از آن طرف مهراب در شبستان به دیدن بانوی خویش سیندخت و دخترش رودابه می رود.
سیندخت از روی و موی و خوی زال می پرسد و مهراب در وصف پهلوانی و شکوه
زال سخن بسیار می گوید.
رودابه با شنیدن گفتگوی پدر و مادر دلش مالامال از مهر زال می شود.
رودابه در این تب و تاب روزی به خدمتگذار خود می گوید:
(( من عاشق هستم، همچون بحر خروشانی که موجش تا به آسمان رسیده باشد. دلم
پر از مهر زال است و شب و روزم به یاد موی و روی او و به اندیشه ی
پهلوانیش می گذرد.))
رودابه راز خود را به خدمتگذارش می گوید . ایشان ایتدا او را سرزنش می
کند و زال را هم شان و در خور او نمی داند.اما چون رودابه را غمگین می
یابد کمر به خدمت می بندد. خدمتکاراان نزدیک لشکرگاه زال می روند . زال
غلام خود را راهی می کند و از نام و حال آنها جویا می شود.
انها خود را معرفی می کنند و به تمجید و وصف رودابه می پردازند
زال درجی پرگهر و انگشتری به کنیزکان می دهد تا پنهانی برای رودابه به
ارمغان ببرند.
زال از کنیزکان میخواهد که شرایط دیدار او را با رودابه فراهم کنند.
قرار بر این می شود که پهلوان برای دیدار رودابه به نزدیک کاخ او برود.
زال شبانه به کاخ رودابه می رود.
رودابه بر بام می آید و خوش آمد می گوید
سپهبد با دیدن رودابه قرار از کف می دهد
رودابه ی پری روی کمند گیسو می گشاید و از بام کاخ به سوی زال رها می کند
و از زال می خواهد که گیسوی او را گرفته و به بالای کاخ بیاید
زال با احترام بوسه بر گیسوی مشکین او می دهد و بالا می رود و بزمی اراسته می بیند
رودابه و زال شب را به راز و نیاز می گذرانند. هنگام خداحافظی سپهبد به
ماهروی می گوید که: ( اگر این خبر به منوچهرشاه و سام برسد با ما هم
داستان نخواهند شد اما من از خداوند می خواهم که در راه پیمان تو و جلب
موافقت شاه مرا یاری دهد.)
زال با موبدان و فرزانگان به مشورت می نشیند اما آنان لب از سخن می بندند
چون می دانند که رودابه از نژاد ضحاک است و دل شاه و سام از آنان پر درد.
سرانجام موبدان به زال می گویند که برای اینکه دل پدر را به دست آوری
نامه ای از سر مهر به پدر بنویس. زال این کار را کرده و از پدر می خواهد
که آرزوی او را براورده کند.
سام با خواندن نامه آزرده خاطر می شود و با موبدان و ستاره شناسان مشورت
می کند و می خواهد که او را از آینده آگاه سازند.
پاسخ ستاره شناسان این است:
(( این ازدواجی خرم ونیکوست و دخت مهراب و زال هر دو به شادمانی روزگار
خواهند گذراند و از این دو پیلی ژیان به جهان خواهد آمد و امید ایرانیان
بدو خواهد بود.))
ازدواج سر می گیرد.
...........روزگار می گذرد و رودابه از زال بار دار می شود. درد وجود
رودابه را در بر می گیرد زال ناگزیر سیمرغ را به یاری می طلبد. سیمرغ
فرمان می دهد موبدی حاضر کنند تا رودابه را به می مست کند تا دردی احساس
نکند. آنگاه با خنجری آبگون پهلوی او را بشکافد و بچه را بیرون آورده پر
سیمرغ بر زخم بمالد تا بهبود یابد.
بدین ترتیب رستم این مولود زیباترین عشق در شاهنامه زاده می شود تا
پهلوان و نگهدار ایران و ایرانیان باشد.
داستانهاي شاهنامه خيلي زيبا هستن.به خصوص داستان پهلوانيها كه انسان رو سرشار از غرور ايراني ميكنن.فقط حيف از فردوسي كه با اين كه جاي جاي شاهنامه، دل قهرمانانش رو لبريز از ياد خدا توصيف ميكنه، آداب و شعائر مذهبي در داستانهاش خيلي كمرنگن.هنوز به اين فكر نكردم كه در دوران فردوسي، اسلام وارد ايران شده بوده يا هنوز دين مردم ايران، زرتشتي بوده، اما قطعاً در آداب دين زرتشت هم حريمهايي قبل از ازدواج وجود داشته كه در عاشقانههاي شاهنامه، خيلي كمرنگن