---------- Forwarded message ----------
From:
ali nodamaie <s.a.no...@gmail.com>
Date: 2010/5/28
Subject: Fwd: وصیت اسکندر
To: Hadi Moztarzadeh <
hadi.moz...@gmail.com>, shahab marvi <
shahab.m...@gmail.com>, Mohammad Hossein Shakib <
me.s...@gmail.com>, Iman Salehinia <
isale...@gmail.com>, Mizadifar <
Miza...@aol.com>, seyedi_mehdi <
seyedi...@yahoo.com>, sajjad samiee <
sajjad...@gmail.com>, mech_gharib <
mech_...@yahoo.com>, Amirparsaatk <
Amirpa...@yahoo.com>, amirbjm1999 <
amirb...@yahoo.com>, "arash.r4" <
aras...@gmail.com>, amirtoloo <
amir...@gmail.com>, "pakdaman.m" <
pakda...@gmail.com>
---------- Forwarded message ----------
From: mohammad shafiey <
shafiey....@gmail.com>
Date: Tue, 25 May 2010 11:29:14 +0330
Subject: وصیت اسکندر
To:
*پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از** تسخیر کردن*
*حکومت های پادشاهی بسیار، در حال** بازگشت به وطن خود*
*بود. در بین راه، بیمار شد و به** مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک*
*شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر** پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر*
*تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده** است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و
گفت:*
*((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته
هایم را حتماً*
*انجام دهید)). فرمانده هان ارتش** درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده
بود موافقت *
*کردند که از آخرین خواسته های** پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین
خواسته ام این*
*است که پزشکان من باید تابوتم را** به تنهایی حمل کنند.))((ثانیاً، وقتی
تابوتم دارد به قبر حمل می گردد،*
*مسیر منتهی به قبرستان باید با** طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری
جمع آوری کرده ام پوشانده*
*شود. سومین و آخرین خواسته این است** که هر دو دستم باید بیرون از تابوت
آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد*
*آمده بودند از خواسته های عجیب** پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض
نداشت. فرمانده ی مورد علاقه*
*الکساندر دستش را بوسید و روی قلب** خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می
دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا*
*خواهد شد. اما بگویید چرا چنین** خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این
پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:*
*((من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم
پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند*
*که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را** واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی
توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.*
*بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند** زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد
ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،*
*این پیام را به مردم می رساند که** حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم.
بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض*
*است. و درباره ی سومین خواسته ام** یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می
خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با *
*دستان خالی این دنیا را ترک می** کنم.)) *
*آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن** کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید،
دستانم را بگذارید بیرون باشد تااینکه دنیا بداند* *شخصی که چیزهای خیلی زیادی
بدست آورد** هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))*
__._,_.___
__,_._,___