چراغهایخیابانتاریکی را می شکافد و سنگ فرش خیابان را روشن میکند.بیشتر به صفحه شطرنج می ماندکمی روشنایی و کمی تاریکی.من هم مانند سربازی زخمیتنها و شکست خورده در وسط این صفحه بزرگ دنبال شاه میگردم. دنبال شاه!مثال خوبی بود.سه شب هست که دنبال چیزی نا معلومی هستم بدون آن که بدانم چیست.هرچه بیشتر میگردم بیشتر در غم فرو میروم .یاد جمله ای از ارد می افتمغمسیاهچال توانایی هاستتوانایی من بیشتر گم کردن و پیدا نکردن است.همان طوری که روی صفحه شطرنج راه میروم صدایی میشنومصدایی دور از دل تاریکی.ناخود آگاه به طرف صدا برمیگردم.یک لحظه فکر کردم صدای خودم را شنیده ام.میخواستم فریاد بزنم پیدایم کردیولی دیگر صدایی نیامد.انگار صدا هم در تاریکی گم شد.برگشتم و به راهم ادامه دادم.هرچه میروم به انتهای خیابان نمیرسم.انگار کسی آن را میکشد.تمام خیابان یک تصویر بیشتر ندارد.شب هم مانند خیابان بی پایان شده است.سه شب بدون طلوع.شاید خورشید را هم گم کردم.دنیایی بدون خورشید و خیابانی بی پایان.بیشتر به فیلم کمدی می ماند تا ترسناک.من هم تنها بازیگر آن هستمو البته آن صدا.گاهی فکر میکنم که هیچکدام از اینها واقعی نیستند و آن چیز که دنبالش میگردم.او چیستاو کیستکجا هستکجا هستمبله یادم آمدخودم را گم کرده بودم.سه شب تمامیا شاید چند دقیقه!تصاویر درون قاب چوبی.تاریکی و خیابانچشمم را از تابلو نقاشی بر میدارم و از پنجره به خورشید نگاه میکنم.
امروز نسرین دوست دوره دانشگاهم زنگ زد و کلی خندیدیم . البته اون با هدف زنگ زد می خواست باز منت بزاره سرم . آره می خواست یادآوری کنه که امروز 6 اردیبهشت هست و من در این روز با اندیشمند محبوبم حکیم "ارد بزرگ" آشنا شدم و دلیل اصلی این آشنایی هم همین نسرین خانم بود . حتما دوست دارین که من خاطره 6 اردیبهشت 1389 رو براتون تعریف کنم .
آره جونم براتون بگه که 6 اردیبهشت 1389 من دختری 20 ساله بودم دیوونه دیوونه (فکر کنم الان دیگه رسما فهمیدید که چقدر دیوونه بودم) .
نزدیکای ظهر بود که این نسرین خانم زنگ زد و گفت آماده شو که دارم میام دنبالت تا با شیده جان بریم عیادت تبریزی (منظورش استادمون خانم تبریزی بود). اگه هر استادی غیر خانم تبریزی بود می گفتم نه نمیام کار دارم و از این حرفا . اما خانم تبریزی خیلی مهربون و دوست داشتنی بود (که امیدوارم الان هر کجا که هست سالم و سلامت باشه.)
زیاد به حاشیه نرم. با ماشین شیده جان رفتیم ستارخان آپارتمان استادمون . ما خانم تبریزی رو آخرین بار اسفند (1388) سال قبلش دیده بودیم . نسرین توی ماشین گفت: دیوونه خبر داری تبریزی از اسفند ماه پاش توی گچه گفتم برای چی مگه تصادف کرده گفت نه موقع خونه تکونی آخر سال از بالای صندلی افتاده پاش پیچ خورده یا شکسته و کمرش هم گویا رگ به رگ شده دکترا گفتن دو ماه پاش باید توی گچ باشه . بیچاره . یه هوا چاق هم که هست حتما خیلی اذیت شده .
شیده با خودش یه گلدان خوشگل آورده بود شیرینی و یه سری چیزا که همه برای مریضا می خریم خریدم و رفتیم خونه خانم تبریزی
یه پسر خوشتیپی در رو باز کرد که بعد فهمیدم پسر خانم تبریزیه . خودمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم توی آپارتمان و خوشبختانه پسرش زود رفت و ما تونستیم نفس بکشیم .
خانم تبریزی خندید و گفت : ما که عید فقط میهمان داری کردیم و فروردین نتونستیم خونه کسی بریم پام خوب شده اما کمرم درد داره و ادامه داد : آره من یه رسمی برای خودم دارم رسمم هم اینه که میرم قبل از شروع سال جدید سررسید سال بعد رو می خرم و به همه کسایی که میان عید خونه ما میدمش تا برام یه یادگاری بنویسن . امسال هم مثه هر سال سر رسید رو قبل از عید خریدم. از اول امسال هر کسی عید دیدنی اومده خونه ما سررسید رو بهش دادم و گفتم یه یادگاری برام بنویسه . شما رو هم که از پارسال ندیدم اینگار عید دیدنی من اومدین و به نسرین گفت از لب کتابخونه سر رسید رو بیاره .
چشم افتاد به نوشته کمرنگ پایین صفحه که یک جمله از حکیم ارد بزرگ بود! و این شد آغاز شناختن فیلسوف . شناختنی که باعث شد من این وبلاگ رو به افتخارشون ایجاد کنم .
ناخودآگاه خندم گرفت و توی دلم گفتم حکیم هم می دونه که من می خوام یه چیزی یادگاری بنویسم و هدیه بدم . ایشون می فرمایند که شادی هدیه بدیم
نسرین با پر رویی گفت چرا باز الکی می خندی زودباش یه چیزی بنویس باید بریم خیلی مزاحم خانم تبریزی شدیم خانم تبریزی هم خندش گرفته بود و می گفت : بزار راحت باشه
منم نوشتم که شادی شما خانم تبریزی شادی منه و من دوست دارم شما را خندان ببینم و نوشتم و نوشتم رسیدم آخر صفحه ورق زدم رفتم صفحه بعد . دیدم نسرین دیونه غر غر می زنه اما شیده غرق صحبت با خانم تبریزی بود خانم تبریزی هم بهش می گفت من از بچگی عاشق تدریس و معلمی بودم و از این حرفا ... اومدم که ادامه مطلبم رو بنویسم باز چشم افتاد به یه نوشته کوتاه کمرنگ دیگه در پایین صفحه این جمله بود :
به خانم تبریزی و شیده گفتم ببخشید یه لحظه مکث کنین و انگشتم رو گذاشتم زیر جمله و سر رسید رو به طرف اونا گرفتم و گفتم : ببینید.
گفتم نه من الان رسیدم به این صفحه . نسرین خندید و گفت اینگار حکیم اینجاست و حرفهای ما رو گوش می کنه و همه خندیدیم. دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم واقعا دیگه دستم به قلم نمی رفت به صفحه خالی سررسید با اون جمله کمرنگ خیره شده بودم .
توی این موقع دیدم نسرین پر رو به خانم تبریزی میگه اون آقا پسر خوش تیپی که در رو باز کردن وقتی ما اومدیم پسرتون بودن
خانم تبریزی هم با خنده سرشو تکان داد گفت : آره مهرداد پسرمه بچم دو ماهه از صبح تا شب به من می رسه از آشپزی تا داروهام و میهمان داری و کلی کارای دیگه الان هم از خونه رفته بیرون تا شما راحت باشین .
من هم که کلافه شده بودم سر رسید رو ورق زدم گفتم شاید در صفحه تازه بتونم چیزی بنویسم و ناخودآگاه باز زود خیره شدم به پایین صفحه
اینبار این جمله حکیم ارد بزرگ بود : ((بهترین فرزندان آنانی هستند که پدر و مادر خویش را به هنگام بیماری و ناتوانی تنها نمی گذارند. ))
می خواستم غش کنم . جدی می گم نفسم بند اومده بود فقط تونستم دستم رو بزارم زیر جمله و باز سر رسید رو بگیرم طرف اونها.
همه هنگ کرده بودیم اصلا نمی شد چیزی گفت با چشمای بینهایت باز به هم زل زده بودیم سر رسید رو بستم. گفتم ببخشین خانم تبریزی من نیمه تموم نوشتم الان خیلی هیجان زده ام یه روزی میام و کاملش می کنم .
بگذریم... من هفته بعدش به خانم تبریزی زنگ زدم و آدرس جایی که سر رسید رو خریده بود پرسیدم تا من هم برم یکی مثل همون رو بخرم .
آدرس یک کتابفروشی رو داد رفتم اونجا اون کتاب فروشی هم تموم کرده بود دوباره زنگ زدم به خانم تبریزی و شماره ناشر سر رسید رو گرفتم و در نهایت رفتم دفتر چاپ کننده اون سر رسید و از انبارشون برام 10 تا سر رسید آورد و با نصف قیمت بهم داد و گفت چون دو ماه از سال گذشته اینها دیگه ارزش اصلیشون رو از دست دادن و من گفتم اگر 10 سال هم گذشته بود باز هم من حاضر بودم 10 برابر قیمتشون رو بدهم و ازتون بخرمشون .
3a8082e126