ديوان چرنديات
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه ميخواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست
مردي با يك زن صاحب جمال و زيبا ازدواج كرد. نام او را پرسيد، او گفت: نام من حمار است! مرد گفت: اين نام را عوض كن، حمار به معني خر است و نام خوبي نيست. زن اسم خود را عوض نمود و گذاشت قاطر! شوهرش گفت: اين دفعه نام تو از اول بهتر شده است اما از طويله خارج نشدهاي
دوتا پسربچه در خيابان به شدت با هم كتككاري ميكردند و پسربچه بزرگتري كنار ايستاده بود و آنها را تماشا ميكرد. زني از آنجا ميگذشت به پسربچهاي كه ناظر دعوا بود گفت: پسر تو كه بزرگتري چرا آنها را از هم جدا نميكني؟ پسربچه با اوقات تلخي گفت: برو پي كارت، من دو ساعت زحمت كشيدم تا دعواشان انداختم
شخصي فرزند خود را كه در مدرسهاي درس هندسه ميخواند به بازار فرستاد و گفت: برو براي چاهي كه در منزل داريم يك طناب بيست متري بخر و بياور. پس از چند دقيقه پسر برگشت و گفت: آيا طول طناب بيست متر باشد يا عرض آن؟! پدر با عصبانيت گفت: آن احمقي توست كه از هر طرف داراي بيست متر طول و عرض و عمق است. تو فقط به طناب فروش بگو بيست متر، خودش ميداند
اقبال آشتياني ميگويد: روزي با عدهاي از رفقا و دوستان در كنار زايندهرود اصفهان قدم ميزديم، پيرمرد الاغسواري از كنار ما گذشت. يكي از رفقا كه بسيار شوخمزاج بود به پيرمرد گفت: آهاي بابا، توي اين راه كه آمدي يك نفر قرمساق را نديدي! كه دنبال خري بدود؟ پيرمرد اصفهاني كه فهميد او را دست انداختهاند بلافاصله گفت: قربان از بركت سر شما قرمساق خيلي ديدم ولي مانند شما دستهجمعي نديده بودم كه اكنون ميبينم
دكتر ِشريعتي مينويسد: كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است، مگر نميبينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان ازدواج ميكنند، اين مگر براي پول نيست؟ نه دوست داشتن، نه عشق، بلكه بر اساس مقدار پول يا مثلا تعداد قوم و خويش كه همسرش دارد. كسي كه اين محاسبه را ميكند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد. براي اينكه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم ميچسبند، ميخواهند غريزه جنسيشان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنويتر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نميكند، وقتي انسان فضاي انديشهاش تا اين حد سقوط ميكند، از الاغ هم پايينتر است
دانشآموز از معلم پرسيد: چرا اشخاص نفهم را به گاو شبيه ميكنند؟ گفت: روزي عدهاي براي تماشا به باغوحش رفته بودند، ديدند همه حيوانات ميخندند غير از گاو، روز ديگر كه رفتند، مشاهده نمودند كه برعكس، امروز گاو ميخندد و سايرين خاموشند. وقتي علت امر را از مسئول باغوحش پرسيدند، گفت: ديروز ميمون حكايت خندهداري نقل كرد كه همه حيوانات خنديدند، ولي گاو تازه امروز فهميده و ميخندد
روزي شخصي پيش بهلول بيادبي نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياري؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشتهاند، گفت: آب و گل تو را نيكو سرشتهاند، اما لگد كم خورده است! - يعنى تنبيه و تربيت نشدهاي
گويند: معلم حساب به شاگردي گفت: به فرض، من پارچهفروش و تو خريدار: اگر 8 متر پارچه متري 50 تومان به تو بفروشم، تو چقدر پول بايد به من بدهي؟ گفت: 300 تومان. معلم دوباره پرسيد. گفت: 350 تومان. معلم با عصبانيت او را كنار زد و شاگرد ديگري را صدا كرد. هنگامي كه شاگرد بعدي از پهلوي اولي رد ميشد او با لحن تهديدآميزي به او گفت: اگر يك قرون بيشتر بخري، پدرت را درميآورم
گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت ميكني و زنت گوش ميدهد. مرحله دوم او صحبت ميكند و تو گوش ميكني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد ميكشيد و همسايهها گوش ميكنند
بزرگي ميگفت: گدا بر سه قسمت است: زاركي، زوركي، زيركي. زاركي مصداقش اين گداهاي كنار خيابان هستند كه با گريه و زاري و گردنكجي از مردم چيزي ميستاند. زوركي دولتيان هستند كه آنچه احتياج داشته باشند با زور ميگيرند، و زيركي برخي از اهل علم و فكر ميباشند كه با تزوير و تدبير و بازي با الفاظ از مردم چيزي اخذ ميكنند
شخصي از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟ او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيرهاي جاي دهند. آنوقت خواهي ديد كه با چه سرعتي هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتيها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يكديگر برسند
گويند: اربابي به مستراح رفت و نوكرش را صدا زد كه آفتابه را بياور، نوكر به خاطر عجلهاي كه داشت آب سماور را كه جوش بود در آفتابه ريخته به دست ارباب داد. ارباب با خيال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشيمنگاهش سوخت. همين كه از مستراح بيرون آمد نوكرش را به باد كتك گرفت. نوكر كتكها را ميخورد اما زير لب ميگفت: بزن ارباب، ميدانم كجايت ميسوزد
روستائی ماده گاوی داشت وماده خری با کرٌه. خر بمرد. شيرگاو به کُرٌه خر می داد و ايشان را شير ديگر نبود. روستائی ملول شد و گفت "خدايا تو اين کُرٌه خر را مرگی بده تا عيالان من شير گاو بخورند. روز ديگر در پايگاه رفت. گاو را ديد مُرده. مردک را دود از سر برفت. گفت "خدايا من خر را گفتم. تو گاو را از خر
باز نمی شناسی؟
