Groups
Groups
Sign in
Groups
Groups
کوچه ما
Conversations
About
Send feedback
Help
غزلی بسیار زیبا از استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)
6,640 views
Skip to first unread message
mansour Rezaei
unread,
Jul 25, 2013, 1:09:37 AM
7/25/13
Reply to author
Sign in to reply to author
Forward
Sign in to forward
Delete
You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to
روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه میگویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر
گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر
چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری
چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا
گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست
حشمتِ این عشق از فرزانگیست
عشق بی فرزانگی دیوانگیست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نومیدی ازو کوته شود
گر درین راه ِطلب دستم تهیست
عشقِ من پیش ِخرد شرمنده نیست
روی اگر با خون دل آراستم
رونق ِبازار او میخواستم
ره سپردم در نشیب و در فراز
پای هشتم بر سر ِ آز و نیاز
سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود
آن قدَر از خواهش ِدل سوختم
تا چنین بیخواهشی آموختم
هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهیست
صبر ِتلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوه ِ نومیدی مباد
پاره پاره از تن ِخود میبُرم
آبی از خون ِ دل ِخود میخورم
من درین بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعل ِ دلی، انداختم
باختم، اما همین بُردِ من است
بازیی زین دست در خوردِ من است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهن سوم رسید
گر چنین خون میرود از گُردهام
دشنهی دشنام دشمن خوردهام
سالها شد تا برآمد نام ِ مرد
سفله آنکو نام ِمردان زشت کرد
سرو بالایی که میبالید راست
روزگار ِکجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی، با چه زیبی و فری
سروی از نازک دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست
خوشه خوشه گرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سر ِخرمن گرفت
توبه کردی زانچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گرچه میدانی یقین
گفته و ناگفته میگردد زمین
تائبی گرزانکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزونتر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمیمردی چنین ای نازنین
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران میکنم
آنکه از جان دوستتر میدارمش
با زبان ِتلخ میآزارمش
گر چه او خود زین ستم دلخونتر است
رنج ِ او از رنج ِمن افزونتر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه میداند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون ِ خویش به داند جهان
بس که نقش ِ آرزو در جان گرفت
خود جهان ِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان ِ خوبی و خیر ِبشر
آن جهان ِ خالی از آزار و شر
خلقتِ او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست
جان ِ نازآیین ِ آن آیینه رنگ
چون کُند با سیلی ِ این سیل ِسنگ؟
از شکست او که خواهد طرف بست؟
تنگی ِدستِ جهان است این شکست
پیش ِ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند و این کوری چرا
ناجوانمردا که بر اندام ِ مرد
زخمها را دید و فریادی نکرد
پیر ِ دانا از پس ِهفتاد سال
ازچه افسونش چنین افتاد حال؟
سینه میبینید و زخم ِ خون فشان
چون نمیجویید از خنجر نشان؟
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگراین خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشمهاتان باز خواهد شد زخواب
سر فروافکنده ازشرم ِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سینهها از کینهها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و آن خون ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریادِ آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آنکه او امروز دربندِ شماست
در غم ِ فردای فرزند ِ شماست
راه میجستید و در خود گم شدید
مردمید، اما چه نامردم شدید
کجروان با راستان در کینهاند
زشت رویان دشمن ِ آیینهاند
آی آدمها صدای قرن ِماست
این صدا از وحشتِ غرق ِشماست
دیده در گرداب کی وا میکنید؟
وه که غرق ِخود تماشا میکنید …
هوشنگ ابتهاج
--
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages