هر دو دستش را به گردن من آویخت. مرا بوسید و
گریه کرد. من دست های او را از گردن خودم باز کردم، با هر دو دست گونه هایش را
گرفتم، نگاهی در تاریکی به چشم هایش انداختم و گفتم: « گریه نکن، کوتشکا. من می
دانم، حرف های امروز ترا فهمیدم. دنیای تو همین طور است. من ترا دوست دارم، من آن
قدر ترا دوست دارم، که نمی توانم ترا بخرم. بهتر این است
که همین و هم برای ما بماند. این و هم بد نیست، به آدم دلداری می دهد، به آدم جرأت
و امیدواری می دهد. و فردا با آن کس که تازه آشنا شده ای می خواهی به گردش بروی،
بسیار خوب ما فردا شب همدیگر را می بینیم»