مروری بر برخی مفاهیم مورد نظر هایدگر، به کمک علل اربعه ارسطو، برای تفکر درباره مقولاتی چون توسعه، رشد، تعالی و پیشرفت
دستگاه نظری هایدگر پر است از مفاهیمی که برای نگاه های انسان شناسانه به توسعه، به کار می آیند. بسیاری مباحث مختلف جریان های مختلف درون آلمان پیش از او در طرح وی حضور دارند و در عین حال، امکان فراروی را به ما به عنوان جویندگان دستگاهی نظری برای نگاه به توسعه می دهند. به خصوص نگاه هایی که در دوره های متأخر زندگی دارد و کمی از شدت تقابلش با فلسفه می کاهد و ارتباط ماهیات را با وجود، ظریف تر می کند. به خصوص با ترکیب نظرات آرنت به عنوان مهمترین فیلسوف سیاسی متأثر از او، می توان در میان مفاهیم متعدد فلسفه اگزیستانسال، نمونه هایی را پیدا کرد که پس از ترکیب با نگاه عرفا در سنت خودمان، راه را برای توضیح توسعه و تقابل آمریکا-ایران باز کنند. اما باید توجه داشت که این ترکیب، متافیزیکی نیست، (آن طور که در کشور ما معمول است)، بلکه پدیدارشناسانه و کاملا فلسفی است، هرچند باطنی عرفانی داشته باشد. با استفاده از این مفاهیم واسط، می توان به سراغ نگاه تازه ای به مفاهیمی چون ترقی، رشد، توسعه و تعالی رفت و سویه های رهایی بخش از بن بست مدرنیته و پست مدرنیته را در آن ها جستجو کرد.
«روشنیگاه» وجود
مهمترین مفهومی که هایدگر در نسبت با وجود، پیش از مواجهه با هر ماهیتی (اعم از حقائق معرفتی و یا ارزشی) مطرح می کند، «روشنیگاه» وجود است. حتی در روایات نزدیک تر به انتهای عمر، او مواجهه عقلانی گشتلی انسان را هم رخدادی از وجود می داند و با حفظ داوری ارزش بار خود در برابر انسان تکنیک زده، حتی به خود مدرنیته هم نگاهی اصالت وجودی می اندازد. انسان طبیعی کسی است که در چیستی خویش گیر کرده و دچار روزمرگی است. اما انسان به عنوان دازاینی که از روزمرگی کنده شده و به وجود اگزیستانسیال خود واقف گشته است، بیشترین انفتاح را دربرابر وجود از خود نشان می دهد و عقل را در مقام تجلی و بروز وجود، ظاهر می سازد. طبق نظر هایدگر، تا وجود خود را در روشنی گاه خویش بر انسان ظاهر نکند، حقیقت بر انسان روشن نمی شود. اصلا حقیقت چیزی نیست جز روشنی گاه وجود که دازاین با نور آن، دریافتی از وجود و موجودات خواهد داشت. این همان تفسیر عرفانی فردید از بحث هایدگر است که هدایت الهی را مقدم بر نسبت وجودی انسان عاقل با واقعیت می داند.
«گفتار» دازاین
مفهوم بعدی که گامی مهم جهت فهم توسعه است، «گفتار» دازاین است. انسانی که به حقیقت در روشنیگاه وجود رسیده است، برای بروز و ظهور آن تجلی نیاز به «گفتار» دارد. گفتار راه انتشار وجود در همه موجودات است. گفتار زبانآفرین و روشنکننده وضعیت اگزیستانس دازاین در نسبت با انسانهای دیگر است. انسانی که به اگزیستانس رسیده، تمایل به بیان دریافت حقیقت دارد و گفتار، وجه بنیادین مبالات دازاین برای بیان است. گفتار انسان در همه آثارش به عنوان نحوه بودن او جاری میشود و به آن شکل میدهد. این گفتار بروز اوست تا «در جهان بودگی» وی را به نمایش بگذارد و آغازگر تغییر در زندگی شود. اما هنوز برای تحلیل گفتار دازاین، ابزار مناسبی در اختیار ما نیست. برای رسیدن به زندگی ویژه انسان، (اگزیستانس دازاین)، نیاز به فهم موقعیت ویژه زبان به عنوان بیانگر اصلی گفتار هست. گفتار، پدیدهای وجودی است ولی بدون زبان، که پای ماهیت را باز میکند، در عالم انسانی وجود ندارد. تنها از طریق زبان است که ما نشانههایی از گفتار را مییابیم و فهمی از آن پیدا میکنیم. به همین دلیل است که هایدگر، زبان را خانه وجود میخواند. زبان، موقعیتی است که وجود «مستقر» را نشان میدهد.
بنیاد وجودی دایزاین
بنیاد وجودی دایزاین، بر سه چیز استوار است؛ دریافت موقعیت، فهم و درایت، گفتار. موضوع انسانشناسی وجودی، انسانی است که از روزمرگی می گذرد و در صحنه ظهور وجود در عالم، «نقش» می پذیرد. همه ابعاد عقلانیت، خود حاصل گفتار انسانهای مواجه با وجود است که ناخودآگاه یا بعضا خودآگاه، واسطه نمایاندن حوالت تاریخاند. در اینجا ما نیاز به فهم علی از گفتار میشویم که به نظر میرسد زمینه آن در علل مورد نظر ارسطو وجود دارد. اما بعد از آن، باید نسبت گفتار را با «طرح» انسان خارج شده از روزمرگی، که تجلی اصلی عقلانیت وی است توضیح دهیم تا جایگاه هرکدام از علل اربعه ارسطویی، درون مدینه با نگاهی وجودی مشخص شود. انسان پیونددهنده ذهنیت و عمل با چیزی است که هایدگر «گفتار» میخواندش. گفتار مد نظر او در هر شخصی بروزی دارد و صرفا به معنی تفکر کردن نیست. تفکر و عمل دازاینی که در عالم بودن خویش را در جهانی «واقعی»، که میتواند تجلیات مختلفی داشته باشد، بسازد. معرفت چیزی نیست جز خودنگری او و عمل، کنش وی است در انضمامیترین موقعیت ناظر به اهداف وی. چنین انسانی میتواند با گفتار خویش، جهان پیرامون را تغییر دهد و برخی از انسانهای دیگر را هم از روزمرگی خارج کند. یعنی با ایجاد نظامی معرفتی، یا ایجاد بستری برای کنش، یا به اشتراکگذاری صورتی جدید از واقعیت، او را به بروز درونیترین بخش خویش که اتصال با وجود دارد بکشاند. با این توضیح میتوان ادعا کرد که خود انسان حتی در معرفت محض به فیزیک هم، در بنیاد وجودی آن، یکی از اجزای آن است. و در عین حال مهمترین جزء آن هم هست، یعنی پرسپکتیو و منظری که دارد جهان را به گفتار میکشاند. در وجود یک سیاستمدار اصیل هم که ارزشهای همبافت متناسب با شخصیت خود را دارد، همین اتفاق میافتد. یعنی او سازنده جهانی میشود که ارزشهای خودش، بخش محوری غایات بازتولیدشونده آن است. اما بیشترین نمود این بیان، در هنر و اختراع اتفاق میافتد. اگر هنر و تکنولوژی، به سطحی برسند که جهانی جدید بسازند، هنرمند یا مخترع، بخش مهمی از آن جهان است. او صورتبخشی است که در صورتهای متنوع جهان خویش تکرار میشود و دیگر انسانها هم با پذیرش صورت ساخته شده توسط او، جهان خودشان را بر اساس صورت جهان وی تغییر میدهند. این معنی جمله کاسیرر است که «هنر قبل از اینکه زیبا باشد، سازنده و صورتبخشنده است.»
عنصر دیگر بنیاد وجودی دازاین، «در عالم بودن» انسان است. از نظر هایدگر، هیچ دازاینی نیست که عالمی نداشته باشد. حتی معرفت کلی هم نشأت گرفته از تلقی انسان از عالم خویش است. در عالم بودن انسان، همان انسانیت اوست درون زمان به موجودات و پدیده های طبیعی و انسانی و حتی به خود وجود، التفات دارد. صورتهای متفاوت عقلانیت، بیانهای گوناگون همین عالمها یا اقدامهای برآمده از دیالکتیک نیروهای درونی همین عالم است. دایزاین با افکندن طرح خود، درصدد بیان، نمایش، تفسیر و تغییر این نحوه بودن در انضمامیترین نقطه عالم خویش برمیآید، هرچند هیچگاه به صورت مطلق، موفق به انجام آن نمیگردد. به همین دلیل است که نخبگان حقیقی، همواره در پی افکندن بهترین طرح برای ظهور دریافت خود از موقعیت خود هستند. در عالم بودگی این انسانها (که از روزمره جدا شده اند)، دیگران و خودشان را درون یک نوع خاص از نحوه زندگی قرار میدهد. همه اجزای هستی، در عالم او میزیند و رنگی از صورت او را پذیرا میشوند. در موقعیتهای مختلف، او خود را از طرق گوناگون، در مییابد. و البته که این نسبتها و ارتباطها، وجودی هستند نه ماهوی، چون در عالم بودگی امری اگزیستانسیال است. پس موقعیت، خلق بهترین وضعیتها برای بروز در عالم بودگی بشر است که نزد هر دازاینی، مخصوص خود اوست و همواره در کنشهای ضمنی انسانی رشد میکند. دقت در مفهوم ویژه «در عالم بودن» نزد هایدگر، به وضوح نشان میدهد که یکی از راههای نزدیک شدن به انسانشناسی یک اندیشمند، توجه به جهانشناسی او است. جهانشناسی هر فرد، نسبت مفاهیم متعدد درون انسانشناسی او را با هم روشنتر میکند. این ارتباط نه صرفاٌ منتزع از عقل ماست و نه مکانیستی یا ارگانیک است؛ بلکه نسبت و ارتباطی وجودی دارد با روشنیگاه وجود بر دازاین دارند که به صورتی دیالکتیک، مدام در بازآفرینی خویش است.
سومین بنیاد وجود دازاین، فهم و درایت وی است. فهمی که به «طرح»ی منتج میشود که او برای عالم خویش افکنده است. پس طرحافکنی پیامد «فهم و درایت» انسان از نحوه در عالم بودن خویش است. درایت معطوف به همان طرحی است که دازاین برای جهان خویش دارد؛ با توجه به دریافت او از موقعیت خود، یعنی از عالمی که در آن قرار دارد (یا به عبارتی آن را ساخته)، و نیز فهمی که منطق او را در کنشهای عمیقا انسانیاش شکل میدهد. حقائق و فضائل، در صورتبخشی دازاین، با تشخص او و در عالم بودگی وی پیوند میخورند و در عین تفاوتهای بیشمارشان و جدایی عمیقشان از شخصیت، با عمیقترین لایههای وجود او مرتبط میشوند. در مثل میتوان طرحافکنیِ منتج به فکر و عمل نزد انسان عاقل را با همان فرآیند خلاقانهای که معمار را به نقشه بنا و نحوه ساخت ساختمان میرساند همانند دانست. یا با مسیر وجودی – ذهنی مخترعان بزرگ، هنگام رسیدن به طرح پایه تکنولوژیهای جدید. یا همانند شاعری که میخواهد گفتار را در قالب شعرش بریزد. حتی ضد«طرح»ترین سیاستمداران و موزیسینها هم طرحی بر اساس فهم و درایت خود در درون دارند که به کنش و آهنگشان معنی میدهد. پس آنارشیسم سیاسی و مبارزه با طرح پیشینی در هنر هم، طرحافکنی انسانهای خلاق آنارشیست برای گذر از صورتهای متصلب و سخنان تثبیت شده و اعمال تکراری از سر عادت است.
تحلیل ماهوی توسعه
اما هنوز جای علیت در این نگاه خالی است. پیوند زدن طرح هایدگر، با علل اربعه ارسطو، میتواند ما را وارد تحلیل ماهوی توسعه بکند. علل اربعه ارسطو، در موقعیتهای مختلف هستی، معانی گوناگونی دارد. منتها وقتی به عالم انسانی میرسد، ابعاد چهارگانهاش در فرد یا جامعه منتشر میشود. در حالتی خاص، همه علل میتوانند در وجود یک انسان جمع شوند، و در حالتهایی اجتماعیتر، علل مختلف در جامعه پراکنده میشوند. در طرحافکنی دازاین، علت فاعلی خود اوست. که حالا ممکن است فقط در یک فرد مشخص ظهور پیدا کند، یا در افراد مواجه با آن طرح، منتشر گردد و به گروهی متشکل یا حتی جریانی در حرکت مبدل شود. این علت فاعلی، سه علت دیگر نیاز دارد تا طرح افکنی او در جامعه به موفقیت رسیده و در جهان خارج متحقق شود. بنا به خلقت هر انسان، و وضعیت اجتماعی جامعه، هر طرح به نحوی خاص افکنده میشود که مثلث فاعلیت ایجاد تغییر در جامعه را به وجود میآورد. این مثلث، زمین بازی افراد، اصناف و نیروهای مختلفی را که تجلیات مختلف عقلِ افکننده طرح هستند، ایجاد میکند. هر فرد یا گروهی، بسته به بنیادهای وجودی خویش، و نیز نوع بروز و ظهور عقلانیت و تمرکزش بر علل تحقق طرح، در بخشی از این مثلث قرار میگیرد. انسانهای مانده در حیطه طبیعت غیرانسانی یا دچار روزمرگی، وارد بازی این نیروها در سطح اجتماع میشوند و در مسیر پاکوب آنها گام برمیدارند. اما انسانهای دیگر فعالانه با طرحها برخورد میکنند. در یک گوشه مثلث، فلاسفه و دانشمندان قرار دارند که تمرکز و مواجه اساسیشان با علت مادی است و دنبال حقائق میگردند. اینان با تور وجودی «حقائق» با واقعیت مواجه میشوند و با صورتبندی نظری در جهت غایت شناخت واقعیت، طرح خود را منتشر میکنند. سیاسیون و معلمان و مربیان اجتماعی در گوشه دیگر مثلث قرار دارند. در چشم اینان، علت غایی بیش از همهچیز پررنگ است و همه چیز را در نسبت با اهداف و ارزش ها میسنجند. تور وجودی مواجهه اینان با واقعیت، «فضائل» است که ترتب و نسبت ماده و صورت را (چه در حیث طبیعی و چه در حیث انسانی) با غایات مشخص میسازد. در گوشه سوم مثلث، هنرمندان و مخترعین حاضر هستند که همواره در پی کمال صورتبندیاند. اینان واقعیت را از پس صور میبینند و علل مادی و غایی، در نسبت با صورت برایشان معنیدار است. در بقیه صنوف، هیچکدام از معارف، ارزشها یا فرمها، نقش تعیینکننده ندارند و در هر مورد، ترکیبی پیچیده از علل مختلفه برایشان پررنگتر میشود. البته همه این عقلا، درون همین مثلث با اضلاع «شناخت»، «کنش» و «سازندگی» حضور دارند و بودن ویژه خود را متحقق میکنند. در یک جامعه آرمانی، کشمکش کنشهای سیاسی بین نهادهای فرهنگی با حاکمیت، حرکت اجتماعی را خواهد ساخت. دیالکتیک وجودی بین واگرایی منتج از خودشکوفایی اقتصادی و فرهنگی این کنشگران، و همگرایی نظری و ارزشی سازنده آرمان حاکم بر جامعه، زمینه حرکت جامعه به پیش برای تحقق اهداف خواهد شد. بررسی نسبت بین کنشگران واقعی صحنه توسعه در تاریخ، و فهم موقعیت هر کدام از آن ها در فاعلیت و مختار بودن، کلید فهم نقشه توسعهی حقیقتا مستقل کشورها، قبل و بعد از دوره جهانی شدن خواهد بود.