خاطرات چارشنبه

25 views
Skip to first unread message

alyas pahlevan

unread,
Mar 29, 2010, 5:35:53 AM3/29/10
to اسی مهنان, احسان حصاری‌مقدم, ابوالفضل گریوانی, eliasp...@hotmail.com, عماد گریوانی, saeid ghanbari zarmehri, صادق گریوانی, ناصر قلی‌زاده, میثم منادی‌‌‌فرد, مهدی الهی راد, mohamad tavakkoli, حسین آفریده, ایرانیان سبز گرین, سازمان گردش‌گری کشور, pahleva...@yahoo.com, ولي گريواني, غلام‌رضا, غلامحسین گریوانی, gri...@dubs.ac.ir, علی گریوانی, esmatmo...@yahoo.com, salman gerivani, hadi Gerivani, gri...@dubs.ac.ir, alyas pahlevan
آئینه‌ی وسط
 می‌گویند؛ شرکت‌های پیش‌رو، آئینه وسط خودروهای خود را برداشته، و مدعی هستند؛ که قصد ندارند؛ به عقب نگاه کنند؛ بلکه مقصد و نگاهشان به آینده و رو به جلوست. با واکاوی ذهنیات خویش؛برعکس این بیان یا اقدام سمبلیک؛ غالب نوشته‌هایم با استفاده از آئینه‌های بغل و وسط بوده؛ و در هر مورد که قصدی برای ذکر خواسته‌ای بوده؛ خواسته و ناخواسته، از گذشته یادی شده است.
  امروز با این‌که فرصت اندکی به دست آمد، تا شرحی برحال و احوال، تغییر نیافته‌ی خویش در فصل تغییرات، داشته باشم باز هم؛ ذهنیات هفته‌ی آخر سال رهایم نمی‌کند. آخه ما هم به سن وسال کودکی و نوجوانی در دیار خود سر و سامانی داشتیم. رسم ورسومی و فرهنگی منحصر به فرد داشتیم. آخر چارشنبه‌ی ما با چهار شنبه‌سوری نسل امروز فاصله بسیار دارد. جرجرهائی که خیلی سریع شعله‌ور می‌شدند؛ از روزها و شاید هم از ماه‌ها پیش تدارک شده در باربند دروازه انبار می شد.خلته‌ی بچه‌ها به حدی کوچک دوخته می‌شد که غیر از سکه چیز دیگری جا نداشته باشد. شب چارشنبه بچه‌ها به پشت بام‌ها رفته و خلته‌ی خود را از بوخوری خانه‌ی همسایه‌ها و آشناها به پائین انداخته و صدا می‌زند که: خله خله، خلتم به، دامدک کولتمه به. همسایه و قوم و خویش، مبلغی پول و یا هدیه‌ای دیگر، درون خلته گذاشته و می گوید که بکش بالا.بعضی وقت‌ها صاحب خانه شیطنتی کرده و به جای هدیه یا همراه آن،ذغال یا آتش برافروخته ای را درون خلته‌اش می‌گذاشتند.
 آتش چارشنبه‌سوری هم از قبل با ( با معذرت و کسب اجازه از دوستان منابع طبیعی و یا جنگلبانی آن روز) تدارک جرجرها و یوشان‌ها، در کوچه و یا حیاط‌های بزرگ آن روز برپا می‌شد. همه از پیر و جوان، عروس و داماد، از روی آتش پریده؛ می‌گفتند: چله چخده، بهار گلده، گاورنچله نهار گلده.
 وقتی از آئینه وسط به این بخش از تاریخ خود حداقل در گریوان رو می‌کنم. چشم اینه برداشته به جلو که نگاه می‌کنم؛ رفتار جوانان امروزی برایم توجیه پذیر می شود. اگر قرار باشد که جوان امروز هم به سنت‌های نیاکان پای‌بند باشد که ظاهرا هست؛ باید در کجا آتشی برافروزد که خسارات آن کمتر از مواد منفجره‌ی مورد استفاده‌ی امروزی او باشد؟ هیزم‌های مورد اشاره‌ی بالا مثل جرجر و یوشان و توپه گینه و...سریع آتش گرفته و به‌زودی هم خاموش می شوند. اولا بچه‌های امروزی نه دست‌رسی به این‌ها دارند ونه صلاح است که این بوته‌ها را از کوه و دشت‌های فقیر شده‌ی این سال‌ها کنده و به شهر و روستای خود بیاورند. آسفالت‌های نیم‌بند پیمان‌کاران شهرداری هم تاب و توان آتش هیچ هیزمی را ندارند. پس نتیجه آن می شود که این گونه خواسته‌ها به‌روز شده و با تکنولوژی روز درآمیخته؛ و موقعیتی را می سازند که آن شب تا ساعت 30/12که من بیدار بودم، خاطرات زمان جبهه‌ی و جنگ را برایم، تداعی کنند. شدت این انفجارها و تداوم و تکرار هریک از آن‌ها به‌حدی بود که نگران بودم نکند؛ صبح خبرهای ناگوار دور از انتظاری را بشنوم.
 بازم این آینه وسط رهایم نمی‌کند هرچند که جلوئی‌ها حرکت کرده و مجبورم به پیش روم.

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages