آنچه از
شهید شاپور احمد زی می دانم
خاطره ای از زندان
پلچرخی
( جليل پرشور )
وقتی در تاريکی شب، مارا بداخل دهليزی توام با فحش وناسزا داخل ساختند ،
خاموشی مرگباری در آجا حاکم بود. ما فکر می کرديم که شايد محبوسين ديگری
در آنجا وجود نداشته باشند. بهر صورت در بين خوف ووحشت ، دلهره واضطراب
شديد،صبح شد وهرکدام در جستجوی آب شديم تا دست وروی خودرا بشوييم ، تشناب
در انتهای قسمت بستهً دهليز قرار داشت وتنها يک مرد سالخورده تر نسبت
بما، دراتاق مقابل درب تشنابها ، زنده گی می کرد.
بعد يکی دوروزی که حد اقل در داخل دهليز بلد شديم ، حس کنجکاوی ما بيشتر
شد ودر جستجوی معلومات شديم. هيچ کس ديگری وجود نداشت جزآن دونفری که قبل
از ما در آن دهليز آورده شده بودند تا برای ما حد اقل معلومات های لازمی
را کهما به آنها نياز داشتيم در اختيار ما قرا ردهد . کم کم تقارب بوجود
آمد و اکثرما زندانيان جديد با ايشان معرفی شديم.
من دراين نوشتهً کوتاه درمورد برداشتهای خودم ،از آن روزگار سياه وتلخ
ياد می کنم واينکه چطور با آن دونفررابطه پيدا کردم . وقتی من در محبس
بودم بمانند اکثر رفقای زندانی ام ،جوان بودم ،بيست وشش سال داشتم وخيلی
کنجکاو ،بی ترس وفعال بودم ، با هر زندانی تماس می گرفتم ورفقای حزبی ام
را پيدا می کردم ودر حدود توان در داخل محبس که متاسفانه بنابه خصوصيت
زندان وخاصتا ًمحابس استبدادی ،عده ای روحيه ومورال خودرا میبازند ، من
متشبس بودم ،مشکلات رفقای بی پای واز را از لحاظ اقتصادی حل می کردم
وبرای چندين فاميل رفقا ی زندانی بی سرپرست ومحتاج از داخل محبس پول جمع
آوری نموده وبدون اطلاع رفقای زندانی به فاميلهای شان در بيرون از زندان
می فرستادم .
روزی بطرف تشناب می رفتم که چشمم به مرد با وقاری خورد که سگرت در دست
داشت ودر داخل سلولش گردش می کرد . به اوسلام دادم وبا مهربانی گفت که
ترا نو آورده اند ؟ گفتم بلی ، گفت خدا خانهً اييهارا خراب کند کل ملت
را زندانی نموده اند. ديگر چيزی از آن صحبت بيادم نيست فقط می دانم که
خداحافظی کرديم وبرايش گفتم که : شمارا می شناسم وبرای تان احترام زياد
قايل هستم. او خنديد وگفت اگر زنده بوديم قصه می کنيم.
ما در دهليز کوته قفلی بوديم وروزهای طولانی حق خروج را نداشتيم ، اندک
اندک رفت وآمد در بين رفقای هم دهليزی ما آغاز شد وبعد مدتی سکوت
وخاموشی، آثار لبخند بر لبان خشکيدهً ما نقش می بست ، قصه میکرديم، سياست
می نموديم از گذشته ها وآينده ها می گفتيم ،از نامردی ياران نيمه راهی که
شخصيت وبزرگی خودرا دربدل چوکی ومقام به امين جلاد فروختند وبما وحزب ما
جفا نمودند ياد می کرديم وبعد صرف قره وانهً پر از موی ومگس که بارها
برای جدا کردن مگسها از شوربا(!) اولا، بروی کاسه توته جالی ايراکه از
يکی از کلکينها کنده بوديم قرار می داديم ،تا مگسها را جدا سازيم وبعد
شوربا مزه دار آنرا به معده های مان ديسانت کنيم ،از خمير برنج دانه های
تسبيح وشطرنج می ساختيم تا وقت ما بگذرد زيرا حکومت انقلابی(!) مارا
ازخواندن ونوشتن ممنوع کرده بود ویک روز بجرم پيدا شدن نوک پنسلی که
مخفيانه نزد خود داشتم، قريب بود مرا بکشند.
در يکی از روزها ،نزد آن مرد بزرگوار رفتم وخودرا معرفی کردم ، ايشان
دوباره مرا در آغوش خود گرفتند واز اينکه در برخورد اول مرا نشناخته
بودند معذرت خواستند . درحاليکه برای من مفهوم بود زيرا او بايد بسياری
چيز ها را فراموش می کرد چون می دانست که دير يا زود اعدام می شود.
من با شهيد نامدار وطن ،شاپور احمد زی در سال 1352 وقتی علاقه دار چهار
آسياب کابل بودم آشنايی حاصل نموده بودم وروابط خوب بين ما قايم شده
بود.در آن روز بعد قصه های گذشته ،شا پور قهرمان وطن، گفت که اين دهليزی
که ما وشما را آورده اند ، دهليز شرقی نام دارد ومن می دانم که خودت نمی
ترسی ،اين دهليز را بنام دهليز مرگ ياد می کنند . زيرا اعدامی ها را اول
اينجا می آورند، قرنطين می کنند ،مدتهای نسبتاً طولانی روابط شان را با
محيط خارج وساير محبوسين قطع می کنند وبعد از آن برای ابد آنها را خاموش
می سازند.!
شاپور خان ،پيوسته سگرت دود می کرد ،روزانه حد اقل چهار قطی سگرت « ويپ»
می کشيد ،دورنگشت دست راستش که سگرت را با آنها محکم می گرفت ، کاملا
ًزرد شده بودند، اوهميشه ناقرار اما متين ودلاور بو د ، مظهر پايمردی
واستقامت تلقی می گرديد ومعلمی بود که از اوبسيار چيزهارا می شد آموخت.
در يکی از روزها که جنجال وغالمغالی بين دو نفر از کادرهای حزبی ما که
بعداًشخصيت های مهم حزبی ودولتی شدند، در آن دهليز در گرفت ما چند رفيقی
مشترکاً با شاپور خان در در دهليز ودر جوار دروازهً اتاق شان ايستاده
بوديم ودر مورد آن گفتگو صحبت داشتيم . خوب بياد دارم که شاپورخان بمانند
معلمی توانا وبزرگ به آن دورفيق وسايرينی که در آنجا بوديم گفت :
( رفقا ،ما اينجا از شما پيش تر آمده ایم اينجا محبس است ،روزهای بدتری
در انتظار همهً تان است، ما بسيار شکنجه شديم وآزار ديديم، توهين وتحقير
شديم ، شما بزرگان ورهبران ما هستيد، ما با وجود کل مشکلات، کاری نکرده
ايم که عزت ووقارحزب ما ،زيرسوال برود، مامردانه اينجا بسر برده
ايم ،ازشما نيزمی خواهيم که مسا يل کوچک راطوری بزرگ نسازيد که به قيمت
بدنامی حزبی برای تان تمام شود. روابط تان را خوب نگاه کنيد وهم ديگر
تان را دوست داشته باشيد ،شما اميدهای آينده ًوطن تان هستيد) .
راستی با وجود آنکه شاپور خان را از قبل دوست داشتم ،حرمت واحترامم،در
برابر شان فزونی يافت واز تهً دل به بزرگی وايستاده گی ايشان باور جديد
پيدا کردم.
در يکی از روزها که وضع شاپور خان را بد يافتم ،به اتاق ايشان داخل شدم ،
دود سگرت تمام اتاق رادربر گرفته بودوبا وجود آنکه حساسيت جدی در مقابل
دود سگرت داشتم ، تحمل کردم وپرسيدم که چرا اين قدر پريشان هستيد؟
او ،آهی کشيد وگفت کدام چيز مهمی نيست . من خواستم برايش دلداری بدهم که
حکم مرگ آقای سلطان علی کشتمند را به بيست سال حبس تنزيل داده اند ،
شمارا نيز شايد اعدام نکنند. اوبازهر خندی جواب داد که موقف من با کشتمند
فرق می کند ،مرا بايد بکشند چون کودتا را بنام من ابلاغ کرده اند واگر من
زنده بمانم يک روزی دروغ حفيظ اله امين افشا می گردد. پس بايد مرا برای
حفظ آبروی دروغين خود بکشند. وضع شان راخراب ديدم ودانستم حرف زدن نيز
نبايد خوش شان بيايد ، از اتاق شان خارج شدم وبعداً از انجينر عزيز ، که
با ما در يک دهليز بود شنيدم که میر علی اکبر به اتاق آنها رفته بود
ومیگفت که شاپور خيلی عصبی شده ومی گويد که من وتو عنقريب اعدام می
شويم.
روزها به زودی سپری شدند وروز شوم ودوزخی فرا رسيد، روزی که یک قلب بزرگ
ودارندهً عشق عميق به ترقی وطن ورفاه مردم، در پيکر دلاور مردی بنام
شاپور احمدزی با تمام خشونت حيوانی، از فعاليت باز داشته شد وشاپور را
با هم زنجيرش ،مير علی اکبر ، در يک پاسی ازشب ، از دهليز خارج کردند وبه
سوی کشتار گاه بردند.
شاپور احمدزی، شهيد نامدار وطن،جنرال باسواد ، با فهم،سياست مدار ،
وطنپرست ودلاور افغانستان ودشمن سر سخت تحجر وعقب ماده گی بود. او هميشه
در دل تاريخ مبارزات ترقی خواهانه وضد استبدادی وطن ما، زنده وجاويدان
خواهد ماند.
شاپور عزيز وطن!
درود گرم ما نثارتو وهمرزمان تو باد که با تمام عشق ومحبت نسبت به زنده
گی،آن را فدای مردم وحزب قهرمان پرورتان نموديد!
مرگ ابدی بر قاتلان ، جلادان وقصابان بی رحم انسانها !