You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to كانون ادبي پرشينبلاگ
لحن (tone)قسمت اول هر داستانی لحن یا زبان داستانی خاص خود را دارد. آنچه لحن داستان را می¬سازد زبان است، در فضایی که داستان نقل می¬شود، و شخصیت¬هایی که کنش¬ها و واکنش¬ها و دیالوگ¬های داستانی را می¬سازند. زبان همان زبانِ معیار است که معمولاً داستان با آن نقل می¬شود؛ اما لحن زبانی است که خود نویسنده به کار می¬گیرد تا فضای داستان را به کمک آن بسازد. متأسفانه آنچه الگوی اولیه¬ی بسیاری از داستان¬نویسان ماست، نثر ترجمه¬ای است. ما بسیاری از شاهکارهای ادبی دنیا را به¬صورت ترجمه شده خوانده¬ایم و در اغلب آن¬ها –به¬خصوص در ترجمه¬های سالیان گذشته- لحنی خشک و سرد و یکنواخت حاکم است که باعث شده ما تفاوت لحن یا زبان رمان¬های غرور و تعصب و وداع با اسلحه را با هم ندانیم. هر نویسنده¬ای به¬خصوص در آغاز راه ناخودآگاه از خوانده¬هایش به¬عنوان تجربه استفاده می¬کند و الگو می¬گیرد، و این باعث شده الگوی ذهنی ما اغلب نثر هموار و همانند و غیرخلاقانه آثار ترجمه شده باشد. خوشبختانه در ترجمه¬های جدید لحن نویسنده تا حدودی بازنمایی شده و قابل تشخیص است: "... روی پله¬ی نردبان کتاب¬خانه ایستاده¬بودم و داشتم گرد صورت ویکونت وِرِدبی را می¬گرفتم که دیدم ارباب با چند جلد کتاب که ظاهراً قصد داشتند به قفسه برگردانند وارد شدند و همین¬که چشم¬شان به بنده افتاد با اغتنام فرصت خطاب به بنده فرمودند که عزمِ مراجعت به ایالات متحده را برای مدت پنج هفته از ماه اوت الی سپتامبر همین الآن نهایتاً جزم کرده¬اند. ارباب پس از اعلام این مطلب کتاب¬ها را روی میز گذاشتند و خودشان روی نیمکت نشستند و پاهای¬شان را دراز کردند؛ آن وقت نگاهی به بنده انداختند و فرمودند: استیونز، لابد خودت متوجه هستی، من انتظار ندارم در تمام مدتِ غیبت من تو خودت را توی این خانه حبس کنی. چرا ماشین را برنمی¬داری چند روز به یک جایی بروی؟ از قیافه¬ات این¬طور برمی¬آید که به مختصر استراحتی احتیاج داری. بنده از آن¬جا که پاک غافلگیر شده¬بودم درست نمی¬دانستم چه جوابی باید به این پیش¬نهاد بدهم. همین¬قدر به یاد دارم که از اظهار مرحمت ارباب تشکّر کردم، ولی ظاهراً نظر چندان محصّلی ابراز نداشتم، چون که ایشان در ادامه¬ی مطلب فرمودند..." بازمانده¬ی روز/ کازوئو ایشی¬گورو/ ترجمه¬ی نجف دریابندری رمان بازمانده¬ی روز خاطرات مردی است به¬نام استیونز، که بیش از سی سال در خانه¬ی یکی از اشراف انگلستان پیش-خدمت بوده¬است. لحن قالب در این داستان لحن رسمی استیونز است که یک عمر ناچار بوده در دایره¬ی زبان خشک و بی¬جانی که بیرون رفتن از آن در حدّ او نیست حرف بزند. لحن این رمان را مقایسه کنید با: "آسایشگاه تاریک بود، اما کابا از میان دو ردیف تخت¬های دوطبقه می¬توانست راهش را در تاریکی پیدا کند: آن اتاق طویل و بلند را مثل کف دست می¬شناخت. اتاق، به¬جزچند خرناس و پچ¬پچ، ساکت بود. تخت او تخت دوم از سمت راست، یک متر دورتر از در قرار داشت. در کمد خود، که کورمال کورمال به¬دنبال شلوار، پیراهن نظامی و پوتین¬هایش می¬گشت، بوی تند سیگار را از دهان بایانو، که روی تخت بالایی خوابیده¬بود، شنید. حتی در تاریکی دو ردیف دندان¬های درشت و سفید کاکاسیاه را می¬توانست ببیند، دندان¬هایی که او را به¬یاد موش می¬انداخت. آهسته و آرام پیژامۀ فلانلِ آبی رنگش را درآورد و لباس پوشید. نیم¬تنۀ پشمی¬اش را به تن کرد و به¬سوی تخت جاگوار، در انتهای دیگرِ آسایشگاه، کنار مستراح رفت. به¬دقت گام برمی¬داشت چون پوتین¬هایش جیرجیر می¬کرد. -جاگوار -هان، بیا، بگیر. دست کابا دراز شد و دو شیءِ سخت و سرد را، که یکی زبر بود، گرفت. چراغ¬قوه را در دست گرفت و سوهان را به درون جیب لغزاند. سال¬های سگی/ ماریو بارگاس یوسا/ ترجمه¬ی احمد گلشیری یکی از بن¬مایه¬های سال¬های سگی خشونت است، رمانی که در فضای یک مدرسه¬ی نظامی روی می¬دهد. لحن این رمان سرد و بی¬احساس و بدون کارکردها و جابه¬جایی¬های زبانی است. مقایسه کنید: "پیچیده در بوی نمناک گیاهان، گام¬هایت را می¬شماری. نخست بر سنگفرش گام می¬گذاری و آنگاه بر چوبی که زیر پا می-نالد و در اثر رطوبت اسفنج¬وار شده¬است. بیست و دو پله را زیر لب می¬شماری و بعد می¬ایستی، قوطی کبریت در دست و کیف به زیر بغل. بر دری که بوی چوب کاج کهنه می¬دهد می¬کوبی. کوبه¬ای بر در نیست. سرانجام به فشاری در را باز می-کنی. اکنون فرشی را زیر پایت حس می¬کنی، فرشی نازک که ناجور پهن شده است. پایت بر رویش می¬لغزد و چیزی نمانده که بیفتی. آن¬گاه نور خاکستری ملایمی را می¬بینی که برخی چین و شکن¬های فرش را آشکار می¬کند. صدا می¬زنی: -خانم. چون گویا به¬یاد می¬آوری که صدای زنی را شنیده¬ای. «خانم...». -حالا لطفاً به سمت چپ بپیچید. در اول. در را باز می¬کنی: انتظار نداری که دری چفت شده باشد، همه¬ی درها به فشاری باز می¬شوند. رشته¬های پراکنده¬ی نور در مژه¬هایت درهم می¬تند، چنان¬که گویی از پس توری ابریشمین به آن¬ها نگریسته¬ای. تنها چیزی که می¬بینی مشتی رشته¬ی نور لرزان است." آئورا/ کارلوس فوئنتس/ ترجمه¬ی عبدالله کوثری آئورا نیز داستانی عاشقانه است که در فضایی وهم¬آلود و با لحن و زبانی شاعرانه و راوی دوم شخص روایت می¬شود. کلمات و تعابیر بوی نمناک، چوبی که زیر پا می¬نالد، بوی چوب کاج کهنه، نور خاکستری، رشته¬های پراکنده¬ی نور که مانند تور ابریشمین¬اند و... هنرمندانه کنار هم قرار گرفته¬اند تا ما از همان ابتدای داستان بدانیم وارد فضایی نامتعارف شده¬ایم.
Mehdi Sedighi
unread,
Mar 12, 2011, 4:01:01 AM3/12/11
Reply to author
Sign in to reply to author
Forward
Sign in to forward
Delete
You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to kan...@googlegroups.com
چقدر عالی بود ... ببخش من زیر این مقالات کامنت نمی گذارم که شلوغ نشه و بالا بمونه اما واقعا این یکی خیلی خوب بود .. شاد باشی