ناگفتههای صدرالدین شریعتی از دلایل بازنشستگی زود هنگام اساتید دانشگاه علامه؛
از انحراف اعتقادی و تـــــعـرض به دانشجـــــویان تا رکـــود علمــی
خبرنامه دانشجویان ایران: حجت الاسلام شریعتی، رئیس سابق دانشگاه علامه طباطبایی در گفتوگویی با کیهان، ناگفتههایی از اتفاقات و روندهای اخیر در این دانشگاه را به بیان نمود و در قسمتی از سخنان خود گفت: طرف در اتاق کارش به یکی از دانشجویان تعرض کرده، هم اتاقیاش وارد شده و آنها را در آن وضع دیده است و به ما هم گزارش کردهاند؛ آن وقت میرود خارج از دانشگاه میگوید چون ما در انتخابات به فلان شخص رأی دادیم، شریعتی ما را اخراج کرد.سمتهای مختلف از رئیس دانشکده تا معاون دانشگاه هم داشته است.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ متن کامل سخنان صدرالدین شریعتی به صورت ذیل است؛
قرار بود دانشجوي دانشگاه ميامي بشود در آمريکا، اما سر از حوزه علميه قم درآورد و دکتراي الهيات را هم از دانشگاه تهران گرفت؛ حالاهم در دفتر رياست دانشگاه علامه طباطبايي نشسته است. سيد صدرالدين شريعتي را اين روزها به لطف مسئولين تازه وزارت علوم و اسناد حوزه وزارتي اي که به بيرون درز دادند! کمتر دانشجويي است که نشناسد. اينکه نامه هاي يک رئيس دانشگاه به وزير علوم، سر از سايت هاي اينترنتي معلوم الحال درآورد برايش قابل پيش بيني بود. همان روز که با هم گرم صحبت بوديم فکر اين روزها را مي کرد اما دلش قرص بود به خدايي که سخت قبولش داشت و البته به دعاي پدرش؛ صحبت که به پدرش رسيد اشک در چشمانش حلقه زد، سهم ما خاطره اي شد تا بدانيم به خاطر پدرش بورسيه دانشگاه ميامي را رها کرده و به حوزه رفته است.
در آخرين روزهاي ماه مبارک رمضان به دانشگاه علامه طباطبايي رفتيم تا پاي درد دل هايش بنشينيم؛ صدرالدين شريعتي نه نگهبان بود و نه دانشگاهش شباهتي به پادگان داشت؛ البته به سرهنگ هاي کشورش افتخار مي کرد! راحت و آرام در مقابل مان نشست و صميمي و بي تکلف به سوال هايمان جواب داد. گفتيم چه خبر است در دانشگاه علامه؟ گفتيم مي گويند اساتيد را بازنشست مي کنيد؟ از تفکيک جنسيتي گفتيم ... گفتيم و گفتيم و گفتيم آن قدر که حساب زمان از دستمان خارج شد؛ و حالاشما پاي حرف هايمان بنشينيد؛ پاي حرف هاي مردي که بعد از آن هجوم رسانه اي، براي اولين بار مي خواهد از خودش دفاع کند:
- حاجآقا میگویند شما اساتید را به صورت اجباری بازنشسته کردهاید ...
یک عده از استادها اخراجی بودند به خاطر همین مسائل، سوء رفتار با دختران مردم؛ ما برای حفظ احترام و شأنشان بازنشستهشان کردیم. خدا میداند چه صحنههایی دارم که اگر بگویم استخوانها میترکد. بعضی موقعها ما نمیخواهیم اینها را بگوییم. در دلم صحنههایی هست شرعاً حق گفتن ندارم!
متأسفانه برخی به راحتی دروغ میگویند. طرف در اتاق کارش به یکی از دانشجویان تعرض کرده، هم اتاقیاش وارد شده و آنها را در آن وضع دیده است و به ما هم گزارش کردهاند؛ آن وقت میرود خارج از دانشگاه میگوید چون ما در انتخابات به فلان شخص رأی دادیم، شریعتی ما را اخراج کرد. سمتهای مختلف از رئیس دانشکده تا معاون دانشگاه هم داشته است. دهها زنگ از این طرف و آن طرف به من میزنند که آقای شریعتی این زن و بچهاش گناه دارند بازنشستهاش کنید. چه کار کنم؟ بیایم نامش را ببرم و بگویم به این دلیل بازنشسته شده و این هم اسنادش! استاد دیگری با الفاظ نامناسب دانشجوی دختر را سر کلاس خطاب قرار میدهد. به اصطلاح استاد هم هست! فرهیخته!! عالی مقام!!! هیأت انتظامی آمده و حکم اخراجش را داده است، دستپاچه شد و به من درخواست بازنشستگی داد. طبق قانون باید اخراج میشد اما ارفاق کردیم و بازنشسته شد.
یک عده از اساتید هم متأسفانه رکود علمی دارند، مدتهاست مقالهای به چاپ نرساندهاند. برخی هم به خواست خودشان بازنشست شدند، تعدادی از اساتید رشته اقتصاد ما اینطور بودند، یکی از آنها 5 بار درخواست بازنشستگی داد تا سرانجام ناچار شدیم موافقت کنیم. آن وقت برخی خارج از دانشگاه مطلب مینویسند که 14 نفر از فلان دانشگاه اخراج شدند. روزنامه شرق هم چند وقت پیش چیزی در همین رابطه نوشته بود. بدون اینکه حرف ما را بشنوند، یک طرفه به قاضی میروند و علیه ما مینویسند، شما جای من باشید چه کار میکنید؟
استاد رفته است سر کلاس میگوید همجنسبازی کار خوبی است. استاد جامعه شناسی هم هست! من باید چه کار کنم!؟ قرآن به من میگوید این ترویج فحشاست، کار شیطان است. حالا من باید اجازه حضور این استاد در دانشگاه را بدهم؟ من یک چنین آدمی نیستم؛ خب حالا بعضیها خوششان نمیآید میخواهند همه جا هرج و مرج باشد.
- آخر برخی ممکن است بگویند این بازنشسته شدنها فقط شامل یک طیف خاص شده و شائبه برخورد سیاسی را مطرح کنند ...
خیر؛ اصلاً چنین نیست ما هر انحرافی که از قانون ایجاد شود با آن برخورد میکنیم، به دسته و گروه خاص کاری نداریم؛ یک آقایی اینجا به بچهها عرفان کاذب توصیه میکرد. متأسفانه برخی از دانشجویان مؤمن و مذهبی هم جذب او شده بودند. کار به جایی رسیده بود به دانشجوها میگفت اگر میخواهید بختتان باز شود بروید فلان جا یا فلان کار را کنید؛ به دانشجو میگفت در عالم برزخ تو را خوک میبینم! استاد گروه معارف هم بود با مدرک فوق لیسانس! اما هیچ تحصیلاتی در حوزه معارف نداشت، اصلاً مهندس بود. اما روی برخی رفاقتها سر از هیئت علمی اینجا درآورده بود. بنده به جمعبندی رسیدم که دارد بچههای مردم را منحرف میکند. نوشتم ایشان بازنشسته شود. یک عدهای از همان بچههای مذهبی که متأسفانه فریب خورده بودند را دور خودش جمع کرده بود و در دانشگاه علیه من شعار میدادند که «دانشگاه پادگان، شریعتی نگهبان»؛ «شریعتی سکولار» و از این حرفها. ربطی به یک گروه و دسته خاص ندارد؛ بنده وقتی میبینم عقبه این حرکت عرفان کاذب است و بچههای مردم را گمراه میکند باید به وظیفه خودم عمل کنم. رئیس جمهور وقت هم همان موقع دستور داد آن استاد برگردد. بنده به آن کسی که به من پیغام رساند گفتم سلام بنده را به آقای رئیسجمهور برسانید و بگویید من براساس شرع و صراحت قانون به این جمعبندی رسیدم که حضور ایشان در دانشگاه حرام است. سنش هم بازنشسته است، بازرسی کل کشور هم نوشته که ایشان باید برود کارشناس شود نمیتواند عضو هیأت علمی باشد. گفتم به آقای رئیسجمهور بگویید شریعتی گفت من تا این جا هستم ایشان را برنمیگردانم اگر شما اصرار دارید ایشان برگردد بنده را عزل بفرمایید و ایشان را برگردانید. من در این فعل حرام شرکت نمیکنم. حالا شما به من بگویید چه کنم؟ تمام اینها بر من میگذرد اما بنا بر ملاحظات اخلاقی نمیتوانم بیایم و همه چیز را بگویم!
در یکی از همین دانشکدههای ما استاد با دختر مردم خارج از دانشگاه قرار میگذاشت و ...؛ سن پدربزرگ دانشجو را داشت! پلیس دستگیرشان کرد و به پلیس گفته بود نوهاش است اما بالاخره فهمیدند دروغ میگوید. پلیس یک نامه به من داد و نوشته بود که این استاد را در چه حالی با دختر مردم دستگیر کرده ... حالا بنده چه کار کنم اجازه بدهم باز هم برود سر کلاس و ... ؟ من این کارها را بلد نیستم. نوشتم ایشان تا اطلاع ثانوی نباید سر کلاس برود. پروندهاش را هم فرستادم کمیته انضباطی دانشگاه؛ خانمش آمده بود من را قسم میداد که اخراجش نکنم؛ میگفت میدانم این مرد پست است، این دفعه اولش نیست، چندمین بار است که دارد این کار را میکند؛ اما دخترم میخواهد شوهر کند، خواهش میکنم به خاطر دخترم او را اخراج نکنید، بازنشستهاش کنید.
بنده برای رعایت حال این خانواده، به جای اخراج ایشان را بازنشسته کردم؛ حالا شما ببینید به خاطر همین استاد چقدر پشت سر من حرف میزنند که شریعتی چنین و چنان میکند.
بعضی مواقع مورد اتهامهای ناروا و بیحساب قرار گرفتم، برای رعایت مسائل اخلاقی هیچ چیز هم نمیتوانستم بگویم؛ یعنی این گلویم پر از آتش بود اما نمیتوانستم فریاد بزنم! نمیتوانستم بگویم ایهاالناس، ماجرا این است! نمیتوانستم نام ببرم و بگویم این استادی که فلان روزنامه برایش سینه چاک میکند مرتکب چنین تخلفی شده و باید اخراج میشده است اما بازنشستهاش کردیم. این سینهام پر از درد است ...
استادی در وبسایتش العیاذبالله نسبت ناروایی به حضرت عیسی(ع) داده بود و بی حرمتی کرده بود. قرار گذاشتم، آوردمش در این دفتر و گفتم ببین این سوره مریم است، این سوره آل عمران است، ببین خدا در مورد حضرت مریم(س)، در مورد حضرت عیسی(ع) چه میگوید! از او خواهش کردم، گفتم تو بچه مسلمانی این حتما نوشتههای غربیهاست برو در سایتت بگو این حرفها اشتباه است.
حالا من باید کلاس دانشگاه را دست چنین اساتیدی بدهم!؟ بچههای پاک و معصوم مردم را بسپارم دست این افرادی که اسمشان استاد است اما هر کار میخواهند با جسم و جان دانشجو میکنند!؟
به من گفتند چرا قرارداد فلان استاد را تمدید نمیکنید؟ برای چه باید تمدید کنم! استادی که در حمله مرصاد علیه این کشور اقدام مسلحانه کرده است، عضو منافقین بوده، زندان بوده است؛ چرا قراردادش را تمدید کنم؟ اصلاً چرا استخدامش کردند؟ در سن 49 سالگی با فوق لیسانس آوردهاند استخدامش کردهاند؛ بچههای اطلاعات نوشتهاند این کار ممنوع است اما آقایان کار خودشان را کردند، بلافاصله هم بورسیهاش کردند، حق نداشتند این کار را بکنند. در گزینش هم رد شده است. من نمیتوانم این قانونشکنیها را تحمل کنم، عذرش را خواستم. باز علیهمان این طرف و آن طرف نوشتند که فلان استاد مجرب اخراج شد! گفتند شریعتی شمربن ذی الجوشن است! چنین و چنان کرده است! هیچ کس نمیآید درد ما را بپرسد، بگوید چرا چنین کردید، یک طرفه قضاوت میکنند.
یکی به اصطلاح استاد حقوق بین الملل است، برو بیایی دارد برای خودش؛ آن وقت سر کلاس به تمام مقدسات توهین میکند، به قانون اساسی توهین میکند، معذرت میخواهم میگوید بینداز دور این لجن را، این چه قانونی است. آیا نباید با اینها برخورد شود؟ مگر من دیوانهام که بنشینم و تماشا کنم؛ شاهد باشم که چه؟ به مقدسات ما فحش بدهند، جسارت کنند! خیر؛ بنده با این چیزها برخورد میکنم و مسلماً هر برخوردی دافعه ایجاد میکند. اگر بخواهم منافع خودم را درنظر بگیرم بلدم مرید جمع کنم، اصلاً آخوند کارش مریدساز است. اما اگر مبانی شرع را بخواهم رعایت کنم مطمئناً برخی در مقابلمان قرار میگیرند. این را ما از ائمه یاد گرفتهایم، جاذبه و دافعه را آنها به ما آموختند.
ما خودمان را برای هر اتفاقی که بیفتد آماده کردهایم. حالا یک عده به راحتی تهمت میزنند و افترا میبندند. من خدمت شما بگویم دوچیز برای من در این جا خط قرمز جدی است یکی مسائل مادی، یکی مسائل اخلاقی. با متخلفین برخورد میکنم حتی اگر رفیقم باشد، در حوزه مدیریت چشمم باشد درمیآورم و میاندازم زیر پایم.
- یک مقدار در مورد دانشگاه صحبت کردید صحبتهای خوبی هم کردید، برای من که تازه بود. یک سؤالی که میخواستم بکنم این که چه طور میشود در جمهوری اسلامی چنین فضایی به وجود میآید و چنین افرادی جذب هیئت علمی میشوند که شما چند نمونهاش را ذکر کردید؛ مشکل کجاست؟ کسی را نداریم یا اینکه درست نمیتوانیم گزینش کنیم؟
باید به دو نکته توجه کنیم یکی ساختار و نظام فکری حاکم بر دانشگاه است و دیگری مسئله گزینش؛ گزینش استاد همیشه یکی از بحثها بوده است؛ میگویند گزینش یا هیئت جذب اما شما دقت کنید هشت سال در دانشگاه، کل جذب تعطیل شد. یعنی از سال 77 هیأتهای جذب در دانشگاهها تعطیل شده است، هیچ گزینش جدیای تا سال 84 وجود نداشت. بنده خودم این جا دیدم که گزینشی وجود نداشت. جذب بوده است بدون گزینش. جذب وقتی بدون گزینش شد یعنی هر کس با هر خصوصیاتی میتواند وارد دانشگاه شود، با هر فرهنگی با هر گرایش با هر عقایدی، هیچ نظارتی هم بر آن وجود ندارد. چرا شورای عالی انقلاب فرهنگی قانون گزینش و جذب را تدوین کرده است. آقا هم فرمودند که ما استادمان باید دو ویژگی داشته باشد؛ هم مؤمن باشد، هم عالم باشد. دانشجویمان هم باید دیندار باشد، هم عالم باشد. این گزینش، کار هیأت جذب است.
- اشارهای هم کردید به ساختار فکری حاکم بر دانشگاه، امروز برخی منتقد این فضا هستند و معتقدند باید تغییرات جدی در راستای اسلامی شدن دانشگاهها انجام داد؛ دانشگاه علامه هم، مختص علوم انسانی است و بیشتر مخاطب این بحث است. ارزیابی شما از این فضا چیست؟
ببینید ما دانشگاههایمان را بر اساس تئوری اسلامی به وجود نیاوردیم؛ شما اگر تاریخچه دانشگاهها را نگاه کنید دانشگاه تهران 1314 به وجود آمده است یعنی حدود 80 سال پیش. این دانشگاه را رضاخان با آن مجموعه خاص خودش تأسیس کرد برای اینکه سیستم نظام آموزشی را از گذشته جدا کند و جهت دهد. بعد هم حتی اگر یادتان باشد دانشکده الهیات را تحت عنوان دانشکده معقول ومنقول ساختند تا مراجعه به حوزههای علمیه را هر چه کمتر کنند. لذا شما در یک برهه تاریخی میبینید دانشجویان دانشکده الهیات، دختران بی حجاب هستند که دارند الهیات میخوانند؛ چرا؟ چون برنامه این بود که آن فضای گرایش مذهب در دانشگاه از بین برود. نگرش به دانشگاه یک نگرش غربی است. یک نگرش سکولار است. تلاش میکردند بیبند و باری در دانشگاه رایج شود. این کار را هم در سه بعد انجام میدادند؛ هم منابع، هم استاد و هم دانشجو.
بعد از پیروزی انقلاب ما هم تقریباً همان روند را ادامه دادیم یعنی بعضاً از همان منابع و همان اساتید استفاده کردیم. یک چند سالی گفتیم انقلاب فرهنگی اما آن کاری که باید میشد، انجام نشد. تنها یک بسمهتعالی گذاشتیم بالای کتابهای دانشگاه. در واقع دوباره برگشتیم به همان منابع، به همان کتابها و به همان مجموعهها. در صورتی که این تقابل بالذات بود و آن اصلاحات تأثیر خودش را نگذاشت. چرا امروز این همه اصرار و پافشاری دارند که تحولی در علوم انسانی انجام دهند. چرا؟ چون هدف در علوم انسانی بر مبنای دین اسلام، یک هدف است و هدف در علوم انسانی بر مبنای تئوری های آنها، یک هدف دیگر است. آنها سعی میکنند که بر اساس نظرات اجتماعی و خواستهای اجتماعی شخصیت خود و جامعهشان را شکل دهند. در حالی که ما سعی و تلاشمان این است که بر اساس خواستههای الهی و بایدها و نبایدهای رفتاری که خداوند برای ما مشخص کرده است افراد را تربیت کنیم.
اتفاقا این مواردی که من برای شما گفتم عموماً از کسانی هستند که در همان فضای فکری گذشته رشد کردهاند. بعضیهایشان هم از نوجوانی و جوانی در غرب بزرگ شدهاند جایی که اصلا این بحث ها برایشان مهم نیست. لذا نگرش ها فرق میکند، ریشه در تقابل بین دو فرهنگ است؛ فرهنگ اسلامی و غربی. خب ما باید این حرکت بازسازی علوم انسانی را با آن مبانی اسلامی مد نظرمان دنبال کنیم تا روابط انسانی با مبنای صحیح در جامع حاکم شود. به نظر من یک دعواست، یک جنگ است، جنگ دو فرهنگ است.
- آقای دکتر! شایعاتی مطرح است و برخی رسانهها هم به آن دامن میزنند که مسئولان آتی وزارت علوم چندان با شما همسو نباشند؛ البته اسم دولت آتی اعتدال است و میگویند میخواهیم از همه افراد شایسته از هر طیفی که باشند استفاده کنیم ... البته چند سال پیش هم یک دولتی بود که میگفت: زنده باد مخالف من اما دیدیم چه کردند؛ فکر رفتن از این اتاق و از این پست را کردهاید، میخواهید چه بکنید؟
بنده یک روزی معاون عقیدتی سیاسی بودم. در آن دورانی که جریان اصلاحات به شدت با من برخورد کرد و میخواستند از دانشگاه دور باشم. گفتم من که سرباز این نظام هستم هر کجا بگویند تو برو کار کن میروم اصلا برای من مهم نیست که آیا این در شأن من هست یا نه. رفتم معاون آموزشی سازمان عقیدتی سیاسی ارتش شدم. آنجا هم کار خودم را کردم؛ یک برنامه جامعی بنده آنجا در رابطه با سربازها، افسرها، درجه دارها حتی امرا در حوزه تربیت قرآن داشتم. الان تمام سه شنبهها در ارتش جمهوری اسلامی قرآن خوانده میشود. در سه سطح روخوانی، روان خوانی و تفسیر. لذا نفس خدمت در جمهوری اسلامی برایم اهمیت دارد. من یک طلبه هستم و سرباز کوچک نظام؛ دلبستگی هم به این میز و اتاق ندارم.
یک چیز دیگری هم عرض کنم و آن این که بنده آماده معاوضات سیاسی نیستم؛ بگویم برای این که این جا بمانم یا به آن جا برسم باید این کار را بکنم، با او کنار بیایم یا با او دست اتحاد بدهم؛ بنده اهل این نیستم، اعتقادم این است که تا لحظهای که هستم وظیفهام کار کردن است وقتی هم که نیستم خدا را شکر میکنم که مسئولیت را از دوش من برداشتهاند، حالا اینکه چه اتفاقی میافتد بنده مسئولش نیستم؛ الان در این قضایا بنده نگران نیستم. قبل از عید تمام مدیران ستادی دانشگاه را جمع کردم، معاونین دانشگاه، مدیران کل، رؤسای دانشکدهها، معاونینشان را، مدیران تمام گروهها بلااستثنا یک چیزی نزدیک به 100، 120 نفری در 24 یا 25 اسفند جمع کردم. با اینها اتمام حجت شرعی کردم گفتم امسال، سال انتخابات است دیگر ما از خرداد وارد انتخابات میشویم. از حالا دست و پای بعضیها شُل است که چه کسی میآید؟ چه کسی رئیس جمهور میشود؟ چه کسی وزیر میشود؟ آیا ما میمانیم یا نمیمانیم؟ کار بکنیم یا نکنیم؟ بنده گفتم من چهار تا استراتژی دارم. با این چهار استراتژی ما کارمان را ادامه میدهیم؛ قرصتر از بهار پارسال هم باید کار کنیم. لذا الان معاون بنده صبح تا شب دانشگاه است، همه دانشگاه الان تعطیل است اما معاونین من، مدیران مجموعه من، میآیند کار میکنند. دوبله هم کار میکنند هیچ چیز هم بهشان نداده اند. حالا این آخر سالی معمولا یک عده پایه تشویقی میدهند، پاداش میدهند، بعضی موقعها به کنایه دوستان میگویند فلان دانشگاه این طور است میگویم ما این طور نیستیم. ما برای خدا کار میکنیم. آن چهار استراتژی ما اول سوره احزاب است. «یا ایها النبی اتق الله» یعنی مبنای کارمان بر تقوا است. دوم این که «ولا تطع الکافرین و المنافقین» ما نباید القائات کافرین و منافقین را از آن اطاعت کنیم. سوم این که «واتبع ما یوحی الیک من ربک» هر چه که تکلیف من است از جانب خدا یعنی قانون و ضابطه و دستور است باید به آن عمل کنیم. اصل چهارم هم این است «و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا». ما این چهار استراتژی را داریم، صحبت کردم گفتم قرص و محکم باشید. بنده خیال میکنم که هزار سال مدیرم در دانشگاه. ائمه علیهم السلام به ما یاد دادهاند برای دنیا چنان کار کن که همیشه میخواهی بمانی و برای آخرت هم چنان کار کن که گویا فردا خواهی مُرد. بر این اساس کارمان را انجام میدهیم نگران هم نیستیم الان هم خدمت شما میگویم واقعا نگران نیستیم. ما تا روزی که هستیم با جدیت کار میکنیم یک روزی هم که به ما گفتند شما نیستید یک آقای دیگری این مأموریت را به عهده دارد، دو دستی تقدیم میکنیم هیچ نگران نیستیم الحمدلله. خدا را شکر میکنیم که این روزهایی که آمدیم کار کردیم یک کارنامه خوبی داشتیم. نمیخواهم از خودم تعریف کنم یک منصفی باید ببیند و قضاوت کند.
-درباره جدا شدن کلاس ها و ... فکر کنم شما اولين دانشگاهي هستيد که اين کار را انجام داديد، يعني کلاس هاي دختران و پسران را مجزا کرديد؛ چرا؟ چطور شد که اين تصميم را گرفتيد؟ چون مي دانيد خيلي ها در برابر اين کار شما موضع گرفتند ... حالااين کار نتيجه اي هم داشته است؟
البته که نتيجه داشته، من با هر کسي که در اين زمينه شبهه اي داشته باشد حاضرم صحبت کنم و کاملاً با دليل، با آمار و ارقام، با تجربه هايي که در اين چند سال نصيبمان شد، او را قانع کنم که اين کار، علاوه بر اينکه مطابق نص صريح قانون است، خيلي هم مفيد و کارآمد است.
يادتان هست دو سال قبل، سه سال قبل، سعادت آباد، پل مديريت؛ آن پسر 28 ضربه چاقو زد به آن دختر خانم. متاسفانه هر دوي آنها دانشجوي ما بودند. دانشجوي دانشکده ادبيات ما بودند. اولش يک خرده جرايد دلسوزي کردند و گفتند بايد ريشه مشکلات را پيدا کرد اما آخرش چه شد، تمام شد. آن پسر را هم اعدام کردند؛ خدا شاهد است وقتي من پدرش را ديدم آتش گرفتم، يک پيرمرد رنج ديده و زحمت کشيده؛ آخرش چه شد؟ هيچي. آيا اصل مساله پاک شد؟ ما ريشه يابي کرديم، ديديم اين ها کنار هم در کلاس نشسته اند، گفت و گويي کرده اند، خنده اي کرده اند، پيامکي داده اند، پيامکي گرفته اند، جزوه اي و از اين جور چيزها. اين پسر خيال کرده است اين دختر دلش او را مي خواهد. بعد رفته خواستگاري و جواب منفي شنيده، بعدش هم تهديد کرده و باقي ماجرا. اين که ما آمديم ساماندهي کلاسها را انجام داديم به خاطر جلوگيري از همين مفاسد است.
مادري آمد اين جا پيش من گريه مي کرد، مي گفت آقاي شريعتي دخترم هم شوهر دارد، هم بچه دارد؛ اما يک پسر دانشجو نشسته است زير پايش دارد از بين مي بردش. رفتم هر دو را آوردم اين جا با آنها صحبت کردم. ديدم خانم فوق ليسانس است، پسر ليسانس. متعجب بودم چه طور شده است که اين زن فوق ليسانس با يک پسر ليسانس همنشين شده! از خودش پرسيدم، گفت من چند درس پيش نياز داشتم، من را فرستادند درس هاي پيش نياز را در گروه اين ها بگيرم و کنار اين پسر نشستم و... مادرش که آمده بود پيش من، گريه مي کرد؛ مي گفت بعضي شب ها 5 ساعت ، 6 ساعت تلفن به هم مي زنند، کار بالاگرفته و شوهر اين زن شکايت کرده است و ماجرايي که اين خانواده را از هم پاشيده است. ما نمي دانيم که اين ها چه تبعات اجتماعي در زندگي شان و بچه شان دارد. اين ها را من با چه زباني بگويم! به چه کسي بگويم! بلند شوم بروم به مردم بگويم!
حالاما اين جا چه کار کنيم؟ همين طور بايستم بگويم من رئيس هستم و دلم به اين خوش باشد! اين هايي که عرض کردم فقط چند نمونه بود؛ ما همه اين ها را ديديم و اقدام کرديم براي حل ريشه مشکلات. حالابعضي ها دائم در بوق و کرنا مي کنند نه چيزي نبود. يعني چه که چيزي نبود! آيا نگاه کرديد که چيزي هست يا نيست؟ چه طور ما مي بينيم، شما نمي بينيد؟ شما چشمتان را به کوري زده ايد يا کورچشمي پيدا کرده ايد.
شواري عالي انقلاب فرهنگي قانون گذاشته است که اگر دانشگاهي توان دارد، کلاس ها را جدا کند. اين قانون براي امسال و پارسال هم نيست، براي بيش از 20 سال قبل است. بنده احساس کردم دانشگاه ما هم توان اين کار را دارد و هم شرايط اين کار را، مسائل مالي اش هم که بهتر شده است. آمدم کلاس ها را جدا کردم. شما الان دفترچه هاي انتخاب رشته را بگيريد، ما در دفترچه ها چهار سال است داريم مي نويسيم روزانه 15 پسر، 15 دختر، شبانه 15 پسر، 15 دختر. همه دفترچه هايمان همين طور است. در مجموع در هر کلاس مي شود 30 دختر، 30 پسر. بازده کلاس هايمان بالارفته است. استاد به من مي گويد آقاي شريعتي! خدا پدرت را بيامرزد، تو باعث شدي که ما سر کلاس که مي رويم مثال دخترها را از خودشان بزنيم، پسرها را از خودشان. حالامطابق شان خودشان سر کلاس حرف مي زنيم. تعارف که نداريم! دخترها مي آيند مي گويند به ما عزت داديد، ما مي رفتيم پاي تخته گزارش بدهيم، سمينار بدهيم، از آن ته کلاس متلک به ما مي گفتند آب مي شديم پاي تخته از خجالت. حالابه طور کامل سوالاتمان را مي پرسيم، کنفرانس مان را هم مي دهيم، هيچ کسي هم نيست که به ما متلک بگويد و بسيار بسيار راضي اند از کلاس ها.
فوايد اين کار را در رشد کيفي دانشجويان هم مي بينيم، براي مثال از وقتي اين کار را کرديم معدل هاي دانشجويان تا دو نمره رشد کرده است، قبولي هاي ما زياد شده است. ما سال اول بيش از 1200 مشروطي داشتيم، کلاس ها را که مجزا کرديم به کمتر از 600 نفر رسيد. يعني نصف شد حتي کمتر از نصف. اين همه استدلال پاي اين کار هست، خانواده ها تشکر مي کنند، دخترها تشکر مي کنند، اساتيد تشکر مي کنند. برويد آمار کميته انضباطي را ببينيد، آن زمان اگر نگاه کنيد ده ها پرونده داشتيم از مسائل مختلف اما الان ما پرونده اي در کميته انضباطي نداريم، به حداقل رسيده است. چرا؟ چون تا پيش از اين کار عملاآتش و پنبه را کنار هم مي گذاشتيم و انتظار داشتيم اتفاقي نيفتد! طبيعت و سرشت اين است که پالس رواني به هم داده مي شود. چرا اسلام گفته است اگر خانمي جايي نشست و بلند شد، آقا ننشيند جايش. چرا؟ براي اين که اين گرما و اين آثار رواني منتقل مي شود.
الحمدلله امسال سال چهارم است که اين کار اجرا مي شود. البته دولت قبل هم يک کم با ما در اين قضيه مساله داشت، يک روزي به ما گفتند آقاي شريعتي! شنيديم مي خواهيد کلاس ها را جدا کنيد؛ گفتم دير شنيديد! سه سال است که اين کار را کرده ايم. آثارش را هم برايشان توضيح دادم، تعجب کردند و قانع شدند.
من اين را به که بگويم! روزي که ما آمديم، در دانشکده حقوق، بر سر يک دختر چهار تا پسر چاقو کشيدند! باور مي کنيد؟ در دانشگاه چاقو کشيدند! رئيس دانشکده مي داند، استادهايش مي دانند؛ موقع امتحانات خرداد بود در همين حياطي که داريد مي بينيد اين اتفاق افتاد، اما خدا را گواه مي گيرم برويد همان حياط را نگاه کنيد، اصلاً همه دانشگاه را نگاه کنيد؛ مي بينيد دخترها يک گوشه نشسته اند بين دو امتحان سوال مي کنند، درس مي خوانند؛ پسرها هم آن طرف درسشان را مي خوانند، نه اين ها به آنها کار دارند، نه آن ها به اين ها. اين براي من ارزش است، من سجده شکر به جا آوردم. ورودم آن طور بود و امروز اين طور است؛ اين براي من خيلي ارزش است. من الان احساس مي کنم آرامم. خدا را شاهد مي گيرم، آرامش دارم.
شما برويد در دانشگاه بچرخيد، نگاه کنيد اين رفت و آمدها چه طور شده است. ديگر ارتباطات مثل آن روزها نيست؛ حواسشان به درس است، آن روز به بهانه جزوه، به اين بهانه که استاد چه گفت؟ سوال چه بود؟ برخي ارتباطات ناسالم برقرار مي شد، پشت سر اين ارتباطات مسائل بعدي بود که يک مقدار اندکي را براي شما گفتم. حالابعضي ها جنجال مي کنند؛ در روزنامه و سايت هايشان غير منصفانه عليه ما مي نويسند! حتي حاضر نيستند بيايند دلايل ما را بشنوند! يک طرفه به قاضي مي روند، حکم صادر مي کنند و عليه ما تيتر مي زنند.
- نظر بعضي اين است که حالاشما اينجا جلويش را گرفتيد، آنها مي روند در خيابان و کار خودشان را مي کنند ...
اين ديگر از آن استدلال هاي عجيب و غريب است! واقعا ما بايد دانشگاه را مرکزي بکنيم براي اين که دخترها و پسرها در خيابان نروند و ... ! خيابان به عهده من نيست، مسئول خودش را دارد. بنده وظيفه ام اين جاست؛ در اين جا جلويش را بگيرم، خيابان هم هر کسي مسئولش است، انجام دهد. خدايا تو شاهد باش، با زبان روزه دارم مي گويم، تا حالاهر چه دختر آمده است پيش من، اظهار رضايت کرده است. بعضي پسرها هم راضي اند، البته نه همه آنها!
بعضي پسرها هم دائم از من سوال مي کنند آقاي شريعتي ما مي خواهيم شما را ببينيم. مي گويم چه کار داريد؟ مي خواهيم نمره مان را ببنيم. تعجب کردم! خب نمره را بايد از استاد بگيرند، مدير گروه هست، رئيس دانشکده هست. بعد ديدم يک چيزي در دلش دارد، يک حرفي دارد. گفتم حرف آخرت را بگو. گفت پس ما کي با اين دخترها آشنا شويم؟ گفتم خب حالافهميدم، من يک راهي به شما مي گويم. مي روي به مادرت سلام من را مي رساني و مي گويي اين آقا سيد گفت برو در بين اقوام و آشنايان و محله ها بچرخ يک دختر خوب براي من پيدا کن و براي من زن بگير. راه حلش اين است و الابا اين ارتباطاتي که شما در دانشگاه پيدا مي کنيد، چهار روز ديگر از هم جدا مي شويد. شما برويد از معاونت دانشجويي بپرسيد اين ازدواج هايي که از آشنايي در کلاس و دانشگاه شروع مي شود چقدر دوام دارد؟ اکثرشان به طلاق منجر مي شود. همديگر را در دانشگاه مي بينند دلبستگي پيدا مي شود، چهار روز ديگر يک چاخان تر و يک آدم پررو تري پيدا مي شود حرف هاي ديگري مي زند و اين ها از هم جدا مي شوند.
مرسی آقای رحیمی، خیلی جالب بود مصاحبه!
خوش حالم که قبل از حضورِ ایشون ما فارغ التحصیل شدیم, و متاسفم که چنین فردی سالها رئیسِ دانشگاه موند
--
You received this message because you are subscribed to the Google Groups "emba2006" group.
To unsubscribe from this group and stop receiving emails from it, send an email to emba85+un...@googlegroups.com.
To post to this group, send email to emb...@googlegroups.com.
Visit this group at http://groups.google.com/group/emba85.
For more options, visit https://groups.google.com/groups/opt_out.