روزنامه‌ي شرق و بهاييان

2 views
Skip to first unread message

mahsheed

unread,
Feb 24, 2007, 10:18:56 AM2/24/07
to harekateghalam9
روزنامه‌ي شرق و بهاييان

چندي پيش، مقاله‌يي به دستم رسيد، به قلم تواناي جناب آقاي تورج اميني.
از آن جايي که مطلب عنوان‌شده توسّط ايشان بي‌ارتباط با مقاله‌ي پيشين
شب‌نوشته‌ها، در مورد تاريخ بابيه در روزنامه‌ي شرق، نبود، اين مقاله را،
پس از اندکي ويرايش، به نظر خوانندگان مي‌رسانم. اميد آن که اين کار فتح
بابي گردد تا جوانان اهل مطالعه‌ي ما ضمن آشنايي با نشريه‌ها و کتاب‌هايي
از اين دست، بتوانند هر گونه اقدام به اصطلاح روشنفکران را، که بر عليه
اين آيين مقدّس صورت مي‌پذيرد، با جواب‌هاي مستدلّ و قاطع خنثي نمايند.
کم‌ترين فايده‌ي آن مي‌تواند آشنايي با شيوه‌هاي تهاجمي آن‌ها و هم
توانايي‌هاي ما در به‌کارگيري آموخته‌هاي‌مان باشد:
در ميان روزنامه‌هايي که امروزه در ايران منتشر مي‌شوند، روزنامه‌ي شرق
خواندني‌تر از ديگر روزنامه‌ها است. اين روزنامه، که در فضاي ايجاد شده
پس از گفتمان محمّد خاتمي مبني بر توسعه‌ي نظام مدني در ايران نضج گرفت و
پر و بال يافت، به نسبت ديگر روزنامه‌ها سعي کرده است تا وجهه‌ي
دموکراتيک خود را حفظ نمايد.
انصافاً مقالات علمي و سياسي در شرق نيز وزين‌تر از ساير روزنامه‌هاي
ايراني است و من، اگر فرصت و مجالي باشد، يا دوستان التفاتي کنند و
مقالاتش را برايم ارسال نمايند، حتماً گوشه‌ي چشمي به نوشته‌هاي مورد
علاقه‌ي خود مي‌اندازم. در ميان دست‌اندرکاران و گردانندگان بخش‌هاي
گوناگون روزنامه، قلم و انشاي آقاي محمّد قوچاني را مي‌پسندم و نگاه او
را به مسايل سياسي و تاريخي با احترام مي‌خوانم و گرچه در بسياري از
موارد با معنا و مدلول نوشته‌هاي آقاي قوچاني سر موافقت ندارم، امّا
رعايت قوانين جامعه‌ي مدني، که روزنامه‌ي شرق خود را متولّي گسترش آن
مي‌داند، به من آموخته است که خوب به سخن مخالف خود گوش کنم و اگر با همه
يا بخشي از گفته‌هايش موافق نيستم، در صدد پاسخش برآيم.
به نظر مي‌رسد اخيراً حرکت روزنامه‌ي شرق، در موردي خاصّ، کاملاً در
تضادّ با ادّعايي است که متولّيان روزنامه‌ي مزبور در بسط جامعه‌ي مدني
دارند، و اين مورد خاصّ، موضوع آيين بهايي و بهاييان ايران است. من براي
روشن شدن مطلب، کمي به عقب باز مي‌گردم و، پس از شرحي کوتاه، تمرکز
نوشتاري خود را بر مقاله‌يي از آقاي قوچاني که امروز، سه‌شتبه 29/1/1385،
منتشر شده است، قرار مي‌دهم.
چندي پيش شخصي، به نام اميد پارسانژاد، مقاله‌يي درباره‌ي پيدايش مذهب
شيخيه و سپس بابيه، در روزنامه‌ي شرق، منتشر نمود که نخستين بخش آن در
روز 15/12/1384 درج گشت. از همان پاراگراف‌هاي نخست دانستم که نويسنده
مطلقاً درباره‌ي شيخي، و به تبع آن بابيت، هيچ نمي‌داند، و البتّه
قسمت‌هاي بعد مقاله به خوبي حسّ مرا تأييد نمود. آن پاراگرافي، که نشان
از جهل نويسنده داشت، اين بود:
«بديهي است، در ابتدا، شيخ احمد احسايي، پديد آورنده‌ي فرقه‌ي شيخيه، در
نظر پيروانش شيعه‌ي کامل و واسطه‌ي فيض بوده است. امّا پس از مرگ او، دو
تن از شاگردانش به نام‌هاي حاجي سيد کاظم رشتي و حاج محمّد کريم‌خان
کرماني، بر سر جانشيني او به رقابت برخاستند و به اين ترتيب فرقه‌ي شيخيه
به دو شاخه‌ي شيخي و کريم‌خاني منشعب شد.»
من نمي‌دانم آقاي پارسانژاد با اين جهل و ناتحقيقي، چگونه به خود اجازه
داده که قلم به دست گرفته و بنويسد. ساده‌ترين و اوّلين اصل درباره‌ي
نوشتن اين است که نويسنده، خصوصاً اگر تاريخ مي‌نويسد، مطالعه کند و به
همه جا سرک بکشد، تا در اثر تحقيق خود به نتيجه‌يي برسد. مهمّ اين است که
مورّخ کتاب بخواند و اسناد را زير و زبر کند تا، به ذايقه‌ي خود، به بخشي
از حقيقت يا واقعيت برسد. البتّه ممکن است که مورّخ نتيجه‌ي اشتباه
بگيرد، امّا ارزش و ارج نتيجه‌ي اشتباهي که در اثر تلاش ظاهري و ذهني به
دست آمده باشد، بسيار بيش‌تر از باري به هر جهت نوشتن است! بدبختي و
کج‌فهمي برخي از مورّخان ايراني اين است که تاريخ را با ادبيات اشتباه
گرفته‌اند و خيالات خود را مي‌نويسند و خود را محتاج به رجوع به منابع و
اسناد نمي‌دانند. هر طفل ابجدخوان تاريخ در ايران به خوبي مي‌داند که
حاجي محمّد کريم‌خان کرماني شاگرد سيد کاظم رشتي بود و نه رقيبش. حتّا
آقاي اميد پارسانژاد در فهم ظاهري واژه‌ي «شيخي» درمانده است، که اگر اين
گونه نبود، حتماً کريم‌خاني و شيخي را دو شعبه از شيخيه نمي‌دانست!
در همان روز، نامه‌يي به آقاي قوچاني نوشتم که با چاپ اين مقالات
بي‌ارزش، مقام و منزلت روزنامه‌ي خود را نکاهيد. امّا ادامه يافتن
سلسله‌ي آن مقاله، نشان از بي‌توجّهي آقاي قوچاني به مسأله داشت که خود
مي‌تواند سرآغاز و مقدّمه‌يي براي بحثي باشد که من مي‌خواهم در ذيل به آن
بپردازم.
بدون ترديد، جامعه‌ي بهايي طلسم تاريخ‌نويسي ايران معاصر است. بسيار عجيب
است که مورّخان، از کوچک و بزرگ، خود را موظّف دانسته‌اند که براي حفظ
مقام و منزلت اجتماعي و شغلي خود، درباره‌ي بهاييان بد بنويسند و آنان را
از گردونه‌ي حضور اجتماعي در ايران حذف کنند. اين بحث مفصّلي است که بايد
بدان پرداخت و نشان داد که نويسندگان ايراني، در دوره‌ي قاجار، پهلوي، و
انقلاب اسلامي، از اين جهت هميشه عليه بهاييان سخن گفته‌اند که نظام
واقعي حاکم بر ايران مذهب بوده است و تخطّي از مسير مذهب رايج، حکم
نابودي به خود مي‌گرفته است. امّا اين جا مجال چنين سخني نيست و من از
تشريح و تفصيل آن دوران مي‌گذرم و تنها به بررسي موضوع، در چند سال اخير،
که دعاوي جديدي در ايران صورت مي‌گيرد، مي‌پردازم.
در اين چند سال، پس از آن که آقاي محمّد خاتمي رييس جمهور ايران گشت و
البتّه پروژه‌اش با شکست روبه‌رو شد، داعيه‌ي جامعه‌ي مدني در ايران گوش
آفاق را پر کرده است. ايران، نه از لحاظ قوانين و نه از لحاظ رفتارهاي
اجتماعي، سياسي، و فرهنگي، هنوز به يک جامعه‌ي مدني تبديل نشده است و
گمان نمي‌کنم در اين ادّعا کسي با من سر مخالفت داشته باشد. بنابراين
طبيعي است که بهاييان در چنين جامعه‌يي، که دين اسلام نقش مهمّي در تدوين
و تدبير امور مملکت دارد، موقعيت درخوري نداشته باشند و به محروميت‌هاي
اجتماعي دچار گردند. خود بهاييان هم حتماً بدين موضوع واقف و معترفند که
با داعيه‌ي نسخ اسلام، توقّع وضع و حال مناسب داشتن در حکومت اسلامي،
توقّعي ناشدني و نابه‌جا است.
امّا از طرفي، توقّع داشتن يا توقّع نداشتن يهاييان، و از طرف ديگر، نوع
رفتار حکومت اسلامي با جامعه‌ي بهايي، به هيچ وجه در مفهوم و ماهيت
جامعه‌ي مدني تأثيرگذار نيست. جامعه‌ي مدني، جامعه‌يي است که هر گروه
اعتقادي، تا آن جا که نظم عمومي را مختل نکند، هم حقّ دارد که تنفّس کند
و از مزاياي اجتماعي بهره‌مند گردد، و هم حقّ دارد که نوع تنفّس خود را
براي ديگران شرح دهد و آنان را به خود بخواند.
پس اگر در روزنامه‌ي شرق، که چندين سال است سنگ ايجاد مدنيت در جامعه‌ي
ايران را به سينه مي‌زند و همه چيز را از اين منظر مي‌بيند و واگو
مي‌کند، چه گونه است که به خود اجازه مي‌دهد عليه بهاييان و اعتقاد بهايي
مطلب بنويسد و پشت پا به همه‌ي اصول دموکراتيک زده و جواب‌هاي بهاييان را
منتشر نکند، تو گويي که هيچ اتّفاقي نيفتاده است. رفتار شرقيان موقعي
عبرت‌انگيز جلوه مي‌کند که بدانيم بهاييان بزرگ‌ترين جامعه‌ي مذهبي غير
اسلامي در ايران هستند و جالب‌تر آن که بهاييان تنها اعتقادي هستند که
اسلام را دين الهي مي‌دانند، چه که يهوديان، زرتشتيان، و مسيحيان، که در
نظام اسلامي امروز ايران داراي پوئن‌هاي سياسي و اجنماعي هستند، از اصل و
بن، اسلام را قبول ندارند، چه رسد به آن که بخواهند براي حکومت اسلامي
حقّي قايل شوند. اگر آن اقلّيت‌هاي رسمي، در ظاهر، چنين ادّعايي
نمي‌کنند، بايد خود پاسخ‌گوي تضادّ اعتقادي و رفتاري خود باشند.
بنا بر مقدّمه‌ي فوق و اشاره به تناقض بنيادين در رفتار روزنامه‌ي شرق،
اينک به مقاله‌ي امروز آقاي قوچاني مي‌پردازم، تا ببينيم اين مدّعي عزيز
در برقرار کردن نسبت صحيح بين دعاوي خود و گفته‌هاي خود چه قدر موفّق و
قابل اعتماد است. مقاله‌ي ايشان در ويژه‌نامه‌يي که براي آيت‌الله
بروجردي تنظيم گشته، تحت عنوان «فقيه ماندگار، يادمان چهل و پنجمين
سالگرد درگذشت آيت‌الله محمّد حسين بروجردي» آمده، و در اين مقاله آقاي
قوچاني سعي خود را کرده است تا از نشانه‌هاي سنّت‌گرايي و محافظه‌کاري،
وجهه‌يي اصلاح‌طلبانه! از آن مرجع تقليد به نمايش بگذارد:
«به نظر مي‌رسد تا کنون عمده‌ي محقّقان و مورّخان در مطالعه‌ي تاريخ
معاصر ايران، به آرا و ديدگاه‌هاي روحانيان، عالمان و مراجع تقليد توجّه
کرده و بر اساس آن افکار، ايشان را اصلاح‌طلب يا محافظه‌کار خوانده‌اند.
از اين جهت، بي‌گمان، آيت‌الله بروجردي فقيهي محافظه‌کار است، چرا که
خواهان حفظ وضع موجود و محاسبه‌ي کليه‌ي تحوّلاتي بود که ممکن است ساختار
جامعه را دگرگون کند. امّا نگاهي جامعه‌شناختي به جايگاه آيت‌الله
بروجردي و مرور اعمال و رفتار وي نشان مي‌دهد که آن مرحوم بدون آن که
اراده‌يي اصلاح‌طلبانه براي تحوّل داشته باشد، در جايگاهي اصلاح‌طلبانه
قرار گرفت. [...] نگاهي به کارنامه‌ي آن مرحوم، اقدامات اصلاح‌طلبانه و
نيز موقعيت نوگرايانه‌ي وي را نشان مي‌دهد. بدين ترتيب، همان گونه که در
عصر پهلوي اوّل نهادهاي مدرن، دانشگاه، مدرسه، دادگستري، ارتش و...، به
مدد حمايت هسته‌ي مرکزي قدرت در ايران مستقرّ شدند، در عصر آيت‌الله
بروجردي اين ساز و کار مدرن قدم به حوزه‌هاي علميه گذاشت و اقتدار مرکزي
آيت‌الله بروجردي مانع از مقاومت مرتجعان و سنّت‌گرايان در برابر مرجعيت
عامّ آن مرحوم شد.»
در اين جا بحث من اين نيست که ايشان چه قدر توانسته است از تز خود دفاع
کند و يا تناقضات متنش چيست. مثلاً من تعجّب کردم که ايشان چه گونه براي
توجيه داعيه‌ي خود، چنين تناقضي را وارد نوشتار خود کرده که در واقع نافي
تمام آن چيزي است که در پي اثبات آن است:
«آيت‌الله بروجردي سياست‌ورزي فعّال بود و به طور غريزي و ذاتي ميان
حکم‌راني و سياست‌ورزي، مقوله‌ي حکومت و امر سياست، فاصله مي‌گذاشت. حضور
ايشان در مهمّ‌ترين عرصه‌هاي تصميم‌گيري سياسي، بدون آن که وارد حکومت
شود، اثبات‌گر اين نکته است که آيت‌الله بروجردي، بر خلاف بسياري از
روشنفکران، غايت سياست‌ورزي را در تسخير ماشين دولت نمي‌داند و با تصوّر
لنيني از قدرت نسبتي ندارد. امّا در عين حال، آيت‌الله بروجردي مؤثّرترين
عامل در تعيين رفتارهاي سياسي حکومت وقت بود. مخالفت با اصلاحات ارضي و
تهديد شاه به اين که در صورت تغيير نظام اقتصادي کشور از فئوداليسم به
سوسياليسم هدايت‌شده‌يي که محمّد رضا شاه به دنبال آن بود، نظام سياسي
کشور هم از سلطنت به جمهوريت تغيير مي‌کند، اوج هوش سياسي آيت‌الله
بروجردي بود که تناسب نظام سياسي و اقتصادي را به خوبي درک مي‌کرد.»
پرداختن به تحليل‌هاي چپ اندر قيچي اين نوشتار موضوع سخن من نيست و من،
تنها به عنوان نمونه، به يکي از آن‌ها اشاره کردم تا نشان دهم که آقاي
قوچاني براي نفي آن چه که بدان معتقد نيست (= سنّت‌گرايي)، و اثبات آن چه
که به دنبال آن است (= جدايي دين از سياست)، از موضوعي بهره برده، تمجيد
نموده و استفاده کرده است که باز بدان اعتقاد ندارد!
امّا بحث من اين چيزها نيست. در بحث من، مشکل اصلي آقاي قوچاني جايي است
که موضوع بهاييان مطرح مي‌شود. آقاي قوچاني، به عنوان يکي از ارکان
ارگاني که داعيه‌ي نظام مدني دارد، در شرح احوال يکي از علماي پرقدرت و،
به قول ايشان، «محافظه‌کار» دوران محمّد رضاي پهلوي، با چه منطقي
مي‌تواند از رفتار غير اخلاقي و غير مدني آيت‌الله بروجردي در قبال موضوع
بهاييان طرف‌داري کند؟
«تلاش آيت‌الله بروجردي، براي دور ساختن فرقه‌ي بهاييت از حکومت، و
مبارزه تا سرحدّ ويراني مرکز بهاييت در طهران به دست حکومت، متضمّن نکات
عبرت‌آموزي از سياست‌‌ورزي قانون‌مند آن مرحوم است. از قول آيت‌الله
بروجردي نقل شده است که نصايح مکرّر او به محمّد رضا شاه، مبني بر برخورد
با فرقه‌ي بهاييت، کارگر نمي‌افتاد تا روزي شاه به آيت‌الله مي‌گويد
چاره‌ي کار آن است که، به جاي اين نصيحت‌هاي انفرادي، جمعي از مؤمنان و
مقلّدان آيت‌الله نامه‌يي به شاه بنويسند و از او خواستار برخورد قانوني
با بهاييان شوند: «شاه گفت: اين کار، مبارزه با بهاييان، از من ساخته
نيست، بايد شما کمک کنيد. گفتم: من چه قدرتي دارم، قدرت در دست شما است.
گفت: مردم را واداريد که شکايت کنند و به من منعکس شود تا من مستندي براي
جلوگيري داشته باشم.» و سرانجام «حضيره‌القدس»، مرکز بهاييان در طهران،
به وسيله‌ي دولت ويران شد. اين در حالي است که آيت الله بروجردي با
ميليون‌ها مقلّد و هزاران هوادار خياباني مي‌توانست شخصاً به چنين کاري
دست زند.
آيت‌الله بروجردي، بدون آن که داعيه‌ي اصلاح‌طلبانه يا تجدّدخواهانه
داشته باشد، عملاً مهمّ‌ترين آموزه‌ي سياسي، يعني استقلال نهاد دين از
نهاد دولت و ادامه‌ي حيات سياسي دين به صورت نهادهاي مدني و اجتماعي، را
اجرا مي‌کرد.
[...] آيت‌الله بروجردي، در کنار احتياط مرسوم خويش، از زمينه‌هاي
فراهم‌آمده در اثر پيش‌رفت وسايل ارتباط جمعي غافل نبود. اصلي‌ترين و
مدني‌ترين عرصه‌هاي مخالفت او با فرقه‌ي بهاييت، از طريق گفتارهاي
حجّت‌الاسلام فلسفي در راديوي دولتي ايران صورت گرفت. در حالي که برخي از
نوگرايان ديني رابطه‌ي ميان فلسفي و رژيم پهلوي را تقبيح مي‌کردند و پس
از انقلاب اسلامي با ميراث آيت‌الله بروجردي جنگيدند، امّا بروجردي به
خوبي مي‌دانست چه گونه از ابزارهاي مدرن استفاده کند.»
به اين مي‌گويند وارونه جلوه‌دادن واقعيت از چند جهت! من بسيار متأسّفم
که آقاي قوچاني، به عنوان مبلّغ جامعه‌ي مدني، وقتي به موضوع بهاييان
مي‌رسد، واژه‌هاي امروزي را با تفکّر و فرهنگ قاجار مي‌نويسد. براي بررسي
واگويه‌هاي آقاي قوچاني بايد کنکاشي در موضوع تاريخي مورد بحث ايشان و
هم‌چنين نحوه‌ي نگارش ايشان صورت بدهم:
اوّلاً: املاي «حظيره‌القدس» در متن ايشان غلط است و اين خود گوياي مطلب
مهمّي است که مطلب ايشان از افواهيات است و نه تحقيقات تاريخي. حرف «ظ» و
«ض» در کيبورد کنار هم قرار ندارند تا من آن غلط را اشتباه تايپي بدانم.
ايشان اگر معناي لغت مزبور را نمي‌دانست، بهتر بود سري به فرهنگ لغت
مي‌زد، شايد مي‌فهميد که منبع اطّلاعاتي او نيز بر اساس افواهيات خودش،
مطلبي در هوا نگارش نموده است.
ثانياً: چنان که اسناد امروزي نشان مي‌دهند، موضوع حمله به حظيره‌القدس
بهاييان، آن چيزي که در افواه مورّخان ايراني افتاده، نيست. سرکوب
بهاييان در سال 1334، که با سخن‌راني‌هاي محمّد تقي فلسفي آغاز گشت، هم
وجه سياسي داشت و هم وجه مذهبي. وجه سياسي آن سرکوب، سري در سرگرم کردن
مردم به خاطر اوضاع مصر داشت، و شرح آن را آقاي مصوّر رحماني در خاطرات
کهنه سرباز آورده است. امّا در وجه مذهبي موضوع بسيار مهمّ و
ناجوانمردانه بود. سرکوب بهاييان باجي بود که محمّد رضا شاه به حوزه‌ي
علميه داد تا علما در قبال مجالس شبانه‌ي محمّد رضا شاه در امريکا و عکسي
که به دست آورده بودند، سکوت اختيار کنند. اين حقيقت را آقاي عبّاس
ميلاني در مقاله‌يي، تحت عنوان نگاهي به جلد پنجم يادداشت‌هاي اسدالله
علم، مندرج در مجلّه‌ي ايران‌شناسي دوره‌ي جديد سال پانزدهم، آورده و
اقرار سفير کبير انگلستان را نيز در اين باره تحرير نموده است. بهاييان
وجه المصالحه‌ي سياست‌بازي و خانم‌بازي محمّد رضا شاه بودند و عجب است که
در اين ميان آقاي قوچاني، محقّق جوان ما، در پي اثبات اصلاح‌گرايي و حرکت
قانون‌مند آيت‌الله بروجردي است.
ثالثاً: خيلي عجيب است که آقاي قوچاني براي نشان دادن «تجدّد سياسي» در
آرا و رفتارهاي آقاي بروجردي، حمله به بهاييان را انتخاب کرده است! اين
امر نشان از واقعيتي تلخ دارد که آقاي قوچاني جامعه‌ي بهايي را نه تنها
مطلقاً به حساب نمي‌آورد، بلکه شايد خوشش هم مي‌آيد که در جامعه‌ي مدني
ايشان، که به شدّت دين از سياست جدا است، گروهي مذهبي به نام بهاييان
مورد آزار و اذيت قرار بگيرند و کسي نباشد که از آنان حمايت کند. من، هر
چه انديشيدم، ندانستم که چه گونه مي‌توان قايل به جامعه‌ي مدني، که حاصل
جمهوريت است، شد، امّا براي اثبات سخن خود از تئوري کسي استفاده کرد که
براي جمهوري نشدن، حکومت سلطنتي را ترجيح مي‌داد!
رابعاً: ايشان جلوه داده است که وقتي آقاي بروجردي از راه استفاده از
حکومت، به مبارزه با بهاييان پرداخت، قانون‌گرايي کرده است! و اين جمله
داراي دو پارادوکس معنايي است. اوّل آن که آقاي بروجردي به مشروعيت حکومت
پهلوي اعتقاد داشت که از طريق مجاري آن حکومت وارد عمل شد و دوّم آن که
تجدّد سياسي و اصلاح‌طلبي او در سرکوب يک جامعه‌ي دگرانديش جلوه کرد. در
اين تجدّد سياسي، استفاده از ابزار مدرن «راديو» و باليدن به چنين ترفندي
از اعجب عجايب است.
خامساً: دروغي بزرگ در جمله‌ي بالا موج مي‌زند. بر خلاف گفته‌ي آقاي
قوچاني، طرفداران آيت‌الله بروجردي، يعني مقلّدان مشاراليه که از شيعيان
ايران بودند و به قول آقاي قوچاني «هواداران خياباني»، خيلي زود و فوري
وارد کار شدند و، نه فقط در طهران که در تمام ايران، به غارت و نهب
اموال، سوزاندن منازل و باغات، زخمي کردن و کتک زدن بهاييان و حتّا قتل
آنان دست زدند. آقاي قوچاني اگر مختصر همّتي مي‌کرد و سري به روزنامه‌هاي
زمان مربوط مي‌انداخت، لازم نبود که براي درست از آب درآمدن تئوري معوج و
نادرست خود آسمان و ريسمان را بر هم ببافد. آيا کساني که در غوغاي سال
1334 در هرمزک يزد، 7 کشاورز بهايي را با بيل و چنگک و کلنگ و چاقو به
قتل رساندند، از ارکان و اعضاي حکومت پهلوي بودند و يا هواداران خياباني
و مقلّدان آيت‌الله بروجردي؟
با وجود شواهد بسياري که در آزار بهاييان در آن سال وجود دارد، آقاي
قوچاني چه گونه به خود اجازه مي‌دهد که چنين عبارات ناموزوني را در کنار
هم گذاشته، از جامعه‌ي مدني سخن بگويد و اين سخنان نامربوط را تحت عنوان
مقاله در روزنامه‌ي شرق بگنجاند؟ چه گونه است که ايشان با همه‌ي اين
توصيفات و تفصيلاتي که در سرکوب بهاييان توسّط رژيم پهلوي مي‌دهد، قبلاً
در سرمقاله‌ي شرق، به تاريخ 30/7/1384، آورده که بهاييان از ارکان حکومت
پهلوي بودند:
«در عصر ما، اسلام انقلابي در زماني رشد کرد و به پيروزي رسيد که فرقه‌ي
بهاييت نه تنها حيات داشتند، بلکه در مغز استخوان حکومت پهلوي نفوذ کرده
بود و گروهي از رجال سرشناس آن حکومت، بهايي بودند. بدين معنا بهاييت
حتّا به قدرت رسيده بود، امّا فعّاليت‌هاي اجتماعي مسلمانان آن را سرنگون
ساخت و دولت اسلامي را ايجاد کرد.»
عجيب است که بهاييان در مغز استخوان حکومت پهلوي نفوذ داشتند و در عين
حال چنين مورد هجمه‌ي دولت پهلوي مي‌شدند! حالا ديگر از اين بگذريم که
اصلاً بحث ايشان در آن سرمقاله راجع به آزادي بيان بود! و مثالي که از
بهاييان در ميان بحث کمونيست‌ها و سوسياليست‌ها داد، هيچ ربطي به موضوع
نداشت و از اين هم بگذريم که اگر دو سه بهايي در حکومت پهلوي به جايي
رسيدند، آيا خود شاه و الباقي ارکان حکومتش چه ديني داشتند؟
سادساً: ضرب‌المثل بسيار پرمصداقي است که مي‌گويند دروغ‌گو کم‌حافظه است.
آقاي قوچاني، که چنان از تصرّف حظيره‌القدس بهاييان سرمست شده و با
خوشحالي سخن مي‌راند، بنا به اين که مي‌خواهد درباره‌ي بهاييان دروغ
بنويسد، طبيعي است که اصلاً حواسش نباشد و در چند پاراگراف پايين‌تر
بياورد:
«[بروجردي] هرگز از تروريسم، ولو ترور فردي چون احمد کسروي، که بدبين و
بداخلاق در حقّ دين به نظر مي‌رسيد، حمايت نکرد. فتواي قتل کسي را صادر
نکرد. دستور مصادره‌ي زميني را نداد. از تحقير يا تخفيف افراد پرهيز
مي‌کرد.»[!]
اين حرف‌هاي ناموزون وقتي معنا و مصداق پيدا مي‌کند که بپذيريم آقاي
قوچاني بهاييان را «کسي» حساب نکند و اگر اين گونه باشد، بايد گفت که
متأسّفانه ايشان آب در هاون مي‌کوبد. چه ايشان بخواهد و چه نخواهد،
بهاييان در ايران هستند و جامعه‌يي قوي، هم از نظر فرهنگي و هم از لحاظ
اعتقادي، دارند و به هيچ روي نمي‌توان آنان را حذف کرد.
کسي که در صدد چنين کار مهملي برمي‌آيد، بايد بداند که نه از قانون چيزي
فهميده است، نه از مدنيت بويي برده است، نه از جامعه‌ي مدني باخبر شده، و
نه از روزنامه، که نمادي از جامعه‌ي مدني است، درست استفاده مي‌کند. آيا
چه لزومي دارد که روزنامه‌نگار فاضلي، چون آقاي قوچاني، در برخي از
مواضيع، خودش را زود و به زور به موضوع بهاييان برساند و شروع به
تناقض‌گويي و پرت و پلانويسي کند؟ کسي که بر شيپور مدنيت مي‌نوازد و بر
طبل توسعه‌ي سياسي و جامعه‌ي مدني مي‌کوبد، بايد پيش از هر کار بياموزد
که کسي و جامعه‌يي را حذف نکند. اين اوّلين منزل شهري است که مدنيت در آن
برقرار است.

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages