شعری از عماد خراسانی: ای عشق

768 views
Skip to first unread message

Sepideh Khoshsaliqeh

unread,
Feb 7, 2013, 3:12:54 AM2/7/13
to گلها

 

از تو ای عشق  در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شبها چه سحــــر ها دارم

با تو ای راهــــزن دل چه سفــــر ها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبر هــــا دارم

تو مــــرا واله و آشفته و رســــوا کردی

تو مــرا غافل از اندیشـــــه ی فردا کردی

آری ای عشق تو بودی کـــــــه فریبم دادی

دل ســــودا زده ام را به حبیبــــــم دادی

بوســــه ها از لب یارم به رقیـبـــــم دادی

داروی کشتــــن من یاد طبیبــــم دادی

وارنه اینقــدر مَهَم جور و جفا یاد نداشت

هیچ شیرین، سرِ خونریزی فرهاد نداشت

حُسن در بردنِ دل همره و همکار تو بود

غمزه دمساز تو، عشـوه مدد کار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود

راست گویم دل دیوانه گرفتـــار تو بود

گر تو ای عشق نه مشاطه خوبان بودی

تَرک آن ماه جفا پیشه چه آسان بودی

چون نکو مینگــرم شمع تو پروانه توئی

حــرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینــــی این عالم افسانه توئی

لب دلـدار توئی طـره ی جانانه توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق

هر  چه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم

که بعمــری نتوانم همــــه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم

گرچه زآن زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتشِ جانسوزِ توام

سر خوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی منی هست ز میخانه ی  تست

باز اگــر آب حیاتیســت به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه ی تست

باز هم عقل کسی راست، که دیوانه تست

شِکوه بیجاست مرا کُشتی و جانم دادی

آنچــه از بخـــت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه ی دلها باشم

بیخبــر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زاین بیشتر از دست تو رسوا باشم

بی تو یک لحظه نباشد که به دنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه ی  من

بفرست آنچه غمت هست به غمخانه ی من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه ی تو

عاقلان بیهــده خنـــدند به دیوانه ی تو

نقد جان گرچـه بود قیمت پیمانه ی تو

آه از آن دل که نشد مست ز میخانه ی تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق

Pari Shan

unread,
Feb 12, 2013, 1:57:27 AM2/12/13
to گلها



با درود خدمت یاران گل 
چندتا از غزل های عماد خراسانی رو برات می فربستم
غزل اولی از اون هایی است که من خیلی دوست دارم و غالبا زمزمه می کنم
بقیۀ غزل هاشم انصافا دل نشینه 



دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق
یار عاشق كش و بیگان نواز است هنوز
خاك گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت
در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عماداكه تو در سر داری؟
وین چه سوزی است كه در پرده ساز است هنوز




پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست



چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟
چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟
از دل اي آفت جان صبر توقع داري
مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است
آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او
درغمت شمه اي ازحال پريشان من است
ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز
كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است
عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست
اين بهشتي است كه درعالم امكان من است
آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل
اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است
كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر
ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است
اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد
داستاني است كه او عاشق دستان من است





گر چه مستيم و خوابيم چو شبهاي دگر
با زكن ساقي مجلس سرميناي دگر
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم
من به ميخانه امشب تو برو جاي دگر
چه به ميخانه چه محراب جرامم باشد
گر بحز عشق توام هست تمناي دگر
تا روم از پي يار دگري مي بايد
جز دل من دلي وجز تو دلاري دگر
نشينده است گلي بوي تو اي غنجه ناز
بوده ام ورنه بسي همدم گلهاي دگر
تو سيه چشم چو آئي بتماشاي چمن
نگذاري بكسي چشم تماشاي دگر
باده پيش ار كه رفتند از اين مكتب راز
اوستادان و فرودند معماي دگر
اين قفس را نبود روزني اي مرغ پريش
آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر
گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در آن
مي توان كرد بهر لحظه تماشاي دگر
از تو زيبا صنم اينقدر جفا زيبا نيست
گيرم اين دل نتوان داد بزيباي دگر
ميفروشان همه دانند عمادا كه بود
عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر




Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages