9دی از کجا شروع شد؟!!

8 views
Skip to first unread message

hadi miri

unread,
Jan 4, 2015, 3:47:12 AM1/4/15
to

در صورتی که این ایمیل را برای دیگرا ن می فرستید نام فرستنده را پاک کنید

از سری نوشته های یاد آوری ما که بودیم...

 

 

9دی از کجا شروع شد؟!! (قسمت اول)

 

 

هوای صبح جمعه 6 دی‌ماه 88 سرد نبود، از ابتدای هفته همه‌چیز رنگ دیگری به خود گرفته بود. دستشویی‌های خوابگاه پرشده بود از شعارنویسی‌های مختلف، دیوارهای خیابان در میانه زمستان سبزپوش شده بودند.و هرکسی به سیاق خود برای عاشورای سبز آماده می‌شد. شیخ رک‌گوی همیشه در حصر هم مدت کوتاهی بود که از میانمان رفته بود. بودن منتظری با آن آرامشش و حمایتش از جنبش سبز هنوز برگ برنده‌ای بود که متأسفانه چند روزی می‌شد که تبدیل به یاد و خاطره شده بود. پیامک‌ها به‌سرعت بین آدم‌ها منتقل می‌شدند و در پس آرامش غریب تهران جو نامتلاطمی پنهان بود. از روزهای قبل می‌شد امنیتی شدن فضا را مشاهده کرد. تهران به سگی می‌مانست که بر روی زمین خوابیده است و منتظر است تا پوزه‌اش را بالا بیاورد و استخوان‌هایت را خرد کند. ماه‌های پرحادثه‌ای را سپری کرده بودیم و هنوز باقیمانده امید موجود در فضا را می‌شد وارد ریه‌هایت کرد. می‌دانستیم که داستانی در راه است. طرف مقابل با تمام قوا خود را آماده کرده بود که از این موقعیت به نفع خود بهره‌برداری کند. پروپاگاندای عظیمی که هنوز از ابعاد آن باخبر نبودیم. اس ام اس های زیادی به دستمان می‌رسید که مراقب کردارمان در این روز باشیم، دست نزنیم و گزک به دست مخالفان ندهیم. با آدم‌های مشکوکی که وارد صفمان می‌شوند همراهی نکنیم و .... اما تهران این آشیانه پر از دیو آماده دسیسه دیگری بود.

 

 

شب قبلش را هم خوب نخوابیده بودم. آن‌هم به دلیل این‌که غروب پنج‌شنبه به‌قصد رسیدن به سخنرانی خاتمی در حسینیه جماران به راه افتاده بودیم. 5 نفر بودیم. وقتی‌که به حسینیه رسیدیم،  متوجه شدیم که جمعیت زیادی قبل از ما به آنجا رسیده بودند و ما ناگزیر شدیم که بیرون در بمانیم. چهره‌ها آشنا ، غضب‌آلود، زخمی، رنجور اما هنوز پر امید بودند. تمامی کوچه‌های تنگ جماران پرشده بود از التهاب جمعیتی که پیرامون حسینیه جماران حلقه‌زده بودند. چهره‌های مشکوکی هم در میان جمعیت تردد می‌کردند که دیگر پیدا کردنشان بعدازاین همه حضور در تجمعات کار آسانی بود. مشت‌ها یکی‌یکی بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند. از دست زدن‌های همیشگی در هنگام شعار دادن خبری نبود. شعارها به سمت‌وسوی حسینی رفته بودند و همه مناسبتی بودند. ابوالفضل علمدار ریشه ظلم رو بردار، یا حسین میرحسین. امسال سال خونه یزید سرنگونه، این لشکر حسینه حامی میرحسینه، هیهات من الذله، یا حجت ابن الحسن ریشه ظلمو بکن و .... تعدادی از این چهره‌های مشکوک هم با جمعیت هم‌نوا شده و شعار می‌دادند. زمان زیادی طول نکشید تا دوباره همان‌ها را مشاهده کنیم، این بار با چماق و شوکر و قمه در دست. چهره‌های غضب‌آلودی که بیش از این‌که ترسناک باشند مضحک می‌نمودند. درون مردمک‌های چشم‌هایشان که نگاه می‌کردی ترس و اضطراب را می‌دیدی. از کوچه باریک شرقی روبروی حسینیه جماران که مانند مار پیچ‌وتاب می‌خورد و به مسجدی منتهی می‌شد، مثل مور و ملخ عمله و اکره های چماق به دست حکومت بیرون می‌آمدند که اکثرشان صورت هاشان را پوشانده بودند. انگار جایمان عوض‌شده بود و آن‌ها از شناخته شدن می‌ترسیدند. از صدای ناله و جیغ خانم‌هایی که در سمت راست ما و منتهی‌الیه همان کوچه شرقی ایستاده بودند متوجه حضور چماق به دست‌ها شدیم. یکی‌یکی شیشه‌ها خرد می‌شد، چماقی بالا می‌رفت و ناله‌ای شنیده می‌شد. ما بی تفنگ و دست‌خالی آمده بودیم تماشای گرگ‌ها. گرگ‌هایی که مشغول دریدن پیکره جامعه خودشان بودند. به این می‌مانست که هرکدام از این‌ها هنگام خروج از مسجد کوک شده بودند و به‌سوی یکی از ما نشانه‌گیری شده بودند.

با چند نفر جلو رفتیم، مقابلشان ایستادیم و یکی از چماق‌ها را از دستشان درآوردیم. نفر بغل‌دستی من جوانی بود با ته‌ریش قهوه‌ای‌رنگ و موهایی مرتب، با لبخندی به من گفت: "این چماق هنگامی دست این‌ها باشد مدافعشان می‌کند و وقتی دست ما بیفتد محارب. مواظب باش" نگاهی به چشم‌هایش کردم و به گرمی دستی به شانه‌اش زدم. حالا جمعیتمان کمتر از قبل شده بود و من هم مورد اصابت شوکر قرارگرفته بودم. پای چپم کار نمی‌کرد و سلانه‌سلانه به همراه یکی از دوستان از کوچه‌های فرعی خودمان را از برزخ رهاندیم و به خیابان باهنر رسیدیم. به صحنه عجیبی برخوردیم که حس تنهایی‌مان را از بین برد. این دیگر باورنکردنی بود. جمعیت عظیمی با نمادهای محرم و عاشورا و شعارهای مذهبی در یک سمت خیابان در حال راهپیمایی بودند و سمت دیگر هم پر بود از ماشین‌هایی که حرکت نمی‌کردند و با بوق‌هایشان جمعیت را همراهی می‌کردند. رویکرد هوشمندانه‌ای به نظر می‌رسید. این‌که ماشین‌ها همگی در خیابان ایستاده بودند و راه رسیدن نیروهای کمکی را گرفته بودند. به جمعیت ملحق شدم و کمتر از دو دقیقه بعد تعدادی نیروی یگان ویژه و گازهای اشک‌آورشان از راه رسیدند، اولین گلوله گاز که بین ما افتاد. با حرکتی سریع سیگار را از جیب کاپشن درآوردم و در سریع‌ترین زمان ممکن روشنش کردم. میان جمعیت زنی بدحال روی زمین افتاده بود و دود سیگار بود که از هر طرف به سمت صورتش روانه می‌شد. خوشبختانه سرعت عمل همه بالا بود و به‌سرعت حال زن بهبود پیدا کرد. در این هیاهو دوستم را هم گم کردم و به جمعیت دیگری متصل شدم. آن شب این‌قدر این جنگ‌وگریز ادامه پیدا کرد که وقتی به خوابگاه رسیدم ساعت 1 نیمه‌شب بود. همه دوستان منتظر من بیدار نشسته بودند و وقتی لنگ زنان پله‌ها را بالا رفتم و به اتاق رسیدم، به من همانند اسیری که از سال‌ها اسارت برگشته است نگاه می‌کردند. شب را مشغول صحبت شدیم و همین شد که خوب نخوابیدم. اصلاً مگر می‌شد خوابید. همه منتظر فردا صبح بودیم......

5ashoraie_sabz.jpg
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages