از توی حوض بیرون اومد و پارچه های شلوارش رو پایین کشید….بیشتر از اونکه سردی آب دلش رو لرزونده باشه لجن هایی که شسته بود حالش رو بهم زده بود…نگاهش به عمارت رو به روش اُفتاد و سفره ی هفت سینی که توی ایوون پهن شده بود… خمی بین ابروهاش انداخت و باز هم فکر کرد…”این سفره یک چیزی کم داره”…شاید هم..ماهی مشکی توی تنگ خیلی توی ذوق می زد..
آبپاش بزرگ رو برداشت تا گلدون های چیده شده دور حوض رو آبپاشی کنه…اولین گلدون رو که آب داد صدای آشنای مش رمضون از جا پروندش:
_کارت تموم نشد پسر؟؟
بر گشت و لبخند بی جونی به صورت مرد زد و آروم سرش رو تکون داد..
_تموم شد…
_پس برم بگم خانوم بیان پولتو بدن بری دیگه….۴…۵ ساعت دیگه سال تحویل میشه…
از شنیدنش هم حتی…گوشه ی لبش چال عمیقی افتاد و توی دلش چیزی شبیه یک موج به لرزه دراومد و ته قلبش رو قلقلک داد…خانوم همیشه دست مزد خوبی بهش میداد و این وادارش می کرد به هر کاری توی اون خونه دست بزنه…از شستن توالت ها گرفته تا کشیدن آب لجن بسته ی حوض…
نگاهش به قدم های لرزون مش رمضون بود و کلش کلش کشیده شدن کف دمپایی هاش روی سنگ ریزه های کف حیاط…آخرین گلدون رو هم آب داد که صدای محکم خانوم روی پرده ی گوشش نشست…
_بیا بگیر مادرجان…
سرش رو برگردوند و قبل از نگاه کردن به صورت خانوم ، اسکناس های سبز رنگی که لا به لای دست های پیر و چروکش به رقص دراومده بودند مقصد نگاهش شد….
***
از روی جوی آب پرید و وارد بازار زرگری شد…پشت شیشه ی مغازه ایستاد و نگاه لرزونش رو روی النگوی طلا سفیدی که توی ویترین جاخوش کرده بود میخکوب کرد و لبخند عمیقی گوشه ی لبش نشوند…آروم با نوک کفشش به سنگریزه ی جلوی پاش لگد زد و نفس عمیقی کشید و با قدم هایی آروم و لبخندی آروم تر راه رفته رو بر گشت…
***
روی سنگ قبر آب ریخت و شروع کرد به تمیز کردنش…زیر چشمی اما…نگاهش روی ساعت بسته شده دور مچ دست مرد نشست…تنها دو ساعت وقت داشت تا خودش رو به خونه برسونه و سال تحویل رو کنار خواهرش باشه…یاد لبخند های گاه و بیگاه زهرا اُفتاد…یاد روزی که فهمید چرا وقت بردن زهرا به مدرسه حول و حوش اون مغازه ی زرگری نگاه دخترک رنگ دیگه ای می گیره و لبخند کمرنگی مهمون لب هاش…یاد روزی که بالاخره زهرا گفت داداشی کاش یه روز مثه اون النگو مال من باشه..یاد دو ماهی که بی وقفه، هر عصر، بعد از مدرسه خودش رو به هر کاری زده بود تا بتونه برق یه جفت چشم تیله ای رو صاحب شه و صدای یک خنده ی کودکانه رو مالک…
_پسر بسه…چقدر می سابیش؟؟
سرش رو بالا گرفت و دست خیسش رو از روی سنگ برداشت….پولش رو از مرد گرفت و گالن آبش رو برداشت و سراغ قبرهایی رفت که کسی کنارشون نشسته باشه…
***
مرد پول ها رو شمرد و توی صندوق انداخت….النگوی طلا رو توی جعبه ی سفیدرنگی گذاشت و به سمت پسرک گرفت….دستش رو جلو برد و جعبه رو گرفت….تمام تنش شوق بود و تمام وجودش ضربان….قلبش که دیگه جای خود داشت…!
لبخندی زد و با شوقی که نمیدونست از کجای سلول های بدنش نشات گرفته شروع به دویدن کرد…اونقدر تند که ندید اون چند نفری رو که بهشون تنه زد و صدای عصبیشون رو بلند کرد…!اونقدر تند که فقط…فرصت تصور صورت خندون زهرا روداشت و برق اون النگو دور دست نحیف خواهرش
***
در خونه رو با صدای نخراشیده ای باز کرد و نگاهی به اتاق های دور تا دور حیاط انداخت…انگار خاک مرگ پاشیده بودند به دیوارهای اون خونه…به جز سمانه خانوم،زن همسایه کسی توی حیاط نبود….نگاهش به عروسک کهنه ی زهرا افتاد و لنگه ی کفشش بغل حوض…آهسته به سمت عروسک رفت و از روی زمین برش داشت…سرش رو به سمت سمانه بلند کرد و آروم سلام داد….در اتاقی باز شد و زهرا از لای در سرک کشید…لبخند کوچیکش قشنگ بود…چشم های براقش قشنگ تر….!و بین همه ی این قشنگی ها کبودی روی چونه ی دخترک بیشتر از هر چیز توی ذوق می زد….چشم هاشو بست و فکش رو روی هم سابید…آروم و زیر لب “دستت بشکنه ای”رو نثار مردی کرد که دود تریاکش از لای در بیرون زده بود و بوی گندش صد محل رو برداشته بود…
آروم به سمت دخترک رفت و جلوی پاش..روی زمین زانو زد و محکم بغلش کرد…انگار داشت با بغضش کلنجار می رفت تا نشکنه و چند دقیقه بیشتر آبرو داری کنه…دخترک رو از خودش جدا کرد و نوک انگشت شستش رو روی صورت کبودش کشید و نگاه خجالت زده َش رو به مهمونی چشم های سرخ شده از اشکش بُرد…
_درد می کنه آبجی؟؟
لب های دخترک برچیده شد و آماده ی گریه…
_من یاد نمی گیرم منقلشو واسش چاق کنم داداشی…سخته…
چشم های پسرک روی هم افتادند و لب هاش به هم فشرده شدند تا واژه هاش فریاد نشند و دیوارهای خونه رو آوار نکنند..لبش رو به دندون گرفت و آروم نالید:
_بازم گفت تو واسش منقل آماده کنی زهرا؟؟
نفسش رو محکم فوت کرد و قبل از اینکه اشک های روی گونه ی دخترک دلش رو بیشتر ریش کنند دستش رو توی جیبش کرد و جعبه رو بیرون کشید….تلخ خندی زد و جعبه رو به سمت دخترک گرفت…
_عیدت مبآرک زهرایی…داداشی قربونت بره
چشم های دخترک برق زدند و دست های کوچیک و ترک خورده ش حریصانه جعبه رو قاپیدند…همین که النگو رو از توی جعبه در آورد و با شوق به هوا پرید ،هیبت لاغر و دود زده ی مرد از پشت دخترک تمام سلول های بدنش رو غرق اشمئزاز کرد و لبخند روی لبش رو پاک….!! نگاهش رو میخکوب به زمین کرد و مشت هاش رو توی هم فشار داد….مرد دمپایی هاش رو سر پا انداخت و کلش کلش از اتاق بیرون اومد…زهرا به سمت عروسکش دوید و پشت سمانه خانوم سنگر گرفت…مرد اما…جلوی پسرک ایستاد و با صدایی که شبیه موج های رادیو خش دار بود دهنش رو باز کرد و دندون های زردش رو مهمون چشم های او…
_چند کاسب شدی ؟؟
نفرت رو روونه ی چشم هاش کرد و با صدای آرومی گفت:
_امروز کسی کار آنچنانی نداشت….چیزی در نیومد…
چشم های خمار مرد اما ناگهان برق گرفته شدند و خشم مهمون چشم های رعد زده َش:
_خودتی پسره ی لاکردار…خالی کن جیبتو تا نزدم روزگارتو سیاه نکردم….
_بابا دروغ ندارم که…امروز کار گیرم نیومد…همه جا تعطیل بود…
هنوز معنی جمله ش توی دهنش مزه مزه نشده بود که مشت محکمی زیر چشمش نشست و صورتش رو در هم کرد….مثل همیشه…قبل از اینکه درد رو حس کنه فقط یک جمله از ذهنش گذشت” این مردک این همه زور رو از کجا میاره؟”
صدای بلند و خش دار مرد به پرده ی گوشش مشت زد و ضربان قلبش رو..تا عرش اعلاء بالا برد…
_دِ خالیش کن گفتم….کری مگه؟
پسرک…کف دستش رو از روی صورتش برداشت و بدون اینکه نگاه نفرت بارش رو از چشم های مرد بگیره دست هاش رو توی جیب شلوار کهنه ش فرو برد و ده تومنی که تهش مونده بود رو بیرون کشید و با کلید خونه ای که ته جیبش بود جلوی پای مرد روی زمین انداخت….
نگاه مرد از اسکناس سبز رنگ گرفته شد و دندون های زردش روی هم سابیده شدند…مثل حیوان درنده ای به سمت پسرک هجوم برد و به سمت دیوار پرتش کرد….صدای گریه ی زهرا و دادو بیدادش بیشتر از مشت هایی که به صورتش می خورد درد داشت…با مشت سومی که به بینیش خورد چشم هاشو باز کرد و سیاهی لشکری که توی اتاق های دیگه زندگی می کردند رو از نظر گذروند…!
مشت مَرد بار دیگه بالا رفت…چشم های پسرک پی زهرا چرخیدند….همین که مشت مرد به قصد زدن فرود اومد چشم های پسرک بسته شدند…..هنوز درد رو مزه مزه نکرده بود که صدای گریون زهرا مشت محکم تری شد و خورد وسط مویرگ های قلبش…
_بیا بگیرش…نزنش بدجنس…ازت بدم میاد
چشم های پسرک باز شد و نگاهش…هیچ جا وول نخورد جز برق النگویی که بین انگشت های پدر جولون می داد و لگد محکمی که به پهلوی زهرا خورد….!
چند دقیقه بعد اما….دوباره دود از لای در اتاق بیرون میزد و دوباره حیاط کوچیک خونه غرق تاریکی و سکوت بود….دست زهرا رو گرفت و آروم وارد اتاقی شدند که از اتاق کناری جدا بود….تشک زهرا رو پهن کرد و بوسه ی آرومی روی کبودی صورتش نشوند و راهی رختخوابش کرد…!نگاهش روی عقربه های ساعت مانور داد و دست هاش پی خاموش کردن چراغ روی کلید برق نشستند….در اتاق رو باز کرد و بیرون رفت…لب حوض نشست و عروسک زهرا رو بغل کرد…سفیدی جعبه ی وسط حیاط بدجور سیاهی شب رو می شکست….ساعت نه و پنج دقیقه ی شب بود و سال…ساعت ۸ و خورده ای تحویل شده بود…!درست لحظه ای که دخترک به پدرش النگو عیدی داده بود و از پدرش لگد محکمی عیدی گرفته بود…سرش رو جلوتر برد….تصویر صورت کبودش توی آب لجن بسته ی حوض، لرزون و مواج به چشم های بی فروغش نشست…دیگه وقت کلنجار رفتن نبود…مرد هم گاهی گریه می کند….آروم و بی صدا امااو هم قطره های شفاف چشم هاش رو به آب لجن بسته ی حوض عیدی داد….
عمو نوروز ! نیا این جا ! بهار از یادِ ما رفته !
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته !
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه
بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست !