|
دور، دور زور بازار است گویی نیست، هست روز مردم چون شب تار است گویی نیست، هست
ملت لخت دهاتی از وظیفه بی خبر همچو خر بر پشت او بار است گویی نیست، هست
مرد مظلومی که حق با اوست مجرم می شود در محاکم رشوه در کار است گویی نیست، هست
باز شد وقت وکالت قصه ای در گیر و دار هرکجا دیگ پلو بار است گویی نیست، هست
لیک چون گردد وکیل و بر خر مسند سوار کی به فکر ملت زار است گویی نیست، هست
از مرض داریم جسمی لاغر و زرد و نحیف بهر ماها حیف بهدار است گویی نیست، هست
بچه های ما همه ولگرد اندر کوچه ها بهر ما فرهنگ بیکار است گویی نیست، هست
منزلی بهر دهستان در نظر بگرفته ایم بی کرایه دست دهدار است گویی نیست، هست
سلطان مراد گلستانی |