دیروز با یکی از بچه ها تو پارک عمران نشسته بودیم که یهو یه صدای آشنا گفت سلام خواهرم
بعله همون صدای آشنا مهربون قدیمی... آقا مراد بود! آقا مراد، آشنای همیشگی بچه های صنایع، کسی که هرجای دانشگاه هم ببینتت، با همون لبخند دلنشینش بهت سلام میده و خیلی گرم احوالپرسی می کنه...
دیروز خیلی بیشتر از همیشه باهام حرف زد، فک کنم دلش خیلی تنگ شده بود واسه قدیمیا! بهم گفت که الان تو عمران مشغوله ولی همیشه به یاد بچه های قدیمی صنایع هست آقا مراد کلی حرف زد، یاد خیلی ها کرد که بعضیاشون اونقدر قدیمی بودن که منم یادم نمیومد، از مهدی شهبازی گفت که الان درس میده، از سمیرا فلاح پرسید و گفت که یه دفه اینجا دیدتش، از فروغ پرسید و اینکه اون دختر همیشه پر هیجان الان چی کار میکنه؟ از محسن بهرمانی و فهمیه ضیایی که ازدواج کردن و از خیلیای دیگه که اسماشون خاطرم نمونده...
می گفت یه دفه قبل عید یکی از بچه ها بهش زنگ زده که می خوایم بیایم پیشت، خیلی خوشحال شده بود از اینکه دوباره جمع بچه ها رو یکنار هم می دیده، هر روز تو هر ساعت حواسش به سماور بوده که مبادا بچه ها بیان و چای حاضر نباشه... روزها می گذشته و خبری از بچه ها نمی شه، باز هم همون مشغله های پردردسر همیشگی باعث شد یادمون بره که یکی چشم انتظارمونه... می گفت یه هفته مونده به عید زنگ زدم گفتم پس چی شد؟ چرا نیومدین؟! گفتن قراره یکی از بچه ها روز آخر سال بیاد پیشت. گفت یه ذره ناراحت شدم که نمی تونم همشون رو ببینم اما خب یه نفر هم غنیمت بود از آشناهای قدیمی... روز آخر سال، سماور در حال قل قل کردن، کم کم همه کارمندا و کارکنان دانشگاه، اونجارو ترک کردن و رفتن که به فکر تحویل سال باشن... می گفت تا ساعت 5.45 دقیقه بعد از ظهر مونده بودم دانشگاه که اگه قراره بچه ها بیان تنها نمونن، اما....
بین صحبتاش از پسرش حرف زد، که مریضه و جدیداً هم یه غده زیر جمجمه اش پیدا شده (خدایا آخه چرا هر چی سنگه پیش پای لنگه؟؟؟ آخه چرااا؟؟؟) می گفت که نمی تونن عملش کنن چون خطرناکه و باید با نمونه برداری درمانش رو ادامه بدن... و چقدر بده که بیماری علاوه بر درد هزینه هم دارد... از دانشگاه وام گرفته بود و یه مقدار هم از این ور اون ور جور کرده بود ولی...
دیشب خیلی بهش فک کردم، به آقا مراد به وضعیتش و اون لبخند که هیچ وقت با این همه مشکل از رو لباش محو نمیشه... یهو حس کردم شاید بتونم یه کاری کنم، اما چجوریشو نمیدونم؟ تنهایی هم نمی تونم! یه جوری احساس دین می کنم نسبت به کسی که همیشه با لبخندش امیدواری داده بهم، نمی تونم کلمات رو چجوری کنار هم بذارم تا بتونم حسمو بیان کنم. اما به عنوان یه صنایعی که آقا مراد رو از سال 85 میشناسه از همتون می خوام که این دین رو ادا کنیم.
یا علی
پ.ن : این نوشته رو تو فیس بوک، گروه فارغ التحصیلای صنایع پلی تکنیک نوشته بودم، از اونجایی که خیلی از بچه ها ممکنه فیس بوک چک نکنن بنا شد توی گروه های اینترنتی هر ورودی هم مطرح یشه تا ایشالله بتونیم کمکی به آقا مراد بکنیم.
یکی از بچه ها هم پیشنهاد داده بود که ازش شماره حساب بگیریم تا هم خودش بابت کمک دستی خجالت زده نشه و هم همه بچه ها از همه جا بتونن کمک کنن.
به من هم خبر شماره حساب اینارو بدین...