[RIVER] مقاله - علی طهماسبی - حافظ: زبان، زمانه، و زمینه ها

16 views
Skip to first unread message

Mohammad Sadegh Allami

unread,
Mar 28, 2012, 7:06:00 PM3/28/12
to iranriver





حافظ: زبان، زمانه، و زمینه ها



در جستجوی چه چیزی و کدام معنایی به سراغ حافظ می‌رویم؟. شاید پاسخ به‌این پرسش چندان آسان نباشد. اما این گمانه را نمی‌توان دست کم گرفت که به‌هرحال چیزی، یا چیزهایی در ما هست که در جستجوی پیدا کردنِ زبانی برای بیان آن هستیم و احتمال داده‌ایم که بیان حافظ می‌تواند در این زمینه به‌ما کمک کند.

زبانِ رمزی و سرشار از ایهامی که حافظ در غزل‌ها و ساقی‌نامه خود به‌کار برده، این گمانه را تقویت می‌کند که در این دیوان، سهمی از معنا برای مخاطب منظور شده است. این سخن به‌معنای آن نیست که حافظ خواسته چیزی را در کلام خود پنهان (سانسور) کند که نامحرمان به‌آن دست نیابند، بلکه به‌معنای آن است که خواننده را به وَهم در می‌اندازد تا عنصر تخیلِ مخاطب چیزی را پدید آورد که شاید حتی فکر خود حافظ به‌آن راه نبرده باشد.

در عین‌حال، همه‌ی آنچه خواننده این دیوان، به‌یاری عنصر خیال از شعر حافظ پدید می‌آورد، معمولا باید در همان جهتی حرکت کند که حافظ پوینده‌ی آن بوده است. اگر این گمانه درست باشد، به معنای این است که مثلا ما می‌ توانیم به مناسبت غربتی که به‌سراغمان آمده تا حدودی معنای مویه‌های غریبانه‌ی او را دریابیم. اما اگر درد ما ازآن جنس نباشد، آیا ما می‌توانیم ادعا کنیم که آنچه در معنای غزل غربت او می‌گوئیم، واقعا شباهتی با آنچه او خواسته بگوید دارد؟.

به‌تعبیر دیگر، ما آزاد هستیم که از هرغزلی هر گونه تلقی که دوست داریم داشته‌باشیم. چه دیگران موافق باشند و چه نباشند این امر خود به‌ خود می‌تواند اتفاق افتد. اما نسبت دادن تلقی خودمان به حافظ، و اینکه اصرار داشته‌باشیم که حافظ مقصودش از بیان این غزل چنین و چنان بوده، نه‌کاری خرد و نه‌ آسان است مگر اینکه تلاش کنیم تا در حد امکان، موقعیت حافظ را در زمان و مکان خودش، و همچنین تاریخی که بر او موثر بوده است و بسیاری چیزهای دیگر را در باره‌ی او دانسته‌باشیم. اما به احتمال قریب به‌یقین می‌توان گفت که چنین کاری بسیار بعید است. همچنین، با آن پیش‌فرض که گفتم در دیوان حافظ، سهمی هم برای خوانند است، چندان هماهنگ نیست.

راه میانه این است که سهمی برای صاحبِ اثر، سهمی نیز برای خودمان قایل باشیم. در این رویکرد، بازهم خواننده‌ی اثر ناگزیر است خود را به برخی چیزها مقید کند. یعنی همان تلاش در فهمِ موقعیتِ سیاسی و اجتماعی حافظ، و زبانی که در آن روزگار به‌عنوان زبانِ معیار مورد استفاده او قرار گرفته است، و آثار و حالاتِ مهمی که ذهن و زبانِ حافظ را در سیطره خود گرفته بوده است و ساختاری که در کل دیوان حافظ به‌عنوانِ یک نظامِ مفهومی پدید آمده است. همچنین مشخص‌ کردنِ رویکردی که ما به‌این متن می‌خواهیم داشته‌باشیم.

بنا براین شاید بتوان آشنایی باسه مورد مشخص را در باره‌ی مواجهه با دیوان حافظ بیان کرد:

۱- ساختار کلی متن در کل دیوانِ موجود و زبانی که مورد استفاده قرار گرفته است.

۲- زمانه‌ی حافظ و حساسیت‌های او نسبت به مسائل اجتماعی- سیاسی.

۳- زمینه‌هایی که دست به‌دست هم داده‌اند و حافظ را به این قله‌ی بلند ادبیات فارسی رسانیده‌اند.

اشاره به‌هرکدام از این موارد در این نوشتار به‌معنای آن نیست که آنچه می‌گویم همه آن است که باید بگویم، بلکه این اشارات در حد نیازی ابتدایی برای مخاطبی معمولی و از سوی گوینده‌ای معمولی می‌باشد.

 

زبان و ساختار متن

غیر آنچه به عنوان ضمائم دیوان می‌تواند محسوب شود[۱] بقیه‌ی دیوان، یعنی متن اصلی و بیشترین سهم، از آنِ غزلیات است. اولین و شاید مهمترین نکته‌ای را که در دیوان حافظ می‌توان به عنوان یکی از ویژگی‌های مشخص متن به آن اشاره کرد، روایت شکسته‌ای است که نه تنها از یک غزل به غزل دیگر، بلکه حتی از یک بیت به یک بیت دیگر نیز اتفاق افتاده است. این ویژگی را در زبان قرآن هم می‌توانیم ببینیم. اگر متن قرآن را با متن تورات از نظر ساختار ظاهری آن مقایسه کنیم، می‌توانیم داستان‌های تورات را به عنوان روایتی مفصل ببینیم که حوادث را به‌گونه‌ای پیوسته به‌هم و در خط ممتدی آغاز کرده و به‌همان صورتِ پیوسته، تا فرجام ادامه یافته است. اما متن قرآن به جای روایتِ خطی و ممتد، فقط برش‌هایی از وقایع و حوادث را بیان می‌کند و از چکاد به چکاد عبور می‌کند. این روایت شکسته به‌گونه‌ای است که حتی ممکن است خواننده‌ی متن در آغاز احساس کند که نوعی گسست در متن ایجاد شده است اما هنگامی که به ژرف‌ساختِ متن توجه کنیم همه‌ی آن شکستگی‌ها و گسست‌ها از میان می‌رود. قالب غزل و تفاوت آن با قصیده و به ویژه با مثنوی‌های بلندی همچون شاهنامه، مانند تفاوت متن قرآن با تورات است.

اما نکته‌ی دیگری که در غزلیات حافظ دیده می‌شود این است که در یک غزلی که مثلا ۷ بیت دارد، بازهم در ظاهرِ همان یک غزل، با ساختاری شکسته مواجه هستیم. یعنی ممکن است گاهی هر بیتی برای خود معنای مستقلی داشته باشد که ظاهرا ربطی به بیت بعدی نداشته باشد. اما به گمان من، ژرف‌ساخت غزل به‌گونه‌ای است که همه‌ی ابیات را به‌هم پیوند می‌دهد.

فهم ژرف‌ساخت در متن یا روایت شکسته – چه درقرآن و چه در دیوانِ حافظ- به‌ساختارِ زبان در یک دوره‌ی ویژه‌ی ادبی نیز مربوط می‌شود. به‌تعبیر دیگر، ساختار واژگانی و نحویِ زبان در یک جامعه، باید به‌حدی از کمال و پختگی رسیده باشد که شاعر بتواند با کوتاهترین جمله‌ها، معناهای مفصل و پیچیده را به‌سرعت به ذهن خواننده انتقال دهد. همچنین بتواند، بخش‌هایی از کلام را چنان حذف کند که آسیبی به معنای موردِ نظرش نرساند. به‌نظر می‌رسد که چنین ویژگی‌هایی در هر دوره‌‌ی تمدنی، فقط یک بار پدید می‌آید.

اگر به‌تاریخ زبان و ادبیات فارسی، نگاهی اجمالی داشته‌باشیم، می‌توانیم تفاوت دوره‌ی قبل از اسلام در ایران را، با دوره بعد از اسلام تمیز دهیم. پس از شکست ایرانیان از اعراب، و پس از آنکه زبانِ قرآن به‌عنوان زبان دین و حکومت در این سرزمین گسترش یافت، زبان پارسی مربوط به‌دورانِ ساسانیان کارآیی ادبی خود را دراین دوره‌ی جدید از دست داد و برخی از واژگان و بسیاری از مضامینِ ادبی و دینیِ دوره پیشین، در این دوره- بعد از اسلام- قابل طرح نبود. بنا بر این پارسی زبانان می‌بایست متناسب با این دوره‌ی تمدنی تازه، سامان تازه‌ای نیز به‌زبانِ خود می‌دادند. این سامان‌دهی که از روزگارِ رودکی شاعر روزگارِ سامانیان روندی جدی به‌خود گرفت، در روزگار حافظ به کمال رسید.[۲] پس از روزگارِ حافظ، زمانه نیز دیگر شد و آن زبان، که به قله‌ی کمال رسیده بود، برای دوره‌ی بعدی، چندان قابل تکرار نبود. یعنی شاید بتوان گفت که دوره‌ی دیگری از تمدن و فرهنگ ایرانی در شرف شکل گیری بود که برخی مضامینِ مربوط به زندگیِ اجتماعیِ ایرانیان را تحت تاثیر خود قرار داد.

درعین‌حال، چنین می‌نماید که حافظ بر قله‌ای ایستاده است که می‌تواند این دو دوره‌ی تمدنی قبل و بعد از خود را به‌هم معرفی کند. نه تنها این دو دوره، بلکه حتی برخی مضامینِ مهم و کلیدیِ روزگار قبل از اسلام را نیز در ساختار تازه‌ای به نمایش بگذارد. این را هنگامی بیشتر متوجه می‌شویم که به ژرف ساخت غزلیات حافظ توجه کنیم. در نوشته‌های بعدی، سعی می‌کنم با شرح یک غزل، به ژرف ساخت آن نیز اشاره کنم.

زمانه ی حافظ و حساسیت‌های اجتماعی و سیاسی او:

در این مورد از دو بعد می توانم دیوان حافظ را مورد مطالعه قرار دهم. یکی مستندات تاریخیِ آن روزگار و دیگری برخی تعریض‌ها و اشاراتی که در خود دیوان وجود دارد. به‌لحاظ مستندات تاریخی، حافظ و ابن‌خلدون تقریبا همزمان هستند ولی به‌نظر می‌رسد که از یکدیگر اطلاعی ندارند. همانگونه که همزمان با این دو نفر دانته نیز در ایتالیا مشغول سرودن کمدی الهی است و او هم از این دو نفر و این دونفر هم از او اطلاعی ندارند. این روزگاری است که قبلا امپراطوری بزرگ عباسیان توسط هلاکوخان سقوط کرده بوده است و سرزمین‌های اسلامی با حکومت‌های محلی اداره می‌شده است که مدام در جنگ و ستیز باهم بودند. این جابجایی قدرت‌ها از یک‌سو، و میراثِ فرهنگی- دینی که از امپراطوری عباسیان برجای‌ مانده بود از سوی دیگر، بحرانی پیچیده و کلافی سردرگم، در عرصه باورهای دینی پدید آورده بود.

ابن‌خلدون که با تاریخ سر و کار داشت، با تعریض های بسیار، مورخین پیش از خود را به‌باد انتقاد می‌گیرد که چرا هرخرافه‌ای را به عنوان واقعیتی تاریخی ثبت کرده‌اند و نام تاریخ برآن نهاده‌اند.[۳] حافظ هم که نه‌اهل علم تاریخ اما اهلِ قرآن بود، تعریض‌های بسیار بر معاصران و پیشینیانی دارد که خود را اهل قرآن و دین می‌دانستند. این است که هرگاه فرصتی می‌یافت، با زبانی سرشار از رمز، و ایهام، و گاه به‌گونه‌ای صریح وآشکار، خرافاتِ دین و سالوسِ دکان داران دین را به باد نقد می‌گیرد.

گویی در طبیعتِ هر دینی، یا هر نحله‌ای، چیزی هست که پس از گذشت زمان، آن را به‌ضد خود تبدیل می‌کند. نحله‌هایی که شاید در نخست با رویکردی استعلاجویانه پدید آمده باشند، پس از شکل‌گیری و به‌کمال رسیدن، اندک اندک اسبابی می‌شوند برای سوداگران. زهد و تقوی، یا خرقه و سجاده، که روزگاریِ چند، اسباب تقرب به حق بود، به‌روزگار حافظ، وسیله‌ای شده است برای تزویر، فریبِ خلق، و کسب جاه و مال. شاید به‌همین جهت باشد که واژگانی چون «زاهد»، «واعظ»، «فقیه» «شیخ» که پیش از آن واژگان محترمی بودند، در غزلیات حافظ حتی یک بار هم با رویکردی همدلانه ومثبت دیده نمی‌شود.

نقادی حافظ صرفا به متولیان دینی خلاصه نمی‌شود، بلکه او همه را به شلاق نقد می‌گیرد، چندانکه حتی قلم صنع را بی‌خطا نمی‌بیند[۴]

به‌روزگارانِ پیش از حافظ، مدرسه و خانقاه، یا فقه و عرفان، در جدالی دیالکتیکی بودند. یعنی عارفان و اهل خانقاه که معترض به وضع موجودِ شریعت بودند با خلقِ چشم‌اندازهای تازه، بر آن شریعتِ برآمده از مدرسه می‌شوریدند. اما به‌روزگارِ حافظ، حتی خرقه و خانقاه را هم اعتباری نمانده بود و از نگاه او:

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی —– وین دفتر بی‌معنی، غرقِ می‌ناب اولی

به‌نظر می‌رسد که در این روزگار، خانقاه هم دیگر آن نیست که به روزگار ابوسعید ابوالخیر بود و فساد و تباهی آنجا را نیز در پنجه‌ی خود گرفته بود. اگرچه تا این طشت از بام بیافتد هنوز راه درازی در پیش بود.

درست‌تر اینکه، حافظ را اگر اهل عرفان‌هم بدانیم، باز هم عارفی به‌رسمِ معهود نبود. حتی تفاوت بسیار آشکار او با مولوی، چیزی است که نمی‌توان نادیده انگاشت. مولوی اگرچه زبانی خراسانی داشت، اما در بسیاری موارد به نوافلاطونیان نزدیک بود. یعنی دوآلیزمِ جسم و روح، و مجاز و حقیقت را در این باره پذیرفته بود. از نگاه او عالمِ بالا، بسی شبیه به‌همان مْثل«mosol» افلاطون بود. «جسم» خر بود و «روح» عیسی. رستگاریِ انسان نیز هنگامی است که ناله‌های خر را نادیده انگارد و به‌فکر عیسی باشد. اما حافظ دلبسته همین جهانی است که اکنون هست. زندگی را در همین سرای گذرنده‌ای می‌بیند که به‌سرعت از میان خواهد رفت.

درست به‌همین دلیل است که بی‌قراری حافظ، با بی‌قراری مولوی زمین تا آسمان متفاوت است. مولوی آوای طبلِ رحیل را از آسمان می‌شنود و دیگران را برمی‌شوراند که: «چه‌خفته‌اید ای کاروان؟»[۵] اما حافظ بی‌قرار این است که در این منزل که اکنون هستیم و جانان را می‌بینیم، جای امن و عیش نمانده زیرا که هردم «جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها».

برای مولوی، آن سوی رفتن، یا رفتن به‌آن ناکجاآبادی که باید به‌آنجا رفت، بسی روشن و درخشنده و مطلوب است. اما برای حافظ، این راه بی‌نهایت، ظلماتی مرد افکن است که اندیشیدن در آن، بی‌قراری‌های تلخ و اضطرابی از جنسِ بی‌فرجامی و نابودن، پدید می‌آورد. بنا برآنچه گذشت، می‌توانم بگویم که حافظ، به‌لحاظ اندیشگی، بیشتر به خیام نزدیک است تا به مولوی.

رنج‌های آدمی هنگامی جانفرساتر می‌شود که در این سو، یعنی در زندگی این جهان، مدام در کشاکش با تزویر و، فریب و، افسون، و گاه در اضطراب از هجومِ حرامیان باشیم. و در آن سوی دیگر، یعنی جهانی که مولوی جهانِ جاودانش می‌خواند، آشوبِ تردید و شک پدید آمده باشد. به‌گمان من، زمانه‌ی حافظ، چنین زمانه‌ای بوده است و همین شاید مهمترین وجه مشترکی باشد که ما را با حافظ پیوند می‌دهد.

 

زمینه ها

بعد از طرحِ «زمانه» می‌توانم یادی هم از چیزی به‌نام «زمینه» کرده باشم. منظورم از «زمینه‌ها» یا به‌تعبیری background دیوانی است که امروز از آنِ حافظ می‌دانیم. بسیاری از حافظ‌شناسان به این نکته اشاره کرده‌اند که بسیاری از مضامینی که در غزلیات حافظ آمده، در اصل، آفریده‌ی شاعران پیش از حافظ بوده است. به ویژه از خواجوی کرمانی که دوستی و مصاحبتی هم با حافظ داشته، و حافظ او را همچون آموزگاری عزیز و گرامی می‌داشته است.

این سخن درست‌می‌نماید. علاوه براین، حافظ گاهی نه‌تنها مضامین، بلکه عین یک مصرع را که دیگران سروده بودند، با اندکی پس و پیش کردن، در غزل خود نشانده است. مانند اولین مصرع که در اولین غزلِ دیوان او آمده و منسوب به یزید‌بن معاویه است[۶] همچنین، ساقی‌نامه که در قالب مثنوی سروده شده است، نه‌تنها از وزن مخصوص شاهنامه‌ی فردوسی، که حتی واژگان و اصطلاحات شاهنامه را نیز در چینشِ تازه‌ای ارائه داده است.

این‌ها چیزهایی است که تقریبا همه کسانی که با ادبیات سر و کار دارند می‌دانند. با همه‌ی این احوال، در غزل حافظ چیزی هست که آن را از همه‌ی دیوان‌ها و سروده‌های دیگران متمایز می‌کند. یعنی ‌زمینه‌های دیگری هم هست که نمودِ آشکارِ چندانی ندارد اما بر هر مخاطبی، تاثیری غیر قابل انکار دارد. این تاثیر چندان قدرتمند و درعین‌حال ناشناخته است که بسیاری از مردم حافظ را لسان‌الغیب لقب دادند. یعنی زبانی که مضامینِ خود را از غیب می‌گیرد و از غیب سخن می‌گوید.

این تاثیر، بیش از آنکه از شاعرانِ دیگر باشد، به گفته خود حافظ از قرآن است. با آنکه نشانِ چندانی از آیات و تفسیر قرآن در متن اشعار حافظ دیده نمی‌شود اما به‌نظر می‌رسد که حافظ به‌جای ترجمه یا تفسیر صریح مضامین قرآنی، به نوعی دیگر از ترجمه دست زده است. یعنی مضامین قرآن، و معانی را نه در همان قالب فرهنگ عربی، و نه با همان نماد‌ها و رمزهای آشنا با زبان عرب، بلکه در قالب فرهنگ ایرانی، و بانمادها و رمزهای متعلق به‌این فرهنگ چنان نشانده است که مخاطب گاهی گمان‌هم نمی‌برد که این مضمون ممکن است از قرآن گرفته شده باشد. شاید به همین جهت باشد که در جایی اقرار می‌کند که:

چو من ماهیِ کلک آرم به تحریر———- تو از نون و القلم می‌پرس تفسیر

بخشی از آیات سوره‌ی نون والقلم، از رمزواره‌ترین آیات قرآن شمرده می‌شود، به ویژه موضوع ماهی که در این سوره و در ارتباط با یونس طرح شده است، به عنوان میانجی‌ی ذهن خودآگاه و غیب (ناخودآگاه) و رابطه‌ی آن با قلم نیاز به شرحی مفصل که در این مجال نمی‌گنجد.

احتمالا به همین مناسبات و برخی مناسبات دیگر، دیوان حافظ چندان ظرفیت تاویل‌پذیری بالایی یافته است که بعد از قرآن مهمترین کتاب برای تفال شمرده می‌شود و احتمالا از همین جهت است که حافظ را لسان‌الغیب نامیده‌اند.

چنین لقبی می تواند پهلو به‌پهلوی افسون و خرافه بزند و حافظ را، از منظری، به‌پایه رسولان، و از منظر دیگری به پایه جادوگران برساند. واقعیت این است که خودِ او هم در اشعارش، گه‌گاهی اشاراتی به رابطه‌ خودش با قلمروی دیگر دارد و تصریح می‌کند که چون جام به‌دست گیرد، در آن آیینه می‌تواند بسی اخبار گذشته و حوادث آینده را ببیند.[۷] این کلام حافظ، یاد آور داستانِ یوسف و جامی است که وی می‌توانست با نظر در آن جام از بسی وقایع پنهان با خبر شود.[۸] در جای دیگری باز به‌صراحت گفته است که:

در پس آینه، طوطی صفتم داشته‌اند ———- آنچه استاد ازل گفت بگو آن گویم

شاید بتوان گفت که در جهان‌بینی حافظ، اگرچه اعتقاد چندانی به عالم پس از مرگ و آخرت دیده نمی‌شود، اما جهانی که او برای ما تعریف می‌کند، از دو قلمرو غیب و مشهود تشکیل شده است. حوادث نیز پیش از آنکه در عالمِ مشهود رخ بنمایند، طرحِ کلی آن در عالم غیب مهیا می‌شود. از این جهت، ارتباط با غیب، یعنی آگاهی یافتن از روند وقایع در آینده و آنچه قرار است دراین جهانِ عینی واقع شود. و البته این آگاهی، ربطی به اخبارِ قیامت و رستاخیز ندارد. شاید یکی از عللی که سبب شده تا ایرانیان بوسیله‌ی دیوان حافظ تفال بزنند، همین زبانی است که به‌نحوی در ارتباط با غیب دانسته شده است.[۹] منظور از واژه‌ی غیب در اینجا همچنین می‌تواند به‌معنای روانشناختیِ آن در مباحث روانشناسی تحلیلی باشد که کارل گوستاو یونگ طرح نموده است

این ویژگی، همان است که به‌گونه‌ای آشکارتر، برای قرآن قایل هستیم. اکنون می‌توان نوع رابطه‌ی حافظ را با قرآن نیز مورد تامل قرار داد، به‌ویژه آنکه حافظ، به‌این دلیل خود را «حافظ» نامیده که قرآن را در چهارده روایت حفظ است[۱۰]

دراین تعبیر، لسان‌الغیب، می‌تواند به معنای زبانی باشد که از عرصه‌های ناخودآگاه نیز سخن می‌گوید. اگرچه هر مخاطبی که با دیوان حافظ تفال می‌زند، نقش خود را درآن می‌یابد، اما با اندکی تامل در غزل‌های حافظ، همچنین می‌توانیم ارتباط شاعر را با ناخودآگاه جمعی نیز دریابیم. این نکته هنگامی بیشتر برملا می‌شود که در بسیاری از غزل‌ها می‌بینیم که از معشوق با ضمیر مفرد یاد شده است در حالی که راوی، به‌صورت متکلم مع‌الغیر حضور پیدا می‌کند:

همای اوج سعادت به دام ما افتد— اگر تورا نظری بر مقام ما افتد[۱۱]

بنا براین به‌نظر می‌رسد زمینه‌‌ی کار حافظ، نه شرح تاریخ است، نه قصه‌گویی، و نه چند و چون حق بودن این دین و باطل بودن آن. او بیشتر از هرچیز با روانِ پیچیده‌ی انسان در چالش است. این چیزی است که برای همه‌ی آدم‌ها چه در گذشته و چه در حال یکسان می‌نماید و ربط چندانی به پیشرفت‌های صنعتی، یا عقب‌ماندگی‌های تکنولوژیکِ ملت‌ها ندارد. شاید برای همین است که حافظ را دوست داریم و با او احساس خویشاوندی بیشتری می‌کنیم نسبت به برخی شاعرانِ دیگر.

سوم اسفند ماه ۱۳۸۲/ مشهد

ویرایش جدید، بهمن ماه ۱۳۹۰/ مشهد

 

[1] – سه قصیده، دو مثنوی کوتاه، چهل ودو رباعی، وسی‌چهار قطعه.

[۲] – نگاه کنید به زبان پارسی وعرفان، از صاحب این قلم.

[۳] – مقدمه ابن خلدون، جلد اول، صفحه ۵ دیباچه مولف

[۴] – پیرما گفت خطا بر قلم صنع نرفت—- آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

[۵] – اشاره به غزلی است از مولوی که با این بیت آغاز می‌شود:

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان×××× در گوش جانم می‌رسد طبل رحیل از آسمان

[۶] – الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها—- که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها.

بیت فوق ظاهرا و بنا به برخی روایات برگرفته از غزلی منسوب به یزیدابن معاویه است:

اناالمسموم ماعندی بتریاقٍ ولا راقی —- ادرکاسا وناولها الا یا ایهاالساقی

[۷] – نگاه کنید به مثنوی ساقی‌نامه، به‌ویژه این بیت که

من آنم که چون جام گیرم به‌دست —- ببینم در آن آینه هرچه هست

[۸] – اشاره به داستان یوسف که در تورات وقرآن آمده است. در تورات نگاه کنید به سفر پیدایش باب چهل ودوم به‌ویژه آیه ۱۵، ودر قرآن سوره یوسف آیات ۷۰ به بعد. البته در قرآن به تفال یوسف به‌وسیله جام تصریح نشده است اما در تورات این تصریح وجود دارد

[۹] – تاکید براین نکته نیز بی‌جا نخواهد بود که معمولا کسی برای دانستنِ عالم پس از مرگ وقیامت، از دیوان حافظ مدد نمی‌گیرد.

[۱۰] – عشقت رسد به‌فریاد ار خود به‌سا حافظ —- قرآن زبر بخوانی با چادره روایت

[۱۱] – در بیت فوق، ضمیر «تو» برای معشوق و ضمیر «ما» برای راوی قابل تامل است

علی طهماسبی

--
*********************************************************
یقین داشته باش کسانی که به دنبال واقعیت می گردند،
به آنچه می رسند شک می کنند.
آندره ژید
----------------------------------------------------------------------
 
برای مشاهده آرشیو مطالب به این آدرس مراجعه نمایید
http://groups.google.com/group/iranriver/topics?hl=fa_US
 
عضو اين گروه شويد و به دوستان خود معرفي کنيد. لينک عضويت
http://groups.google.com/group/iranriver/subscribe
 
معرفي مدير گروه - محمد صادق علامي
http://www.google.com/profiles/msadeghallami
 
فیس بوک محمد صادق علامی
facebook.com/msadeghallami
-----------------------------------------------------------------------
برای لغو ثبت نام در این گروه، یک ایمیل ارسال کنید به
iranriver+...@googlegroups.com
*********************************************************
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages