افسانه - عشق به میهن

51 views
Skip to first unread message

Account Services

unread,
Dec 31, 2014, 1:29:59 AM12/31/14
to iran...@googlegroups.com





عشق به میهن



 

 میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی - mitradat


 
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله کرده است. سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفت و به مار پیشکش کرد. مار به دورخود پیچید و او را  از شهر ببرد. چون از شهر دور شدند، ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت و به سوی شهر خویش باز گشت. مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند. او هم شاد شد، اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود. چون بر لب جوی آبی نشست، موهای خویش را خاکستری دید. زنی کامل در آب دیده می شد. از ترس از خواب پرید و ساعت ها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت. چند سال گذشت. در پایان جنگ ایران با سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شد.
 

 

چندی بعد، یک شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت:" ای عزیزتر از جان! می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی.  رایزنانم می گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم، در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها چقدر از ایرانیان را کشته اند. آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟"

 

دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را به یاد آورد .
در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفیدشده است. 
بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت .

سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید، همان می کنم. پادشاه ایران دخترش را در آغوش گرفت، موی سر او را بوسید و گفت:" دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم ."


میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست. اما، صدای شادی ایرانیان آرامش می کرد. همچون آرامش آغوش پدر. آرام گریست .


اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید :

 گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
 

سالها گذشت. میترادات که به ایران باز گشت، همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست وخود را در آن دید. اشک هایش با آب جوی در هم آمیخت و

 طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت

 

 





 



__._


Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages