نگاهی گذرا به شعر احمد شاملو

0 views
Skip to first unread message

Mohammad Sadegh Allami

unread,
Jul 31, 2011, 4:10:34 PM7/31/11
to iranriver



یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور…

محمدعلی شاکری‌یکتا- گذر از پوست‌واره‏های شعر و رسیدن به ژرفای‏ آن، به‌ویژه اگر پیام‏هایی پنهان از زندگی و احساس‏ و اندیشه‌ی تازه‏ای در خود نهفته باشد، مستلزم‏ کاوش در حوزه‌ی شرایط اجتماعی و به تبع آن، جهان‏بینی برگرفته از این شرایط است. بدون دست‌یازیدن به چنین دیدگاهی به قضاوت نشستن درباره‏ شعر در سطح لغت معنی‌کردن آن به سبک اصحاب‏ مکتب‌خانه‏ای، روح سرگشته‏ای که در کلمات شاعر از او به میراث مانده، هم‌چنان در انزوا خواهد بود. پرسشی را که شاعر بر کاغذ می‏نشاند پاسخی در خور نیست و مخاطب جز از سر گذری بیهوده با شعر سلام و بدرودی نمی‏کند:

نگران و تلخ می‏گوید:

«-پس شعر؟ بر این قله‏ سخت بی‏گاه‏ خامش نشسته‏ای.

زمان در سکوت می‏گذرد تشنه کام کلامی و تو خامش این‏سان؟»- {شعر از خود با خویشتن/حدیث‏ بی‏قراری ماهان‏}

شعر امروز ایران در کلیت خود، شعری است با رنگ‏ها، صداها و تصویرهایی تازه، تاریکی و روشنایی شعر امروز برگرفته از ویژگی‏های‏ شخصیتی و ادراک فرازبانی شاعران امروز از جهان‏ است. مجموعه‏ای از کنش‏ها و واکنش‏هایی که به‏ خلق یک قطعه شعر منجر می‏شود، هم پیوند با خوی‏ تسلیم‏پذیری یا اعتراض در برابر پلشتی‏ها و تباهی‏ها و یا غوطه‏وری در جنبه‏های سازنده و سرزنده‌ی حیات شکل می‏گیرد. تمایز آشکار و صددرصد شفاف شعر واقعی با فرافکنی‏های‏ بیمارگونه‏ای که در ستایش و تمجیدهای بیهوده و یا در لفاظی‏های شکل‏گرایانه و صرفا تهی از احساس، تخیل و تعقل به بازار فرهنگ عرضه می‏شود، متاعی است که خلق‌الساعه و یا به کمک زد و بندهای تبلیغاتی قابلیت رد و پذیرش پیدا می‏کند. زمان و معیارهای درونی جامعه که البته با معیارهای فرهنگ رسمی و تحمیلی تفاوتی ماهوی‏ دارد، شاخص‏ترین ابزار سنجش و ارزیابی سره از ناسره است. آن‌چه به این نوشته مربوط می‏شود، نگارنده را وامی‏دارد با پرهیز از هر نوع‏ پیش‏داوری و تنها در چارچوب ادراک از ذهن و زبان شاعری که آماج دشنام‏ها و ستایش‏ها، تأییدها و تکذیب‏ها بوده است، در نگاهی به درون‌مایه‌ی شعر او باز بنگرد. اما اشاره به این نکته را هم ضروری‏ می‏داند که از منظر زیبایی‏شناختی شعر گذشته و امروز نکاتی را بگوید.

سنت شعر کهن ما در سبک‏شناسی کلام، سنتی است غنی و سرشار از تنوع و تکثر در انواع‏ بیان ادبی، اما این تنوع و تکثر در قالب افاعیل‏ عروضی به التزام تکرار موتیف‏ها در سنت‏ کاشی‏کاری می‏ماند. یک نقش در تکرار خود، نوعی وحدت زیباشناختی را پدید می‏آورد و طبیعی است که ساختار قدیمی زندگی، هم‌سویی و هماهنگی هنرمندانه‌ی این سبک‏ها را می‏طلبد. اما در این شکل‏های تکراری کلام، آن چیزی ماندگار است و در فرهنگ ملی پذیرفته شده است که‏ به‌رغم قالب‏های تکرارشونده‌ی خود، جهان متکثر معناها و اندیشه‏ها و تخیل‏ها را نسل به نسل منتقل‏ کرده باشد. برای همین است که شعر ژرف و اعتراضی ناصر خسرو، شعر حماسی و سیاسی‏ فردوسی، شعر عرفانی مولوی، شعر عاشقانه و یا اخلاقی سعدی و رندانه‏های همیشه ماندگار حافظ و داستان‏پردازی‏های خیال‏انگیز نظامی گنجوی، نه‏‌تنها از منظر سبک‏شناسی و جمال‏شناسی سخن، که‏ به دلیل گستردگی در بافت‏های فرهنگ مردم است‏ که باقی می‏ماند وگرنه بسیاری از شاعران مدیحه‏سرا حتی اگر در حد سعدی هم باشند از نظر صلابت و استحکام کلام دست کمی از قله‏های بلند شعر کلاسیک ندارند. اما چه رمزی است که شعر از مرزهای زمان می‏گذرد و در روح جامعه رسوخ پیدا می‏کند؟ این، بحثی است بسیار گسترده و مستلزم‏ کاوشی دیگر و فرصتی دیگر.

اما شعر امروز، پدیده‏ای است جهانی چون‏ بسیاری از پدیده‏های نوین صدای مشترکی است که‏ در همه‌ی زبان‏ها قابل شنیدن است. سنت‏شکنی‏ منطقی اندیشه و تخیل است و نمی‏تواند در مرزهای‏ ممنوع سانسور و حذف باقی بماند. این صدای‏ منتشر، خواه‌ناخواه مثل هر سبک و شکل تازه‏ای از انواع کلام، در بستر فرهنگ خود رشد می‏کند و انبوه‏ آثار شعری در غربال قضاوت تاریخی تصفیه‏ می‏شود و تاریخ ادبیات نوین، در بطن فرهنگ نو، زبانی متفاوت از فناوری کسل‏کننده‌ی شمس قیس‏ رازی پیدا می‏کند. جزم‌اندیش سنت‏زده آن را بی‏هیچ دلیلی دور نمی‏ریزد و ذهن خلاق نسل‏ امروز آن‌چه را که با فرهنگ خود سازگاری می‏بیند می‏پذیرد و بقیه را کنار می‏نهد:

می‏گویم:

«مگر تالار بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه‏ باشی،

ورنه کدام شعر؟ [شاملو: از خود با خویشتن - حدیث بی‏قراری ماهان‏]

در میان چند تن شاعران بنیان‏گذار شعر نو، شاملو، آخرین و بلندترین صدا بود. با کوله‏باری از معرفت حسی و تجربی در شعر، ترجمه و تحقیق. راه طی‌شده را به مدد کلامی به پایان رسانید که‏ شائبه‏های بسیاری را در خود و آثارش دامن زد:

«میوه بر شاخه شدم‏ سنگپاره در کف کودک طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم‏ چنین‌که دست تطاول به خود گشاده منم. [از مجموعه شکفتن در مه‏]

اما اعتبار شعر او، نه فقط به دلیل بافت کلام و نگرش باستان‌گرایانه به شعر منثور [آرکائیک‏] است که دلیل عمده‌ی آن بلندایی است که صدای‏ امروز را از پس پوست‌واره‏های واژه‌ها می‏پراکند. به‌ویژه در هیاهو و غوغای زمانه‏ای که‏ عربده‏های خودکامگی سیاسی و فرهنگی به جای‏ صدای آرامش‏بخش انسانی، نشسته است و زمین، سیاره‌ی پرغوغای روان‌پریشی‏ها و تنهایی‏های‏ انسان امروز شده است.

شاملو، شعرش را به ابزاری برای فروریختن‏ واهمه‏های ترحم‌برانگیزی تبدیل کرده است که‏ سخت، عصبانیت صنف‏های واپسگرای فرهنگی‏ را باعث می‏شود و خشم خشکه‌مقدسان نوکیسه را برمی‏انگیزاند و این شیوه‌ی همه‌ی شاعران واقعی‏ سرزمین ماست که به استعانت از حافظ، پای بر گلیم‏ رندی نهند و خنده‌ی استهزا بر زاهد ریایی زنند:

راز درون پرده ز رندان مست پرس‏

کاین حال نیست زاهد علی مقام را [حافظ]

در خلوت گورستانی که خاک آن جسمیت‏ انسان بی‏سرنوشت و سرگردان در جهان پر از تناقض امروز را تجزیه می‏کند، شاعران، زائران‏ غمگینی‏اند که بر عدالت نامفهوم می‏اندیشند و صبورانه بر لوح گور«آزادی» آرمانی، گُل‏های‏ ملال می‏گذارند. این نگاه خاکستری و یأس‌آلود به‏ زندگی، ریشه در چه فرهنگی دارد؟ آن‌چه شعر اخوان ثالث را در لفافه‏ای از غم‌نامه‏های سرزمین‏ می‏پیچد، شعر شاملو را به فریاد آذرخشی تبدیل‏ می‏‌کند که انسان را در کلیت خود، معنا می‏کند. دور از وسوسه‏های نمادین و دل‌خوشی‏های گول‏زننده و امید به رهایی کاذب. این انسان سرگردان در روح‏ شعر، پیش از آن‌که متعلق به مکتب‏ها و مسلک‏ها و گول‌واره‏های باستانی باشد، به خاک بارور زمین‏ تعلق دارد و اعتراض شاعر به تحمیل معنای‏ دروغینی از مفهوم انسانیت است که دستاویزی‏ است برای هر کس که زیر این معنای نامفهوم به‏ سرکردگی مطلق خود بر انسان رنگ قداست می‏زند و نقش «فرادستی» خویش را در مفهوم نادرست‏ «فرودستی» دیگران به فرهنگی واپس‌گرا، بر همه‏ تحمیل می‏کند:

مرا اما انسان آفریده‏ای: ذره‌ی بی‏شکوهی‏ گدای پشم و پشک جانوران، تا تو را به خواری تسبیح گوید تا تو کلّ باشی.

مرا انسان آفریده‏ای: شرمسار هر لغزش ناگزیر تنش‏ سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاهسار عفن: یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو سرگردان باغی باصفا با گل‏های کاغذین. [از شعر آشتی-حدیث بی‏قراری‏ ماهان‏]

شاعر، در این فلسفه‌ی شکاک و نگاه ناباور به‏ مطلقیت تعاریف هستی‌شناختی، اعتراض می‏کند. هم از آن گونه که خیام در کارگه سفال‏سازی، نقش‏ ناهمرنگ هستی و نیستی را برابر می‏چیند و اعتنایی به باورهای مطلق زندگی ندارد:

قومی متفکرند اندر ره دین

‏ قومی به گمان فتاده در راه یقین

‏ می‏ترسم از آن‏که بانگ آید روزی

‏ کای بی‏خبران راه نه آنست و نه این [خیام‏]

در میان آثار شاملو دو مجموعه‌ی«در آستانه» و «حدیث بی‏قراری‏ ماهان»، آکنده از هجرانی روزگار این دو مجموعه‏ درنگ ناگزیر ما را به «زمان» و «عمر» تصویر می‏کنند:

رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتیم‏ دست و دهان

بسته گذشتیم/و منظر جهان را/تنها/از رخنه‌ی تنگ‏ چشمی حصار

شرارت دیدیم/و اکنون/آنک در کوتاه بی‏کوبه در برابر و/

آنک اشارت دربان منتظر [شعر در آستانه-از مجموعه در آستان]

بافت زندگی اجتماعی، زمانی که از تار و پود رابطه‏های مصلحت‏گرایانه و پیوند سنت‏های اقتصادی‏ دلال‏منش و ترکیبی از ریاکاری‏ سیاسی و اعتقادی شکل گرفته‏ باشد، تأثیر مستقیمی بر کردارهای ما می‏گذارد. فرهنگ‏ سالوسی، خود را جای منش‏ صادقانه می‏نشاند. ذهن، در ادراک صحیح معنای مهرورزی‏ و کینه‏ورزی تنبل می‏شود و نقش‏های نامتناسبی از کژاندیشی جای خود را به‏ عقل‏گرایی می‏دهد. هنر و ادبیات در رسمی‏ترین شکل‏ خود به ابزار تحکیم نابخردی‏ بدل می‏شوند و جان‏های شیفته‏ در محاصره ناقلان دروغ بزرگ‏ می‏افتند. همه‌ی تشکیلات نظام‏های استوار بر خودکامگی دست به دست یکدیگر می‏دهند و زمینه‏ساز عزلت و عسرت هنر و ادبیات بالنده را فراهم می‌کنند:

جای آن است که خون موج زند در دل لعل‏

زین تغابن که خزف می‏شکند بازارش‏

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه‏

به دو جام دگر آشفته شود دستارش [حافظ]

ریزش احساس‏های تند و شکننده در نظام موسیقیایی شعر شاملو، این فرصت را به مخاطب‏ می‏دهد که خود را مستقیما با «درد مشترک» انسانی‏ خویش درگیر کند. در یک شعر کوتاه به نام‏ «طبیعت بی‏جان» ما به این وجه از شعر دست‏ می‏یابیم:

دسته‏ای کاغذ/برمیز/در نخستین نگاه/کتابی مبهم‏ و سیگاری

خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته:/بحثی‏ ممنوع/در ذهن.

همین تصویر کوتاه و بی‏راز و رمز، خواننده را با یکی از اصلی‏ترین معضلات فرهنگ امروز آشنا می‏کند. «سانسور» یعنی «بحثی ممنوع در ذهن» شاعر و در «شعر» و همچنین در ذهن «مخاطب». فکر کنید که همه‌ی لوازم نوشتن یک موضوع در ذهن‏ شما آماده است. به یکباره ذهن خلاق دچار سکته‏ای ناخواسته می‏شود. بحث ممنوع را نمی‏شود نوشت و از زیر تیغ تیز ممیزان خودکامه رها شد. ذهن خود به خود دچار ایست می‏شود. یعنی‏ «خود سانسوری».

شعر «حکایت»، نخستین قطعه کتاب «در آستانه»، تصویری از یک میهمانی عروسی، طرحی از شادمانی و شاباش بر ذهن ما نقش‏ می‏بندد:

مطرب درآمد/با چکاوک سرزنده‏ای بر دسته‌ی سازش‏ /مهمانان

سرخوشی/به پایکوبی برخاستند.

چکاوک، مرغ آوازه‏خوان با طرح و رنگی‏ هنرمندانه، زیب و زینت دسته‌ی ساز است. زخمه‌ی پنهان از دستان هنرمند در فضا شادی‏ها می‏پراکند. اما این سرخوشی یک سویه است؛ چراکه در سویی‏ دیگر «عروس» نماد جوانی و بکارتی پاک در اسارت آز و طمعی گرفتار آمده که به سنت طعنه‏ می‏زند. چکاوک، باید زنده باشد و بار اندوه و خستگی «مطرب» یا نوازنده را بازگو کند:

عروس را/بازوی آز با خود برد/سرخوشان خسته‏ پراکندند/مطرب

بازگشت/با ساز و آخرین زخمه‏ها در سرش/ شاباش کلان در کلاهش.

در شعر «حکایت» دو نقطه‌ی پیونددهنده در آغاز و پایان شعر حرف اول را می‏زنند. یک جا ضرباهنگ شادمانی، برخاسته از میهمانان که با ورود مطرب، هلهله‌ی عروسی را تداعی می‏کند، چکاوک سرزنده که ایهام دارد. هم گوشه‏ای از دستگاه موسیقی ایرانی است و هم پرنده‌ی آوازخوان. نقطه‌ی دوم در پایان شعر، این چکاوک‏ مرده است و بی‏جان بر فرش سرد آجری تالار میهمانی افتاده است:

تالار آشوب تهی ماند/با سفره‌ی چیل و/کرسی‏ باژگون و/سکوب

خاموش نوازندگان/و چکاوکی مرده/بر فرش سرد آجرش.

این‏گونه نگاه به یک صحنه، در شعر امروز، نگاهی است نمادین به درهم‏جوشی نیاز مطرب که‏ از شاباش کلان سرخوش است و آز داماد. به‏ عبارتی، شاعر کوشیده است مرگ هنر را در رابطه‏ای کاسبکارانه که در شاباش کلان تصویر شده‏ است به زبانی نو به تصویر بکشد.

شعر «در آستانه» که نام کتاب را یدک می‏کشد، کنایه‏ای است که هوشیاری شاعر را در چالش‏های‏ درونی عقلی عصیانگر در خروج از زندگی و ورود به فضایی مرگ‏آلود تصویر کند. این احساس‏ تقریبا در اغلب شعرهای این مجموعه با احساسی‏ گنگ، همراه با سرگیجه و ناآرامی ما را به فراخور برداشت‏هامان از جهان پیرامون، سرگردان‏ می‏کند. ضربه‏های تند و زودگذر. تقدیری که گریز از آن ممکن نیست:

باید استاد و فرود آمد/بر آستان دری که کوبه ندارد، / چراکه اگر بگاه آمده باشی دربان در انتظار توست و/ اگر بی‏گاه/به در کوفتن است پاسخی نمی‏آمد.

همه‏چیز در وهم مرگ ناخواسته اما ناگزیر تصویر می‏شود. سرتاسر ذهن شاعر را در این شعر واژه‌هایی پوشانده‏اند که دغدغه و بی‏باوری از آن‏ می‏بارد.

«قدیسان کافورینه»، «عفریتان آتشین‏ گاو سر به مشت»، «شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله‏دارش»، همه و هم عظیمی‏اند که‏ منافی باور و اعتقاد به قضاوتی عادلانه‏اند و در عین حال:

بدرود!/بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)/ رقصان می‏گذرم از آستانه‌ی اجبار/شادمانه و شاکر.

همه آن توانایی عظیمی که در تعریف انسان ما را به شناختی شاعرانه هدایت می‏کند در فعل‏هایی‏ که مهرورزی و آگاهی را به ذهن متبادر می‏کنند چون پرده‏ای بر آن فضای و هم‏آلود کشیده‏ می‏شود:

انسان ‏زاده‌شدن وظیفه تجسد بود:/توان دوست‌داشتن و دوست داشته‌شدن‏ توان شنفتن/توان دیدن و گفتن/توان اندوهگین و شادمان‌شدن/توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُویدای جان/ توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک‏ فروتنی/توان جلیل به دوش‌بردن بار امانت/‏و توان غمناک تحمل تنهایی/تنهایی/تنهایی‏ عریان. انسان/دشواری وظیفه است.

اگر نگاه ما فقط از دریچه‌ی بسته‌ی جزمیت به‏ کاوش درون‌مایه کلمات و محورهای شعر دوخته‏ شود، قضاوت در کار شعر آسان است، اما این‏ قضاوت سخت خواهد شد اگر ذهن نقاد در پی‏ یافتن جوهر و ذات پیام‏های‏ نهفته در لایه‏های آن باشد.

اما از چارچوب ایدئولوژی‏ها فرمان نهایی‏ قضاوت را، فرمانروا صادر می‏کند و در انقیادی‏ قبیله‏ای، همه‌ی فرهنگ‌مداران سلطه‏پذیر، به نفی آن‏ چیزی می‏نشینند که از چارچوب فکری آنان بیرون باشد. تی.اس. الیوت می‏گوید: «مسئله این نیست که‏ چه پدیده‏ای موسمی و گذراست. بلکه شناخت‏ این‌که چه چیزها جاودانگی دارد-مهم است.» در تکمیل این سخن الیوت می‏توان افزود که مفهوم‏ جاودانگی در پدیده‏های فرهنگی امری نسبی‏ است. تلقی از این مفهوم را در انبار عظیمی از توصیف‏ها و تعریف‏هایی که از آثار ادبی و هنری‏ در فرهنگ‏های مختلف می‏شود می‏توان در نظر داشت. اما آن‌چه «مهم است» این است که‏ جاودانگی نسبی در بستر فرهنگ جهانی شکل‏ می‏گیرد. سلسله علت‏ها و معلول‏هایی که در دو بستر توأمان فرهنگ اجتماعی و خلاقیت فردی‏ زاده‏ می‏شوند نطفه‌ی ماندگاری و یا فنای آثار فرهنگی را رقمی‏می‏زنند.

شعر معاصر ما این بختیاری را نداشت و ندارد که در بستر جامعه‏ای آزاد و فضای فرهنگی سالم‏ عرضه شود. رشد اندیشه‏های پوپولیستی‏ (مردم‏گرایی افراطی و بی‏ریشه) که در اشرافیت‏ سیاسی متبلور است، اشاعه‌ی فرهنگ مرگ‌سالاری و رشد ناهنجاری‏های آموزش در نظام آموزشی‏ بیمار و تزریق ادبیات فرمایشی به جامعه، توده‏هایی وسیع از مردم را بعد از شکست‏ مشروطیت تا به امروز از شناخت ادبیات بالنده، حتی شناخت و درک درست و دور از خرافه‏های‏ قهوه‏خانه‏ای، باز داشته است. سال‏های سال مردم ما فردوسی را وسیله‏ای برای نقالی و محفل گرم‌کردن‏ در قهوه‏خانه‏های قاجاری می‏خوانده‏اند و می‏شنیدند و از حافظ برای فرافکنی‏ها و ارضای خواسته‏های خود مدد خواسته‏اند و هیچ‏گاه حکومت‏ها اجازه نداده‏اند پیام زندگی‏ساز امثال این دو بزرگوار که یکی احیای فرهنگ و زبان‏ ملی است و دیگری مبارزه‌ی بی‏امان با زهدنمایی و سالوس، از بندبند اشعار آنان درک شود (مگر در محافل بسته). و هر دار و دسته‏ای که بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده است، فرهنگ این سرزمین‏ را به فراخور ظرف ذهنی خود و در راستای اشاعه‌ی اندیشه‏هایش تعبیر و تفسیر کرده است.

در برخورد با شعر معاصر نیز چنین است. «آب را گل نکنیم» سهراب سپهری –به‌رغم‏ جایگاه ویژه‏اش در شعر امروز- ارجحیت دارد به‏ پیام‏های شعر نیما و فروغ یا به اعتراض شاعرانه‌ی اخوان و شاملو. بهتر است ادبیات، به‌خصوص شعر مبلغ حفظ وضع موجود باشد تا فریادگر بی‏عدالتی‏ها، ریاکاری‏هایی که در فرهنگ دلالی، انسان معاصر را از روح زلال و الهی خود تهی‏ می‏کند.

شعر احمد شاملو با همه فراز و نشیب‏هایش، صدای بلافصل شعر اعتراض است که در طول‏ تاریخ این مملکت، شاعران را به مسلخ برده است. گرچه او تنها صدای معاصر ما نیست، که قطعه‏ای‏ است از یک سروده بزرگ ملی به نام «شعر فارسی» که از رودکی تا به امروز سخت‏ترین و زیبنده‏ترین کلام را که شایسته‌ی شنیدن است در شعرهایش فریاد می‏زند. استقبال از شعر او، بر خلاف‏ موانعی که در رسانیدن این پیام‏ها وجود دارد، آماده‌ی پذیرش ذهن کسانی است که‏ برنمی‏تابند شاعران این سرزمین به دلیل نپذیرفتن‏ قیود عقیدتی، به مسلخ برده شوند. این همان عاملی‏ است که وی را در ۳۰ سال گذشته بر مسند مطرح‏ترین شاعر معاصر نشانده است و شعر او پیام شاعرانه‌ی زندگی است برای زیستن و شاد بودن، به مصداق این سروده:

یک شاخه‏ در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می‏کشد.

تهران مردادماه ۱۳۷۹

بر گرفته از تارنمای انجمن پژوهشی ایرانشهر



Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages