و این کلمات لعنتی
ذهنم درد می کند. این روزها کلمات بین سلول های خاکستری ذهنم به احتضار رسیده اند. کلمات لابلای مغزم زندگی میکنند و هر از چندگاهی شیطنتشان گل می کند. راه می افتند و از پشت پیشانی ام رژه می روند. ناگهان صدایی می شنوم انگار که زیر پای چپ کلمات طبل بزرگ را می نوازند، سرم گر می کشد. ناگهان کلمه ای نقش بر زمین می شود و از لوح ذهنم پاک می شود، دقیقا مانند آن بیچاره ای که در راه سبد کالا جان داد. انگار میانه این روزهای زمستانی دچار وارونگی کلمات شده باشم، کلمات آلوده و نگاه های آلوده آن فرد روبرویی که هر روز می بینمش مانند زهری بر جان کلمات معصوم و بینوایم می افتند و نیش می زنند. چون هوای مسموم این روزها بر کلماتم چنبره می زنند و کلمه ای پس از کلمه دیگر نقش بر زمین می شود.
شمایی که این نوشته را می خوانید کلمات را دست کم نگیرید، کلمات مسمومی که از ذهن مسموم بیرون بیاید قداست کلمات ذهنتان را لکه دار می کند و آرام آرام همه می میرند و کلمه ای نمی ماند، جز القائات ذهنی یک ذهن شیاد و هرزه. این روزها فضای مسموم و تب سبد کالا و پارازیت و بنزین را به کناری بگذارید... از کلمات مسموم بپرهیزید... من لوح ذهنم را از دست داده ام.... شما نگهدار کلماتان باشید