ایرج
و من مانده ام انگشت به دهان در وادی ماراتون سانسور و شتلاق که این جماعت در کجای جهان ایستاده اند که (بسیار متاثر و شرمنده از بی حرمتی به دیگرانند ) و می مانم که ناصر خسرو چه می کشید از دست و زبان این برآشفتگان و روشن بین با ادب ؛ آن گاه که می نوشت:
در سفر به حج بودم که پی افزارم سوراج شد و گذارم به قزوین افتاد
پینه دوز نعلینم را در دست داشت که غوغایی بر خواست و او شتابان بیرون و از نطرم ناپدید شد.
پس از زمانی بازگشت و بر سر جوالدوز تکه گوشتی را با خود به درون آورد.
پرسیدم این غریو و آن رفتن از چه بود.
گفت: حرامزاده ای را یافتند که کتاب های ناصر خسرو خوانده بود. او را تکه تمه کردیم و از این تکه بر جوالدوز سهم است
ناصر خسرو نوشت: بر خود لرزیدم و گفتم: پی افزارم را بده که من نمی خواهم در شهری بمانم که نام ناصر خسرو در آن رفته باش
باری این مفلوک هنوز صدایش پس و پشت پاره ای را می لرزاند
و باقی بقای هنر و راهیان آن