آیا می توانید جورچینی فرض کنید که براساس صدا مرتب شود؟ بدین صورت که قطعاتی را کنار هم بچینیم تا صدای پیوسته مفهوم داری بدست آید.
یا بازی حافظه با صدا؟ مثلا به جای یافتن کارت هایی که تصویر مشابه دارند، صداهای مشابه را پیدا کنیم!
یا بازی با توپ زنگ دار با چشم بسته!
این فعالیت ها که باعث تقویت حس شنوایی می شود را می توانید در سایت زیر بیابید http://www.exploratorium.edu/listen/online_try.php
من که خیلی موفق نبودم، شما هم امتحان کنید!
این سایت متعلق به کاوشکده سانفرانسیسکو است. سایتی بسیار غنی که اطلاعات ارزشمندی را سخاوتمندانه در اختیار همگان قرار داده است. http://www.exploratorium.edu/
http://phet.colorado.edu/en/simulations/category/new
این سایت متعلق به دانشگاه کلورادوی آمریکا است و شبیه سازی آزمایش هایی در زمینه های فیزیک، شیمی، زیست شناسی، زمین شناسی و حتی ریاضی را در دسترس قرار داده است. با انتخاب هر آزمایش به صفحه مربوط به آن منتقل می شوید. در این صفحه اطلاعاتی در مورد مفاهیم آزمایش، نمونه ای از اهداف و حتی ایده هایی در مورد بکار گیری آن آزمایش در تدریس ارائه شده است و از همه بهتر نسخه های ترجمه شده آن قابل دانلود است و بازهم از همه بهتر بیشتر آنها نسخه فارسی هم دارند که می توانید در کلاس بکار برید. اگر توجه بفرمایید می توانید آزمایش هایی مناسب برای دانش آموزان دبستان نیز بیابید.
سلام بر دوستان
من از اینکه اینجا هستم بسیار خوشنودم. من احساس خوشبختی میکنم. لطف شما من رو تحت تاثیرقرار داده است. من همسرم لیزا رو صدا زدم و گفتم: "میدونی، آدمهای خوب زیادی هستند که سعی میکنند کارهای خوبی انجام دهند. من احساس میکنم در میان گروهی از فرشته ها فرود آمده ام." این احساس درستیست. اما اجازه بدید به گفتگو برگردم. زمانم داره میگذره.
من معلم یک مدرسه دولتی هستم و میخوام داستان مدیر خودم رو برای شما تعریف کنم. نام او پم موران در ناحیه البرمال است.ویرجینیا ، تپه هایی از کوه های بلو ریج Blue Ridge او مدبری بود که از تکنولوژی بالا استفاده میکرد او تخته های هوشمند به کار میبرد، وبلاگ نویسی میکرد، از توئیتراستفاده میکرد، از فسبوک استفاده میکرد، او همه این وسایل با تکنولوژی بالا رو به کار میبرد. او یک رهبر با تکنولوژی و رهبر آموزشی بود. اما در اتاق کارش، یک میز آشپزخانه چوبی و رنگ و رو رفته هم داشت.که با یک پوسته سبز رنگ شده بود. واقعا یک چیز زهواردررفته ای بود. من بهش گفتم "پام . تو یک آدم مدرن و به روزی هستیاین میز کهنه تو دفتر کارت چه کار میکنه؟
و او به من گفت "میدونی که من در جنوب غربی ویرجینیا به دنیا آمدم جائی که معدن زغال و زمینهای کشاورزی ویرجینیا است و این میز برای آشپزخانه پدر بزرگ من بود. و وقتی ما از بازی، شخم زدن و کار بر میگشتیم دور این میز هر شب مینشستیم . و همینطور که بزرگ میشدم، من دانش و بصیرت و خرد بیشتری دور این میز فرا میگرفتم به همین خاطر من نام اون رو میز خرد گذاشتم. و وقتی او مُرد من این میز رو به دفتر خودم آوردم و پدر بزرگم رو به من یاداوری میکند. و این به من یاداوری میکند که گاهی چه چیزی در فضای خالی اطراف میگذرد." پروژه ای که من قصد دارم به شما امروز بگویم بازی صلح جهانی خوانده میشودو در حقیقت یک فضای خالی نیز هست و دوست دارم به اون به عنوان میز خرد قرن ۲۱ نگاه کنید.
شروع این به۱۹۹۷ بر میگرده. من یک جوان بودم که به طورنا منظم کالج می رفتم. و پدر و مادر من بسیار صبور بودند و همچنین من به طور متناوب به هند برای جستجوهای عرفان سفر میکردم. و آخرین بار یادم است که از هند برگشتم در یک ردای سفید با ریشی بلند و عینکی شبیه جان لنون. و به پدرم گفتم " پدر، من فکر میکنم که به یک بصیرت معنوی یافتم" و گفت بسیار خوب، اما به یک چیز بیشتر برای یافتن نیاز داری." من گفتم " اون چیه پدر؟" " یه شغل" (خنده) و اونها از من خواستن که یک مدرکی بگیرم. و من یک مدرک درباره آموزش گرفتم. اون برنامه آموزشی آزمایشی بود. اون میتونست دندان پزشکی باشه اما کلمه "آزمایشی" در اون بود و اون چیزی بود که من به سمتش رفتم.
و من برای یک مصاحبه شغلی در مدرسه دولتی ریچموند در ویرجینیا رفتم. یک کت شلوار سه تیکه خریدم --توش راحت بودم --ریش بلندم و و مرام افریقائی و تیپ کفشم حفظ کردم -- بالاخره اون دهه هفتاد بود-- و رفتم داخل نشستم و مصاحبه کردم. و حدس میزدم که به سختی دنبال یک معلم هستند به خاطر این که سرپرست انجا که اسمش آنا بود گفت ما یک شغل معلمی برای آموزش بچه های با استعداد داریم . و من هیجان زاده و حیرت زاده بلند شدم و گفتم "ممنونم، اما من چی کار باید بکنم؟" (خنده) آموزش بچه های با استعداد خیلی جا نیفتاده بود و ابزارهای زیادی برای انجام نداشت. و من گفتم "من چه کار باید بکنم؟" و جواب اون من رو شگفت زاده کرد. من رو حیرت زاده کرد. جواب او یک الگو شد برای تمام کارهای بعدی که من انجام دادم. اون گفت "چه کاری رو خودت میخواهی انجام بدی؟" و اون سوال فضا رو تغییر داد. نه برنامه راهنمائی، نه دستورالعملی برای دنبال کردن و نه استانداردی برای آموزش بچه های با استعداد وجود داشت. و فضایی رو برای من به وجود آورد که من تلاش کردم اون فضا روبرای دانش آموزانم فراهم کنم. یک فضای خالی، به طوری که اونها بتوانند خلق کنند و درک خودشون رو معنی ببخشند.
این در سال ۱۹۷۸ اتفاق افتاد و من سالها بعد تدریس کردم و یکی از دوستانم من رو به یک فیلمساز جوان معرفی کرد که نامش کریس فرینا است و با خرج خودش امروز اینجاست. کریس میتونی بلند شی و اجازه بدی ببیننت. یک فیلمساز جوان و با استعداد که فیلم رو ساخته. (تشویق) این فیلم "جهان صلح و دیگر موفقیت های کلاس چهارم" نامیده میشود. و این فیلم رو به من پیشنهاد کرد. یک عنوان عالی . و به من این فیلم رو پیشنهاد کرد و من گفتم "بله میتونه در تلویزیون محلی باشه و ما به دوستانمون سلامی بکنیم"اما این فیلم جاهای زیادی رفت و الان هم بدهی دارد اما کریس با فداکاری خودش مدیریتش کرده تا این فیلم تولید بشه. ما فیلمی ساختیم که بیشتر از داستانی در باره من است، بیشتر از داستانی در باره یک معلم. این یک داستان در باره یک میثاق به معلمی و معلمهاست. و این چیز زیبائی است
و چیز عجیبی که وقتی من این فیلم رو دیدم این بود که من چیزهای وهم انگیزی رو میدیدم. بعضی وقتها خودم ناپدید میشدم. اونچه که میدیدم این بود که معلمهایم درون من میومدن. من معلم هندسه خودم رو در دبیرستان میدیدم، خنده آقای روسل به صورت کج از زیر سبیلش. اون خنده ای که من هم استفاده میکنم. این خنده. من برق چشمای جان پلو رو میدیدم. اونها برق خشم نبود برق عشق بود، عشق درونی به دانش آموزها. و من بعضی وقتها اون برق رو دارم. و من خانوم اتهل جی بنکس که مروارید می آویخت و کفش پاشنه بلند میپوشید در مدرسه ابتدائی هر روز میدیدم. و میدونید که اون یک نگاه خیره قدیمی رو داشت. اینجوری. (خنده) " هیچوقت حتی پشت سر من صحبت نکنید چون که من یه چشم پشت سرم دارم.". (خنده) شما اون رو میشناسید؟ من اون نگاه رو زیاد استفاده نکردم اما اون رو در ذهنم دارم. و خانوم بانک به عنوان یک مربی برای من اونجا بود.
و سپس من اولین معلمینم، اولیا ام رو دیدم. پدر من تفکر خلاق و خارج از زمانی داشت. اون برادرم مالکولم در سمت راست و مادرم که معلم کلاس چهارم در یک مدرسه در ویرجینیا بود و کسی که الهام بخش به من بود. و در حقیقت من فکر میکردم کهدارم یک فیلم میبینم. من یک ژستی داشتم شبیه اونچه که اون داشت. من احساس میکنم که ادامه ژست های او هستم. من یکی از ژستهای معلمی او هستم. و زیبا این بود که من به دخترم در دبستان مادلین درس میدادم و بنابراین تمام ژستهای مادرم در نسلهای بعدی ادامه پیدا میکند. و این داشتن اصل ونسب احساس شگفت انگیزی است. بنابر این من اینجا بر شانه های انسانهای بسیاری هستم.من تنها نیستم. آدمهای زیادی در روی این صحنه همراه من هستند.
و این بازی جهان صلح که من میخواهم در باره اون صحبت کنم. اینطور شروع شد: یک صفحه ۴ در ۵ فوت نئوپان در یک مدرسه ایالتی در سال ۱۹۷۸. من یک درس برای دانش آموزان درباره آفریقا درست کرده بودم. تمام مشکلات جهان را که در ذهنم بود انجا قرار دادم و اجازه دادم به اونها که اون ها رو حل کنند. من درسی نمیدادم یا کتابی نمی خواندم. من میخواستم که اونها در فکر فرو بروند و احساس یادگیری را با تمام وجود حس کنند. و فکر میکردم که اونها دوست دارند بازی هم بکنند. من یه همچین چیزی ساختم- نمیگم آموزش تعاملی؛ ما همچین واژه ای در سال ۱۹۷۸ نداشتیم- اما یه همچین چیزی بود. و ما بازی رو ساختیم و الان اون به یک صفحه پلاستیکی شیشه ای ۴ در ۴ فوت تکامل یافته است. و چهار لایه پلاستیکی شیشه ای دارد.
یک فضای خارجی با سیاه چاله ها و ماهواره ها و سیاره های دیگر. جو وفضایی که از ابرهائی پوشیده از کتان که ما در مرزهای هوائی و نیروهای هوائی قرار داده بودیم. یک زمین و سطح دریا با هزاران اجزای بازی بر آن -- حتا سطح زیر دریا با زیر دریائی های و کاوشگرهای زیر دریا. چهار کشور اطراف صفحه وجودداشتند. بچه ها نام کشورها را میساختند. بعضی ثروتمند و بعضی فقیر بودند. اونها دارائی ها ، اقتصاد و نیروی نظامی متفاوت داشتند. و هر کشور یک کابینه داشت. یک نخست وزیر داشتند. وزیر خارجه. وزیر دفاع و یک وزیر دارائی. من نخست وزیر رو با اساس رابطه که با اونها داشتم انتخاب میکردم. من به اونها شغل پشنهاد میکردم و اونها میتونستند اون رو تا آخر داشته باشند. و اونها کابینه خودشون رو انتخاب میکردند. یک بانک جهانی ، فروشنده اسلحه و یک سازمان ملل وجود داشت. همچنین یک الهه وجود داشت که نوسانات بازار سهام و آب و هواهای اتفاقی را کنترل میکرد.
همش این نبود. یک سند ۱۳ صفحه ای مهم با ۵۰ مساله تاثیر گذار بر هم بود. بنابراین اگر یکی از اونها تغییر میکرد همه چیز تغییر میکرد. من اینها رو در این ماتریس پیچیده میگذشتم و اونها به من اعتماد میکردند چرا که ما دوستی عمیقی با هم داشتیم. و با همه اینها تنش های کوچکی هم داشتیم، نمونه های شیمیائی و هسته ای، روند رو به افزایش انرژی هسته ای. نشت نفت، تخریب محیط زیست، اختلافات آبی، جدائی ملتها، قحطی، گونه های جانوری در خطر و گرم شدن هوا. اگر الگور اینجا هست من میتونم بچه های کلاس چهارم از انگور-هورت و مدرسه ونیبل رو بفرستم پیشت چون که اونها مساله گرم شدن زمین رو در عرض یک هفته حل کردند. (خنده) (تشویق) و این کار رو چندین بار انجام دادند.
همچنین ما در این بازی یک خرابکار هم داشتیم. بعضی بچه ها اساسا خرابکار بودند. و من خرابکار خودم رو داشتم چرا که اونها واقعا وجود دارند چرا که اونها سعی میکردند دنیارا نگاه دارند و موقعیت خودشون رو حفظ کنند. اما اونها سعی میکردند زیر آب همه چیز رو در بازی بزنند. اونها پنهانی خبر نادرست میدادند و ابهام درست میکردند و سعی میکردند که باعث بشوند همه خیلی پیچیده فکر کنند. خرابکار اینجاست و ما همچنین از سون تسی "هنر رزم" می خواندیم. کلاس چهارمی ها اون رو میفهمیدند، بچه های نه ساله، واونها اون رو به کار میگرفتند نه اینکه دنبال کنند -- در ابتدا انها انجام میدادند-- مسیری برای قدرت و تخریب،مسیری برای جنگ. اونها یاد میگرفتند که از کوتاه بینی اجتناب کنند و همینطور از عمل بدون فکر و به سمت بلند مدت فکر کردن و راههای نتیجه گرا بروند.
استوارت برند اینجاست و یکی از ایده ها برای بازی از اونه که در مقاله CoEvolution Quarterly درباره نیروهای صلح ارائه کرده است. و در این بازی دانش آموزان حقیقتا نیروهائی از صلح بودند. من فقط وقت نگهداربودم. یک شفاف کننده بودم. یک تسهیل گر بودم. دانش آموزان بازی را میچرخاندند. من هیچ شانسی برای هیچگونه سیاستی وقتی بازی شروع میشود نداشتم. پس من فقط این رو با شما قسمت میکنم.
(ویدئو) پسر: بازی جهانی صلح خیلی جدی است. شما واقعا یاد میگیرد که چطور از دنیا حفاظت کنید. نگاه کن. آقای هونتر اون رو انجام میده برای اینکه به ما بگه زمانه اشفته ای داریم و داره تلاش میکنه بگه چطور مشکلات رو حل کنیم.
من به انها پیشنهاد دادم (تشویق) من چیزی به اونها نمیتونم بگم برای اینکه جواب اونها رو نمیدونم. و من تصدیق کردم حقیقت پیش روی انهاست: من نمیدونم. و چون من نمیدونستم انها خودشون جواب رو کاوش میکردند. من از اونها معذرت خواستم و گفتم "من متاسفم ، پسرها و دخترها اما حقیقت این است که ما این دنیا رو برای شما در یک شکل وحشتناک باقی میگذریم و امیدواریم که شما اون رو درستش کنید و شاید این بازی به شما یاد بده که چطور این کار رو انجام بدید. " این یک عذرخواهی صمیمانه بود و اونها این بازی رو با جدیت انجام دادند.
ممکنه این خیلی پیچیده به نظر بیاد. وقتی ما بازی رو شروع کردیم این چیزی است که میبینید.
(ویدئو) جان هونتر: بسیار خوب حالا ما میخواهیم مذاکره کنیم. بریم. (پچ پچ کردن)
جان هونتر: سوال من از شما این است که چه کسی مسول این کلاس است؟ این سوال جدی است: چه کسی واقعا مسول این کلاس است؟ من آموختم که کنترل کلاس رو در گذر زمان به دانش آموزان بدم. این یک اطمینان وشناخت و یک وقف به یک ایده ال استکه من مجبور نبودم داشته باشم آنچه از من به عنوان یک معلم تازه کارانتظار میرفت: کنترل هر گفتگو و پاسخ در کلاس بود. این غیر ممکن است. مجموعه خرد اونها بسیار بیشتر از ماست و من اون رو تحسین میکنم. بنابراین من فقط چند داستان از چیزهای شگفتی که اتفاق افتاده است رو خیلی سریع با شما مطرح میکنم
در این بازی ما یک دختر کوچک داشتیم که وزیر دفاع فقیرترین کشور بود. و وزیر دفاع نیروی هوائی و تانک داشت. و اون در کنار یک کشور ثروتمند بود. همسایه نفتی. بدون هیچ تحریکی اون ناگهان بر خلاف دستور نخست وزیر به کشور مجاور حمله کرد.به همسایه ای که نفت داشت. اون به سرزمینهای نفتی رفت و اون رو محاصره کرد بدون آتشبازی و اونجا رو اشغال کرد. و همسایه ناتوان بود که هرگونه عملیات نظامی رو انجام بده چون تولید نفت متوقف میشد.
ما همه مضطرب شدیم از کار او. "چرا این کار رو انجام دادی؟ این بازی جهانی صلح است. مشکلات چیه؟" (خنده) اون دختر کوچک نه ساله بود. قیافه حق به جانبی گرفت و گفت "میدونم دارم چی کار میکنم؟" به دوستش گفت. یک نقص عهد اینجا افتاد. و ما فهمیدیم که نمیشه از پس یک دختر نه ساله با تانکهاش بر بیایم. (خنده) انها مخالفان سرسختی بودند و ما واقعا آشفته شده بودیم. من فکر میکردم به عنوان یک معلم شکست خوردم. چرا اون این کار رو کرد؟
اما بزار حلش کنیم. --چند روز که از بازی گذشت و ما در قالب یک تیم مذاکره میکردیم -- واقعا یک دوره مذاکره با همه تیمها بود و هر تیمی یک نوبتی داشت و ما دوباره بر میگشتیم به مذاکره بارها و بارها و این نوبت در یک روز از بازی میگشت. بنابراین چند روز پس از بازی برای ما روشن شد که این کشور اصلی که برنامه دفاعی داشت برای اینکه بر همه دنیا چیره بشود. و تولید نفت هم داشته؛ پس اونها بهش حمله کردند اون دختر قادر بود که فلشها و روندها و مقاصد رو خیلی قبل از ما ببیند با بفهمد که چه چیزی در حال اتفاق است و یک تصمیم پیچیده برای حمله در بازی صلح بگیرد.
و اون یک جنگ کوچک راه انداخته است که از یک جنگ بزرگتر اجتناب کند. بنابرین ما توقف کردیم و یک بحث فلسفی کردیم که آیا این کار درست بوده است یا نه. یک طرز تفکر بود که ما درونش قرار گرفته بودیم. من نمیتونستم اون رو طراحی کنم یا درس بدم. اون ناگهان در خلال خٍرد جمعی پدید آمده بود.
مثال دیگر، یک چیز جالب اتفاق افتاد. ما یک نامه در بازی داشتیم. اگر شما یک فرمانده نظامی بودید و به سربازان حقوق میدادید—اسباب بازیهای پلاستیکی روی برد-- و شما اونها رو از دست میدادید. من یک نامه قرار دادم. شما باید به پدر و مادرش نامه مینوشتید -- یک نامه خیالی از سربازان خیالی-- توضیح بدید انچه اتفاق افتاده و مراتب تسلیت خودتون رو بگید. بنابراین شما باید یه کم بیشتر فکر میکردید قبل از اینکه مهیا باشد برای نبرد. و تابستان گذشته در مدرسه اگنرهارت در ناحیه آلبمرال یک اتفاق افتاد .یکی از فرماندهان نظامی بلند شد که نامه رو بخونه و یکی دیگه از بچه ها گفت "آقای هونتر میتونم بخوام-- یکی از اولیا انجا است"اون روز، روز بازدید اولیا بود و در قسمت عقب اتاق نشسته بودند. " میشه اجازه بدید اون مادر این نامه رو بخونه. خیلی واقعی تر است اگر ایشون بخونه." بنابراین ما این کار را کردیم و اون خانوم با جسارت نامه رو بر داشت و گفت "حتما" و شروع به خوندن کرد. یک جمله رو خوند. دو جمله. با سومین جمله او غرق در اشک بود، من غرق در اشک بودم. همه ما فهمیدیم وقتی کسی رو از دست میدیم برنده ها هم حسرت می خورند. ما همه میبازم. و این فهم و اتفاق بسیار شگفت انگیزی است.
من به شما نشان خواهم داد که دوستم دیوید در باره اون چی میگه. او در بسیاری از نبردها بوده.
(ویدئو) دیوید: ما واقعا به اندازه کافی جنگ داشتیم. منظورم اینه که ما اغلب خوش شانس بودیم. اما من احساس مرموزی دارم به خاطر اینکه ما دارم زندگی میکنم مثل انچه که سون تسی یک بار گفته است. اون یه بار گفت "اونهائی که به یک نبرد میروند و پیروز میشوند روزی میخواهند بر گردند و اونهائی که در نبرد شکست خوردند میخواهند بر گردند و پیروز شوند." ما الان در حال پیروزی هستیم و میخواهیم به نبردهای بیشتری برای پیروزی بریم. و من فکر میکنم ما خیلی عجیب زندگی میکنیم همون طور که سون تسی گفته است.
جان هونتر: من خشکم میزنه هر وقت این رو میبینم. این نوعی از تعهد که شما میخواهید اتفاق بیفتد. من این رو نمیتونستم طراحی کنم نمیتونستم برنامه ریزی کنم و حتی نمیتونستم آزمایش کنم. ولی این یک ارزیابی بدیهیست. میدانیم این یک ارزیابی دقیق از آموزش است. ما داده های زیادی داریم اما من فکر میکنم ما گاهی ورای داده ها باید برویم تا ببینیم واقعا چه چیزی در حال اتفاق افتادن است.
میخواهم فقط داستان سوم را با شما تقسیم کنم. این در باره دوستم برنان است. ما بازی رو برای چند قسمت بعد از مدرسه و برای چند هفته،حدودا هفت هفته، انجام دادیم. و برای ۵۰ بحران اصلی راه حل پیدا کردیم. بازی اینجوری بود که برنده هر ۵۰ مشکل رو باید حل میکرد و ارزش دارائی هر کشور بالاتر از نقطه شروع میرفت. بعضی ثروتمند بودند و بعضی فقیر. بیلیونها دارایی وجود داشت. رییس بانک جهانی یک کلاس سومی بود. او گفت " یک تریلیون چند صفر داره ؟من میخواهم این را همین الان محاسبه کنید." اون داشت یک سیاست مالی برای دبیرستانهایی در این بازی بودند میگذاشت.
بنابراین تیمی که فقیرترین بود فقیرتر شده بود. راهی نبود که اونها برنده بشن. و ما به ساعت چهار یعنی پایان کلاس نزدیک میشدیم،فقط یک دقیقه از وقت مانده بود و ناامیدی داشت به اتاق مستولی میشود. من فکر میکردم به عنوان یک معلم شکست خوردم. من باید راهی پیدا میکردم که اونها هم میتونستند پیروز بشن. اونها نباید اینجوری میباختن. من اونها رو شکست داده بودم. احساس ناراحتی و افسردگی میکردم. و ناگهان، برنان اومد به سمت صندلی من و زنگ رو زد، زنگ نشانه یک تغیر یا دوباره جمع کردن کابینه بود و او برگشت به سرجاش ،زنگ رو زد. همه به طرف صندلی او رفتن: هیاهو بود. نعره میزدند، سوابق رو بررسی میکردند. سوابق اونها پر از مدارک محرمانه بود. اونها ادا در می آوردند ، مدام حرکت میکردند. من نمیدونستم چه کار میکنند. کنترل کلاس رو از دست داده بودم. مدیر آمد داخل. من هیچکاره بودم. اولیا از پنجره نگاه میکردند.
و برنان به سمت جاش رفت. همه سر جاشون برگشتن. دوباره زنگ رو زد. و گفت "ما داریم" -- و ۱۲ ثانیه فقط مونده بود-- "ما همه ملتها روی هم ۶۰۰ بیلیون دلار داریم. میخواهیم به کشور فقیر پیشنهاد اعطای کمک مالی دیم. و اگر اونها قبول کنند دارائی اونها بالا میره و ما باهم پیروز بازی میشویم. آیا قبول دارید؟" و فقط سه ثانیه مونده بود. همه به نخست وزیر کشور نگاه کردند و او گفت "بله". و بازی پیروز شد. شفقت خود به خودی که کسی نمیتونست برای اون برنامه ریزی کند غیر قابل انتظار و غیر قابل پیش بینی.
هر بازی که ما انجام می دهیم متفاوت است. بعضی موضوعات اجتماعی است برخی اقتصادی و برخی جنگ. اما من سعی نمی کنم که وجود انسانیت رو انکار کنم. من اجازه میدم به اونها که وارد بشن و تجربه کنند و یاد بگیرند که در راهی بدون خونریزی چطور نباید به چیزهای غلط توجه کنند. و راه درست رو به روش خودشون بیابند. و بنابراین در این بازی که من بسیار ازش آموختم و میتونم بگم اون میتواند ابزاری جهت بالا بردن تفکر خلاق و بحرانی باشد و این بازی اهرمی باشد از چیزهای خوب برای دنیایی که همه ما میتوانیم حفظش کنیم.
و من از طرف تمام معلمها که بر شانه هایشان هستم اینجا ایستادم. ممنون.ممنون.ممنون.