![]() ![]() ![]()
یونسی، ابراهیم
( ملیت: ایرانی )
دكتر ابراهيم يونسي،داستاننويس و مترجم پيشكسوت ، در سال 1305 خورشيدي
در شهر بانه به دنيا آمد. در سال 1333 به اتهام فعاليت هاي سياسي دستگير و
تا سال 1341 در زندان به سربرد. پس از آزادي به تحصيل پرداخت و در رشته ي
اقتصاد از دانشگاه سوربن فرانسه موفق به اخذ دكترا (در سال 1356)شد.وي
ترجمه و كار داستاننويسي را از همان روزهايي كه در زندان بود، آغاز كرد.
پس از آزادياش در سال 1341 «هنر داستاننويسي» را كه در اين ايام تاليف
كرده بود، منتشر كرد. گروه : علوم انساني رشته : اقتصاد گرايش : نويسندگي و
ترجمه والدين و انساب : ابراهيم يونسي از خانواده خود چنين مي گويد: " دو
ساله بودم كه مادرم را از دست دادم. مادر بزرگ ،بزرگم كرد.با پدر بزرگ.اين
زوج مردمي بسيار قانع و زحمتكش بودند و البته مستمند.پدر بزرگ در هر حرفه
اي مجرب بود از درودگري ،فعلگي ،خياطي .... مردي بود در عين حال بسيار شوخ و
زنده دل و مجلس آرا. مادر دختر رعيت بود و پدر خان زاده-از خوانين محلي-
سليمان خان ،نوه يونس خان ،حاكم بانه.خانه اش -خانه پدر- بسيار آشفته
بودپنج خواهر داشت و سه زن بابا ،سه برادر ،يك بردادر زاده و كلي نوكر ...
هر يك براي خود حكومتي بود و هر يك براي خود تصوري از خود و خانواده بزرگش
داشت .خانواده پدرم همه پشت رو اطلسي بودند بجز من و دو تا از عموهايم -ما
يك رو اطلس و يك رو كرباس بوديم. من در پانزده سالگي جز به تصادف به خانه
پدرم نرفته بودم و هر بار كه رفتم تحقير شدم- مادربزرگم نمي گذاشت
بروم."خاطرات کودکي : من در سال 1305 شمسي, در شهر بانه ـ قصبة آن روزـ
متولد شدهام, كه بر نوار مرزي است. اما اين تاريخ ظاهراً درست نيست!
شناسنامه دير به كردستان آمد, مثل همهچيز. سال 1310 يا 1311 بود كه
شناسنامه براي من گرفتند. يادم هست بر سر سن من بين پدرم و مادربزرگم
اختلاف بود. مادربزرگ ميگفت سنّش را زياد نوشتي و پدرم ميگفت درست نوشته.
مادربزرگ از نظام اجباري ميترسيد و ميخواست تا ميتواند جريان رفتنم را
به سربازي به تعويق بيندازد, بنابراين سعي ميكرد مرا كوچكتر جلوه دهد.
خودم با توجه به وقايعي كه به ياد دارم, خيال ميكنم دو سه سالي بزرگتر از
اين سنّي باشم كه در شناسنامه آمده است تحصيلات رسمي و حرفه اي : ابراهيم
يونسي درسال 1317 «دبستان دولتي پهلوي بانه» را به پايان برد و تصديق كلاس
ششم ابتدايي را گرفت. "بانه مدرسة متوسطه نداشت, بنابراين پدرم مرا به سقز
فرستاد. شهر سقز شصت كيلومتري با بانه فاصله دارد. "وي سيكل اول (سه سال
اول) دبيرستان را در سقز خواند. در سال 1320 سيكل اول متوسطه را به پايان
رسانيد."سال 1320 سالي بود كه طي آن كشور از سوي قواي متفقين اشغال شد. با
اشغال كشور, منطقه آشفته و عشايري شد. ديگر مدرسهاي نبود و من تا سال 1322
بيكار بودم. در اين سال, ارتش طي بخشنامهاي از خانوادههاي عشايري دعوت
كرد كه چنانچه فرزند يا فرزندان واجد شرايطي دارند, آنها را به مدارس نظام
(دبيرستان نظام و دانشكدة افسري) بفرستند. من واجد شرايط بودم. بنابراين در
سال 1322 به تهران آمدم و در دبيرستان نظام ثبتنام كردم. " ابراهيم جوان
در سال 1324 ديپلم اش را گرفت و وارد دانشكدة افسري شد. در سال 1327 با
درجة ستوان دومي رستة سوار دو از دانشكدة افسري فارغالتحصيل گرديد, و
مأمور خدمت در لشكر چهار رضائيه شد. ابراهيم يونسي پس از چنين سال تحمل
سختي با واسطه دوستش جناب آقاي دكتر روح الله عباسي در مدرسه عالي اقتصاد
اسم نويسي كرد و از همان مدرسه ليسانس اقتصاد را اخذ كرد و دكتراي همين
رشته را هم در سال 1356 از دانشگاه سوربن فرانسه دريافت كرد.هم دوره اي ها و
همکاران : عبدالقادر بهرامي و مرحوم احمد توكلي از هم دوره ايهاي ابراهيم
يونسي در زمان تحصيل در سقز بودند. ابراهيم يونسي با خيليها دوستي نزديك
داشته است، اما از "سياوش كسرايي"، "محمدرضا شفيعي كدكني"، "هوشنگ ابتهاج"،
"احمد محمود" و "محمود دولتآبادي" به نيكي ياد ميكند و معتقد است:
"ابراهيم گلستان" خيلي وقت است كه كار نكرده، او به همراه "رسول پرويزي" از
شيرازيهايي بودند كه خيلي هم خوب كار ميكردند، اما از وقتي كه در كار
فيلم افتاد، ديگر خيلي كار نكرد. همسر و فرزندان : ابراهيم يونسي در اواخر
سال 1328 ازدواج كرد .ثمره اين ازدواج سه دختر و يك پسر است.وقايع ميانسالي
: ابراهيم يونسي از اعضاي گروهي بود كه در سال 1333 بعد از دولت دكتر مصدق
به عنوان افسر نظامي دستگير و پس از كش و قوسهاي فراوان، هشت سال از عمرش
را در زندان رژيم پهلوي سپري كرد. از گروه همرديفهايش، سرهنگ مبشري و
سرهنگ سيامك اعدام شدند، اما او كه در خدمت سربازي يك پايش معلول شده بود،
با تخفيف، به حبس ابد محكوم و پس از هشت سال با يك درجه تخفيف آزاد شد.
ايشان از آن دوران چنين مي گويد: "در سال 1329 در اثر سانحهاي در حين خدمت
پاي چپم را از دست دادم. براي معالجه به تهران آمدم و در بيمارستان شمارة
يك ارتش (بيمارستان يوسفآباد) بستري شدم. پس از چندي به ادارة ذخاير ارتش
منتقل شدم. تا سال 1333 در ذخاير ارتش بودم. ، در همان ايامي كه
در زندان به سر ميبرد، از "سياوش كسرايي" كه برادرش جزو زندانيشدهها
بود و او مرتب به ملاقاتش ميرفت، درباره ترجمه «آرزوهاي بزرگ» چارلز
ديكنز ميپرسد و او به يونسي پيشنهاد ميكند كه جا دارد اين اثر را ترجمه
كند؛ پس ترجمه ميكند و كتاب، زير نظر "سيروس پرهام" منتشر و در سال 1336
در دانشگاه تهران برنده جايزه ميشود. او سپس در مركز تازه تأسيس آمار
استخدام گرديد.در آنجا هم كار ترجمه مي كرد." هر رئيس جديدي كه مي آمد وقتي
رشته تحصيلي مرا جويا مي شد تعجب مي كرد و شايد قدري هم ناراحت مي شد ،چون
رئيس دارالترجمه بودم ،آن وقت بنده مجبور بودم قدري بند بازي كنم تا رئيس
جديد بنده را به عنوان رئيس دارالترجمه به رسميت بشناسد و فكر نكند كه از
جايي تحميل شده ام." وي پس از انقلاب، مدت كوتاهي نيز استاندار كردستان
بود.همفکران فرد : دكتر يونسي ،چنين اذعان مي كند كه ما در حال حاضر
توانايي خلق رمان را داريم. رمان در سالهاي 1920 توسط "محمدعلي جمالزاده" و
"بزرگ علوي" به ايران آمد، اما ريشه كرد و از نمونههايش به "احمد محمود"،
"محود دولتآبادي" و "رضا براهني" ميتوان اشاره كرد. اين داستانهاي نو
هم كه چيزي به آدم نميدهند و اگر دليلش را بپرسي، سريع خود را به «اوليس»
جيمز جويس و «سوسك» يا «مسخ» فرانتس كافكا نسبت ميدهند و اصلا فكر
نميكنند چيزي كه مينويسند در زندگي روزمره مردم هست يا نيست.آرا و
گرايشهاي خاص : يونسي درباره نوشتن عقيده دارد، نويسنده بايد به زبان خاص
افراد توجه كند و آن را بهنوعي در اثر وارد كند كه خواننده زبان شخصيت را
بهخوبي درك كند. مثلا زبان روايت يك پزشك با هنرمند تفاوت دارد. او كه خود
داستاننويسي را در زندان و از طريق مكاتبه با مدرسه آموزش رماننويسي
انگلستان تجربه كرده است، درباره پرورش نويسنده در كلاسهاي داستاننويسي
عقيده دارد: حضور در اين كلاسها خيلي تاثير ندارد. مثلا "جمال ميرصادقي"
يا "رضا براهني" تجربه برگزاري كلاس را دارند كه خودشان نويسندهاند، اما
داستان بايد طوري نوشته شود كه خواننده فكر كند زندگي خودش را دارد
ميخواند. قاعدتاً آثار امروزي كه نوشته ميشوند، بايد اين خصوصيت را داشته
باشند؛ چون نويسنده براي مخاطب مينويسد تا دلش را خالي كند و فكرش را
بگويد. ابراهيم يونسي عقيده دارد كه در ترجمه هم بايد كتاب را خواند و خود
را جاي نويسنده گذاشت. مترجم معاني را بايد كاملا منتقل كند؛ البته اين
كامل بودن به حد معلوماتش بستگي دارد. وقتي دايره واژگانت وسيع نباشد و
كلمه را درست سر جايش نگذاري، معنا را اشتباه منتقل ميكني. وي در اينباره
گفت: يادم ميآيد كتابي را به اسم «شرلي» كه 700 صفحه بود، از شارلوت
برونته ترجمه كردم، اما ديدم كتاب ضد كارگري شد و قرار بود علميها آنرا
چاپ كنند، اما چون به مصالح ملي ضرر ميرساند، آن را پاره كردم و چاپ نشد.
معتقدم كه مترجم، بايد كتابي را ترجمه كند كه براي جامعه مفيد باشد و به
درد جامعه بخورد جوائز و نشانها : از اين نويسنده پيشكسوت در سال 1382 به
همراه "محمود دولتآبادي" در جشنواره داستاننويسي عذرا تقدير شد. همچنين
انجمن آثار و مفاخر فرهنگي نيز در همين سال در مراسمي از تلاشهاي وي
تقدير كرد. چگونگي عرضه آثار : ابراهيم يونسي هم در تاريخ ادبيات ، هم اثر
سياسي ،هم تاريخ جنگ و هم رمان ترجمه و تاليفاتي دارد.آثار : آرزوهاي
بزرگ ويژگي اثر : ترجمه، نوشته چارلز ديكنز (چاپ اول 1337،انتشارات
نيل چاپ ششم نشر نو ،چاپ هفتم)2 آسياب كنار فلوس ويژگي اثر :
ترجمه،نوشته جورج اليوت،چاپ اول 1368 نشر نگاه3 آشيان عقاب ويژگي اثر
: ترجمه،نوشته كنستانس هون،چاپ اول 1369 نشر نگاه4 آغا،شيخ،دولت
ويژگي اثر : ترجمه،نوشته مارتين وان بروئن سن،نشر پانيذ 13795 آمريكا و
جنبشهاي ملي ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته بلانچ ويسن كوك ،چاپ اول 1365
نشر نگارش6 اسپارتاكوس ويژگي اثر : ترجمه،نوشته هوارد فاست (چاپ اول
1337،انتشارات اميركبير ،چاپ هشتم نگاه،چاپ نهم اميركبير 1380)7 اگر بيل
استريت زبان داشت ويژگي اثر : ترجمه8 امريكاي ديگر(فقر در ايالت
متحد) ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته مايكل هنرينگتن،چاپ اول 1353 چاپ دوم
1356،انتشارات خوارزمي9 بازگشت بومي ويژگي اثر : ترجمه،نوشته تامس
هاردي،چاپ اول 1369 نش نو 10 به دور از مردم شوريده ويژگي اثر :
ترجمه،نوشته تامس هاردي ،چاپ اول 1365 نش نو11 پشهي بينيدراز ويژگي
اثر : ترجمه12 پنماريك ويژگي اثر : رمان،نوشته سوزان هوواچ،انتشارات
نگاه13 تاريخ ادبيات آفريقا ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته دي تورن،چاپ
اول 1368 انتشارات نگاه14 تاريخ ادبيات روسيه ويژگي اثر : ترجمه،دو
جلد فنوشته ميرسكي،چاپ اول 1355،انتشارات اميركبير ،چاپ دوم 1372
اميركبير15 تاريخ ادبيات يونان ويژگي اثر : ترجمه،نوشته اچ جي ،چاپ
اول 1358،انتشارات اميركبير،چاپ دوم 1372،چاپ سوم اميركبير 137916 تام
جونز ويژگي اثر : ترجمه،نوشته هنري فيلدينگ،چاپ اول 1361 نش نو17
تاماس هاردي ويژگي اثر : ترجمه،نوشته آر.اي.اسكات جيمز و سي.دي لوييس
،چاپ اول 1372 نشر نشانه18 تجارت اسلحه ويژگي اثر : تاريخ و
سياست،ترجمه،گزارش انجمن جهاني پژوهش در صلح استكهلم،چاپ اول 1353،چاپ دوم
1356 انتشارات خوارزمي19 تكيه گاه ويژگي اثر : ترجمه،نوشته تئودور
درايزر،پيام امروز 137920 تيس دور برويل ويژگي اثر : ترجمه،نوشته
تامس هاردي،چاپ اول 1362 چاپ دوم 1369 نشر نو21 جنبش ملي كرد ويژگي
اثر : تاريخ و سياست،ترجمه،نوشته كريس كوچر،چاپ اول 1373 ،چاپ دوم
1377،انتشارات نگاه22 جنبههاي رمان ويژگي اثر : حوزهي زبانشناسي و
ادبيات،ترجمه ،اي. ام. فورستر ،چاپ اول 1352 انتشارات اميركبير،چاپ دوم
انتشارات نگاه23 جنگ كبير ميهني ويژگي اثر : ترجمه،ناشر ستا ارتش
شوروي ،چاپ اول 1361 نشر نو24 جوان و جواني ويژگي اثر : تاليف،آماده
چاپ25 جود گمنام ويژگي اثر : ترجمه،نوشته تامس هاردري،چاپ اول 1362
نشر نو26 خاطرات دوران خبرنگاري در بالكان ويژگي اثر : ترجمه
،تروتستكي انتشارات خوارزمي27 خاطرات نيكيتا خروشچف ويژگي اثر :
ترجمه،دو جلد چاپ اول 1369 انتشارات نگاه28 خانه قانون زده ويژگي اثر
: ترجمه،نوشته چارلز ديكنز_چاپ اول 1341 ،انتشارات اميركبير ،چاپ سوم
نگاه)29 خوش آمدي ويژگي اثر : داستان و رمان،انتشارات توكلي30 خياط
جادوشده ويژگي اثر : ترجمه،نوشته سولومن رابينوويچ،چاپ اول 1340
انتشارات اميركبير31 داداشيرين ويژگي اثر : داستان و رمان،انتشارات
نگاه32 داستان دو شهر ويژگي اثر : ترجمه،نوشته چارلز ديكنز،چاپ اول
1355،چاپ دوم انتشارات فرانكلين ،چاپ سوم نشر دانشگاهي چاپ چهارم 1379
انشارات نگاه33 در ستايش فراغت ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته برتراند
راسل،چاپ اول 1349 نشر انديشه34 دعا براي آرمن ويژگي اثر : داستان و
رمان،تاليف،نشر پانيذ 137935 دفتر يادداشتهاي روزانه يك نويسنده
ويژگي اثر : حوزهي زبانشناسي و ادبيات،ترجمه ،فئودور داستايوسكي،سه جلدي
،چاپ اول 1370 انتشارات بزرگمهر36 دلدادهها ويژگي اثر : داستان و
رمان،تاليف،نشر البرز137237 دن كيشوت ويژگي اثر : ترجمه38 دنياي
كوچك دن كاميلو ويژگي اثر : ترجمه،نوشته جوواني گوارسكي ،چاپ اول
1369،انتشارات كتاب سراي بابل39 دوره راهنماي داير كت متد ويژگي اثر :
اميركبير،1343 در دو جلد يا 4 جلد40 روابط ايران و تركيه و مسالهي كرد
ويژگي اثر : تاريخ و سياست،ترجمه زير چاپ،نوشته رابرت امن،نشر پانيذ41
زمستان بيبهار ويژگي اثر : هم كتابي است كه در سال 1382 به قلم او
منتشر شد. اين كتاب شامل خاطرات يونسي از كودكي تا آزادي از زندان است42
زنانشويي و اخلاق ويژگي اثر : ترجمه،نوشته باربارا هاردي،چاپ اول 1372
انتشارات نشانه43 سگ شمال ويژگي اثر : ترجمه44 سه تفنگدار
ويژگي اثر : ترجمه45 سه رفيق ويژگي اثر : ترجمه،نوشته ماكسيم
گوركي،چاپ اول 1343،چاپ دوم 1352،انتشارات اميركبير چاپ سوم انتشارات
اميركبير46 سياهان آمريكا را ساختند ويژگي اثر : ترجمه،نوشته بنجامين
كوارلز،چاپ اول 1355،انتشارات خوارزمي47 سيري در ادبيات غرب ويژگي
اثر : ترجمه،نوشته جي بي پريستلي ،چاپ اول 1352 ،انتشارات فرانكلين ،چاپ
دوم 1372،چاپ سوم 1378،اميركبير چاپ چهارم 1380 اميركبير48 سيري در نقد
ادب روس ويژگي اثر : حوزهي زبانشناسي و ادبيات،ترجمه، نوشته
اندروفيلد،چاپ اول 1369 نشر نگاه49 شكفتن باغ ويژگي اثر : داستان و
رمان50 صيهونيسم ويژگي اثر : تاريخ و سياست،ترجمه،نوشته يوري
ايوانف،چاپ سوم 1356 انتشارات اميركبير51 طوفان ويژگي اثر :
ترجمه،نوشته ويليام شكسپير،چاپ اول 1351،چاپ دوم 1357،چاپ سوم 1359 نشر
انديشه52 عيدآمد و بهار نيامد ويژگي اثر : رمان،انتشارات نگاه53
فتنه هاي بيدار(كيوان بر فراز اب) ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته جي بي
پريستلي،چاپ اول 1343 انتشارات گوهرخاي54 فردا ويژگي اثر : داستان و
رمان55 فرهنگ كوچك انگليسي-فارسي ويژگي اثر : چاپ اول 1345،انتشارات
اميركبير 56 كاشتانكا ويژگي اثر : ترجمه،نوشته انتوان چخوف،چاپ اول
1353 انتشارات اميركبير57 كجكلاه و كولي ويژگي اثر : داستان و
رمان،تاليف،نشر پانيذ 137958 كردها ويژگي اثر : ترجمه،نوشته
وانلي،كندال ،نازدار،چاپ اول 1370 چاپ دوم 1372 انتشارات روزبهان59 كردها و
كردستان ويژگي اثر : ترجمه،نوشته درك كينان،چاپ اول 1373،انتشارات
نگاه ،چاپ دوم 1376 انتشارات نگاه60 كردها،ترك ها و عرب ها ويژگي اثر
: ترجمه،نوشته سي .جي .ادموندز ،چاپ اول 1367،انتشارات روزبهان61 كسي
شبيه خودم ويژگي اثر : تاليف،چاپ نشده است62 گورستان غريبان
ويژگي اثر : داستان و رمان،چاپ اول 1372 ،انتشارات نگاه63 لارنس استرن
ويژگي اثر : تاليف،انتشارات نسل قلم137964 لينمارا،عشق و آرزو
ويژگي اثر : ترجمه ،نوشته كاترين گاسكين،چاپ اول 1371 نشر البرز65 مادرم
دوبار گريست ويژگي اثر : داستان و رمان،تاليف،نشر پانيذ،137766
ماكسيم گوركي ويژگي اثر : تاليف،مطالعه اي در احوال گوركي،نشر 1357
نشر توكا67 مرده ها ويژگي اثر : تاليف،آماده چاپ68 مردي كه خورشيد
را دوست مي داشت،زندگي و نسان وانگوگ با همكاري انصاري ويژگي اثر :
انتشارات خوارزمي69 مشتي غبار ويژگي اثر : ترجمه،نوشته اولين وو،پيام
امروز 137970 موسيقي و سكوت ويژگي اثر : ترجمه،نوشته رز تره مين
،انتشارات نگاه71 ميراث شوم(توده) ويژگي اثر : ترجمه،نوشته جورج
گيسينگ،چاپ اول 1371،انتشارات نگاه72 هنر داستاننويسي ويژگي اثر :
تاليف-1341،چاپ هفتم انتشارات نگاه73 يك جفت چشم آبي ويژگي اثر :
ترجمه ![]() نام رمان: میراث شوم نویسنده: جورج گیسینگ ترجمه: ابراهیم یونسی تعداد صفحات: 656 فرمت کتاب: PDF زبان کتاب: فارسی لینک های دانلود================================================================== نام کتاب: شکفتن باغ
فرازهایی از کتاب ۱. اصطلاحات برادران نادیا در زمان شاگرد شوفری: فلانی دنده عقب کار می کند، فلانی فلانش ریپ می زند، فلانی تصادفی است، زدم تو دنده پنج، جوری که پنج دقیقه بوکساوات کرد، رادیاتش را آب انداختم، آچار پنج را بهش بند کردم، کاربوراتش را سرویس کردم ... (ص ۱۰) ۲. وصف حال سروان شاهین وقتی به دیدار نادیا می رود: آینه می خندد، لبخند بر لبم می نشیند، گرم می شوم. پا می شوم، هول هولکی دستی به سر و روی تصویر آینه می کشم، کلاه تصویر را در زاویه مناسب جا می اندازم، لبخند را پررنگ تر می کنم، به ستاره ها سفارش می کنم چشمکشان را فراموش نکنند، دگمه ها را از بالا به پایین می نوازم، دستی به سر همه می کشم به نوازش، که لبخندشان را از یاد نبرند، و به شیرهای روی دگمه ها می سپارم که شمشیرشان را راست نگه دارند و مواظب خورشید خانم باشند ... و وقتی این یکی خورشید پیدایش می شود و آن یکی خورشید اخم می کند خودشان را نبازند، و مثل من دستپاچه نشوند ... با این تهیات و تشریفات راه می افتیم و می رویم به شکار دل ... و من می روم به شکار آهو بچه با شیر و شمشیر، و به راهنمایی خورشید خیال ... آینه ایستاده بود و به در اشاره می کرد، که تصویر برگشت. آینه را بدرقه کرد، و در بغل گشود. آینه سرازیر شدن تصویر را از پله ها دید ... و دستی به صورت خود کشید و تصویر را پاک کرد از صورتش ... خیر پیش! به امید برخورد خوب! (ص ۴۶ و ۴۷) ۳. توضیح جدیدی ازکبریت بازی یا بازی تُرنا: عشق یعنی مهر ناب، مهر پالوده، مهر صاف و تصفیه شده ... منطق آن جوری نداد که بشود تحلیلش کرد ... چیزی است مثل "تُرنا" بازی دوران بچگی اش، در قهوه خانه شهرکشان. آنجا هم یکهو عاشق می شدی اما بی کوشش، بی کشش، بی ریاضت، بی شوق ... و یکهو برات شمشیر می بستند ... تا کبریت یا قاب را می انداختی و «عاشق» می شدی، شاه مثل قهرمان «عقرب پیشانی اسکندر نامه» گره بر ابرو می افکند، و آماده «سیاست» می شد. ترنا یک قطیفه تابیده بود، بسیار هم سنگین بود، و وزیر جلادی بود که مپرس- ترنا را وزیر می زد- آن وقت ها تقسیم وظایف امنیتی هنوز کامل نشده بود. شاه با همان سگرمه های پیشانی، و هیبت قلابی، غبغبی می گرفت و به لحنی شاهانه می پرسید: «ها، جوان، عاشق کیستی؟» جوان یک چند فکر می کرد، و برای گریز از مجازات به ناچار می گفت: «عاشقم بر جمال محمد» و حضرات صلوات می فرستادند: «اللّهم صل علی محمد و علی آل محمد!» و بادِ شاه می خوابید؛ قدری فکر می کرد، غبغب می نواخت، سر می لقاند، و سر انجام دستی به سبیل مبارک می کشید، و با همان لحن غبغبو می گفت: «برو این بار هم بخشیدم به جمال محمد!» و جماعت باز صلوات می فرستاد. و والسلام. درست می گفت مادر بزرگ. یک روز ازش پرسیدم: «مادربزرگ، چرا شاه از عاشق خوشش نمی آید، و تا عاشق «می آید» سگرمه هایش تو هم می رود و دهنش آب می افتد؟» مادر بزرگ گفت: «چرا خوشش نمی آید؟ برای این که شاه است، می خواهد سلطنت کند ... وقتی همه عاشق باشند کارش نمی گذرد! عاشق که دیگر گروهبان عباسقلی یا چه می دانم علی مدالی یا وکیل ناصر نیست که برای حفظ تاج و تختش آدم بکشد. عاشق بینوا آزارش به مار هم نمی رسد ... مار را می بیند، می داند مار است و نیش می زند، ولی پیش خودش می گوید آزارش به من نرسیده حیوان خدا، چه کارش دارم- ممکن است بچه کرده باشد، یا مثل من عاشق باشد! ... آره، پسرم، کسی که عاشق باشد آدم نمی کشد، باید دشمن باشد که آدم بکشد ... برای این است که شاه خوش ندارد به روی عاشق نگاه کند ... او حاکم است می خواهد حکمش روا باشد ... عاشق آزاد است، حکم و فرمان نمی شناسد ... شاه هم که بی حکم و ضرب و زور کارش نمی گذرد ... حکومت زور می خواهد، پسرم - آن لبخندی هم که می زند و می گوید بخشیدم به جمال محمد (ص)، آن هم دروغ است... او می خواهد سر به تن هیچ عاشقی نباشد ... نه او، هیچ حاکمی نمی خواهد، وگرنه عاشق تر از مادر بینوا کیست - هزاران مادر را دلسوخته کرده ... زورش به جمال محمد(ص) نمی رسد، اگر می رسید، استغفرالله، العیاذبالله، او را هم می کشت!» قدری فکر کرد، کنار لبش را خاراند و افزود: «دزد هم که دزد است، هر چه بدزدد از سهم او کم می شود- برای این است آن یکی دو شلاق را می زند، اگر آن نبود آن دو تا شلاق را هم نمی زد ... فرق دارد با عاشق!» حالا تو پیش خودت تصورش را بکن، که همه عاشق باشند، و به روی هم لبخند بزنند و نگران احوال همدیگر باشند! وای، مصیبتی است ... دیگر نه شاهی، نه حاکمی، نه پیشوایی ... نه ... درست می گفت مادر بزرگ: عشق چیز خطرناکی است برای«جبار»!- به هم پیوستگی مردم سم مهلک است برای ظالم ... (ص ۵۷، ۵۸ و ۵۹) ۴.عاشق مثل خلبانِ شیفته پروازی است که هواپیمایش ساقط شده، و به پای مرگ رفته است ... شل و پل شده، دست و پایش شکسته، سینه اش آسیب دیده ... اما می بینی تا بهبودی در احوالش پیدا می شود باز فیلش یاد هندوستان می کند، و رفتن به پیشواز خطر: در تمام دوران نقاهت چشم و گوشش به آسمان است: صدا را از یک فرسخی می شنود، مدل و نوع هر هواپیمایی را که از فراز سر می گذرد تشخیص می دهد، و با هر یک از آنها می پرد- در خیال. و سرانجام همه چیز را- همه دردها و بیدارخوابی ها و سر و تن شکستگی ها را، سوختگی ها را... از یاد می برد. اکنون تنها دلواپسی اش این است که مبادا در معاینه پزشکی آمادگی جسمانی اش برای پرواز تایید نشود! (ص ۵۹ و ۶۰) ۵. گربه رقصانی: آنها گربه را در گونی می نهند و گونی را چندین بار با قوت به دور سر می چرخانند، سپس او را وارد معرکه می کنند ... حیوان گیج شده است، به دور خود می چرخد ... و تماشاچی از این حرکت به رقص تعبیر می کند ... و شرح جریان می افتد توی دهن ها و می شود گربه رقصانی! (ص ۶۵) ۶. همین که عشق آمد ترس هم می آید: راه عشق هراسناک است- سابق بر این می گفتم به خاطر خوشی موعود رنج هم باید برد: اما می بینم نه ... این رنج «هوس» است- هوس حاشیه نشینان: عاشقی نقطه ضعفی می شود برای عشاق و همه می خواهند از این نقطه ضعف به نوعی سوءاستفاده کنند- بی خود و بی جهت می شود مایه دلمشغولی دیگران ... اطرافیان همه فی سبیل الله جاسوس می شوند، و انگار نذری داشته باشند که حتما باید ادا کنند شروع می کنند به خبر چینی و فضولی ... (ص ۷۲) ۷. یاد نکته ای افتادم که از عاشقی نقل می کنند. گویند در زد عاشق، معشوق از پشت در پرسید کیستی؟ عاشق گفت:«منم،من»، معشوق در به رویش نگشود، بار دوم که آمد باز در زد، معشوق باز پرسید کیستی؟ این بار عاشق در پاسخ گفت: «توام- تو» معشوق گفت، «ها، حالا شد...بیا تو!» – کمال عشق یعنی این – این وقتی است که دیگر من و تویی در میان نیست، من و تویی از میان برخاسته است ... (ص ۷۴) ۸. سابق بر این وقتی از هم جدا می شدیم او به راه خودش می رفت من به راه خودم می رفتم. با این همه کل وجودم با او می رفت، و کل دیگرش به هتل باز می رفت. سپس این بخشی که با من بود لحظه ای نگذشته می رفت و به بخش دیگرم که او با خود برده بود می پیوست ... به این ترتیب همیشه در کنارش بودم. (ص ۷۷) ۹. یادها و خاطرات دوران کودکی و جوانی را از آدم بگیرند دیگر چه دارد – دیگر چیزی از او نمی ماند – تکیه گاه ایام پیری را هم از دست می دهد. (ص ۷۸) ۱۰. پزشک می گوید: «نه، واقعیت این جور نیست- این «توهم» بیمار است که خود را در دریای بیکران می پندارد - دریا بی کرانه نیست- مگس هم وقتی در فنجان آب می افتد- یحتمل چنین توهمی داشته باشد: او هم به احتمال زیاد فنجان آب را دریای بیکران می پندارد، دیگر نمی داند که اگر دست و پایی بزند چه بسا به دیواره فنجان برسد .. .دیده ای، اغلب هم می رسد.» (ص ۸۶) ۱۱. در جنگل دیده ام هنوز باد نرسیده درختان به هم سقلمه می زنند و ورودش را خبر می دهند ... این جا هم آن جور است: تا (معشوق) پیدایش می شود وسایل اتاق به جنب و جوش می افتند، خاطراتشان بیدار می شود، شکل می بندد، و عناصر و اجزای محیط مشخص می شوند ... (ص ۸۶) ۱۲. عرق کرده ام. مادرم گاه با دستمال، گاه با کف دست، دانه های عرق را از روی پیشانی ام پاک می کند. زبری چروک های کف دستش را – این دفتر ثبت رنج های روزانه را – احساس می کنم بر پیشانی ام ... دستش پیر شده است، طفلکی! اما همچنان مهربان است! (ص ۱۰۴) ۱۳. مردن هم مراتبی دارد: بزرگان فوت می کنند، بزرگان بزرگتر وفات می کنند ... آن بالا بالایی ها حتی رحلت. حاجی ها مرحوم می شوند: «خدا رحمت کند مردِ درِ خانه بازی بود!» یهودی ها گم می شوند: «خواجه اسحاق گم شد!» عجم ها می میرند- اگر خوش رفتار باشند، اگر نه گور به گور می شوند- آن ور تر بروی! ... مراتبی مشابه این در حیوانات هم هست: گوسفند "مردار" می شود ... در ترکیب کلمه یک پله به آدمیزاد نزدیک می شود، اما عجب آن که اسب و الاغ با آن همه خدمتی که می کنند و زحمتی که می کشند می توپند ... سگ از همه بدتر... بدجوری می توپد، حیوان!» (ص ۱۰۹) ۱۴. تاگور: «هر کودکی با خود این پیام را می آورد که خداوند از آفرینش انسان ناراضی نیست.» (ص ۱۳۹) ۱۵. گرگ تنها را شکارچی بد هم به آسانی شکار می کند. (ص ۱۴۶) ۱۶. حاجی ها بوی پول که می شنوند دیوانه می شوند- یک جوری می شوند ... مثل همه بازاری ها. اگر در مجلسی باشند- مثلا مجلس ترحیمی، عروسی ای، مولودی خوانی ای- تا بشنوند انگار جرب گرفته باشند بدنشان به خارش می افتد، و بی تاب می شوند، و در جا می لولند. تو فکرمی کنی نیاز به قضای حاجت دارند، اما می بینی نه- حاجتی دارند که «قضا» شدنی نیست ... (ص ۱۴۸) ۱۷. از ویژگی های مردم شهرک های کوچک یکی این است که با کسی دشمنی ندارند، اما هیچ کس را هم «دوست» نمی دارند، و به هر کار هم که تو بگویی واردند ... بسیار هم تنگ چشم اند، در پیوند با هم محلی ها شان. مثلا اگر یکی از خودشان رفته باشد درس خوانده باشد، و به جایی رسیده باشد، یا کار در خور توجهی کرده باشد ... عملش را نوعی اهانت به خود تلقی می کنند، و واکنش شان این است: «مالی نیست آقا ...» «نه، چیزی بارش نیست!» ... (ص ۱۵۹) ۱۸. زن به مثابه زمین است و مرد به مثابه کشاورز؛ کشاورز است که باید بر زمین کار کند، تا زمین بارور شود. (ص ۲۲۱) ۱۹. کتابی خوانده بود مربوط به جنگ جهانی دوم: استالین همه کردهای ساکن نوار مرزی شوروی و ترکیه را به سیبری تبعید کرده بود - گرسنه، تشنه، در واگن های حمل احشام، که ظرف ده یازده روز تبعیدیان را به تبعیدگاه می رساند. نویسنده یکی از این خانواده های تبعیدی را وصف می کرد، در ایستگاهی در طی راه: پدر و مادر، و کودکی خردسال که به پستان چروکیده مادر آویخته بود و زار می زد ... مادر به تیر تلگراف تکیه داده بود، و می گریست، کودک زار می زد، شیری در پستان نبود، و پدر خودخوری می کرد ... کودک زار زد و زار زد، مادر گریست و گریست، چندان که پدر از کوره در رفت، چنگ انداخت، پای کودک را گرفت و او را از دامن مادر ربود، و با تمام نیرو کله اش را به تیر تلگراف کوبید! این نفرت شدید پدر از چه بود؟ ... از کودک؟ ... نه؛ نفرت پدر نه از کودک که از نفس رنج بود: رنج خودش و مادر و کودک و قومش – همه را در این یک تکه گوشت می دید – و کاری از دستش ساخته نبود ... (ص ۲۲۶ و ۲۲۷) ۲۰. به قول بزرگان: آن چه به شمشیر نتوان برید عقده خویشی (خویشاوندی) است. (ص ۲۷۴)
خلاصه کتاب نادیا دختری مسیحی است که به همراه پدر، مادر و دو برادرش؛ به نامهای جانی و آلبرت، در یکی از روستاهای تبریز زندگی می کنند. محل در آمدشان باغی است که هر وقت به بار می نشیند، آنها غصه ای دیگر ندارند. پدر نادیا شخص دلسوزی است و تنها کسی است که روی باغشان کار می کند. ولی بر خلاف او، مادر نادیا، زن بی فکری است که فقط به پسرهایش فکر می کند و بازیچه دست آنهاست. پسرها آدمهای لاابالی و بیکاره ای هستند که درس نخوانده و سالها پیش از مدرسه فرار کرده اند و الآن به جز شاگرد شوفری چیزی بلد نیستند. در این میان نادیا تنها از جانب پدرش محبت می بیند. مدتها قبل، زمانی که فرقه دمکرات آذربایجان از بین رفته، در روستای آن ها بین مسلمانان و مسیحیان درگیری پیش آمده است. شایع است که در این درگیری، مسیحیان توسط مسلمانان غارت شده اند. اما مردم شاهد بوده اند که حتی کدخدای مسیحی ده در غارت مسیحیان دست داشته است. دولت به کمک مردم غارت شده می آید و به شکایات آنها رسیدگی می کند. در این راستا افسر مسلمان جوان، خوش تیپ و خوش اخلاق بیست و یکی دو ساله ای به خانه نادیا راه پیدا می کند تا به شکایات آن ها رسیدگی کند. این افسر جوان با پدر مهربان نادیا صمیمی می شود. در این ایام نادیا ده سال بیش ندارد ولی این افسر جوان شیفته او می شود و این شیفتگی تا سال های بعد ادامه پیدا می کند. افسر جوان به شهر منتقل شده و سالها نادیا را نمی بیند ولی انس و الفتی که بین او و نادیا ایجاد شده هم چنان ادامه دارد. پدر نادیا بر اثر فشار مشکلات معیشتی، خیلی زود دارفانی را وداع می گوید و زندگی آنها از آن چه بوده سخت تر می شود. نادیا خاله ای به نام شوشن دارد که با دخترش نرگس و تنها پسرش در طبقه پایین خانه آنها زندگی می کنند. خاله ای شوشن شبها سری به آن ها می زند و برای نادیا قصه می گوید. عمو یوحنا و دخترش نرگس نیز در طبقه پایین خانه آن ها سکونت دارند. دایی نادیا، مرد ثروتمندی است که در شهر زندگی می کند. او اداره باغ آن ها را به عهده می گیرد و هر بار که باغ به بار می نشیند، محصول را فروخته و سهم نادیا، مادر و برادرانش را به آن ها پرداخت می کند. اما جانی و آلبرت به سهم خود قانع نیستند و اغلب به سهم مادر و نادیا دست درازی می کنند. برادران نادیا به دایی و زندگی اش حسادت می کنند. دایی، نادیا را به شهر پیش خودش می برد تا نزد شخصی به نام مادام کار کند و خیاطی بیاموزد و از برادران نااهل نیز دور باشد. نادیا با این که کم سن و سال است ولی خواستگاران زیادی پیدا می کند. در همین ایام است که بر حسب اتفاق دوباره نادیا افسر جوان را در خیابان می بیند. افسر جوان نیز از دیدار دختر خوشحال می شود ولی به روی خود نمی آورد. نرگس دختر خاله شوشن، به گوش مادر نادیا می رساند که دخترش شیفته افسری مسلمان شده است. مادر نادیا از شنیدن این خبر بسیار برآشفته می شود. افسر جوان را برای ماموریت به شهرک دیگری می فرستند و نادیا از این ماموریت بی خبر است. در این ماموریت او با حقایق سیاسی و اجتماعی فراوانی آشنا می شود. وقتی که بر می گردد، او را جناب سروان حسن شاهین صدا می زنند. سروان شاهین متوجه می شود که مادام دیگر زنده نیست و دختر از خیاط خانه رفته است ولی نمی داند که نادیا به همراه مادرش در خانه شخص دیگری که او نیز مادام نام دارد در همان شهر زندگی می کند و با خیاطی و بافتنی ایام را می گذراند. سروان شاهین به بهانه سرکشی، به روستا رفته و در آن جا از آموزگار مدرسه می شنود که نادیا با مادرش در شهر ساکن است ولی در حال حاضر به علت ابتلا به بیماری تیفویید در بیمارستان شهر بستری است. سروان شاهین به شهر بر می گردد و پنهانی به دیدار نادیا می رود. یکی از برادران نادیا سروان شاهین را در بیمارستان می بیند و به رابطه بین سروان و خواهرش شک می کند. بیماری نادیا خوب می شود و او از بیمارستان مرخص می شود. سروان شاهین با نوکرش علی به دنبال خانه ای اجاره ای می گردند و اتفاقی در خانه مادام ارمنی ساکن شده و با نادیا و مادرش همسایه می شوند. هر بار که برادران نادیا به آن خانه می آیند، بر سر پول، درگیری و دعوا و کتک کاری پیش می آید؛ چون آن دو به تنبلی و تن پروری عادت کرده اند. نادیا برای تولدش، سروان شاهین، مادام ارمنی و دخترش را دعوت می کند. سروان در مهمانی آن ها شرکت می کند و برای نادیا یک شیشه عطر کادو می برد. سروان در آن دیدار پی می برد که آنها وابسته به کلیسای گریگوری هستند، با آشوری ها نمی جوشند ولی جزء آن ها به حساب می آیند. مادر نادیا مسیحی متعصبی است که از مسلمان ها نفرت دارد. جوانی پولدار به خواستگاری دختر می آید ولی او نمی پذیرد چون می داند که برادرانش به طمع پول این خواستگار هستند. برادرش که پی برده او خاطرخواه سروان شاهین است، قسم می خورد که بلایی اساسی بر سر سروان شاهین بیاورد. جانی و آلبرت به دنبال انجام کارهای خلاف مانند قاچاق تریاک می افتند. سروان شاهین برای مدت یکی دو ماهی به ماموریت می رود و علی، نوکرش در خانه می ماند. جانی با مادموازل ژینوس دوست شده و صاحب فرزند می شود. مدتی مادموازل ژینوس با نادیا و مادرش زندگی می کند و دوباره باردار می شود. مادام ارمنی به خاطر مزاحمت های برادران نادیا عذر آن ها را می خواهد. خاله شوشن خبر می دهد که افسری را به قصد کشت در راه بین ده و شهر به شدت زخمی کرده اند. نادیا نگران می شود چون می داند کار یکی از برادرانش است. نادیا به قصد ملاقات سروان به بیمارستان می رود. ضربه بسیار سنگین بوده ولی خوشبختانه سروان به مرور خوب می شود. در این اثنا برادران نادیا را به جرم اقدام به قتل می گیرند و زندانی می کنند. سروان را برای بهبودی کامل به تبریز می فرستند. نادیا مادرش را از دست می دهد و برای ادامه زندگی به تبریز نزد عمه اش می رود. نادیا بعد از عزیمت به تبریز نامه ای برای مادام ارمنی می فرستد و آدرس خود را برای او می نویسد تا درصورت تماس سروان، آدرس را به اطلاع سروان برساند. ولی مادام به خاطر تعصبات مذهبی از این کار سر باز می زند و به سروان اطلاع نمی دهد که نامه ای از نادیا دریافت کرده است. سروان می داند که نادیا در تبریز است، نادیا نیز می داند که سروان برای ادامه معالجات در همان شهر است ولی تبریز شهر بزرگی است و آن ها یکدیگر را پیدا نمی کنند. یک روز این دو دلداده در خیابان همدیگر را می بینند. سروان، نادیا را از عمه اش خواستگاری می کند. از دایی نادیا کسب اجازه می کنند و ازدواج این دو سر می گیرد. اما قبل از ازدواج، یکی از برادران نادیا از زندان آزاد شده و به کویت می رود. سروان رضایت می دهد و برادر دیگر هم از زندان آزاد می شود و او هم راه کویت را در پیش می گیرد. حاصل ازدواج سروان و نادیا دختری به نام نازیا و پسری به نام شاهین است. طلعت مادر سروان و شوهرش از این وصلت خوشحالند چون نادیا دختری نجیب وخانه دار است و پسرشان را صمیمانه دوست دارد. سروان نیز عاشقانه نادیا را دوست دارد. تفاوت مذهب هرگز اختلافی در بین آن ها به وجود نمی آورد. برادران نادیا گاهگاهی از کویت می آیند و به او سر می زنند و نادیا از دیدار مجددشان خوشحال نمی شود. رمان «شکفتن باغ» ظاهرا رمانی عاشقانه است، اما در بطن آن می توان به مسایل، مشکلات و تفاوت های سیاسی، اجتماعی و مذهبی در جامعه پی برد. – نخ نما |