تذرو
قرقاول، خروس صحرايی. لازم به ذکر است که ميان پرنده و صفتی که برای آن
بکار رفته، مناسبتی مشهود است مثلاً کبک و خراميدن، باز و تيز
چشمی ،عندليب و باغ عشق و ناليدن، اما آيا ميان تذرو و «دوربينی» مناسبتی
هست؟ به هر روی مخاطب آدمي است که از کنگره ی عرش -که نشيمن شايسته وی
بود- به زلّتی باز ماند و مبتلای کنج محنت آباد شد
مرحبا ای خوش تذرو دوربين
چشمه ی دل غرق بحر نور بين
در ميان چاه ظلمت مانده ای
مبتلای حبس و تهمت مانده ای
خويش را زين چاه ظلمانی بر آر
سر از اوج عرش رحمانی بر آر
همچو يوسف بگذر از زندان و چاه
تا شوی در مصر عزت پادشاه
گر چنين ملکی مسلم آيدت
يوسف صديق همدم آيدت
...
خفاش
اسم ديگر آن شب پره و شبکور است. زيرا فقط در شب پرواز می کند از اين رو
گفته اند که کور است و در روز نمی بيند و او را دشمن آفتاب خوانده اند .
به خفاش مرغ عيسی گويند. چون حضرت عيسی بدين صورت مرغی از گل ساخته بود
يک شبي خفاش گفت از هيچ باب
يک دمم چون نيست تاب آفتاب
می روم عمری به صد بيچارگی
تا بباشم گم در او يکبارگی
چشم بسته ميرم در سال و ماه
عاقبت روزی رسم آن جايگاه
...
صعوه
نوعی گنجشگ، گنجشک چاهی، سرقرمز، سوسلنگ. در داستان منطق الطير «نمودار
کساني است که به دستاويز ضعف بشريت طالب ديدار حق نمي شوند» يا مردم
ضعيف، قانع ،مأنوس و معترف به عجز و انکسار در سير و سلوک ،که خدمت به
خلق را ناممکن می دانند
صعوه آمد دل ضعيف و تن نزار
پای تا سر همچو آتش بی قرار
گفت من حيران و فرتوت آمدم
بی دل و بي قوّت و قوت آمدم
همچو موئی بازو و زوريم نيست
وز ضعيفی قوت موريم نيست
من نه پر دارم نه پا نه هيچ چيز
کی رسم در گرد سيمرغ ای عزيز
پيش او اين مرغ عاجز کی رسد
صعوه در سيمرغ هرگز کی رسد
...
سيمرغ
مرغ سَئِنه: شاهين بنابر روايات کهن ايرانی، بر بالای درخت «هرويسپ تخمک»
يعني در بردارنده ی همه ي رستنی ها، که در ميان دريای فراخکرت است آشيان
دارد
سیمرغ - چنانچه از شاهنامه بر می آيد- مرغی است ايزدی، که بر کوه البرز
آشيان دارد و در شاهنامه نمادی است از عقل کل
در روايات اسلامی، گاهی نام «عنقای مُغرب» به سيمرغ اطلاق شده است
در متون تمثيلی-عرفانی، از سيمرغ ذات باری تعالی اراده شده، و اين که
سرانجام «سی مرغ » به «سيمرغ» می رسند
تصويری که شهاب الدين سهروردی از او به دست می دهد که «پرواز کند بي
جنبش. بپرد بی پر، نزديک شود بی قطع اماکن، و همه نقش ها از اوست و از
خود بي رنگ، همه بدو مشغول اند و او از همه فارغ» مبيّن اين است که سيمرغ
را چيزی در حد «جلوه حق» دانسته است
شمس تبريزی او را نقطه ی کمالی يافته است که ديگر مرغان به سوی او می
روند و به ديدار قاف خرسند می شوند
در منظومه ی منطق الطير عطار، سيمرغ رمز خداست و مقر او در کوه قاف است.
سی مرغ که به طلب او می روند سرانجام در می يابند که سيمرغ همان سی مرغ
است (تمثيلی از برای وحدت وجود)ـ
سيمرغ را از آن جهت سيمرغ گويند که رنگ همه مرغان در پر اوست، لذا بدان
سيرنگ هم گويند. (اين وجه تسميه ی عاميانه است). «سيمرغ از آن گويند که
هر لون که در پر هر يک از مرغان می باشد، همه در پرهای او موجود است»
براي شرح مفصل درباره ی سيمرغ به کتاب سيمرغ در قلمرو فرهنگ ايران از
دکتر علی سلطانی گرد فرامرزی رجوع شود
مجمعی کردند مرغان جهان
هر چه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند اين زمان در روزگار
نيست خالی هيچ شهر از شهريار
از چه رو اقليم ما را شاه نيست
بيش از اين بی شاه بودن راه نيست
يک دگر را شايد ار ياری کنيم
پادشاهی را طلبکاری کنيم
زانکه چون کشور بود بی پادشاه
نظم و ترتيبی نماند در سپاه
ابتدای کار سيمرغ ای عجب
جلوه گر بگذشت بر چين نيم شب
در ميان چين فتاد از وی پری
لاجرم پر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر بر گرفت
هر که ديد آن نقش کاری در گرفت
گر نگشتی نقش پرّ او عيان
اين همه غوغا نبودی در جهان
اين همه آثار صنع از فرّ اوست
جمله ی جان ها ز نقش پرّ اوست
چون شنيدند اين سخن مرغان همه
آن زمان گفتند ترک جان همه
برد سيمرغ از دل ايشان قرار
عشق در جانشان يکی شد صد هزار
عزم ره کردند عزمی بس درست
ره سپردن را باستادند چست
جمله گفتند اين زمان ما را به نقد
پيشوايی بايد اندر حلّ و عقد
تا بود در راه ما را رهبری
زانکه نتوان ساختن از خود سری
...
ادامه دارد
خدا رو شكر باز هم بوي ادبيات آمد.ممنونم.كپي ميكنم سر فرصت حتماً ميخونم