سلام
...شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گرههای کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایهداری غرب حل کنید، نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نکردهاید، که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند؛ چرا که امروز اگر مارکسیسم در روشهای اقتصادی و اجتماعی به بنبست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسائل، البته به شکل دیگر، و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است...
***
...باید به حقیقت رو آورد. مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست. همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بنبست کشیده و یا خواهد کشید...
***
...مادّیون معیار شناخت در جهانبینی خویش را «حس» دانسته و چیزی را که ماده ندارد موجود نمیدانند. قهراً جهان غیب، مانند وجود خداوند تعالی و وحی و نبوت و قیامت، را یکسره افسانه میدانند. در حالی که معیار شناخت در جهانبینی الهی اعم از «حس و عقل» میباشد...
***
...اگر جنابعالی میل داشته باشید در این زمینهها تحقیق کنید، میتوانید دستور دهید که صاحبان اینگونه علوم علاوه بر کتب فلاسفه غرب در این زمینه، به نوشتههای فارابی و بوعلیسینا ـ رحمهاللهعلیهما ـ در حکمت مشاء مراجعه کنند، تا روشن شود که قانون علیت و معلولیت که هرگونه شناختی بر آن استوار است، معقول است نه محسوس؛ و ادراک معانی کلی و نیز قوانین کلی که هرگونه استدلال بر آن تکیه دارد، معقول است نه محسوس، و نیز به کتابهای سهروردی ـ رحمهاللهعلیه ـ در حکمت اشراق مراجعه نموده، و برای جنابعالی شرح کنند که جسم و هر موجود مادی دیگر به نور صرف که منزه از حس میباشد نیازمند است؛ و ادراک شهودی ذات انسان از حقیقت خویش، مبرا از پدیده حسی است. از اساتید بزرگ بخواهید تا به حکمت متعالیه صدرالمتألهین ـ رضوان الله تعالی علیه و حشره الله مع النبیین و الصالحین ـ مراجعه نمایند، تا معلوم گردد که حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده؛ و هرگونه اندیشه از ماده منزه است و به احکام ماده محکوم نخواهد شد. دیگر شما را خسته نمیکنم و از کتب عرفا و بخصوص محیالدینبنعربی نام نمیبرم؛ که اگر خواستید از مباحث این بزرگمرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در اینگونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید، تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر از موی منازل معرفت آگاه گردند، که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد...
***
...اکنون بعد از ذکر این مسائل و مقدمات، از شما میخواهم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید. و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، که به جهت ارزشهای والا و جهانشمول اسلام است که میتواند وسیله راحتی و نجات همه ملتها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را باز نماید. نگرش جدی به اسلام ممکن است شما را برای همیشه از مسئله افغانستان و مسائلی از این قبیل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان کشور خود دانسته و همیشه خود را در سرنوشت آنان شریک میدانیم...
***
...آری، مذهبی که وسیله شود تا سرمایههای مادی و معنوی کشورهای اسلامی و غیراسلامی، در اختیار ابرقدرتها و قدرتها قرار گیرد و بر سر مردم فریاد کشد که دین از سیاست جدا است مخدر جامعه است. ولی این دیگر مذهب واقعی نیست؛ بلکه مذهبی است که مردم ما آن را «مذهب امریکایی» مینامند...
اين جملات
بخشهايي از نامة امامخميني براي گورباچف است
نامهاي كه امام
بعدها دربارهاش خطاب به فرستادة گورباچف گفت
من می خواستم دری از جهان غیب به چهره او باز کنم؛ نه آن که درباره مسائل جهان ماده با او سخن گفته باشم
من متن كامل نامه را ضميمة اين ايميل كردهام
حضرتآيتالله جواديآملي
در خاطرات خود پيرامون سفرش بهشوروي
در مقام رئيس هيئتي كه نامة امام را براي گورباچف برده
ميگويد
گورباچف پس از استماع دقيق سخنان امام گفت
معلوم است كه امام خمینی ما را به دین اسلام دعوت نموده. آیا ما هم ایشان را به مکتب خودمان دعوت کنیم؟
(دراینجا لبخند زد و دوبار گفت: این یک شوخی است)
سپس ادامه داد
این دعوت یک نحوه دخالت در شئون کشور دیگر محسوب می شود، زیرا هر کشوری در انتخاب مکتب آزاد و مستقل می باشد
حضرتآيتالله جواديآملي
اينگونه پاسخ گورباچف را داد
شما از عمق خاک وسیع شوروی تا اوج فضای آسمان آن، آزادانه فعالیت دارید و هیچ کس حق دخالت در امور داخلی کشور اجنبی را ندارد. لیکن محتوای این پیام، همانند پیامهای رهبران الهی دیگر، نه کاری به زیر زمین و نه برخوردی با روی زمین و نه ارتباطی با آسمان شوروی دارد، بلکه فقط با جان شما مرتبط می باشد، جناب آقای گورباچف!
آیا شما همانند درخت هستید که مرگ شما عبارت از پژمرده شدن و فرسوده گشتن تن باشد و بعد ازمرگ هیچ خبری از زندگی و آثار نخواهدبود، یا جان شما همانند مرغی است که درقفس طبیعت تن، محبوس است و مرگ شما به منزله گشوده شدن دراین قفس و پرواز طائر روح به جهان جاوید می باشد؟ البته دومی است، نه اولی و مضمون نامه امام دعوت به توحید و پرهیز از الحاد است که راجع به جان شماست، نه درباره کشور شما. البته وقتی روح آدمی موحد شد، راه صحیح کشور داری را می شناسد و آن را به خوبی اداره می نماید
***
براي بعضي از مردم
امام خميني يك رهبر بزرگ سياسي
و البته يك مرجع تقليد ديني بوده است
اما واقعيت اين است
كه جايگاه او در نزد بسياري از مردم
جايگاه يك معلم زندگيست
جايگاه كسي كه
فلسفة زندگي را به مردمش آموخت
درست شبيه كاري كه
پيغمبران براي بشر كردهاند
صد البته كه امامخميني يك پيغمبر معصوم نبود
اما چه كسي مانند او
تعاليم پيغمبران خدا را
در زندگي بشر قرن بيستم
زنده كرد؟
كساني كه فلسفة زندگي را از امام آموختند
آموختند كه دين همة زندگيست
و آموختند كه تمام زندگي، دينداري كردن است
کساني که فلسفة زندگي را از امامخميني آموختند
دانستند که تلاش براي برپا داشتن نماز در زندگي
همانقدر دينداري کردن است
که تلاش براي برپا داشتن حکومت اسلامي
چون اين هردو، بخشي از زندگي هستند
کساني که فلسفة زندگي را از امامخميني آموختند
همان کساني بودند که خداوند درسورة حج، در وصفشان فرمود
الذين ان مکناهم في الارض اقاموا الصلوه و اتوا الزکوه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور
کساني که اگر حکومتشان دهيم در زمين، نماز بهپا ميدارند و زکات ميدهند و امربهمعروف ميکنند و نهيازمنکر مينمايند و پيروزي از آن خداست
اما فراموش نکنيم
کساني که فلسفة زندگي را از امامخميني آموختند
انسانهايي بودند خاکي
هم خطا از آنها سرميزد و هم گناه
اما آنها آموخته بودند
هر اشتباهي هم كه بكنند
و هر نقطهضعفي هم كه داشته باشند
راهي جز پيمودن مسير دينداري در مقابل آنها نيست
چون راهي جز زندگي كردن درپيش پايشان نيست
آنها در طول آن سالها و اين سالها
آموختند که
هم برپا کردن حکومت ديني کاري صعب و دشوار است
و هم بهپا داشتن دو رکعت نماز خالصانه
اما آيا کسي ميتواند
به دليل اينکه
نمازش آنچنانکه بايد خالص نشده
از نماز خواندن دست بکشد؟
مسلما نه
درست بههمين دليل
نميتوان از تلاش در راه تحقق حکومت ديني
به اين دليل که
مشکلات و نقطهضعفهايمان فراوان است
دست کشيد
اين همان فلسفة زندگيست که امامخميني به ما آموخت
آموخت که همة زندگي
از تولد تا مرگ
و از نماز تا سياست
بندگي خداست
و اين همان پياميست که همة انبياء خدا براي بشر داشتند
درست به اين دليل است که من فکر ميکنم
براي ملتي همچون ملت ما
مطالعة عميق در احوالات پيغمبراني چون حضرتموسي
علينبيناوآلهوعليهالسلام
و مردمي چون بنياسرائيل
آنچنان که قرآن براي ما شرح داده
ميتواند عاليترين درسها و عبرتها را داشته باشد
درشماره 224 مجله پنجره مورخ 20 دي 93 مقالهاي از س.م.ر بهچاپ رسيد با عنوان نوبنياسرائيليان دوران آيا دين بايد درتمامي شئون زندگي حاضر باشد؟
درقسمتهايي از اين مقاله آمده است
...ما ـ درست مثل بنياسرائيل ـ اگرچه مورد عنايت خداييم، اگرچه اميدبخشترين پايگاه دين در اين جهان پرآشوبيم، اگرچه در راه دين تلاشهاي فراواني ميكنيم، اگرچه پذيرفتهايم كه زير «پرچم دين» و «رهبري ديني» قرار بگيريم، اما دروجود بسياري از ما ـ بازهم درست مثل بنياسرائيل ـ «فلسفة زندگي توحيدي»، ايمان به «وعدههاي رب»، «معرفت نفس»، و «سبك زندگي ديني»، آنچنانكه بايد، جايگير نشده است. بههميندليل، مثل بنياسرائيل دچار خودفراموشي ميشويم. مثل بنياسرائيل جوّزده «شايعات» ـ يا بهقول جوانها: «جوّگير تبليغات» ـ ميشويم؛ و مثل بنياسرائيل، بهجاي آنكه بهفكر انجام تكاليفمان درقبال فلسفة زندگي باشيم، اغلب در آرزوي بزرگ كردن يك قهرمانيم. درست بههميندليل است كه ديدگاههاي ما دربارة بزرگانمان، دربسياري ازموارد، واقعبينانه نيست. مهم نيست كه بزرگان ما خاتمي نام داشته باشند يا احمدينژاد؛ ما گاهي ازمواقع، طرف را بسيار بزرگ ميكنيم و گاه او را بسيار كوچك؛ و درهرحال از وادي انصاف بهدور ميافتيم. چون قومي كه بيملاك كسي را بلند كنند، بيجهت هم او را بهزمين خواهند زد.
منشاء چنين رفتاري، قبل از هرچيز، منطبق نبودن برخي از معيارهاي تصميمگيري ما با آن ملاكهاييست كه دين دراختيار ما نهاده است. بهعبارتي ديگر، عدهاي از ما، درست مثل بنياسرائيل، سكولاريم. يعني، منكر دين نيستيم اما باور نداريم كه دين بايد «درتمامي ابعاد و شئون زندگي ما»، حضور داشته باشد. درنتيجه، با آنكه بهدين اعتقاد داريم اما دين را فقط بهبخشي از زندگي خود مربوط ميدانيم و دربخشهايي ديگر از زندگي، فارغ از دين، تصميم ميگيريم.
من امروز باچشماني نگران ميبينم كه عدهاي در ميان ما، آشكارا بهتبليغ و ترويج «سكولاريزم» مشغولند. ميبينم دربرخي از سايتها و روزنامهها، بهجوانان ما ميگويند که درصحنههاي «ديپلوماسي» نبايد «ارزشهاي ايدئولوژيک» را دخالت داد. ميبينم كه وقتي صحبت از «منافع ملي» ميشود، آن را فارغ از آموزههاي ديني و درحد «منفعتطلبيهاي دنيايي» تعريف ميكنند. ميبينم كه «مليگرايي»، فارغ از دين، بهعنوان يك ارزش تلقي ميشود. ميبينم كه درجستجوي يک «دين حداقلي»، ابعاد گستردة اسلام را ـ كه بهقول اماممان خميني، شامل زندگي فردي انسان، از قبل تولد تا بعد مرگ، و ناظر بههمة شئون اجتماعي اوست ـ نادیده گرفته و جایگاه دین را در زندگی، تا اندازههاي رعايت «اخلاق فردي» كوچك ميكنند. ميبينم که تحت تأثير برخي مغالطهها، داشتن «قرائتي صحيح از دين» را اساسا بيمعنا شمرده، و به ما امر ميكنند كه بايد «قرائتي از دين» را برگزينيد كه با برداشتهاي رايج از «منشور حقوق بشر» سازگار بيفتد؛ و عجب آنكه برروي همة اين حرفها هم عنوان «اصلاحطلبي» مينهند و هنوزهم ادعا ميكنند كه «درخط امامخميني» هستند!...
شما را دعوت ميکنم بهمطالعة متن کامل مقاله
نوبنیاسرائیلیان دوران
آیا دین باد در تمام شئون زندگی حاضر باشد؟
گفتيم نگاه سطحي بنياسرائيل بهدين باعث شده بود تا آنها درقبال رهبران الهي خود، از يكطرف دائما «بهانهجويي» كنند و ازطرف ديگر، درصدد يافتن «قهرماناني» باشند تا بهجاي قيام بهتكليف ديني، مسئوليتها را بهگردن آن قهرمانان بيندازند. اين مشكل در ميان بنياسرائيل بهقدري عميق بود كه نه تنها موسي ـ علينبيناوآلهوعليهالسلام ـ آنطوركه ميخواست، نتوانست ازپس آن برآيد بلكه بعدها نيز دربسياري از برهههاي تاريخ ـ و از جمله، درماجراي طالوتوجالوت ـ خود را نشان داد.
درقصة طالوتوجالوت ـ كه شرح آن درسورة بقره آمده ـ اگرچه بنياسرائيل، حقيقتا زير پرچم يك «رهبر ديني» قرار داشتند ـ و همين نكتة مثبت كارنامة آنهاست ـ اما درعين حال، بهجاي آنكه تكليف الهي خود را از رهبرشان ـ كه يك نبي بود ـ بپرسند، عملا بهپيغمبرشان امرونهي ميكردند و از او ميخواستند تا قهرماني براي آنها پيدا كند كه دركنار او، با جالوت مبارزه نمايند. درست بههمين دليل بود كه وقتي پيغمبرشان بهناچار، طالوت را بهعنوان پادشاه آنها جهت جنگ با جالوت معرفي كرد، همين بنياسرائيليان شروع كردند بهبهانهگيري درخصوص اين انتخاب. هرچند درنهايت تسليم فرمان رهبر ديني خود شدند ـ و باز اين نكتة مثبت بنياسرائيليان است ـ اما روشن بود كه معيارهاي آنها در ارزيابي طالوت، با معيارهاي پيغمبرشان كاملا فرق ميكرد. درواقع، يكي از انحرافات مهم بنياسرائيل همواره همين بوده كه معيارهايشان ـ و اساسا مباني تصميمگيريهايشان ـ بهطور كامل منطبق بر دين نبوده است. بهتعبير امروزي، بسياري از بنياسرائيليان، عميقا آلوده به انديشههايي ازجنس «سكولاريزم» بودهاند. يعني اساسا معتقد نبودند كه «دين» بايد «ملاك تمامي تصميماتشان» باشد. درنتيجه با اينكه دين را انكار نميكردند و حتي زير پرچم رهبران ديني قرار داشتند، اما دربسياري از امور، معيار و ملاكشان، دين نبود. درست بههمين دليل، درعين دل خوشكردن به قهرمانان، در آزار قهرمانان خود نيز يد طولايي داشتند. درهمين ماجراي طالوتوجالوت، ميبينيم كه اگرچه بنياسرائيليان، پادشاهي طالوت را پذيرفته و براي مصاف با جالوت همراه او ميشوند، اما درعين حال، اذيتي و آزاري نيست كه بهطالوت روا ندارند. دست آخر هم پس از پايان جنگ و شكست جالوت، بدون آنكه بهمعيارهاي ديني كاري داشته باشند، بهناگاه طالوت را رها كرده بهقهرمان ديگري دل ميبندند. اين قهرمان جديد كسي نيست بهجز داود، علينبيناوآلهوعليهالسلام. حتما ميدانيد كه همين داود ـ كه بعدها بهمقام پيغمبري هم رسيد ـ آنقدر مورد آزار طرفدارانش قرار گرفت كه دست آخر مردمش را لعنت كرد: «لعن الذين كفروا من بنياسرائيل علي لسان داود/ لعنت شدند كساني كه كفر ورزيدند از بنياسرائيل، بر زبان داود[سورهمائده،آيه78]».
شايد لازم باشد به اين نكته توجه كنيم كه بنياسرائيل زماني كه بهدنبال يك قهرمان ميگشتند، قصدشان اين نبود كه كسي را سر كار بگذارند. آنها وقتي بهقهرماني دل ميبستند حقيقتا دوستش داشتند. وقتي هم كه او را ميشكستند، فكر ميكردند كار درستي ميكنند. بنابراين، خصلتهاي بنياسرائيلي حكايت از يك فرهنگ و یک طرز فكر دارد. قصة بنياسرائيل درست بههمينخاطر آموزنده است. بايد اين طرز فكر و فرهنگ شناسايي شود.
اين نكته را هم نبايد ازياد ببريم كه همة عناصر موجود درفرهنگ و طرز فكر بنياسرائيل نيز عناصر منفي نبودهاند. بهشهادت قرآن، آنها درپارهاي ازموارد بهخطاهاي خود پي ميبردند و درصدد جبران خطاهايشان برميآمدند. بههمين دليلست كه ميبينيم اين قوم با تمام بديهايشان، مورد عنايتهاي خاص خداوند هم بودهاند. يعني بهراستي برايشان پيغمبر مبعوث ميشد؛ و همين پيغمبران ضمن بهدست گرفتن «رهبري» بنياسرائيل، براي ارشاد آنها تلاش ميكردند و دربسياري از موارد هم موفق ميشدند تا عدهاي از آنها را هدايت كنند.
يكي از سنتهاي بسيار عجيب در ميان بنياسرائيل، سنت «پيغمبركُشي» است. اين سنت در ميان آنها بهقدري تعجبآور است كه اگر قرآن برآن صحه نميگذاشت، شايد ترجيح ميداديم آنرا باور نكنيم. اما قرآن درآيات فراواني برروي اين سنت دست گذاشته و تصريح ميكند كه بنياسرائيل بهطور مستمر ـ نه يكبار يا دوبار ـ پيغمبرانشان را ميكشتند: «و يقتلون النبيين بغير الحق/ و ميكشتند پيغمبران را بهناحق[سورهبقره،آيه61]». من فكر ميكنم سنت پيغمبركشي در ميان بنياسرائيل، جلوهاي بارز از همان فرهنگ قهرمان ساختن و سپس شكستن قهرمانان است. درواقع مردمي كه قهرمان را براي اين ميخواهند تا از زير بار تكليف شانه خالي كنند، طبيعيست كه قهرمانانشان را دقمرگ كنند. اگر بهراستي يك قهرمان در ميان اين مردم ظهور كند، و اگر اين قهرمان ـ درست بهايندليل كه قهرمان است ـ براي پيشبرد اهداف بلند اجتماعي پافشاري كند، آيا درنهايت سرنوشتي بهجز كشته شدن بهدست اين مردم، برايش قابل پيشبيني است؟
اكنون اجازه دهيد سؤال كنم: سنت قهرمان ساختن و قهرمان شكستن، امروز در ميان ما ايرانيان، سنت آشنايي نيست؟ آيا اتفاقيست كه عدهاي از مردم ما، وقتي ـ مثلا ـ رئيسجمهوري انتخاب ميكنند، بهجاي آنكه بانگاهي واقعبينانه، درصدد ياري رساندن به او باشند، او را تا حد يك قهرمان بالا ميبرند و بعد از مدتي هم از او سرخورده شده و مانند يك موجود منفور با او معامله ميكنند؟
من فكر ميكنم ريشة چنين رفتارهايي را ـ كه اتفاقا نمونههاي فراواني در ميان ما دارد ـ بايد درشباهتهاي تأملبرانگيزي جستجو كرد كه ميان طرز فكر و جهانبيني ما با طرز فكر و جهانبيني بنياسرائيليان وجود دارد. ما ـ درست مثل بنياسرائيل ـ اگرچه مورد عنايت خداييم، اگرچه اميدبخشترين پايگاه دين در اين جهان پرآشوبيم، اگرچه در راه دين تلاشهاي فراواني ميكنيم، اگرچه پذيرفتهايم كه زير «پرچم دين» و «رهبري ديني» قرار بگيريم، اما دروجود بسياري از ما ـ بازهم درست مثل بنياسرائيل ـ «فلسفة زندگي توحيدي»، ايمان به «وعدههاي رب»، «معرفت نفس»، و «سبك زندگي ديني»، آنچنانكه بايد، جايگير نشده است. بههميندليل، مثل بنياسرائيل دچار خودفراموشي ميشويم. مثل بنياسرائيل جوّزده «شايعات» ـ يا بهقول جوانها: «جوّگير تبليغات» ـ ميشويم؛ و مثل بنياسرائيل، بهجاي آنكه بهفكر انجام تكاليفمان درقبال فلسفة زندگي باشيم، اغلب در آرزوي بزرگ كردن يك قهرمانيم. درست بههميندليل است كه ديدگاههاي ما دربارة بزرگانمان، دربسياري ازموارد، واقعبينانه نيست. مهم نيست كه بزرگان ما خاتمي نام داشته باشند يا احمدينژاد؛ ما گاهي ازمواقع، طرف را بسيار بزرگ ميكنيم و گاه او را بسيار كوچك؛ و درهرحال از وادي انصاف بهدور ميافتيم. چون قومي كه بيملاك كسي را بلند كنند، بيجهت هم او را بهزمين خواهند زد.
منشاء چنين رفتاري، قبل از هرچيز، منطبق نبودن برخي از معيارهاي تصميمگيري ما با آن ملاكهاييست كه دين دراختيار ما نهاده است. بهعبارتي ديگر، عدهاي از ما، درست مثل بنياسرائيل، سكولاريم. يعني، منكر دين نيستيم اما باور نداريم كه دين بايد «درتمامي ابعاد و شئون زندگي ما»، حضور داشته باشد. درنتيجه، با آنكه بهدين اعتقاد داريم اما دين را فقط بهبخشي از زندگي خود مربوط ميدانيم و دربخشهايي ديگر از زندگي، فارغ از دين، تصميم ميگيريم.
من امروز باچشماني نگران ميبينم كه عدهاي در ميان ما، آشكارا بهتبليغ و ترويج «سكولاريزم» مشغولند. ميبينم دربرخي از سايتها و روزنامهها، بهجوانان ما ميگويند که درصحنههاي «ديپلوماسي» نبايد «ارزشهاي ايدئولوژيک» را دخالت داد. ميبينم كه وقتي صحبت از «منافع ملي» ميشود، آن را فارغ از آموزههاي ديني و درحد «منفعتطلبيهاي دنيايي» تعريف ميكنند. ميبينم كه «مليگرايي»، فارغ از دين، بهعنوان يك ارزش تلقي ميشود. ميبينم كه درجستجوي يک «دين حداقلي»، ابعاد گستردة اسلام را ـ كه بهقول اماممان خميني، شامل زندگي فردي انسان، از قبل تولد تا بعد مرگ، و ناظر بههمة شئون اجتماعي اوست ـ نادیده گرفته و جایگاه دین را در زندگی، تا اندازههاي رعايت «اخلاق فردي» كوچك ميكنند. ميبينم که تحت تأثير برخي مغالطهها، داشتن «قرائتي صحيح از دين» را اساسا بيمعنا شمرده، و به ما امر ميكنند كه بايد «قرائتي از دين» را برگزينيد كه با برداشتهاي رايج از «منشور حقوق بشر» سازگار بيفتد؛ و عجب آنكه برروي همة اين حرفها هم عنوان «اصلاحطلبي» مينهند و هنوزهم ادعا ميكنند كه «درخط امامخميني» هستند! «ان في ذلك لايه و ما كان اكثرهم مؤمنين/ همانا كه درآنست آيتي و نبودند اكثر آنان مؤمنان[سورهشعراء،آيه67]».
--
این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «تربیت و خلاقیت» در Google Group ثبتنام شدهاید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به dardmandi+...@googlegroups.com ارسال کنید.
برای گزینههای بیشتر از https://groups.google.com/d/optout بازدید کنید.