Fwd: داستان زری سلطان

6 views
Skip to first unread message

mohammad abbasi

unread,
May 4, 2012, 10:32:06 AM5/4/12
to iut_...@googlegroups.com, mohammad abbasi


---------- Forwarded message ----------
From: mohammad abbasi <m88...@gmail.com>
Date: 2012/5/4
Subject: داستان زری سلطان
To: iran...@googlegroups.com, mohammad abbasi <m88...@gmail.com>



خاطرات کودکی و نوجوانی پرفسور محمدحسین پاپلی یزدی - استاد بازنشسته دانشگاه تربیت مدرس تهران و استاد نمونه کشوری رشته جغرافیا در سال 1390- در جلدهای اول و دوم به رشته تحریر در آمده و با به تصویر کشیدن واقعیات زندگی ماجراهایی جذاب و خواندنی را به تصویر کشانده است شما را به خواندن صفحاتی چند از کتاب از سرگذشت مربوط به دختری به نام زری سلطان دعوت می کنم ...


 

داستان زري سلطان، اوج بدبيني و بي‌عدالتي
در سال 1338 ، وقتي من 11 ساله و كلاس پنجم بودم رخ داد. سلطان سكينه كه شوهرش 7-6 سالي بود مرده بود 9 بچه داشت؛ (6 پسر و3 دختر). كوچك‌ترين بچه‌اش رقيه 6 ساله بود و بزرگ‌ترين بچه‌اش رسول حدود 28 سال داشت. رسول كه داماد شده بود در يكي از دهات يزد ساكن بود و به كار كشاورزي و دامداري مشغول بود. خود سلطان سكينه كه از اسمش معلوم مي‌شود بايد دركوچكي پدرش را از دست داده باشد، 6 برادر و 2 خواهر داشت. مادر سلطان، سكينه بود و ننه زينب مادر سكينه يعني مادربزرگ سلطان هم زنده بود. سلطان 42 سال بيشتر نداشت. سكينه حدود 60 سال و ننه زينب 80 سالي داشت. ننه زينب زني قبراق و سرحال بود ولي سكينه دخترش مريض احوال بود.
سلطان در همسايگي ما زندگي مي‌كرد. دركوچۀ بيوه‌زنان و يتيمان، يعني كوچه‌اي كه آب نداشت. سكينه مادر سلطان چهارپنج كوچه آن‌طرف‌تر زندگي مي‌كرد. كوچه آن‌ها آب داشت و خانه‌اش بزرگ‌تر از خانة دخترش سلطان بود.  ننه زينب 80 ساله مادربزرگ سلطان در محله‌اي دوردست زندگي مي‌كرد و در خانۀ نيمه‌اعياني كه آب، سرداب، پاياب و بادگير داشت زندگي مي‌كرد. معلوم مي‌شود كه هرنسل به عللي، از جمله داشتن فرزند زياد فقيرتر شده بودند.
زري دختر سلطان از من 4 سال بزرگ‌تر بود. دختر با استعدادي بود. قرآن و گلستان را پيش ملانباتي خوانده بود و تمام قرآن و گلستان را حفظ بود. اشعاري از صائب تبريزي، وحشي بافقي و حتي فخررازي و عراقي را از حفظ مي‌خواند. در ده سالگي خود يك پا ملا بود. من هروقت در قرآن خواندن و به‌خصوص در 6 سالگي كه پيش ملانباتي گلستان مي‌خواندم، مشكل درسي داشتم، از او مي‌پرسيدم. آخر پدر من مرده بود و مادرم هم سواد نداشت. زري خودش معلم من بود. تازه وقتي مدرسه هم رفتم هروقت مشكل داشتم پيش زري مي‌رفتم. او از هر معلمي بهتر درس مي‌داد، مهربان بود و درس دادن را دوست داشت. بوستان سعدي را پيش زري خواندم. زري مدرسه نرفته بود، فقط ملا رفته بود. نوشتن را هم خودش يادگرفته بود و براي زن‌هاي محله كه شوهرانشان براي كار به تهران، اهواز، بمبئي و كويت رفته بودند، نامه مي‌نوشت. البته محرم اسرار زن‌ها بود. گاهي هم براي شمسي       17 ساله دختر حاجي علي‌آقا كه پول‌دار بودند و عاشق اكبر آقاي 20 ساله شده بود، نامه مي‌نوشت. شمسي به خاطر اين كه عاشق اكبرآقا كه قبلاً شاگرد مغازه پدرش بوده، شده بود، هميشه در خانه زنداني بود و نمي‌گذاشتند از خانه بيرون برود. زري از پشت‌بام به خانۀ آن‌ها مي‌رفت و براي شمسي نامه مي‌نوشت. زري نامه را به من مي‌داد. من نامه را مي‌بردم و به اكبرآقا مي‌دادم. اين شمسي در سن 18 سالگي به خاطر عشق اكبرآقا كم‌كم از زري خواندن و نوشتن ياد گرفت. البته اين كار به مدت 4 سال پنهان از حاجي علي‌آقا انجام شد. زيرا حاجي علي‌آقا اگر مي‌فهميد كه شمسي مي‌خواهد خواندن و نوشتن ياد بگيرد او را مي‌كشت. حاجي علي‌‌آقا كه مغازۀ عطاري خيلي بزرگي داشت و به همۀ دهات گوني‌گوني جنس مي‌فرستاد مي‌گفت: اگر دختر سواددار شود مايۀ شر مي‌شود. او چهار دختر ديگرش را در سن 14-13 سالگي عروس كرده بود. اما چون شايع شده بود كه شمسي عاشق اكبر است و زن كس ديگري نمي‌شود و گفته است اگر مرا به زور به كس ديگري بدهند، شب عروسي داماد و خودم را مي‌كشم؛ كسي به خواستگاري او نمي‌رفت. پدرش هم گفته بود من اگر بايد دخترم را به اكبر ننه باقر بدهم، خودم و دخترم و اكبر ننه باقر را مي‌كشم. با اين حرف‌ها شمسي بي‌شوهر مانده بود و داشت پيش زري سواد ياد مي‌گرفت تا خودش براي اكبرآقا نامه بنويسد. عشق صدها كار مي‌كند از جمله مي‌تواند آدم را به‌طور مخفيانه باسواد كند. باری، زري باسواد بود، شعر خوب مي‌دانست. داستان نامه‌آوردن و بردن من 4-3 سال طول كشيد. ولي كم‌كم شمسي خودش نامه مي‌نوشت و من آن را به اكبر مي‌دادم.
فكركنم اولين بار من 6 ساله بودم كه زري نامه‌اي به من داد و گفت ببر به اكبرآقا بده. وقتي ديد من خيلي تعجب كردم گفت: نامه را من نوشتم ولي مال شمسي است. آخرين باري هم كه من نامه‌اي بين اكبرآقا و شمسي، البته توسط زري، رد و بدل كردم ده ساله بودم و زري 14-13 ساله. بعد قصۀ اصلي زري اتفاق افتاد.
زري دختر مؤمني بود. هميشه نمازش را سر موقع مي‌خواند. صد رقم هم دعا بلد بود. همۀ مفاتيح را حفظ كرده بود. دعاي جوشن كبير، ندبه و ... را بلد بود. آن موقع‌ها مردم به اندازۀ حالا دعا نمي‌خواندند. سالي يكي دو بار آن هم بيشتر شب‌هاي احياء ماه رمضان و روز تاسوعا، عاشورا گريه مي‌كردند. بقيۀ سال شادي و خنده بود. اما همان موقع هم زري اهل دعا بود. به من هم دعاهاي متعدد از جمله قسمت‌هايي از مفاتيح را ياد داد. زري حدود 14 سال داشت كه كم‌كم رنگش زرد شد و گاهي هم بالا مي‌آورد. زن‌هاي همسايه او را كه مي‌ديدند پچ‌پچ مي‌كردند. بالاخره كم‌كم چند تا از زن‌هاي همسايه گفتندكه زري حامله است. زن‌ها مي‌گفتند شكم زري كم‌كم دارد بزرگ مي‌شود. آخرين باري كه قبل از ماجرا من زري را ديدم، يادم مي‌آيد. روز 27 مرداد 1338 بود. توي كوچه به من اشاره كرد كه بروم پشت‌بام. زری آمد و نامه‌اي از شمسي به من داد و گفت فردا نامه را به اكبر بده. او گفت: اكبر به سربازي رفته ولي در نامۀ قبلي نوشته است كه روز 28 مرداد براي رژه به ميدان پهلوي مي‌آيند. نامه را ببرآن‌جا به او بده. من شايعات راجع به زري را مي‌دانستم. مي‌دانستم كه مي‌گويند او حامله است. نگاهش كردم. صورتش زرد بود و نگاهش معصوم بود. گفت حسين حرف‌هايي كه دربارۀ من مي‌زنند تو هم مي‌داني؟ گفتم: همه مي‌دانند. گريه كرد وگفت: به خدا من كار بدي نكرده‌ام. بعدگفت دلم درد مي‌كند. دستم را گرفت و از روي لباسش روي شكمش گذاشت و گفت: ببين شكمم دارد بزرگ مي‌شود ولي به خدا من كار بدي نكرده‌ام.
چند روز بعد از خانۀ آن‌ها سروصدا بلند شد. برادر 18 ساله‌اش عباس نعره مي‌زدكه مي‌كشمش. من زري را با رفيقش مي‌كشم. بايد بگويي كه اين نامرد كه شكمت را بالا آورده كيست؟ آن بي‌پدر پدرسوخته‌اي كه شكم تو را بالا آورده، كيست؟ عباس نعره مي‌زد: مادر من خودم را مي‌كشم. من نمي‌توانم توي محل راه بروم. نمي‌توانم سر بلندكنم. اول اين دختره را مي‌كشم، بعد فاسق پدرسوخته‌اش را، بعد هم خودم را. خواهر كوچك زري سكينه كه هم اسم مادربزرگش بود و هم‌سن و سال من،گريه مي‌كرد و فرياد مي‌زد و كمك مي‌خواست. زن‌هاي همسايه مي‌خواستند بروند به زري كمك كنند ولي در خانه‌شان بسته بود. زري جيغ مي‌زد كه من بي‌گناهم ولي عباس 18 ساله با چاقو دور حياط دنبالش مي‌كرد و مي‌خواست او را بكشد. چند نفر از زن‌ها از روي پشت‌بام داخل خانه‌شان رفتند. بالاخره عباس را از خانه بيرون كردند. با سروصداي عباس داستان حاملگي زري رو شد. زن‌ها مي‌خواستند با نصيحت زير زبان زري را بكشند كه رفيقش كيست تا او را بياورند با زري عروسي كند و قال قضيه كنده شود. اما زري قسم مي‌خورد كه رفيق ندارد.
چند روز بعد باز سروصدا و جيغ‌هاي زري بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود. رسول زري را با كمربند آن‌قدر زده بود كه زري غش كرده و وسط حياط افتاده بود. سلطان هم توي سر مي‌زد و مي‌گفت ديدي چه خاكي بر سرم شد؟ هم آبرويم رفت و هم دخترم كشته شد. رسول هم از بس كه زري را زده بود، بي‌حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه ديگر هم لب هرۀ بام ناظر كتك‌خوردن زري بوديم. زري كم‌كم به حال آمد و رسول به مادرش گفت ننه غريبم درنياور، دخترت نمرده. حالش جا مي‌آيد و دوباره مي‌رود رفيقش را پيدا مي‌كند. اگر مواظبش بودي، شكمش بالا نيامده بود و من نمي‌بايست گاوم را 55 تومان ارزانتر مي‌فروختم. من نمي‌فهميدم چه ارتباطي بين كاهش قيمت گاو رسول و شكم زري هست و چرا او گاوش را 55 تومان كمتر فروخته است. سلطان به رسول گفت ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقيۀ بچه‌ها او را به مُقر مي‌آوريم و معلوم مي‌كنيم كه كدام پدرسوختۀ‌ بي‌شرفي شكم صاحب مرده‌اش را بالا آورده است. معصومه خواهر  17 سالۀ زري كه 4 سال بود شوهر كرده بود و 2 تا بچه داشت و براي بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه‌اش را شير مي‌داد گفت: ننه اين فخر رازي كي‌ هست؟ تا به حال زري چند بار به من گفته من فخر رازي را خيلي دوست دارم. مادرش گفت: نمي‌دانم كيست. چندبار به من هم گفته. يك شعري هم دربارۀ فخررازي مي‌خواند. معصومه گفت: ننه احتمالاً اين فخررازي كليد معماست بايد روي لرد (ميدان بار كوچك داخل محله) مرغ فروشي داشته باشد. چون چندين بار كه زري اسم فخررازي را مي‌برد، اسم مرغ را هم مي‌برد. يك مرتبه من كه لب بام ناظر ماجرا بودم، ديدم كه عباس مثل شمر با يك سيخ كباب كه روي آتش سرخ شده بود به‌طرف زري پريد. او تازه از غش درآمده بود و وسط حياط بي‌حال نشسته بود. عباس سيخ كباب را چسباند به پاي زري. جيغ زري درآمد و دوباره غش كرد. حالا سيخ كباب چسبيده به پاي زري و بوي گوشت سوخته به ما كه لب بام بوديم، هم رسيد. عباس صدا مي‌زد يالله بگو آن پدرسوختۀ لعنتي كه شكمت را بالا آورده كيست که من خودم شكمش را پاره كنم. من، رضا و نورسته كه لب بام بوديم دويديم لب بام ملانباتي و داد زديم كه زري را كشتند. كتك‌خوردن زري براي زن‌هاي محله عادي شده بود و ديگر مثل روزهاي اول به خانۀ آن‌ها نمي‌رفتند تا او را از دست برادرهايش خلاص‌كنند. آن روز ملا نباتي 60 ساله به پشت‌بام دويد و داد و فرياد راه انداخت كه دختره را كشتيد. خوب نيست، خدا را خوش نمي‌آيد.
عباس نشست لب حوض و زارزار گريه مي‌كردكه آبرويمان رفت. ملا نباتي به سلطان گفت: در خانه را بازكن. پاي دخترت سوخته، بايد ببريمش دكتر. رسول نعره زد كه همين مانده بود كه اين عفريته را به دكتر ببريم. حتماً با چند تا شعر دكتر را هم از راه به در مي‌كند. رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده مي‌روم. اين بي‌آبرويي باعث شده كه هيچ‌كس در ده با من معامله نكند. گاوي را كه چند روز قبل 455 تومان مي‌خواستم معامله كنم امروز از من 400 تومان بيشتر نخريدند. من مي‌روم تمام زندگي‌ام را مي‌فروشم و از اين شهر مي‌روم. شما خود دانيد. اگر هم اين دختره را به دكتر ببريد خدا شاهد است من خودم را مي‌كشم. مي‌آيم خون راه مي‌اندازم، خودم را هم مي‌كشم. بعد هم روكرد به برادركوچكش عباس و گفت: تو مواظب باش اين عفريته را به دكتر نبرند كه ديگر در همه شهر بي‌آبرو مي‌شويم.
در خانه باز شد و ملانباتي با يك ليوان آب قند وارد شد و رفت بالاي سر زري بدبخت. ملا ضمن آن كه به زري آب قند مي‌داد گفت: خدا را خوش نمي‌آيد، اين‌قدر اين دختره را اذيت نكنيد. رسول گفت شما همسايه‌ها دخالت نكنيد، خواهرمان است مي‌خواهيم او را بكشيم. به شما چه؟ ملا گفت: آهاي رسول بي‌حيا! تو شاگرد من بودي. من به تو قرآن ياد دادم. تو روی حرف من حرف مي‌زني؟ شما خرها كه مي‌خواهيد برويد دنبال فخر رازي توي مرغ‌فروشي لرد باوردي بگرديد، فخر رازي شاعري است كه چند صد سال است مرده است. اين بچۀ طفل معصوم چند تا شعر از فخر رازي ياد گرفته، تازه اين شعرها را هم من يادش دادم. عباس كه تازه سرنخي پيدا كرده بود و مي‌خواست برود و شكم فخر رازي را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت بي‌بي‌ملا ‌تو قسم بخوركه فخر رازي شاعر بوده و چندصد سال است كه مرده. بي‌بي گفت به خدا، به پير، به پيغمبر، به قرآن قسم كه فخر رازي شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پيش مرده است. عباس گفت: بي‌بي دروغ مي‌گويي. بي‌بي گفت: چرا دروغ بگويم؟ گفت: براي اين كه به حضرت عباس قسم نخوردي. به خدا قسم خوردي. بي‌بي‌گفت: سه بار به دست بريدۀ ابوالفضل العباس قسم كه فخررازي كه تو مي‌خواهي بروي شكمش را پاره كني استخوان‌هايش هم پوسيده. او شاعر بوده و مفسر قرآن و چند تا شعرش را من به خواهر تو ياد داده بودم. چند جلد كتابش هم در خانه من است. همين الان مي‌تواني بروي ببيني. حالا هم شما دو تا برادر بلند شويد برويد، تا ما زن‌ها موضوع خواهرت را معلوم كنيم. رسول گفت من به ده مي‌روم ولي اگر بفهمم كه اين عفريته را دكتر برده‌ايد او را مي‌كشم خودم را هم مي‌كشم. ننه فهميدي اگر اين عفريته را به دكتر ببري من خودم را مي‌كشم. دكتر بي‌دكتر. عباس دوباره داغ كرد. گفت: مي‌دانيد چرا اين اسم رفيقش را نمي‌گويد؟ چون به نظر من اين كار كار يك نفر نيست، كار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو ديگر خفه شو. عباس و رسول پريدند به هم و كتك‌كاري مردها شروع شد. عباس به رسول مي‌گفت: اصلاً تو داماد شده‌اي و توي ده زندگي مي‌كني به شهر نيا و فضولي نكن. من هر روز بايد توي اين كوچه خيس عرق بشوم و سرم را زير بيندازم و راه بروم. همة جوان‌هاي محل مرا كه مي‌بينند، نگاهشان را برمي‌گردانند. ديروز اصغر رضا شومال به من گفت: عباس كلاهت را بالاتر بگذار. همين امروز صبح آمحمد دكاندار گفت ما ديگر به شما نسيه نمي‌دهيم. تو حالا از ده آمده‌اي به من حرف ناجور مي‌زني. تو اصلاً به فكر شكم صاحب مردۀ اين عفريته نيستي، از اين ناراحتي كه گاوت را 55 تومان كمتر خريده‌اند. دوباره عباس داغ كرد زري را كه داشت نيمه‌جاني مي‌گرفت از وسط حياط بلند كرد و پرت كرد توي حوض آب و گفت همين جا جلو روي همه‌تان خفه‌اش مي‌كنم. ملا گفت بچه‌ها برويد كمك بياوريد. همه جيغ و داد كرديم كه كمك كمك! حسين آقاي همسايه دويد وآمد خودش را انداخت توي حوض و زري كتك خورده و پا سوخته را از حوض بيرون كشيد. عباس و رسول هر دو به گريه افتادند كه ديدي به كلی آبرويمان رفت! ملا گفت: من كه گفتم داد و فرياد نكنيد. ما زن‌ها قضيه را حل مي‌كنيم. حسين آقاي همسايه دست رسول را گرفت و گفت: آقا رسول شما بيا برو سرخانه و زندگي‌ات، ما همسايه‌ها مواظب عباس هستيم. رسول سرش را گذاشت روي شانه حسين آقا و زار زار گريه مي‌كرد و مي‌گفت آبرويمان رفت. با اين بچۀ حرامزاده چه‌كاركنيم؟ حسين آقا گفت رسول آقا بگذار خيالت را راحت كنم از هر ده تا آدم يكي‌اش حرامزاده است ولي هيچ‌كس نمي‌داند چون هيچ‌كس سروصدا نكرده است. شما با سروصداي خودتان باعث آبروريزي شده‌ايد. اين دختر هم كه اسم طرف را نمي‌گويد ببريدش يك جاي ديگر تا بزايد، بچه‌اش را هم بگذاريد سر راه.
عباس آمد دست رسول را گرفت و گفت: برادر من از تو شرمنده‌ام. من ديوانه شدم. نباید با تو دعوا مي‌كردم و همديگر را بوسيدند. رسول از خانه زد بيرون و رفت. من تا دو سال رسول را نديدم. رسول به ده رفت، دار و ندارش را فروخت و از يزد رفت. گويا در يزد نو خوزستان كشاورزي مي‌كرد. سال‌هاي سال آن‌جا ماند و در سال 1378 همان‌جا مرد.
هر روز يك نفر زري را كتك مي‌زد. يك روز دايي‌هايش مي‌آمدند او را مي‌زدند. يك روز چند تا برادر ديگرش او را كتك مي‌زدند. و زري روز به روز زردتر مي‌شد و شكمش بزرگ‌تر. زن‌ها انواع معجون‌ها را درست كردند و به خوردش مي‌دادند تا بچه سقط شود، ولي شكم زري بزرگ‌تر مي‌شد.
يك روز از خانۀ زري سروصدا شنيدم. دويدم پشت‌بام. ديدم زري لب باغچه خانه‌شان دارد استفراغ مي‌كند. مي‌گويد: مادر جگرم سوخت. دارم مي‌سوزم. تنم دارد مي‌سوزد. به‌خدا اين دوا از سيخ كباب داغ عباس بدتر است. مادر دارم مي‌ميرم. مادرش مي‌گفت: هركس مي‌رود توي خرابه و مواظب پایين تنه‌اش نيست بايد هم بسوزد. كسی جز سلطان و زري توي خانه‌شان نبود.
من رفتم پيش ملانباتي وگفتم زري دارد مي‌ميرد. ملا گفت: ديگر چرا؟ گفتم: نمي‌دانم. بي‌بي آمد لب بام. گفت: سلطان داري چكارش مي‌كني؟
گفت:‌ پيرزن دوره‌گرد دوايي به من داده و گفته اگر بخورد، بچه‌اش مي‌افتد. من هم دوا را به خورد او دادم. حالا حالش ... 

 

 

 

 



 

 
 
 
 
 


Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages