بچهها غرق گفتگو بودند باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست، باز انگار زنگ انشاء بود
تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهرهای پر از خنده
باز موضوع تازهای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچهها باشم
روی هر شاخه جیکجیک کنم در دل آسمان "رها" باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افقهای دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم
جوجههای کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم
زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچهها بهسویی رفت و معلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید، بچهها آرزوی من اینست