متن حکايت
يکي از کشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به
دست ميآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش،
علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر
گرفتند و مراقب کارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نکته عجيب
و جالبي روبرو شدند. اين کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترين بذرهايش را
به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميکرد. بنابراين،
همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
کنجکاويشان بيشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف اين موضوع که با تعجب و
تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را
از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
کشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جريان باد،
ذرات بارورکننده غلات را از يک مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين
بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از
مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و کيفيت محصولهاي مرا خراب نکند!»
همين تشخيص درست و صحيح کشاورز، توفيق کاميابي در مسابقههاي بهترين غله
را برايش به ارمغان ميآورد.
شرح حکايت
گاهي اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کيفيت و سطح آنها، کاري
کنيم که از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم.
++++++++
ديوار ژاپن
متن حکايت
مجتبي کاشاني يکي از مديران اجرايي کشور با بيان خاطره بازديدش از يک
کارخانه ژاپني توليد کلاچ اتوموبيل در سال 1987، از ساخت «ديوار ژاپن» در
اين کارخانه صحبت به ميان ميآورد. ديواري که برخلاف «ديوار چين»، نه بر
اساس ظلم و استبداد بلکه بر اساس انديشههاي شکوهمند کارکنان بوجود آمده
است: «در حين مشاهده و بازديد از عجايب گوناگون در سالن توليد اين
کارخانه، متوجه يکي از ديوارهاي اين سالن به طول حدود 50 متر و ارتفاع 8
متر شدم که تمامي سطح آن از کاغذهاي نوشته شده اي پوشانيده شده بود.
کنجکاوي، مرا به سوال وادار کرد. در پاسخ دريافتم که اين کاغذها
پيشنهادهاي کارکنان اين واحد براي تبديل روش توليد به CAD/CAM (ساخت به
کمک کامپيوتر /طراحي به کمک کامپيوتر) ميباشد و هر يک از کارکنان به طور
متوسط 11 پيشنهاد کتبي داده است. مديريت نيز چون موفقيت در اجراي اين طرح
را مديون پيشنهادهاي کارکنان در همه سطوح ميداند براي تشويق و اشاعه
سيستم مديريت مشارکتي و نظام پيشنهادات، بزرگترين ديوار طولي اين سالن را
با انديشه آنان آراسته است. ميگفتند اين کار هم به ما و هم به آنها
انرژي، دلگرمي، انگيزه و سرفرازي ميدهد...»
++++++++
همه همسران من!
روزي، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با
دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و
فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار
دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد. اما
هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني
قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي
مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک
مي کرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و
نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي
داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او
به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت: «من 4 همسر
دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بيشتر عاشق تو
بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو
بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟» او جواب
داد: «به هيچ وجه!» و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.
جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگي به
تو عشق ورزيده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟»
او جواب داد: «نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج
خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت: «من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو
هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟» او
گفت: «متأسفم، در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که
بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم"» جواب او همچون
گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد.
ناگهان صدايي او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي
کند به کجا روي، با تو مي آيم.» پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود. او
به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با
اندوهي فراوان گفت: «اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي
کردم.»
شرح حکايت
در حقيقت، همه ما در زندگي کاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان
ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده ايم
و به او پرداخته ايم، هنگام ترک سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي
گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي
يابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم،
بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي
همراهي کنند. همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و
خوشي از آن غفلت مي نماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان
است.
همين حالا احيائش کنيد، بهبودش دهيد و مراقبتش کنيد
+++++++++++++
تصوير ذهني
شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله
را که روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين «باور» که استاد
آنرا به عنوان تکليف منزل براي هفته بعد داده است به منزل برد و تمام
آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند. اما
طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل کرد و به کلاس
آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسايل
غير قابل حل رياضي داده بود.
*
*
*
*
در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري
از وي خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار
نشد. پس از او خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را
امتحان کند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي
ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان
اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه
بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي برنيامده
بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه
موفق به بهبود رکوردش به ميزان 5 کيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين
«باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مي دانست.
شرح حکايت
هر فردي خود را ارزيابي مي کند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه
خواهد شد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد که باور داريد «هستيد».
اما بيش از آنچه باور داريد «مي توانيد» انجام دهيد.
++++++++++++
مار را چگونه بايد نوشت؟
روستايي بود دور افتاده که مردم ساده دل و بي سوادي در آن سکونت داشتند.
مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعي حکومت مي
کرد. برحسب اتفاق گذر يک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاري هاي
شياد شد و او را نصيحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را
رسوا مي کند. اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت? معلم با مردم
روستا از فريبکاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد
از کلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد که فردا در ميدان روستا
معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود کداميک باسواد و کداميک بي
سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا
ببينند آخر کار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد که رسيد شکل مار را روي خاک کشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنيد کداميک از اينها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند
و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را کتک زدند و از روستا بيرون
راندند.
شرح حکايت
اگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه کنيم
بهتر است با زبان، رويکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار
کنيم. هميشه نمي توانيم با اصول و چارچوب فکري خود ديگران را مديريت
کنيم. بايد افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و
رسوم و پيشينه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.
++++++++++++
مطالعه تطبيقي خواستگاري و بازاريابي
در يکي از کلاس هاي دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم
بازاريابي به دانشجويان خود بود...
1) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم
2) شما در يک مهماني به همراه دوستانتون، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين
و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما
اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين
مي گن تبليغات
3) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس
مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين
ميگن بازاريابي تلفني
4) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين پيشش ، اون رو به يک
نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي
کنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري
کوتاه دعوت مي کنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج مي کني؟ " ، به اين ميگن روابط عمومي
5) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به سمت
شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي کني؟" ، به
اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري
6) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي جانانه نثار شما مي کنه ، به اين
ميگن پس زدگي توسط مشتري
7) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من
ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن
شکاف بين عرضه و تقاضا
8) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به
دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" به اين ميگن از
بين رفتن سهم توسط رقبا
9) شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون
مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج
کن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار
================
موفق باشيد و از روشهاي اصولي در كارتان استفاده نماييد تا موفق تر باشيد
منتظر نظر شما در گروه ايران بازار هستيم
================