یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور…محمدعلی شاکرییکتا- گذر از پوستوارههای شعر و رسیدن به ژرفای آن، بهویژه اگر پیامهایی پنهان از زندگی و احساس و اندیشهی تازهای در خود نهفته باشد، مستلزم کاوش در حوزهی شرایط اجتماعی و به تبع آن، جهانبینی برگرفته از این شرایط است. بدون دستیازیدن به چنین دیدگاهی به قضاوت نشستن درباره شعر در سطح لغت معنیکردن آن به سبک اصحاب مکتبخانهای، روح سرگشتهای که در کلمات شاعر از او به میراث مانده، همچنان در انزوا خواهد بود. پرسشی را که شاعر بر کاغذ مینشاند پاسخی در خور نیست و مخاطب جز از سر گذری بیهوده با شعر سلام و بدرودی نمیکند:
نگران و تلخ میگوید:
«-پس شعر؟ بر این قله سخت بیگاه خامش نشستهای.
زمان در سکوت میگذرد تشنه کام کلامی و تو خامش اینسان؟»- {شعر از خود با خویشتن/حدیث بیقراری ماهان}
شعر امروز ایران در کلیت خود، شعری است با رنگها، صداها و تصویرهایی تازه، تاریکی و روشنایی شعر امروز برگرفته از ویژگیهای شخصیتی و ادراک فرازبانی شاعران امروز از جهان است. مجموعهای از کنشها و واکنشهایی که به خلق یک قطعه شعر منجر میشود، هم پیوند با خوی تسلیمپذیری یا اعتراض در برابر پلشتیها و تباهیها و یا غوطهوری در جنبههای سازنده و سرزندهی حیات شکل میگیرد. تمایز آشکار و صددرصد شفاف شعر واقعی با فرافکنیهای بیمارگونهای که در ستایش و تمجیدهای بیهوده و یا در لفاظیهای شکلگرایانه و صرفا تهی از احساس، تخیل و تعقل به بازار فرهنگ عرضه میشود، متاعی است که خلقالساعه و یا به کمک زد و بندهای تبلیغاتی قابلیت رد و پذیرش پیدا میکند. زمان و معیارهای درونی جامعه که البته با معیارهای فرهنگ رسمی و تحمیلی تفاوتی ماهوی دارد، شاخصترین ابزار سنجش و ارزیابی سره از ناسره است. آنچه به این نوشته مربوط میشود، نگارنده را وامیدارد با پرهیز از هر نوع پیشداوری و تنها در چارچوب ادراک از ذهن و زبان شاعری که آماج دشنامها و ستایشها، تأییدها و تکذیبها بوده است، در نگاهی به درونمایهی شعر او باز بنگرد. اما اشاره به این نکته را هم ضروری میداند که از منظر زیباییشناختی شعر گذشته و امروز نکاتی را بگوید.
سنت شعر کهن ما در سبکشناسی کلام، سنتی است غنی و سرشار از تنوع و تکثر در انواع بیان ادبی، اما این تنوع و تکثر در قالب افاعیل عروضی به التزام تکرار موتیفها در سنت کاشیکاری میماند. یک نقش در تکرار خود، نوعی وحدت زیباشناختی را پدید میآورد و طبیعی است که ساختار قدیمی زندگی، همسویی و هماهنگی هنرمندانهی این سبکها را میطلبد. اما در این شکلهای تکراری کلام، آن چیزی ماندگار است و در فرهنگ ملی پذیرفته شده است که بهرغم قالبهای تکرارشوندهی خود، جهان متکثر معناها و اندیشهها و تخیلها را نسل به نسل منتقل کرده باشد. برای همین است که شعر ژرف و اعتراضی ناصر خسرو، شعر حماسی و سیاسی فردوسی، شعر عرفانی مولوی، شعر عاشقانه و یا اخلاقی سعدی و رندانههای همیشه ماندگار حافظ و داستانپردازیهای خیالانگیز نظامی گنجوی، نهتنها از منظر سبکشناسی و جمالشناسی سخن، که به دلیل گستردگی در بافتهای فرهنگ مردم است که باقی میماند وگرنه بسیاری از شاعران مدیحهسرا حتی اگر در حد سعدی هم باشند از نظر صلابت و استحکام کلام دست کمی از قلههای بلند شعر کلاسیک ندارند. اما چه رمزی است که شعر از مرزهای زمان میگذرد و در روح جامعه رسوخ پیدا میکند؟ این، بحثی است بسیار گسترده و مستلزم کاوشی دیگر و فرصتی دیگر.
اما شعر امروز، پدیدهای است جهانی چون بسیاری از پدیدههای نوین صدای مشترکی است که در همهی زبانها قابل شنیدن است. سنتشکنی منطقی اندیشه و تخیل است و نمیتواند در مرزهای ممنوع سانسور و حذف باقی بماند. این صدای منتشر، خواهناخواه مثل هر سبک و شکل تازهای از انواع کلام، در بستر فرهنگ خود رشد میکند و انبوه آثار شعری در غربال قضاوت تاریخی تصفیه میشود و تاریخ ادبیات نوین، در بطن فرهنگ نو، زبانی متفاوت از فناوری کسلکنندهی شمس قیس رازی پیدا میکند. جزماندیش سنتزده آن را بیهیچ دلیلی دور نمیریزد و ذهن خلاق نسل امروز آنچه را که با فرهنگ خود سازگاری میبیند میپذیرد و بقیه را کنار مینهد:
میگویم:
«مگر تالار بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ورنه کدام شعر؟ [شاملو: از خود با خویشتن - حدیث بیقراری ماهان]
در میان چند تن شاعران بنیانگذار شعر نو، شاملو، آخرین و بلندترین صدا بود. با کولهباری از معرفت حسی و تجربی در شعر، ترجمه و تحقیق. راه طیشده را به مدد کلامی به پایان رسانید که شائبههای بسیاری را در خود و آثارش دامن زد:
«میوه بر شاخه شدم سنگپاره در کف کودک طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم چنینکه دست تطاول به خود گشاده منم. [از مجموعه شکفتن در مه]
اما اعتبار شعر او، نه فقط به دلیل بافت کلام و نگرش باستانگرایانه به شعر منثور [آرکائیک] است که دلیل عمدهی آن بلندایی است که صدای امروز را از پس پوستوارههای واژهها میپراکند. بهویژه در هیاهو و غوغای زمانهای که عربدههای خودکامگی سیاسی و فرهنگی به جای صدای آرامشبخش انسانی، نشسته است و زمین، سیارهی پرغوغای روانپریشیها و تنهاییهای انسان امروز شده است.
شاملو، شعرش را به ابزاری برای فروریختن واهمههای ترحمبرانگیزی تبدیل کرده است که سخت، عصبانیت صنفهای واپسگرای فرهنگی را باعث میشود و خشم خشکهمقدسان نوکیسه را برمیانگیزاند و این شیوهی همهی شاعران واقعی سرزمین ماست که به استعانت از حافظ، پای بر گلیم رندی نهند و خندهی استهزا بر زاهد ریایی زنند:
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد علی مقام را [حافظ]
در خلوت گورستانی که خاک آن جسمیت انسان بیسرنوشت و سرگردان در جهان پر از تناقض امروز را تجزیه میکند، شاعران، زائران غمگینیاند که بر عدالت نامفهوم میاندیشند و صبورانه بر لوح گور«آزادی» آرمانی، گُلهای ملال میگذارند. این نگاه خاکستری و یأسآلود به زندگی، ریشه در چه فرهنگی دارد؟ آنچه شعر اخوان ثالث را در لفافهای از غمنامههای سرزمین میپیچد، شعر شاملو را به فریاد آذرخشی تبدیل میکند که انسان را در کلیت خود، معنا میکند. دور از وسوسههای نمادین و دلخوشیهای گولزننده و امید به رهایی کاذب. این انسان سرگردان در روح شعر، پیش از آنکه متعلق به مکتبها و مسلکها و گولوارههای باستانی باشد، به خاک بارور زمین تعلق دارد و اعتراض شاعر به تحمیل معنای دروغینی از مفهوم انسانیت است که دستاویزی است برای هر کس که زیر این معنای نامفهوم به سرکردگی مطلق خود بر انسان رنگ قداست میزند و نقش «فرادستی» خویش را در مفهوم نادرست «فرودستی» دیگران به فرهنگی واپسگرا، بر همه تحمیل میکند:
مرا اما انسان آفریدهای: ذرهی بیشکوهی گدای پشم و پشک جانوران، تا تو را به خواری تسبیح گوید تا تو کلّ باشی.
مرا انسان آفریدهای: شرمسار هر لغزش ناگزیر تنش سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاهسار عفن: یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو سرگردان باغی باصفا با گلهای کاغذین. [از شعر آشتی-حدیث بیقراری ماهان]
شاعر، در این فلسفهی شکاک و نگاه ناباور به مطلقیت تعاریف هستیشناختی، اعتراض میکند. هم از آن گونه که خیام در کارگه سفالسازی، نقش ناهمرنگ هستی و نیستی را برابر میچیند و اعتنایی به باورهای مطلق زندگی ندارد:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این [خیام]
در میان آثار شاملو دو مجموعهی«در آستانه» و «حدیث بیقراری ماهان»، آکنده از هجرانی روزگار این دو مجموعه درنگ ناگزیر ما را به «زمان» و «عمر» تصویر میکنند:
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتیم دست و دهان
بسته گذشتیم/و منظر جهان را/تنها/از رخنهی تنگ چشمی حصار
شرارت دیدیم/و اکنون/آنک در کوتاه بیکوبه در برابر و/
آنک اشارت دربان منتظر [شعر در آستانه-از مجموعه در آستان]
بافت زندگی اجتماعی، زمانی که از تار و پود رابطههای مصلحتگرایانه و پیوند سنتهای اقتصادی دلالمنش و ترکیبی از ریاکاری سیاسی و اعتقادی شکل گرفته باشد، تأثیر مستقیمی بر کردارهای ما میگذارد. فرهنگ سالوسی، خود را جای منش صادقانه مینشاند. ذهن، در ادراک صحیح معنای مهرورزی و کینهورزی تنبل میشود و نقشهای نامتناسبی از کژاندیشی جای خود را به عقلگرایی میدهد. هنر و ادبیات در رسمیترین شکل خود به ابزار تحکیم نابخردی بدل میشوند و جانهای شیفته در محاصره ناقلان دروغ بزرگ میافتند. همهی تشکیلات نظامهای استوار بر خودکامگی دست به دست یکدیگر میدهند و زمینهساز عزلت و عسرت هنر و ادبیات بالنده را فراهم میکنند:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش [حافظ]
ریزش احساسهای تند و شکننده در نظام موسیقیایی شعر شاملو، این فرصت را به مخاطب میدهد که خود را مستقیما با «درد مشترک» انسانی خویش درگیر کند. در یک شعر کوتاه به نام «طبیعت بیجان» ما به این وجه از شعر دست مییابیم:
دستهای کاغذ/برمیز/در نخستین نگاه/کتابی مبهم و سیگاری
خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته:/بحثی ممنوع/در ذهن.
همین تصویر کوتاه و بیراز و رمز، خواننده را با یکی از اصلیترین معضلات فرهنگ امروز آشنا میکند. «سانسور» یعنی «بحثی ممنوع در ذهن» شاعر و در «شعر» و همچنین در ذهن «مخاطب». فکر کنید که همهی لوازم نوشتن یک موضوع در ذهن شما آماده است. به یکباره ذهن خلاق دچار سکتهای ناخواسته میشود. بحث ممنوع را نمیشود نوشت و از زیر تیغ تیز ممیزان خودکامه رها شد. ذهن خود به خود دچار ایست میشود. یعنی «خود سانسوری».
شعر «حکایت»، نخستین قطعه کتاب «در آستانه»، تصویری از یک میهمانی عروسی، طرحی از شادمانی و شاباش بر ذهن ما نقش میبندد:
مطرب درآمد/با چکاوک سرزندهای بر دستهی سازش /مهمانان
سرخوشی/به پایکوبی برخاستند.
چکاوک، مرغ آوازهخوان با طرح و رنگی هنرمندانه، زیب و زینت دستهی ساز است. زخمهی پنهان از دستان هنرمند در فضا شادیها میپراکند. اما این سرخوشی یک سویه است؛ چراکه در سویی دیگر «عروس» نماد جوانی و بکارتی پاک در اسارت آز و طمعی گرفتار آمده که به سنت طعنه میزند. چکاوک، باید زنده باشد و بار اندوه و خستگی «مطرب» یا نوازنده را بازگو کند:
عروس را/بازوی آز با خود برد/سرخوشان خسته پراکندند/مطرب
بازگشت/با ساز و آخرین زخمهها در سرش/ شاباش کلان در کلاهش.
در شعر «حکایت» دو نقطهی پیونددهنده در آغاز و پایان شعر حرف اول را میزنند. یک جا ضرباهنگ شادمانی، برخاسته از میهمانان که با ورود مطرب، هلهلهی عروسی را تداعی میکند، چکاوک سرزنده که ایهام دارد. هم گوشهای از دستگاه موسیقی ایرانی است و هم پرندهی آوازخوان. نقطهی دوم در پایان شعر، این چکاوک مرده است و بیجان بر فرش سرد آجری تالار میهمانی افتاده است:
تالار آشوب تهی ماند/با سفرهی چیل و/کرسی باژگون و/سکوب
خاموش نوازندگان/و چکاوکی مرده/بر فرش سرد آجرش.
اینگونه نگاه به یک صحنه، در شعر امروز، نگاهی است نمادین به درهمجوشی نیاز مطرب که از شاباش کلان سرخوش است و آز داماد. به عبارتی، شاعر کوشیده است مرگ هنر را در رابطهای کاسبکارانه که در شاباش کلان تصویر شده است به زبانی نو به تصویر بکشد.
شعر «در آستانه» که نام کتاب را یدک میکشد، کنایهای است که هوشیاری شاعر را در چالشهای درونی عقلی عصیانگر در خروج از زندگی و ورود به فضایی مرگآلود تصویر کند. این احساس تقریبا در اغلب شعرهای این مجموعه با احساسی گنگ، همراه با سرگیجه و ناآرامی ما را به فراخور برداشتهامان از جهان پیرامون، سرگردان میکند. ضربههای تند و زودگذر. تقدیری که گریز از آن ممکن نیست:
باید استاد و فرود آمد/بر آستان دری که کوبه ندارد، / چراکه اگر بگاه آمده باشی دربان در انتظار توست و/ اگر بیگاه/به در کوفتن است پاسخی نمیآمد.
همهچیز در وهم مرگ ناخواسته اما ناگزیر تصویر میشود. سرتاسر ذهن شاعر را در این شعر واژههایی پوشاندهاند که دغدغه و بیباوری از آن میبارد.
«قدیسان کافورینه»، «عفریتان آتشین گاو سر به مشت»، «شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگولهدارش»، همه و هم عظیمیاند که منافی باور و اعتقاد به قضاوتی عادلانهاند و در عین حال:
بدرود!/بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)/ رقصان میگذرم از آستانهی اجبار/شادمانه و شاکر.
همه آن توانایی عظیمی که در تعریف انسان ما را به شناختی شاعرانه هدایت میکند در فعلهایی که مهرورزی و آگاهی را به ذهن متبادر میکنند چون پردهای بر آن فضای و همآلود کشیده میشود:
انسان زادهشدن وظیفه تجسد بود:/توان دوستداشتن و دوست داشتهشدن توان شنفتن/توان دیدن و گفتن/توان اندوهگین و شادمانشدن/توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان/ توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی/توان جلیل به دوشبردن بار امانت/و توان غمناک تحمل تنهایی/تنهایی/تنهایی عریان. انسان/دشواری وظیفه است.
اگر نگاه ما فقط از دریچهی بستهی جزمیت به کاوش درونمایه کلمات و محورهای شعر دوخته شود، قضاوت در کار شعر آسان است، اما این قضاوت سخت خواهد شد اگر ذهن نقاد در پی یافتن جوهر و ذات پیامهای نهفته در لایههای آن باشد.
اما از چارچوب ایدئولوژیها فرمان نهایی قضاوت را، فرمانروا صادر میکند و در انقیادی قبیلهای، همهی فرهنگمداران سلطهپذیر، به نفی آن چیزی مینشینند که از چارچوب فکری آنان بیرون باشد. تی.اس. الیوت میگوید: «مسئله این نیست که چه پدیدهای موسمی و گذراست. بلکه شناخت اینکه چه چیزها جاودانگی دارد-مهم است.» در تکمیل این سخن الیوت میتوان افزود که مفهوم جاودانگی در پدیدههای فرهنگی امری نسبی است. تلقی از این مفهوم را در انبار عظیمی از توصیفها و تعریفهایی که از آثار ادبی و هنری در فرهنگهای مختلف میشود میتوان در نظر داشت. اما آنچه «مهم است» این است که جاودانگی نسبی در بستر فرهنگ جهانی شکل میگیرد. سلسله علتها و معلولهایی که در دو بستر توأمان فرهنگ اجتماعی و خلاقیت فردی زاده میشوند نطفهی ماندگاری و یا فنای آثار فرهنگی را رقمیمیزنند.
شعر معاصر ما این بختیاری را نداشت و ندارد که در بستر جامعهای آزاد و فضای فرهنگی سالم عرضه شود. رشد اندیشههای پوپولیستی (مردمگرایی افراطی و بیریشه) که در اشرافیت سیاسی متبلور است، اشاعهی فرهنگ مرگسالاری و رشد ناهنجاریهای آموزش در نظام آموزشی بیمار و تزریق ادبیات فرمایشی به جامعه، تودههایی وسیع از مردم را بعد از شکست مشروطیت تا به امروز از شناخت ادبیات بالنده، حتی شناخت و درک درست و دور از خرافههای قهوهخانهای، باز داشته است. سالهای سال مردم ما فردوسی را وسیلهای برای نقالی و محفل گرمکردن در قهوهخانههای قاجاری میخواندهاند و میشنیدند و از حافظ برای فرافکنیها و ارضای خواستههای خود مدد خواستهاند و هیچگاه حکومتها اجازه ندادهاند پیام زندگیساز امثال این دو بزرگوار که یکی احیای فرهنگ و زبان ملی است و دیگری مبارزهی بیامان با زهدنمایی و سالوس، از بندبند اشعار آنان درک شود (مگر در محافل بسته). و هر دار و دستهای که بر اریکهی قدرت تکیه زده است، فرهنگ این سرزمین را به فراخور ظرف ذهنی خود و در راستای اشاعهی اندیشههایش تعبیر و تفسیر کرده است.
در برخورد با شعر معاصر نیز چنین است. «آب را گل نکنیم» سهراب سپهری –بهرغم جایگاه ویژهاش در شعر امروز- ارجحیت دارد به پیامهای شعر نیما و فروغ یا به اعتراض شاعرانهی اخوان و شاملو. بهتر است ادبیات، بهخصوص شعر مبلغ حفظ وضع موجود باشد تا فریادگر بیعدالتیها، ریاکاریهایی که در فرهنگ دلالی، انسان معاصر را از روح زلال و الهی خود تهی میکند.
شعر احمد شاملو با همه فراز و نشیبهایش، صدای بلافصل شعر اعتراض است که در طول تاریخ این مملکت، شاعران را به مسلخ برده است. گرچه او تنها صدای معاصر ما نیست، که قطعهای است از یک سروده بزرگ ملی به نام «شعر فارسی» که از رودکی تا به امروز سختترین و زیبندهترین کلام را که شایستهی شنیدن است در شعرهایش فریاد میزند. استقبال از شعر او، بر خلاف موانعی که در رسانیدن این پیامها وجود دارد، آمادهی پذیرش ذهن کسانی است که برنمیتابند شاعران این سرزمین به دلیل نپذیرفتن قیود عقیدتی، به مسلخ برده شوند. این همان عاملی است که وی را در ۳۰ سال گذشته بر مسند مطرحترین شاعر معاصر نشانده است و شعر او پیام شاعرانهی زندگی است برای زیستن و شاد بودن، به مصداق این سروده:
یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد میکشد.
تهران مردادماه ۱۳۷۹
بر گرفته از تارنمای انجمن پژوهشی ایرانشهر