. کاش يا رب آشنايـي ها نــبود
. يا که به دنبالش جدايي ها نبود
. يا که او با من نمي شد آشنا
. يانمي کردي مــرا از او جـــــدا
. جواني شمع ره کرديم که جوييم زندگاني را
. نجستيم زندگاني را و گم کرديم جواني را
. دلا تا کي در اين دنيا فريب اين وآن بيني
. يکي زين چاه ظلماني برون شو تا جهان بيني
. هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
. وارهد ازحد جهان بي حد و اندازه شود
. هيـچ آدابــي و ترتــيبي مجو
. هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
. آدمـي چو پير شد حرص جوان مي گردد
. خواب در وقت سحرگاه گران مي گردد
. دوداگر بالا نشيند کسر شأن شعله نيست
. جاي چشم ابرو نگيرد گر چه او بالاتر است
. عشق آيد مي برد هوش دل فرزانه را
. دزد دانا مي کشد اول چراغ خانه را
. از قـضا آيـنه چينــي شکـست
. خوب شد اسباب خودبيني شکست
. آتش چنان سوزاند بال و پرت را
. کـه حتـي نديـدم خاکسترت را
. بي کماليهاي انسان از سخن پيدا شود
. پسته بي مغز چون لب وا کند رسوا شود
. منشين و مخـور غـم جهان گذران
. بنشين و دمي به شادماني گذران
. دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدار را
. دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
. آسايش دو گيتي تفسير اين دوحرف است
. با دوستان مروت با دشمــــنان مــدارا
. هنگام تنگدستي در عيش و کوش مستي
. کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را
به سراغ من اگر مي آييد
نرم آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من
منم من،ميهمان هر شبت،لولي وش مغموم
منم من،سنگِ تيپا خورده رنجور
منم،دشنام پست آفرينش،نغمه ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بيرنگ بيرنگم
. در اين سراي بي کسي،کسي به در نمي زند
. به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
باز دل از در تو دور افتاد
در کف صد بلا صبور افتاد ....
نيک نزديک بود بر در تو ... تا
چه بد کرد که از تو دور افتاد؟ باتشکر از خورشيدخانم
. تا که بوديم نبـــــوديم کســـــي
. گشت ما را غم بي هم نفسي
. قدر آن شيشه بدانيد که هست
. نه در آن موقع که افتاد شکست
. آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد
. مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
. تو مو مي بيني و من پيچش مو
. تو ابرو و من اشـارت هـاي ابــرو
. من نگويم که مرا از قفسم آزاد کنيد
. قفسم برده به جايي و دلم شاد کنيد
. کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
. بـاشد که بـاز بينم ديــدار آشنــا را
. غره مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
. دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
. بــــارها گفته ام بار دگــــر مي گويم
. که من دلشده اين ره نه به خود مي پويم
. درد عشقي کشيده ام که مپرس
. زهر هجري چشيده ام که مپرس
. گشتـه ام در جــهان و آخــرِ کــار
. دلبـــري برگــزيده ام که مپـــرس
. شمع را در سر نميدانم هواي روي کيست
. بوي گل ميآيد از دودوپر پروانه ام
. با تشکر از علي زيادلو
. مرد هوشيار در اين عمر کم است
. ور کسي هست بدين متهمست
. مرا مي بيني و هر دم زيادت مي کني دردم
. ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود
. بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنيد
. خون خوري ، گر طلب روزي ننهاده کنيد
. بازيچه ي دست يار بودن عشق است
. در پنجه ي غم شکار بودن عشق است
. در محکمه اي که يار قاضي باشد
. محکوم طناب دار بودن عشق است علي قابل
. تا حکم قضـاي آسمــاني باشد
. کار تو هميشه شادماني باشد
. گر جام مي ز دست نــــوش کنم
. سرمايـه عمـر جاودانــي باشد
. روزي که فــراغ از تـو دورم سازد
. وز هجــر رخ تـو ناصبــورم سازد
. گر چشم به روي دگري باز کنم
. حق نمک حسن تو کورم سازد
. همه عمر بر ندارم از اين خمار مستي
. که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
. با تشکر از علي زيادلو
. زندگي هنگامه فريادهاست
. سرگذشت در گذشت يادهاست
. با تشکر از رضا ماحيني
. دردي که من از غم تو دارم بر دل
. دل داند و من دانم و من دانم و دل
. من حاصل عمر خود نديدم جز غم
. در عشق تو ياد خود نديدم جز غم
. يک همدم و همـراز نديدم نفسي
. يک مونس و غمخوار نديدم جز غم
. گل گفت اگر دستگهي داشتمي
. بگـريـختمي اگـر رهــي داشتمـي
. با بي گنهي مرا چنين مي سوزند
. اي واي بر من گر گنهي داشتمي
. همه عمر بر ندارم از اين خمار مستي
. که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
. با تشکر از علي زيادلو
. از شبنم عشق خاک آدم گل شد
. بس فتنه و شـور در جهان حاصل شد
. سر نشتر عشـق بـر رگ روح زدنـد
. يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد
. انـدر دل بـي وفا غـم و مـاتـم بـاد
. آن را که وفانيست ز عالم کم باد
. فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
. تواهل فضلي ودانش همين گناهت بس
. با تشکر از خليل شکري
. يا رب اين شهر چه شهريست که صد يوسف
. به کلافي بفروشند و خريداري نيست
. با تشکر از مهدي سباغي
. يــا رب از ابـــر هــدايت برسان بارانـــي
. پيش از آني که چو گرد از سر جان برخيزم
. گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير
. تا سحرگه ز کنــار تـو جــوان برخيزم مهدي سباغي
. طبيبان بي مروت خلق رارنجور ميخواهند
. گدايان بهر روزي طفل خود را کور مي خواهند
. مرده شوران هم طلبند بر مردن مردم
. تا بنازم لوطيان را که خلق را مسرور مي خوانند
. دوران ِ جهان بي مي و ساقي هيچ است
. بـي زمــــزمهء نـــاي عراقــي هــيــــچ است
. هر چند در احــــوال جهـــان مينــگرم
. حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است
. چاکرانت شهرها گيرند و جاه
. دين تو گيرد ز مـــاهي تــا به ماه
. اي رسول ما تو جادو نيستي
. صادقي هم خرقهء موسيستي علي اکبري
. هست قران مر تورا همچون عصا
. کفــر را در ميکــشد چـــون اژدهــا
. تو اگر در زيـــر ِ خاکـــي خفته اي
. چون عصايش دان تو آنچه گفته اي علي اکبري
. هر که خود ماهي نباشد جويد او پايان ِ آب
. هر که او ماهي بود کي فکرت ِ پايان کند
. هر که نادان ساخت خود را پيش او دانا شود
.ور برش دانش فروشي غيرتش نادان کند علي اکبري
. الا اي آهوي وحشي كجايي
. مرا با توست چندين آشنايي
sohe...@gmail.com
. آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
. آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟
sohe...@gmail.com
. اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل مارا
. به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
sohe...@gmail.com
تجربه ميوه اي است که آنرا نميچينند مگر پس
از گنديدن.
با تشکر از ماني
شيشه پنجره ها را باران شست،از دل من اما..
چه کسي نقش تو را خواهد شست
با تشکر از فائزه
. گنه کاري گنه کرد و پشيمان شد
. گنه کار پشيمان را نبخشيدين گناه است
. با تشکر از تيموري
درد را از هر طرف نوشتم درد بود
با تشکر از اشرف
. من اگر مي دانستم که تو چنين بي مهر و وفايي
. عهد نابستن از آن به که ببندي و نپايي
.آبـي تر از آنيم که بي رنگ بميريــــــــم
. ازشيشه نبوديم که با سنگ بمـــــيريم
. تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم
. شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم
در آن شهري که مردانش عصا ازکور مي دزدند
من از خوش باوري آن جا محبت را طلب کـــردم
با تشکر کاظم مزيدي
هان مشو نوميد چون واقف ني از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
با تشکر محمد مرتضوي
. درآسمان چشم تودريا چه ميكند
. درگيرودار موج دل ما چه ميكند
با تشکر نيما کاظمي
. زندگي زيباست اي زيبا پـــــسند
. زنـــده انـــديـشان بـه زيبايي رسند
. آنچنان زيباست اين بي بازگشت
. کز برايش مي توان از جان گذشت نيما کاظمي
خداوندا ....
آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت
در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش مگذار
با تشکر فرشاد کريم زاده
. زهوشياران عالم هركه را ديدم غمي دارد
. دلا ديوانه شو ديوانگي هم عالمي دارد
. با تشکر اعظم ابراهيمي
. مـا را هــمه شـب نـمي برد خواب
. اي خـــــفته ي روزگــــــار دريـــــا ب
. نــه بيگانه تيمار خوردش نه دوست
. چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
. اي نسيم سحر آرامگه يارکجاست
. منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
حافظ
. کاشکي جز تو کسي داشتمي
. يا به تو دست رسي داشتمي
خاقاني
. من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه؟
. صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه
. در شـهر يکي کـَس را هوشيار نـمي بينم
. هـر يک بـدتر از ديگر؟ شوريده و ديوانه
. دست از طلب بر ندارم تا کام من برآيد
. يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
حافظ
. نــــشاط جـــــواني ز پـــــيران مـــجوي
. کـــه آب روان بــاز نـــايد بــه جـــوي
. ما به روي دوستان از بوستان آسوده ايم
. گر بهار آيد و گر باد خزان? آسوده ايم
. چنان در قيد مهرت پاي بندم
. که گويي آهويي سر در کمندم
سعدي
. بگفتا که اين مرد بد مي کند
. نه با من که با نفس خود مي کند
سعدي