح فرموده های الهی نپنداریم، با حدسیاتی بی بنیان و بها، دست آویزی برای آشوبگران فراهم نسازیم که از مسیر همین تفسیرات و در امتداد عرب و اسلام ستیزی معمول خود، نزدیک است که قرآن فصیح را هم، صحیفه ای از فارسیان بگویند، چنان که بی شرمانه، ابراهیم ستوده را، زردشت سپتمان شناخته اند!!!
و بالاخره آخرین انحنای لغوی قرآن، آشکارترین حجت بر صحت مدخل باز هم تازه گشوده ی فوق است و آن، دوازده لغت و ترکیب لغوی در ده سوره ی قرآنی است، که خداوند بلافاصله پس از به کار گیری هر یک از این کلمات و ترکیبات، با قید «و ما ادراک؟» به پیامبر بزرگوار، به بندگان و دریافت کنندگان آیه، علنا و آشکارا تذکر می دهد که در درک معنای آن لغات و ترکیبات عاجز خواهند ماند، چنان که در مواردی، برای ایجاد امکان ادراک بیش تر، به دنبال تذکر «و ما ادراک» توضیح و تفصیل روشن تری برای آن کلمه و یا ترکیب ارائه می شود. نکته ی مکتوم و مهم آن جاست که تمامی این لغات و ترکیبات لغوی را، برای بار نخست، در سوره های کوتاه نازل شده در مکه می یابیم و اگر هر یک از این کلمات و یا ترکیبات، در متن قرآن و در سوره های جدید تر، مکرر شده باشد، دیگر قید «و ما ادراک» را به دنبال ندارد، که خود ظرافت و دقت بیان قرآن را اعلام و آشکار می کند. به گمان من این شیوه مطمئنی است که از مسیر آن، تقدم و تاخر نزول برخی از آیات و شاید هم سوره ها، با دقت تمام، قابل تعیین است، که غالبا با تشخیص های موجود و کنونی انطباق ندارد و یکسان نیست. پس نخست به بررسی این لغات مشغول شوم:
الحاقه: تنها مورد کاربرد این واژه را، در ابتدای سوره ای به همین نام می خوانیم: «الحاقه. ما الحاقه. و ما ادراک ما الحاقه. حاقه، حاقه چیست. و از حاقه چه می فهمی؟». سپس سوره از نابودی دو قوم عاد و ثمود در اثر هشت شبانه روز طوفان طولانی و سهمگین، خبر می دهد. آیا شدت و زمان زیاد این طوفان، که پیش از نزول قرآن، عرب تجربه نکرده بود، تا بر آن نامی گذارد، اسباب آن نامیدن ناآشنا و آن تذکر عدم ادراک بندگان شده است؟ خنده دار تر از این نیست که با وجود تاکید قرآن بر عدم آگاهی بندگان نسبت به معنای حاقه، اینک مترجمین و مفسرینی می شناسیم که به نازل کننده ی قرآن یاد آوری کنند که آن ها معنی «حاقه» را، که «واقع شدنی و رخ دادنی» تشخیص داده اند، می دانسته اند!!!
سقر: این واژه را در آیات ۳۰-۲۴ سوره ی «مدثر» می یابیم: « فقال ان هذا الا سحر یوثر. ان هذا الا قول البشر. ساصلیه سقر. و ما ادراک ما سقر. لا تبقی و لا تذر. لواحة للبشر. علیها تسعة عشر. پس گفت این جز جادویی تاثیرگذار و جز سخنی از بشر نیست. به سقر فرستاده خواهد شد. و از سقر چه می فهمی؟ رها نمی کند و باقی نمی گذارد. آدمی را می سوزاند و سیاه می کند. بر او نوزده است». در این جا نیز درست همان مراتب است. از کسانی سخن می رود که قرآن را چیزی جز حاصل قدرت بیان ساحرانه ی یکی از بشر نمی دانند. خداوند به آن ها وعده ی «سقر» می دهد و بلافاصله یادآوری می کند که کسی معنای سقر را نمی داند. و این جا هم همانند «حاقه» شرح عذابی را می آورد، که موحش است و آن را با عدد نوزده مربوط می کند. معلوم است عرب برای این عذاب در زمان نزول قرآن لغت نداشته که خداوند، ضمن تذکر نادانی عمومی نسبت به فهم معنایی کلمه، بر آن عذاب، «سقر» نام نهاده است. اما کسانی از مفسرین و مترجمین، بی توجه به یاد آوری الهی در فقدان اشراف به معنای سقر، آن را دوزخ معنی کرده اند که در قرآن مبین جهنم است. همین مفسرین و مترجمین معلوم نیست چه گونه آن عدد نوزده را هم تعداد نگهبانان دوزخ گرفته اند که آشکارا ایراد فضولی و زیاده گویی در معنای آیات قرآن و القای موذیانه ی نظر شخصی خویش به جای انتشار مودبانه ی آن متن کبیر ارزیابی و شناخته می شود. شیرین کاری دیگر برخی از مترجمین آن جاست که واژه «بشر» در آیه را، «بشره» به معنای چهره گرفته و «صورت های شان را سیاه می کند»، ترجمه کرده اند!!! توجه روشنگر دیگری بیاورم که خداوند همین لغت سقر را در آیه ی ۴۸ سوره ی مبارکه ی «قمر»، اما بدون هیچ توضیح و تذکری تجدید کرده است. از این راه می توانیم لااقل به برداشت این حاصل برسیم که بی تردید سوره ی «قمر» از نظر زمانی، پس از «مدثر» نازل شده است. چنین راه نمایان بی صدا و مطمئنی، در قرآن کریم فراوان اند که با اندکی تامل، چه بس تصحیحات در مسائل مورد مناقشه را به آسانی میسر می کنند، که به امید حمایت الهی پرده هایی از آن را خواهم شکافت.
یوم الفصل: به این ترکیب در آیات ۱۵-۱۲ سوره ی مرسلات بر می خوریم: «لای یوم اجلت. لیوم الفصل. و ما ادراک ما یوم الفصل. ویل یومئذ للمکذبین. تا چه زمان فرصت هست. تا روز فصل. و از روز فصل چه می فهمی؟ در آن روز وای بر تکذیب کنندگان». در این جا نیز خداوند بر موعد اجرای یک عذاب مقرر دیگر، برای منکران و تکذیب کنندگان، با یاد آوری نا آشنایی عمومی نسبت به معنای آن، «روز فصل» نام داده است. این ترکیب را قرآن عظیم، در آیه ی ۲۱ سوره ی صافات، در آیه ی ۴۰ سوره ی دخان و در آیه ی ۱۷سوره ی نباء نیز بر همین عذاب، اما این بار بدون قید «و ما ادراک»، اطلاق کرده است. این نشانه ها به روشنی گواهی می دهد که زمان نزول سوره ی مرسلات، بر سوره های صافات و دخان و نباء، مقدم است و نیز معلوم می کند که این اصرار در تنوع القاب و اسامی در قرآن مجید، بر مدارج و مناسک مختلف رخ دادهای قیامت، بر سبیل تصادف نیست و هر یک را باید فصل و نحوه ی جداگانه ای از رفتار نهایی با گروه های متفاوت منحرفان گرفت. در این جا نیز مفسران و مترجمینی، بر روز فصل، که خداوند ناتوانی در درک معنای آن را به صراحت بیان کرده، روز جدایی حق از باطل، روز داوری و روز واپسین معنا گذارده اند، که هر یک از این معانی در قرآن مبین واژه ی مخصوص خود را صاحب است. آیا این حضرات چه می اندیشند و با چه جراتی بر کلام و پیام خدا ردیه می نویسند، به آن ها فضولانه و فضل فروشانه ورود می کنند و نادانی نسبت به درک معنای این لغات را، که قرآن موکد می کند، با عرضه ی معنایی من در آوردی، منکر می شوند؟!!!
یوم الدین: به این ترکیب هم در آیه ی ۱۷ سوره ی مبارکه ی انفطار بر می خوریم: «ان الابرار لفی نعیم. و ان الفجار لفی جهیم. یصلونها یوم الدین. و ما هم عنها بغائبین. و ما ادراک ما یوم الدین. ثم ما ادراک ما یوم الدین. یوم لا تملک نفس لنفس شیئا والامر یومئذ لله. منزهان در نعمت و ناپاکان در جهنم خواهند بود. در روز دین معلوم می شود. و کسی از قلم نمی افتد. و از روز دین چه می فهمی؟ پس، از روز دین چه می فهمی؟روزی که کسی بر چیزی مالکیت ندارد و اختیارات به دست خداست». (انفطار، ۱۳ تا ۱۹(
ترکیب یوم الدین را به فراوانی و درآیات ۴ سوره ی فاتحه، آیه ی ۳۵ سوره ی حجر، آیه ی ۸۲ سوره ی شعراء، آیه ی ۲۰ سوره ی صافات، آیه ی ۷۸ سوره ی «ص»، آیه ی ۱۲ سوره ی ذاریات، آیه ی ۵۶ سوره ی واقعه، آیه ی ۲۶ سوره ی معارج، آیه ی ۴۶ سوره ی مدثر و سرانجام در آیه ی ۱۱ سوره ی مطففین نیز پیدا می کنیم. بدین ترتیب و عقلا باید که زمان نزول سوره ی انفطار را، که قید و آیه ی «و ما ادراک ما یوم الدین» را دارد بر دیگر سوره ها، که این قید را ندارد، مقدم بگیریم که گرچه این امر ترتیب کنونی ادعاها در باب نزول سوره ها را بر هم خواهد زد، اما به زمانی دیگر، اگر خدا بخواهد، خواهم نوشت که منافع این گونه بررسی ها در چیست. اینک و در این جا هم مفسرین و مترجمین بسیاری را می شناسیم که برای روز دین و علی رغم این که خداوند قدیر، اشراف به درک آن را، حتی با تاکیدی دوباره، ممکن ندانسته، معانی بی مایه ی دیگر، از جمله «روز جزا» را آورده اند که بدین ترتیب در فرهنگ نامه ی اینان، معنای لغت دین، «جزا» خواهد شد!!!
سجین و علیین: با تنها کاربرد این دو لغت، درآیه ی ۷ و آیه ی ۱۸سوره ی مطففین آشنا می شویم:
«یوم یقوم الناس لرب العالمین. کلا ان کتاب الفجار لفی سجین. و ما ادراک ما سجین. کتاب مرقوم... کلا ان کتاب الابرار لفی علیین. و ما ادراک ما علیون. کتاب مرقوم. آن روز که مردم در برابر خدای عالمین حاضر شوند. بدان که کرده های فاجرین در سجین ثبت است. و از سجین چه می فهمی؟ نوشته هایی است... چنان که کرده های آزادگان در علیین ثبت است. و از علیون چه می فهمی؟ نوشته هایی است». (مطففین، ۱۸-۲۰ و ۶-۱۰(
این توضیح الهی است درباره ی دو گنجینه ی اطلاعات، که کردارها و گفتارهای نیک و بد آدمیان، به صورتی جداگانه، در آن ها دسته بندی، ثبت و مصور است، همان که در اشارات دیگری در قرآن قویم، به «لوح محفوظ» هم تعبیر شده است. بی تردید سجین و علیین و لوح محفوظ نام گذاری الهی بر امکانات و ابزارهایی در عرش است، که اسنادی را برای ارائه در دادگاه قیامت آماده می کند، تا چنان که در آیات قرآن آمده، فاجرین را امکان تحاشی در پیشگاه خداوند نماند:
«الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون. آن روز به حدسیات خاتمه داده می شود، دست ها به سخن در می آیند و پاها به آن چه کرده اند، شهادت می دهند. (یس، ۶۵). حتی اذا ما جاؤها شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون، و به محض رسیدن گوش و چشم و اعضای شان به اعمال شان گواهی خواهند داد». (فصلت، ۲۰(
و چون مسلم است که ذهن عرب با این لغات به طور طبیعی نا آشنا بوده، پس خداوند به درستی عدم ادراک نسبت به آن ها را یاد آوری می کند. خوش بختانه در این جا خیال بافی مترجمین و مفسرین در معنا تراشی برای سجین و علیین متوقف می ماند و تا آن جا که دیده ام به تذکر خداوند در باره ی نادانی نسبت به مفهوم این واژه ها اجبارا گردن گذارده اند! نکته ی دیگری که در باب و باره ی سوره ی مطففین می توان گفت این که چون در این سوره از ترکیب بدون توضیح «یوم الدین» استفاده شده، پس بی تردید نزول این سوره از سوره ی انفطار جدید تر است، که در آن یوم الدین لغتی ناشناس معرفی می شود.
طارق: تنها مورد کاربرد این لغت منفرد را در ابتدای سوره ای با همین نام می یابیم:
«والسماء و الطارق. و ما ادراک ما الطارق. النجم الثاقب. قسم به آسمان و طارق. و از طارق چه می فهمی؟ ستاره ای است درخشنده».
در این سوره از عذاب الهی سخنی نیست، چکامه ای بس زیباست در ارتباط میان خلقت انسان، توان بازآفرینی خداوند، اعتبار و اصالت قرآن و در آن آیه ی شگفت انگیز «یوم تبلی السرائر» ضبط است که آدمی را به انتظار قیامت برای عیادت آن یوم مشتاق می کند. با این همه و در حالی که هنوز برای کسی مکان و موقع طارق در فلک پهناور، منطبق با تذکر الهی، معلوم نیست، اما برخی، و نمی دانیم از چه راه، آن را ستاره ی شباینده، (احتمالا برای جلوگیری از اختلاط با ستاره های روز آینده!) یا اختر شبگرد و از این قبیل شناخته اند؟!!
عقبه: تنها مورد کاربرد این کلمه، در آیه ی ۱۱سوره مبارکه ی «بلد» آمده است:
«الم نجعل له عینین. و لسانا و شفتین. و هدیناه النجدین. فلا اقتحم العقبه. و ما ادراک ما العقبه. فک رقبه. او اطعام فی یوم ذا مسغبه. یتیما ذا مقربه. او مسکینا ذا متربه. آیا به او دو چشم ندادیم. و زبان و لب. و ننمودیم راه دو وادی را. اما او عقبه را اختیار نکرد. و از عقبه چه می فهمی؟ آزاد کردن بنده ای. یا سیر کردن گرسنگان در زمان قحطی. یا یتیمی در اطراف خویش. یا ناتوانی به خاک افتاده». (بلد، ۸-۱۶(
پناه می برم به خداوند برای این همه متانت و فصاحت و انسانیت، در بیان قرآن. این قصیده ی آسمانی، که سوره ی مبارکه ی بلد نام دارد، به تنهایی بر تمام ادعاهای مندرج در بیانیه ی بی خاصیت حقوق بشر افضل است. سخن از کسی است که لاف مال می زند، بی دریغ دارایی هدر می دهد و گمان نظاره بر اعمال اش را ندارد. قرآن می فرماید: آیا چشم و لب و زبان ندارد و راه درست را نمی داند که با مال اش عقبه ای بر جای نمی گذارد؟ و بدون مکث تذکر می دهد که معنای عقبه بر عموم روشن نیست، و توضیح می آورد که عقبه آثار اقدام به سلسله ای از نیکی ها به دیگران است: آزاد کردن بنده ای، سیرکردن گرسنگان به زمان تنگی، رسیدگی به یتیمان در اطراف خویش و یا دستگیری از مفلوک بر خاک افتاده ای است. آیا این آیه ها به ما نمی گوید که اسلام چه تحول شگرفی در رفتار مردم نجد و مسلمین به آنان پیوسته پدید آورد؟ آیا معلوم نمی کند که بنیان توجه به دیگران را اسلام گذارد، در زمانی که حتی معنای «عقبه» بر کسی از مخاطبین قرآن هم آشکار نبود؟ و البته به جز بر مفسرین و مترجمین، که خلاف تذکر و توضیح خداوند، بر «عقبه» معنای «گردنه» گذارده اند!!!!! به راستی که قضاوتی نمی توان کرد جز این که بگویم آن ها نه با کلیت کلام خداوند، که به طور نسبی با لغت، آن هم در اندازه ی رونق کاسبی خویش آشنایند!!!
لیلة القدر: این ترکیب انحصاری را هم فقط یک بار و در ابتدای سوره ی «قدر» یافته ایم:
«انا انزلناه فی لیلة القدر. و ما ادراک ما لیلة القدر. لیلة القدر خیر من الف شهر. تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر. ما در شب قدر نازل کرده ایم. و از شب قدر چه می فهمی؟ شب قدر به تر از هزار ماه است. که در آن ملائکه و روح با اجازه ی خداوند برای تمام امور فرود می آیند».
خداوند با ارائه ی ترکیب «لیلة القدر» به تصویری از مدیریت مسائل زمین، با ارسال مسئولینی که ملائکه و روح خوانده شده اند، در شبی معین سخن می گوید، که به فرمان پروردگار، تا طلوع فجر به امور رسیدگی می کنند. واژه به واژه ی این سوره ی گران قدر، متضمن حاکمیت و نظارت و سلطه ی مطلق الهی بر جزییات امور جهان است. در این بیانات گره هایی نهفته است که هنوز هم برای آدمی فهم مسائل شب قدر ممکن نیست و نمی دانیم چرا فضیلت و قیمت این شب، از هزار ماه، یعنی قریب ۹۰ سال، افزون تر است. ایا این زمان را فاصله ی میان ادوار نزول و حضور مستقیم مامورین الهی بر زمین بدانیم؟ به هر حال مسلم است که مخاطبان قرآن، به زمان پیامبر، از این تصاویر اجرایی در آن شبی که قرآن شب قدر نام می دهد، چیزی ندانند و نفهمند و به همین سبب خداوند بی ادراکی نسبت به مسائل و مراتب این شب را با قید «و ما ادراک» مسجل می کند. تقریبا کافه ی مفسرین و مترجمین در این جا نیز این ترتیبات مقدرانه ی الهی را، معلوم نیست با کدام دلیل، به نزول قرآن در شب قدر مربوط کرده اند؟! آیا قرآنی را که خداوند در طی ۲۳ سال بر پیامبر اعظم، آیه به آیه فرستاده و خود این همه ادعا در باب مراتب و منازل و مقاطع نزول هر آیه و سوره مقرر و مورخ می کنند، چه گونه، تنها به قصد فاضل نمایی، در یک شب فرود می آورند؟
قارعه و هاویه: این دو لغت را نیز در آیه های دوم و دهم سوره ی مبارکه ی قارعه یافته ایم:
«القارعه. ما القارعه. و ما ادراک ما القارعه. یوم یکون الناس کالفراش المبثوث. و تکون الجبال کالعهن المنفوش. فاما من ثقلت موازینه. فهو فی عیشة راضیه. و اما من خفت موازینه. فامه هاویه. و ما ادراک ماهیه. نار حامیه. قارعه. قارعه چیست. و از قارعه چه می فهمی؟ روزی است که مردم چون پروانگان پراکنده شوند. و کوه ها به صورت پشم حلاجی شده در آیند. پس آنان که موازنه ی مثبت نشان دهند. پس در عیش و رضایت اند. و آنان که موازنه ی منفی نشان دهند. پس از اصحاب هاویه اند. که از ماهیت آن بی خبری. آتش سوزانی است».
این سوره نیز زمان و صورتی از حساب و عقاب را «قارعه» می خواند با این تذکر که کسی معنای قارعه را درک نمی کند و توضیح می دهد که قارعه روزی است که مردم پراکنده و کوه ها چون پشم حلاجی شده اند. از نصیب صالحان که زندگی مومنانه کرده اند می گوید که در آن روز در رضایت و عیش اند و از فاجران که به «هاویه» سپرده می شوند و باز هم همان تذکر که ماهیت «هاویه» بر کسی آشکار نیست و همان توضیح که آتش شعله وری است. مفسرین و مترجمین ما در این سوره شاه کارها بروز داده اند. نخست این که برای «قارعه» ای که خداوند وصفی از حوادث یک روز معین گرفته است، معنایی به صورت «درهم کوب» تراشیده اند!!! و از آن باور نکردنی تر این که برخی از آنان لغت «منفوش» در آیه ی پنجم با معنای حلاجی شده را، «منقوش» خوانده و «رنگین» ترجمه کرده اند. آیا نباید کسی این همه سهل انگاری در فهم قرآن را، حتی از سوی مترجمین و مفسرین، جایی متوقف کند؟! و بالاخره در قرآن مبین، لغت قارعه، اما بدون قید «و ما ادراک» در آیه ی ۳۱ سوره ی «رعد» و نیز در آیه ی ۴ سوره ی «حاقه» تکرار شده و بدین ترتیب معلوم می شود که سوره مبارکه ی «قارعه» از «رعد» و «حاقه» نیز قدیم تر است.
حطمه: کاربرد اختصاصی و نا مکرر این لغت را هم، فقط در آیه ی ۴ سوره ی «همزه» یافته ایم:
«یحسب ان ماله اخلده. کلا لینبذن فی الحطمه. و ما ادراک ما الحطمه. نارالله الموقده. التی تطلع علی الافئده. حساب می کرد که مال اش آرامش می آورد. نه، بی تردید در حطمه خواهد بود. و از حطمه چه می فهمی؟ آتشی خدا افروخته است. که در قلوب زبانه می کشد». (همزه، ۳-۷(
در تمام این ۱۲ مورد، نوع سئوال قرآن، یعنی «و ما ادراک؟»، به کمال مبین آن است، که در آن زمان، معنای لغت در نظر عرب مکشوف نبوده و هنوز هم نیست. اما در این جا هم، حتی بی توجه به توضیح و تشریح مجدد قرآن، که معنای لغت «حطمه» را آتشی خدا افروخته در دل ها می شناساند، مفسرین و مترجمینی داریم که مایلند «حطمه» را به دل خواه خویش «درهم شکن» معرفی می کنند!!! آیا این ها سوره را تا پایان نمی خوانند؟!!
یادداشت طویلی شد، که مقدمه ای است بر ورود در عنوان اصلی این مدخل، یعنی «اسلام و شمشیر». می خواستم بنویسم و بگویم که کلام خدا مداخله بردار نیست و هیچ کس، در هیچ مرتبه ای، محق و مختار و مجاز نیست که به هیچ صورت و اندازه ای، در متن کبیر قرآن، با تعبیر و تفسیر و نصب پرانتز و تدارک ترجمه های بی اساس، دخالت موضوعی و معنایی کند و موجب هدایت برداشت از آیه های قرآن شود، زیرا به راستی نه تنها تایید و تحکیم صلاح و سلامت این مداخله کنندگان و مضمون این مداخلات، از هیچ مسیری میسر نیست، بل کاربران هر یک از این موارد، احتمالا خود را در اندازه ی دست یار خداوند در تدوین و تنزیل و تفهیم قرآن تصور کرده اند!!!
قرآن عظیم در صورت و ماهیت، بلیغ، فصیح، صریح و روشن است و باری تعالی برای بیان هدایت ها، نصیحت ها، هشدارها، دعوت ها و وعده های دوزخ و بهشت، چشم به ویراستاری بندگان ناچیز نداشته است، که گمان های شخصی و اشارات بی هویت ناسره را، به مثابه و عنوان مقصد اصلی خداوند، در بیان این و یا آن کلمه و آیه و سوره می گنجانند. همین دخالت های نامربوط، چنان که اکنون با عواقب آن ها مواجهیم، کورش در تاریخ شرق میانه تا سده ی پیش ناشناس را، در جای ذوالقرنین قرآن قرار داده و صدها بهتان و داستان نادرست و بی سند و ناپسند و توطئه آمیز دیگر را، به کتاب خدا وارد کرده، که هنوز صلاح در سکوت نسبی است. والله خیر الماکرین. (ادامه دارد(
بازگشت به صفحه اسلام و شمشیر
1389/08/25 الساعه 10:07 ق.ظ
فی القرآن الفصیح توجد عدة منعطفات لفظیة لم تعبر، والذی لازال لم یتوضح للمسلمین وغیر المسلمین حکمة استقرارها، وتترأسها الحروف المقطعة مثل "کهیعص" و"الم" و"حم" و"ص" و "یس" وغیرها، والذی علی الرغم من کثرة الاشخاص الذین انتبهوا الیها و حاولوا فتح اسرار رموزها و قصد استخدامها، الا ان لازال لم یستطیع احد ان یدرک ویفتح اسرار رموز هذه الغمزاة فی البیان الالهی ولا زال لم یتیسر ادراک قصده من وضع هذه الحروف المنفردة والمرکبة علی مدخل 29 سورة من سور القرآن، علی الرغم من کثرة الظنون حولها. بحث هذه انحناء النصیة فی القرآن تساعدنا کثیرا فی بحثنا حول موضوع الاسلام والسیف.
الانحناء الثانی فی عدد لا بأس به من کلمات ومصطلحات عربیة فی القرآن التی لم یتعین معناها علی احد، و وضعوا علی هذه المصطلحات، تصورات وتعیینات الذی لم ینفع المفسرین والمترجمین حولها وبل الاهم من هذا ان التوضیحات المقدمة حول هذه المصطلحات لم یثق ویطمئن بها احد. لکن فی بعض الاحیان تسبب بانحراف القاریء من الاشارات القرآنیة المبینة أوالاستنتاج الخاطئ من الآیات. ان اردت ان اذکر امثلة من ابسطها، فیکثر عددها، لذا فانی اکتفی بالاشارة الی عدد منها:
روح القدس: لم تستخدم هذا المصطلح فی التوراة، وجاء فی الانجیل. مفسرین الکتاب لم یقدموا معنی منفرد لهذا المصطلح وقدموا توضیحات غامضة حولها:" روح القدس، الاقنوم الثالث من الاقانیم الالهیة الثلاثة..." تکرر هذا المصطلح اربعة مرات فی القرآن، والذی ثلاثة منها فی الاشارة الی النصرانیة ومن ضمن العطایا الالهیة الی مریم العذراء. وجاء مرة فی آیة 102 من سورة النحل ویشیر الی حامل آیات القرآن، اذ فسرها المفسرین بجبرئیل، والذی یتباین مع الاشارات الثلاثة السابقة الی روح القدس فی القرآن کما یتباین مع روح القدس فی انجیل. من باب معنی مصطلح روح القدس لایستطیع الاستنتاج اکثر من هذا ولازال مفهوم هذا المصطلح مکتوم عند ربنا.
طور: عبروا عن هذا المصطلح بمعنی جبل طور، فی حین ان جاء فی القرآن دون ادراج اسم جبل، و یختفی ما یقصد به الله. تبین اهمیة هذا المصطلح بادراج سورة فی القرآن بهذا الاسم، فی بدایة هذه السورة " والطور والکتاب المسطور" اخذ المفسرین والمترجمین تبیین طور باعتباره جبل علی محمل الجد، واعتبروا ان مهمة تفسیره انتهت، حیث اینما اشار الله فی آیات کتابه الی جبل غیر معین؛ کما فی آیة 171 من سورة المبارکة الاعراف، کأنهم یریدوا یذکروا الله بانه نسی اسم الجبل، یضیفوا بین قوسین "الطور" لاحقة علی اسم الجبل!!! وفی المقابل اینما وجدوا کلمة الطور بمعرفتهم الفرضیة، اعتبروه جبل طور!!!
لکن فی واقع الامر انه لازال لم یتبین المعنی والقصد من اشارة الله الی الطور ولازالت من جملة اسرار التعابیر الالهیة.
المن والسلوی: هذا المصطلح الذی جاء فی التوراة وثلاثة مرات فی القرآن، وفی کل الحالات یشیر الی عنایات الله الذی خص بها بنی اسرائیل فی توفیر الطعام لهم بعد خروجهم من مصر، لا زال دون معنی لغوی. المفسرین والمترجمین کأن التدخل فی تعابیر القرآن اصبح یدنس کبریاءهم، وکأنهم لایریدوا ان یخضعوا لعدم ادراکهم التام لبعض المصطلحات القرآنیة، عبروا عن هذین المصطلحین بتعابیر من السلوی الطائر حتی العسل والمن (الغذاء السماوی) مع قصص احلی من هذه المأکولات، وتکهنات واضح الفضول والتطفل منها. الا یجب ان نسئلهم، ان اراد الله ان یقدم التعابیر عن العسل والسلوی الطائر فی مصطلح المن والسلوی، لماذا لم یذکر مصطلح العسل نفسه کما جاء فی آیة 15 من سورة محمد؟ حتی نستنتج من هذا السوال اننا لم ندرک ما معنی التسمیة الذی هی عنایة اخص بها الله قوم الیهود حین حیرتهم. من هذا المنفذ ربما نستطیع ان نفترض ان مائدة الله علی هؤلاء الناس البغیضین هی هدیة سماویة، الذی لیس لها تسمیة علی الارض ولا زالت لم تسمی.
سبعا من المثانی: فی توضیح هذا المصطلح الذی ضل دون معنی، جاءت توجیهات محیرة ولم تکن سوی اطناب وتشویش، وتحرض علی الحیرة، موشوشة وغیر مرتبطة حیث تبعد ذهن الباحث عن متابعة القضیة. جاء هذا المصطلح مثل کلمة الکوثر مرة واحدة فی القرآن، جاء فی آیة 87 من سورة الحجر، "ولقد آتیناک سبعا من المثانی والقرآن العظیم" وفی سورة الکوثر " انا اعطیناک الکوثر، فصل لربک وانحر" فی الحالة الاولی وهب الله الرسول عطیة ثمینة حتی کأنها تعادل القرآن وبوصف الآیة التی تتلوها اثمن من کل الممتلکات، وفی الحالة الثانیة یشیر الله الی عطیة انزل مقاما حیث یستطیع النبی ان یرد علیها بالصلاة لله والنحر. هنا ایضا مثل المن والسلوی یستطیع القول ان عطایا الله الذی یخص بها نبیه المختار، عطایا ممیزة وجدیدة المعرفة وخاصة، حیث اللغة العربیة العامة والمتعارفة لیس فیها وصف للخطاب بهذا المصطلح ولم یضع لها مصطلح لسبب عدم وجود خلفیة لها.
وعلی هذا النحو لم نعرف ماهی النار الذی اعدها الله للکفار ووقودها الناس والحجارة، ویوصفها فی آیة 24 من سورة البقرة ما هی من ظاهرة. ولم نعرف مایقصد الله من النفخ فی الصور الذی کررها الله فی عشر سور قرآنیة ونعتبر وقوعها حاسم ولاریب فیه ولم نعرف معناه اللغوی، لان علم هذه الاوصاف والالقاب عند ربک ویهدینا بها الی مقولات ومراتب سماویة خفیة، والذی عجزت اللغة العربیة فی معرفتها وتسمیتها حین نزول القرآن بسب فقدان خلفیة لها. علی هذا النحو یجب القول دون مجاملة واخفاء ان کل تکهن وکتابة هوامش وبین القوسین حول هذه المصطلحات لم یکن سوی خزعبلات فردیه وفی حالات تدخل لا مبرر له فی نص القرآن الکریم، لان القرآن المبین غنی فی الهدایة اللغویة للعباد فی ای حالة ومقیاس.
هذه الامثلة تنبهنا ان لانعتبر القرآن المجید مکان لتظاهر انفسنا، ولانتجاوز حدودنا، ونعترف حین العجز عن معرفة مفاهیم القرآن ومعانیها، ولا نعتبر انفسنا مصححین ومحررین لکلام الله، ولانوفر ذریعة للمشاغبین بتکهناتنا السخیفة والتافهة، والذی من طریق هذه التفاسیر وبمواصلة محاربتهم مع الاسلام والعرب، عن قریب ان یسموا القرآن بانه صحیفة فارسیة، کما یعتبروا بوقاحة ان ابراهیم خلیل الله، کان زردشت سبتمان!!!
واخیرا، الانحناء اللغوی الاخیر فی القرآن وهو اوضح دلیلا علی صحة هذا المدخل هی اثنتی عشر مصطلح فی عشرة من سور القرآن والذی تتلوها عبارة "ما ادراک" مباشرتا. والذی تذکر الی النبی الاکرم والی العباد بوضوح وعلنیا انهم عاجزین عن درک معنی هذه المصطلحات، حیث فی حالات لایجاد امکانیة الدرک الاکثر بعد مایذکر "ما ادراک" یوضح حول هذا المصطلح النقطة الهامة ان کل هذه المصطلحات نراها فی السور القصیرة المکیة، وان تکررت هذه المصطلحات فی سور وآیات اخری لم تعد تتلوها "ما ادراک" والذی تبین دقة التعبیر القرآن علینا وبوضوح ان بعض الآیات وربما السور، لم تطابق الترتیب الزمنی الموجود لها. نتناول البحث حول هذه المصطلحات:
الحاقة: استخدمت هذه الکلمة مرة واحدة فی بدایة سورة بهذا الاسم.
الْحَاقَّةُ ﴿١﴾ مَا الْحَاقَّةُ ﴿٢﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْحَاقَّةُ ﴿٣﴾
ثم تخبرنا السورة عن هلاک قومین عاد وثمود، اثر ثمانیة ایام من الطوفان الشدید والثقیل، فهل شدة الاعصار وطیلة مدته الذی لم یجربوه العرب قبل نزول القرآن کان سبب عدم تسمیته قبل نزول الآیة والتسمیة المجهولة والتذکر بما ادراک للعباد؟
لو یوجد اسخف واضحک من هذا الموضوع ان بوجود تأکید القرآن علی عدم معرفة العباد بمعنی الحاقة، نعرف الان مفسرین ومترجمین یذکرون منزل القرآن ان خلاف ما ذکرت فی القرآن فاننا مدرکین ومطلعین علی معنی الحاقة وهی تعنی الواقعة التی ستقع!!!
سقر: نری هذا المصطلح فی آیة 26 و 27 من سورة المدثر:
فَقَالَ إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ ﴿٢٤﴾ إِنْ هَٰذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ ﴿٢٥﴾ سَأُصْلِیهِ سَقَرَ ﴿٢٦﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا سَقَرُ ﴿٢٧﴾ لَا تُبْقِی وَلَا تَذَرُ ﴿٢٨﴾ لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشَرِ ﴿٢٩﴾ عَلَیْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ﴿٣٠﴾
هنا ایضا نفس الحالة. یتکلم عمن یعتبروا القرآن قول مسحور من بشر، ویوعدهم الله بسقر، ویذکرهم مباشرتا انه لم یوجد احد یعرف ما معنی السقر وکما الحاقة یوضح الله عذابا موحشا ویربطه بعدد تسعة عشر، یتبین ان اللغة العربیة لم تحتوی علی هذا المصطلح حین نزول القرآن، حیث ضمن تذکرته بالجهل الشامل تجاه معرفة هذا المصطلح، یسمیه السقر لکن بعض المفسرین والمترجمین دون الانتباه الی تذکرة ربهم فی عدم اشرافهم علی معنی سقر یترجموه بجهنم. ولم یتبین بعد کیف ربط هؤلاء المفسرین والمترجمین عدد التسعة عشر بعدد حراس جهنم والتی تعتبر بوضوح فضول وثرثرة فی معنی آیات القرآن واملاء لرأیهم الشخصی بدل نشرا مهذبا لنص هذا الکتاب الحکیم. والنکتة لبعض المترجمین انهم ترجموا کلمة البشر فی الایة بالبشرة وترجموها بأن تسود وجوههم!!! ان کلمة سقر جاءت فی آیة 48 من سورة المبارکة القمر ایضا لکن لم یتلوها توضیحاً جدیداً. من هذا السیاق نستنتج بلاریب ان سورة القمر نزلت بعد سورة المدثر من حیث الزمنی. هذه الطرق البینة والصامتة فی القرآن الکریم کثیرة، حیث تیسر التصحیح فی القضایا الذی نبحثها بتأمل، والذی سأکشف عنها انشاالله.
یوم الفصل: نجد هذا المصطلح فی آیات 13 و14 من سورة المرسلات.
لِأَیِّ یَوْمٍ أُجِّلَتْ ﴿١٢﴾ لِیَوْمِ الْفَصْلِ ﴿١٣﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الْفَصْلِ ﴿١٤﴾ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُکَذِّبِینَ ﴿١٥﴾
هنا ایضاً یؤکد ربنا علی موعد لنزول عذابا مقررا آخراً، للمنکرین والمکذبین، بتذکرة عدم المعرفة العامة به باسم "یوم الفصل". هذا المصطلح جاء فی آیة 21 من سورة الصافات وفی آیة 40 من سورة الدخان، وآیة 17 من سورة النبأ، لکن دون درج قید "وما ادراک". تشهد هذه الدلالات بوضوح ان زمان نزول سورة المرسلات مقدمة علی سورة الصافات والدخان والنبأ وایضاً تبین ان الالحاح فی تنوع الالقاب والاسماء فی القرآن المجید، علی مدارج ومناسک مختلفة من احداث القیامة، لم یکن علی سبیل الصدفة، ویجب ان نعتبر کل واحد منهم علی فصل وشکل جدید من التعامل مع الجماعات المختلفة من الکافرین. هنا ایضاً اطلق المفسرین والمترجمین علی یوم الفصل معنی یوم فصل الحق من الباطل، یوم الحکم والیوم الاخیر الذی عبر بصراحة عن عدم درک معناها. وکل من هذه المعانی التی اطلقوها علی هذا المصطلح جاءت فی القرآن المبین لتبین المصطلح الخاص بها. هؤلاء المفسدین کیف یفکرون و کیف تجرئوا لیکتبوا ردا علی کلام الله، یدخلوا الی هذه المصطلحات بفضول و بتفاخر، وینکرون الجهل تجاه درک معنی هذه المصطلحات التی یؤکد القرآن علیها بتقدیم معانی من نوع جدید؟!!!
یوم الدین: نجد هذا المصطلح فی آیة 17 من سورة المبارکة الانفطار.
إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِی نَعِیمٍ ﴿١٣﴾ وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ ﴿١٤﴾ یَصْلَوْنَهَا یَوْمَ الدِّینِ ﴿١٥﴾ وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَائِبِینَ ﴿١٦﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ ﴿١٧﴾ ثُمَّ مَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ ﴿١٨﴾ یَوْمَ لَا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِّنَفْسٍ شَیْئًا ۖ وَالْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِّلَّهِ ﴿١٩﴾
نجد هذا الترکیب بوفور وفی آیات 4 من سورة الفاتحة وآیة 3 من سورة الحجر، وآیة 82 من سورة الشعراء، و آیة 20 من سورة الصافات ، وآیة 78 من سورة الص، وآیة 12 من سورة الواقعة، وآیة 26 من سورة المعارج، وآیة 46 من سورة المدثر، واخیراً فی آیة 11 من سورة المطففین، وآیات 15، 17 و18 من سورة الانفطار. وعلی هذا النحو وعقلیاً یجب ان نقدم زمان نزول سورة الانفطار الذی فیها قید "وما ادراک" علی السور الاخری، بما ان هذا الترتیب یکذب الزعم حول ترتیب زمان نزول السور، لکن سأکتب فی مکاناً آخر ان ماهی المصلحة من هذه الابحاث. وهنا نعرف مفسرین ومترجمین کثیرین اطلقوا معانی اخری علی یوم الدین، علی الرغم من ان الله قدیر، استحال درکها حتی بتأکید آخر، واطلق المفسرین علیها یوم الجزاء وعلی هذا النحو فی قاموس هؤلاء یکون معنی کلمة الدین هو الجزاء!!!
سجین والعلیین: نتعرف علی هذین المصطلحین فی آیة 7 وآیة 17 من سورة المطففین:
یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿٦﴾ کَلَّا إِنَّ کِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ ﴿٧﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا سِجِّینٌ ﴿٨﴾ کِتَابٌ مَّرْقُومٌ ﴿٩﴾کَلَّا إِنَّ کِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ﴿١٨﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُّونَ ﴿١٩﴾ کِتَابٌ مَّرْقُومٌ ﴿٢٠﴾
هذا التوضیح الالهی حول کنزین من المعلومات، الذی تصنف وتسجل وتصور الاعمال الحسنة والسئیة للبشر بشکل منفصل وعبر عنها القرآن القویم فی اشارات اخری باللوح المحفوظ. بلا شک ان السجین والعلیین واللوح المحفوظ تسمیة لالیات وامکانیات فی العرش والذی تجهز مستندات للتقدیم فی محکمة القیامة، حیث کما ذکر القرآن لایستطیع الفارین ان یتحاشی فی محضر الله:
الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَىٰ أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ ﴿٦٥﴾(یس)
حَتَّىٰ إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ﴿٢٠﴾(فصلت)
ومن الواضح ان ذهن العرب لم یکن یعرف هذه المصطلحات فیذکر الله عدم ادراکها بصراحة، ولحسن الحظ تتوقف هنا تخیلات واوهام المترجمین والمفسرین فی خلق معانی للسجین والعلیین، وکما شاهدت انهم خضعوا لتذکرة الله حول عدم معرفة مفاهیم هذه المصطلحات! والنقطة الاخری حول سورة المطففین ان بما جاء ذکر مصطلح یوم الدین دون توضیحا یتلوه فاذن لا ریب ان هذه السورة نزلت بعد سورة الانفطار الذی یوم الدین کان فیها مصطللح غیر معروف.
طارق: نری هذا المصطلح جاء مرة واحدة فی بدایة سورة بنفس الاسم:
وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ ﴿١﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ ﴿٢﴾
لم تتحدث هذه السورةعن عذابا الهی بل قصیدة رائعة حول خلق الانسان والقدرة علی رجعته واصالة القرآن وفیه الآیة الرائعة "یوم تبلی السرائر" الذی تجعل الرغبة فی الانسان والاشتیاق لرؤیة ذلک الیوم. فی حین انه لازال لم یتبین لاحد مکان وموقع الطارق فی الفلک الشاسع المنطبقة مع التذکرة الالهیة، لکن البعض عرفوها بنجمة اللیلة الاخری (ربما لکی لاتخلط مع نجمة الیوم الآخر) او الکوکبة العملاقة ولانعرف من این وکیف وصلوا الی هذه المعرفة؟!!!
عقبة: جاء هذا المصطلح مرة واحدة وفی آیات 11 و 12 من سورة البلد:
أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَیْنَیْنِ ﴿٨﴾ وَلِسَانًا وَشَفَتَیْنِ ﴿٩﴾ وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ ﴿١٠﴾ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ﴿١١﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَةُ ﴿١٢﴾ فَکُّ رَقَبَةٍ ﴿١٣﴾ أَوْ إِطْعَامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ ﴿١٤﴾ یَتِیمًا ذَا مَقْرَبَةٍ ﴿١٥﴾ أَوْ مِسْکِینًا ذَا مَتْرَبَةٍ ﴿١٦﴾
اعوذ بالله، سبحان الله علی هذه المتانة والفصاحة فی تعابیر القرآن. هذه القصیدة السماویة التی تسمی سورة البلد تفضل وحدها علی کل المزاعم المندرجة فی بیان حقوق الانسان العاطلة. تتحدث عمن یتفاخر بماله ویتلفه ولاینظر الی اعماله، یقول القرآن: الم نجعل له عینین ولسانا وشفتین حتی لا یترک عقبة من ماله؟ ویذکرمباشرتا ان لم یوضح معنی العقبة علی الناس، ویوضح ان العقبة هی آثارمحاولات لسلسلة حسنات الی الآخرین، فک رقبة..... الا تحدثنا هذه الایات ان الاسلام کیف حول المسلمین؟ الا تبین ان الاسلام اسس اساس الاعتناء بالاخرین اسسه، فی حین ان معنی العقبة لم یکن واضحا لمخاطبیه؟ البته سوی المفسرین والمترجمین الذی خلاف ما وضح وذکر ربهم وضعوا علی العقبة معنی الطریق الضیق!!! فی الحقیقة لا یستطیع الحکم سوی ان اقول انهم لم یعرفوا اجمالی کلام الله، بل مصطلحاته فی حد رونق ارتزاقهم!!!
لیلة القدر: نری هذا الترکیب الحصری مرة واحدة وفی بدایة سورة باسم القدر:
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿١﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿٢﴾ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿٣﴾ تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ ﴿٤﴾ سَلَامٌ هِیَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿٥﴾
یتکلم الله بتقییم لیلة القدر بصورة عن ادارة قضایا الارض، بوفد مسئولین یسمیهم الملائکة والروح فی لیلة معینة یراجعوا الحسابات والامور فی تلک اللیلة باذن ربهم حتی مطلع الفجر. تدل کل مصطلحات هذه السورة المبارکة واحدة واحدة علی سیطرة الله واشرافه التام وسلطته المطلقة علی تفاصیل شئون العالم کله. توجد فی هذه التعابیر عقد مخفیة حیث لازال یستحیل علی الانسان فهم قضایا لیلة القدر ولم نعلم لماذا تفوق فضیلة وقدر هذه اللیلة من الف شهر ای حوالی 90 عام. هل تعتبر هذه الفترة الزمنیة فاصلة بین ادوار نزول وحضور مأمورین الله علی الارض؟ علی ای حال لاریب ان مخاطبین القرآن فی زمن النبی صلی الله علیه وسلم لم یکونوا یعرفوا شیئا عن هذه الصورة من اللیلة التی سماها القرآن بلیلة القدر ولهذا یثبت الله عدم ادراکهم تجاه قضایا ومراتب هذه اللیلة بقید "وما ادریک" بعدها. کافة المفسرین والمترجمین ربطوا هذه الترتیبات الالهیة المقدرة بنزول القرآن فی لیلة القدر ولا اعرف بای دلائل واسباب؟ القرآن الذی انزله الله خلال 23 عام علی نبیه وکل هذه المزاعم حول مراتب ومنازل ومقاطع نزول ای آیة وسورة فکیف انه نزل فی لیلة واحدة فقط بهدف التحذلق؟
القارعة والهاویة: هذین المصطلحین نراهما فی الآیات الاولی والثانیة والثالثة والعاشرة من سورة المبارکة القارعة:
الْقَارِعَةُ ﴿١﴾ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٢﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٣﴾ یَوْمَ یَکُونُ النَّاسُ کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ﴿٤﴾ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ ﴿٥﴾ فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ﴿٦﴾ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَّاضِیَةٍ ﴿٧﴾ وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ﴿٨﴾ فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ﴿٩﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا هِیَهْ﴿١٠﴾ نَارٌ حَامِیَةٌ ﴿١١﴾
تسمی هذه السورة زمان وصورة الحساب والعقاب بالقارعة، وبهذه التذکرة ان لم یعرف احدا معنی القارعة ویوضح ان القارعة یوم تکون فیه الناس کالفراش المبثوث والجبال کالعهن المنفوش وتحکی عن نصیب الصالحین الذین عاشوا بایمان فهم حینئذ فی عیشة راضیة والفجار الذین یودعون الی الهاویة، وایضا یذکر انه لم یوجد احدا یعرف ما معنی الهاویة، والتوضیح انها نار حامیة. مفسرینا ومترجمینا ظهروا من انفسهم اعمال بارعة فی ترجمة وتفسیرهذه السورة. الاول ان القارعة الذی وصفها الله بانها احداث یوما خاص صنعوا لها ترجمة مثل " المحطمة او الساحقة"!!! والاغرب والذی لایصدق ان بعضهم قرأ کلمة المنفوش بالخطأ "المنقوش" وترجموها "الملون". الا یوجب ان یضع حدا الی کل هذا التساهل من قبل المترجمین والمفسرین فی درک مفاهیم القرآن؟! وتکررت فی القرآن المبین کلمة القارعة فی آیة31 من سورة الرعد وایة 4 من سورة الحاقة، وتبین ان سورة القارعة اقدم من سورة الرعد والحاقة دون قید ما ادریک.
الحطمة: جاءت هذه الکلمة فی آیات 4 و5 من سورة الهمزة.
یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ ﴿٣﴾ کَلَّا ۖ لَیُنبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ ﴿٤﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْحُطَمَةُ ﴿٥﴾ نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ﴿٦﴾ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ﴿٧﴾
فی کل هذه الاثنی عشر حالة، سوال القرآن ب"ما ادریک" یبین بوضوح وکمال ان معنی هذه الکلمات لم یکشف باللغة العربیة فی ذلک الزمان ولا زال. وایضا هنا دون الانتباه الی توضیح وتشریح القرآن بان الحطمة هی نار موقدة تطلع علی الافئدة، یوجد مترجمین ومفسرین یرغبون ان حسب رغبتهم، یترجموا الحطمة بانها " المهشمة" هؤلاء جاهلین معرفة القرآن المتکبرین، الم یقرأوا السورة حتی النهایة؟!!!
طالت مقدمتی لاقول ان کتاب الله لایجوز التدخل فیه، ولم یسمح ولم یحق لای شخص، فی ای مرتبة ودرجة، ان یتدخل موضوعیا ولغویا فی نص القرآن الکریم، بالتعبیرو التفسیر، ووضع القوسین واعداد ترجمة تافهة، یهدی الاستنتاج من آیات القرآن حسب تصوراته. لان بحق ان تأیید وتعزیز مصلحة هؤلاء المتدخلین لم یتیسر فی ای مسیر بل ان مستخدمین ای من هذه الحالات، ربما یتصوروا انفسهم فی مکانة مساعدین لله فی تدوین وتنزیل وتفیهم القرآن!!!
القرآن العظیم بلیغ وفصیح وصریح وواضح فی الشکل والهویة ولم یتوقع الله من عباده اصلاحا علی کتابه فی تعبیر هدایته وارشاداته وانذاره ودعوته ووعود الجنة والنار، حتی یضعوا ظنونهم الشخصیة واشاراتهم التافهة بمثابة قصد الله فی هذه الکلمة اوتلک الآیة والسورة. هذه التدخلات الفظة کما واجهنا تتبعاتها جعلت کوروش الذی کان مجهولا فی تاریخ الشرق الاوسط حتی القرن الماضی، مکان ذوالقرنین فی القرآن، ودخلت مئات الافتراءات والاکاذیب غیر الصحیحة وغیر المستندة والسخیفة والمتآمرة اخری علی کتاب الله، والذی لازال الصلاح فی الصمت نسبیا والله خیر الماکرین.
ادرجت من قبل مسعود سنجری | طباعه | 0 الآرا