You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to hemmatian
---------- Forwarded message ----------
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند
> که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت
> میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می
> افتد در آب میاندازد.
>
> - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
>
> - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این
> صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود
> اکسیژن خواهند مرد.
>
> - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
> دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه
> همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
>
> مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
> و گفت:
> "برای این یکی اوضاع فرق کرد."
>