انقلاب علمي پيش زمينه پيدايش فرهنگ سازي در اروپا

0 views
Skip to first unread message

Mohammad

unread,
Sep 11, 2014, 4:26:55 AM9/11/14
to

Sadegh Zibakalam
بخش سوم: انقلاب علمی پیش‌زمینه پیدایش اندیشه فرهنگ‌سازی در اروپا
فایل صوتی: http://goo.gl/lMmWsh

می‌رسیم به اصل بحث: اگر فرهنگ‌سازی و یا «مهندسی فرهنگی»، نشدنی و سرابی بیش نیستند، پس چرا این همه اصرار و اعتقاد در نهادهای فرهنگی حکومتی‌مان مبنی بر فرهنگ‌سازی و مهندسی فرهنگی ریشه دوانیده؟ در پاسخ می‌بایستی گفت که این فقط در ایران نیست که اعتقاد به فرهنگ‌سازی وجود داشته. فی‌الواقع ریشه و اصل اعتقاد بر ایده «فرهنگ‌سازی» در غرب ظهور کرد. منتهی در همان غرب هم آن‌قدرها طول نکشید که متوجه بی‌نتیجه بودن آن شدند. دقیق‌تر گفته باشیم، ایده فرهنگ‌سازی در نیمه دوم قرن نوزدهم در اروپا تولد یافت و تا پایان آن قرن و اوایل قرن بیستم به اوج خودش رسید؛ اما در همان دهه‌های نخستین قرن بیستم به سرعت رو به افول رفت و عملاً از اواسط قرن بیستم دیگر علما و صاحب‌نظران علوم انسانی در غرب به دنبال اکسیر و کیمیایی به نام «مهندسی فرهنگی» نبودند. اینکه چرا نزدیک به یک قرن می‌شود که اندیشه «مهندسی فرهنگی» و ایده «فرهنگ‌سازی» در زادگاهش رنگ‌باخته اما در کشوری به نام ایران مهم‌ترین نهاد فرهنگی‌اش همچنان به دنبال سراب و ناکجاآبادی به نام مهندسی فرهنگی است خیلی تعجب‌انگیز نبایستی باشد. اینکه ما در دهه دوم قرن بیست و یکم به دنبال مفاهیم و آراء قرن نوزدهم هستیم در حقیقت نشان‌دهنده جایگاه و پیشرفتمان در علوم انسانی می‌باشد. اگر نگاه نزدیک‌تری به حوزه‌های مختلف علوم انسانی در کشورمان بیندازیم مثال‌های بیشتری از این عقب‌ماندگی و فاصله با غرب را می‌توانیم احصاء نماییم.

اما بازگردیم به سوژه اصلی خودمان: اساساً چه شد که ایده یا فکر «مهندسی فرهنگی» یا «فرهنگ‌سازی» در قرن نوزدهم در میان علماء و صاحب‌نظران علوم انسانی در غرب تولد یافت (و بالطبع چه شد که در همان جا هم به نتیجه نرسید و منسوخ شد). هر نوع رویکردی به ایده «فرهنگ‌سازی» مستلزم یک فهم اولیه از نحوه به وجود آمدن آن می‌باشد. متأسفانه این امر یک مقداری پیچیده است چرا که ما را به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر درگیر مسئله به مراتب گسترده‌تری به نام «علم‌گرایی» می‌نماید. مراد از علم‌گرایی هم در حقیقت سیطره نگاه علمی بود که از قرن هفدهم به تدریج آغاز شده و در قرن نوزدهم به اوج می‌رسد. «مهندسی فرهنگی» یا «مهندسی اجتماعی» در حقیقت یکی از فرزندان انقلاب علمی و علم‌گرایی (Scientism) بود؛ بنابراین چاره‌ای نداریم الا اینکه در ابتدا یک نگاه گذرا و فشرده از روند شکل‌گیری علم‌گرایی یا سیطره نگاه و رویکرد علمی به هستی، طبیعت، انسان و جامعه که در قرن نوزدهم به اوجش رسید بیندازیم.

بحث تاریخی پیرامون علم‌گرایی یا چگونگی تولد نگاه علمی و سیطره یا محوریت تفکر علمی بر باورها، معلومات، اعتقادات، دانش و معرفت بشری، بالطبع مدخلی بسیار انبوه است. بگذارید به این مختصر بسنده کنیم که تا قبل از رنسانس در قرن چهاردهم، مبنا معرفت، شناخت و آگاهی‌های بشر غربی عمدتاً محدود می‌شد به آموزه‌های دینی یا درست‌تر گفته باشیم باورهای کلیسا در کنار باورهای سنتی که سینه به سینه و از نسلی به نسل دیگری انتقال یافته بودند. آنچه که امروزه به آن «علم» می‌گوییم و باورهای به دست آمده از طریق «علم» کمتر مبنای آگاهی، معرفت، یقین، شناخت و اعتقادات انسان قرون وسطی بود. جهان هستی، طبیعت و انسان را عمدتاً باورهای کلیسا تبیین می‌کرد و معرفت‌های دیگری که در مخالفت یا چالش با اعتقادات کلیسا قرار می‌گرفت مردود شناخته شده و گاه مدعیان آن آراء به دلیل انحراف، شرک و کفر به محاکمه کشانده می‌شدند؛ اما رنسانس و تحولاتی که به تدریج در قرون بعدی در اروپا به وجود آمدند سبب شدند تا پایه‌های معرفت‌های مبتنی بر سنت و آموزه‌های کلیسا به تدریج جای خود را به باورهای جدیدی بدهند که مبنای آن‌ها مشاهده، تجربه، ریاضیات، علوم و کشفیات جدید بودند. رنه دکارت (1650-1596Rene Descartes,) فیلسوف و ریاضی‌دان قرن هفدهم را شاید بتوان نخستین اندیشمند غربی و به تعبیری معمار «علم‌گرایی» و بکار گیری دانشی که بر اساس راه و روش‌های علمی به دست آمده بود دانست. دکارت نخستین چارچوبه‌های «تفکر علمی» را پی ریخت. تفکری که علم و آگاهی علمی را به تدریج جایگزین باورهای دیگر می‌کرد. سخن اساسی دکارت آن بود که جهان و پدیده‌های طبیعی معلول تصادف، بخت و اقبال و بی‌هدف نیستند بلکه بر طبیعت، یک مجموعه‌ای از اصول و قوانین منضبط ریاضی‌گونه‌ی علمی حاکم‌اند. اصول و قوانینی که بشر می‌تواند به فهم و کشف آن‌ها نائل شود. به باور دکارت، هر قدر که بشر بتواند بیشتر بر قوانین حاکم بر طبیعت پی‌برده و آن‌ها را کشف و تجربه کند، به همان میزان تسلطش بر طبیعت و جهانی که در آن می‌زیست افزایش پیدا می‌کرد.

حرف دکارت شاید امروزه چندان عظیم به نظر نرسد؛ اما آن اندیشه در سه قرن و نیم بیش، بدون تردید نقطه آغاز یک تحول بنیادی شد. دکارت مبنای شناخت، آگاهی و اعتقادات بشر را از آموزه‌های کلیسا برداشته و بر روی آنچه که ما امروزه آن را به نام «علم» می‌شناسیم قرار می‌داد. کشفیات بعدی که توسط دانشمندان بعد از دکارت و در قرون هجدهم و نوزدهم صورت گرفت بالأخص انقلاب و تحول عظیمی که اسحاق نیوتن (۱۷۲۴-1641Sir Isaac Newton,) در قرن هفدهم در فیزیک پدید آورد و اساس و بنیان فیزیک و مکانیک امروزی را پایه‌گذاری کرد نشان داد که دکارت درست می‌گفت. اختراعات و اکتشافات مهمی که بعد از انقلاب صنعتی و در قرن نوزدهم صورت گرفت در نهایت سبب شد تا سنگ بنای یک اعتقاد جدید در معرفت بشری گذارده شود. معرفتی که ما امروزه آن را بنام معرفت علمی (Scientific Knowledge) می‌شناسیم. در ساده‌ترین شکلش، این معرفت خلاصه می‌شود در این اعتقاد که هر باور، آگاهی، نظریه و اعتقادی زمانی معتبر است و می‌توان آن را پذیرفت که مبتنی بر «علم» باشد. این جزم‌اندیشی و باور راسخ در درست بودن و حقانیت علم که عملاً در قرن نوزدهم به اوج خود رسید، اتفاقی نبود که یک شبه رخ داده باشد. از زمانی که دکارت در قرن هفدهم گفت: «طبیعت را می‌توان شناخت» تا پایان قرن نوزدهم، اعتقاد به درستی و صحت علم در حال شکل‌گیری بود. در طی آن قریب به سه قرن، تحولات، اختراعات و اکتشافات مهمی صورت گرفته بود که نه تنها ذهنیت و درک انسان غربی را نسبت به خودش، به اجتماعی که در آن تولد یافته و به طبیعت و جهانی که در آن می‌زیست دگرگون ساخته بود، بلکه سبک و شیوه زندگی او نیز در نتیجه «انقلاب علمی» زیر و رو شده بود. علم نشان داده بود که بسیاری از اعتقادات چندین و چند صد ساله و گاه هزارساله بشر چندان پایه و اساسی نداشته و بعضاً از بنیان اشتباه بودند. علم نشان داده بود که زمین کروی است، دریاها به هم پیوسته و بی‌انتها نیستند، زمین مرکز هستی و کائنات نیست، عامل بیماری‌ها نفرین، جادو و طلسم نبوده بلکه موجودات بسیار ریزی بنام میکرب هستند. علم نشان داده بود که هر عنصری دارای ترکیب اتمی خاصی است و عناصر بسیاری در طبیعت بودند که بشر هنوز آن‌ها را نشناخته بود. قوانین علمی بشر را قادر ساخته بود تا به کمک آب، آتش، زغال‌سنگ و فولاد یکی از مهم‌ترین تحولات تاریخ تکامل بشری را به وجود آورد. تحولی که ما امروزه آن را بنام انقلاب‌صنعتی می‌شناسیم. علم ثابت می‌کرد؛ علم راه را نشان می‌داد؛ علم حقیقت را از خرافه و جهل تمیز می‌داد؛ علم می‌آفرید؛ علم مرزهای آگاهی، فهم، شناخت و دانش بشر را منظما گسترش می‌داد. در یک کلام انقلاب علمی و پیشرفت‌های محیرالعقول علمی بعد از دکارت درستی نظر این دانشمند را که سه قرن قبل گفته بود «با شناخت و فهم طبیعت می‌توان آن را در اختیار گرفته و بر آن تسلط یافت» را در قرن نوزدهم به نمایش گذارده بود.

اینکه سرانجام علم‌گرایی و خدا- محوریِ علم چه شد در ورای کار ما قرار می‌گیرد. فقط به این مختصر بسنده کنیم که امروزه، یعنی در دومین دهه قرن بیست و یکم، علم مدت‌هاست و دست کم بیش از نیم‌قرن می‌شود که از آن جایگاه خدایی به زیر آمده. علم دیگر آن‌قدر قدرت مطلق که در پایان قرن نوزدهم و سر آغاز قرن بیستم به نظر می‌رسید نبود. اینکه چرا چنین شد در ورای کار ما قرار می‌گیرد (علاقمندان به این موضوع می‌توانند مراجعه نمایند به فصل ششم کتاب جامعه‌شناسی به زبان ساده، صادق زیباکلام، انتشارات روزنه، چاپ سوم،1390).

لینک قسمت اول: http://goo.gl/lW9HAl
لینک قسمت دوم: http://goo.gl/6EXGMe
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages