تمام لحظات کودکی عاشقان فوتبال، از همان ابتدا پر شده است از خاطرات تلخ و شیرینی که گاهی لبخند بر لب می آورد و گاهی افسوس. ما افسون جادوی این توپ گرد لعنتی شده ایم، کودکی های هم نسلان من سرشار از آرزوی فوتبالیست شدن بود و ملکه آن روزهای ذهنمان این نام ها بودند: مارادونا، روبرتو باجو، روماریو، استویچکف، به به تو، هاجی، رودگولیت، لادروپ ها، کلینزمن، مالدینی، کاستاکورتا، لوتار ماتیوس، دیوید ژینولا، ژان پیرپاپن، کانتونا، هیرو و ایان راش.

7 سالم بود وقتی که اولین بار دفتری تهیه کردم. سواد نمورم را به رخ آن کشیدم، و تمام نتایج یورو 92را با آن قهرمانی غیرقابل باور دانمارک در آن ثبت کردم. آن روزها کیهان بچه ها وقتی خبر قهرمانی دانمارک را میانه آن یگانه رسانه کودکی ام، آن هم با آن تصاویر سیاه و سفید بی کیفیت به تصویر کشید، دلم لرزید. وقتی از کودکی میان لباس ورزشی های پدرم به دنبال آن آرزوی محال می گشتم و هر شب یکی از آن ها بر تن می کردم و در آینه به خودم می خندیدم فکر نمی کردم این روزها اینقدر از آن ترنم سرخوشانه فاصله بگیرم و تنها از قاب تلویزیون درخشش ستاره هایی را دنبال کنم که حالا دیگر غالبا از من کوچکترند.
ما وارث ستاره هایی هستیم که در زمین فوتبال عاشقشان شدیم و خارج از زمین از آن ها فاصله گرفته ایم. هنوز یادم نرفته است وقتی برای برد در یک دیدار در پایین ترین سطحش، دست به هر کاری می زدیم. و امروزی که گاهی از عصبانیت ناشی از خراب شدن توپ توسط همان ستاره محبوبمان به راحتی چشممان را می بندیم و دهانمان را برای عقده گشایی باز می کنیم. ولی به همین راحتی انتظار مطلق از ستاره هایی داریم که هر کدام کاستی هایی دارند.
ما وارث ستاره هایی هستیم که عصیانگر بودند. چرا راه دوری برویم. ما وارث مجتبی محرمی ها، قلعه نوعی ها، عابدزاده ها، شاهرودی ها، کرمانی مقدم ها، هاشمی نسب ها، نوازی ها و .... هستیم. ما عاشق اسطوره هایی بودیم که هنوز خواب های رنگی مان با حضورشان تعبیر می شود. ما به دنبال آن سبکی تحمل پذیر هستی می گشتیم که نه میان اگزیستانسیالیم سارتر و تهوعش، نه لای نامه های کافکا و روح خسته اش پیدا نمی شود. به ماچه که زرتشت به نیچه چه گفته است؟ ما را چه به سوء تفاهم کامو و عصیان های همیشگی هدایت و فریادهای خفه شده احمد کسروی. ما مارادونا را با دوپینگ و درگیری ها و تیراندازی هایش دوست داشتیم. کانتونا را با آن لگد معروف و پرخاشگری همیشگی اش می شناختیم و زیدان را با عصبانیت های گاه و بی گاهش ستایش می کردم. ما ستاره هایمان را میان زمین چمن پیدا می کردیم و عصیان هایشان انگار ریشه اش میان عصیان های خودمان بود.

حالا این روزها ستاره دیگری عصیان کرده است. جنسش کمی با دیگران متمایز است. لاتین است، بازی هایش را همه دیده ایم، تشنه موفقیت است، پاهایش جادو می کند و مهم تر از همه دندان هایش بلوا به پا می کند.

هرچه باشد، اول از همه سوارز هم یک انسان است. از جنس ما، از جنس دیگران، فرقش با ما تنها اینجاست که همیشه دوربینی به دنبال ستاره هاست. درون و بیرون زمینش چندان فرقی نمی کند، منتظرند تا اشتباه کنی، آن وقت هجمه شروع می شود، و ما چقدر راحت به خاطر یک اشتباه ولو بزرگ دیگران را قضاوت می کنیم. انگار در تک تک لحظات با آن فرد زندگی کرده ایم. ولی یادمان می رود که سوارز هم که باشی اشتباه می کنی. اصلا ما انسان ها همیشه اشتباه می کنیم، و قرار نیست این تسلسل به پایان برسد. روزی که یک انسان اشتباه نکند، روزی است که مرده است. اصلا هم قرار نیست جنس اشتباه هایمان یکسان باشد. قرار نیست همه متعارف باشند. قرار نیست کسی را به کمال مطلق برسانیم و عیب هایش را نبینیم و دفاع کنیم. ما همه انسانیم و به اشتباه زنده ایم. به قول اسپنسر جانسون مردم غالبا اشتباهات ما را راحت تر از خود ما می بینند. ما همیشه دیگران را قضاوت می کنیم، بدون این که به زندگی خودمان نگاهی بیفکنیم. بیاید اشتباهات را تقبیح کنیم، ستاره هایمان را نقد کنیم. ولی در کنار آن، کمی فرصت هم به ایشان بدهیم. اشتباه همان است که در همان لحظه دیده می شود. نه می توان به واسطه آن کل شخصیت فرد را تحت الشعاع قرار داد و نه می توان رای به برائت کسی به این سبب صادر کرد. همه ما داستان سوارز و اورا را شنیده ایم. بیایید به این عکس هم نگاه کنیم. سوارز در کمپین ضد نژاد پستی!!

هدف از این نوشته اعلام حکم برائت برای هیچ کس نیست. فقط گاهی شاید لازم باشد تا از سوژه فاصله بگیریم و کنش و واکنش های سوژه را از منظر روانشناختی نگاه کنیم و دید شاهد داشته باشیم.
سوارز، کانتونا، زیدان، ماردونا، گارینشا، ادموندو، روماریو، هارولد شوماخر، گاسکویین، جرج بست، رودی فولر، فرانک رایکارد، بالوتلی و دی کانیو و ... را نمی توان از فوتبال جدا کرد. انگار همیشه چیزی ناتمام باقی می ماند. اگر کمی نسبی گرا باشیم و همه را خاکستری و نه سفید و سیاه ببینیم همه چیز حل می شود. به دامان انیشتین پناه ببرید لطفا!!

با احترام،
هادی میری آشتیانی