شيخ را گفتند
: علم بهتر است يا ثروت ؟شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد
بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت : سالهاست که هيچ خري بين دو
راهي علم و ثروت گير نميکند .....مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي
وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم.....شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم
، دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه
داره...من پوشه...او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...او عينک آفتابي من
عينک ته استکاني...او بيمه زندگاني.من بيمه خدمات درماني...او سکه و ارز...من سکته
و قرض....
سخن شيخ چون
بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندی...
با تشکر از دوست خوب و گلم آقای مسعود سالاری...
چند نکته نگارشی رو تو متن دیدم ک گفتم بهتره بگم:
مسعود جان،از جمله ی سر به جیب مراقبت فرو برد، در این متن ادبی استفاده نگردیده.
و اینکه اون تیکه هایی ک شما اشاره کردی رو من نمیبینم...
و اینکه من خودم اخیرا این نمونه رو دیدم ک در این دو راهی دشوار افتاده و فعلا راهی اتوبان قزوین کرج شده.
و آخر اینکه من ک نه راه علم میبینم ن ثروت.نه حلم نه شوکت.نه ارشاد نه مرشاد.لعنت ب هر چی کش داد.
اینا رو ولش...دوستان...دلمان برای جملگیتان تنگ شده و یاد و خاطره ی شما ک در ذهن می آید،لبخند کوچکی مینشیند برلبمان و قلبمان یک جوری میشود.همان جوری ک هر کسی فقط خودش میداند چجوریست...یعنی راستش را بخواهید یاد و خاطره ی تک تک شما دوستان باعث میشود قلب آدم یک جوری بزند.مثلا یاد این آقای سالاری رعشه بر اندام می اندازد.مو بر تن آدم سیخ میکند و یک تصویر تیره و تار از او در ذهن آدمی نقش می بندد.اصلا تا دو روز دلم غذا نمیخواد.آقا این جملات قبلا با ایشون هماهنگ نشده و اگر احیانا ایشون معترض هستند هیچ کاری نمیتونن بکنن و دستشونم ب من نمیرسه.البته من خودم یه دفاعیه از طرف ایشون درست کردم ک براتون میخونم:"نخیییرم.اصصصلا یه همچین چیزی نیست.من خودم پیگیری کردم،گفتن یه راهی هست.حالا اونو میشه یه کاریش کرد.تو واقعا چجوری اینکارو کردی من موندم."البته من بیشتر تکیه کلامای ایشونو گفتم.امیدوارم حلال کنند.مسعود جان یالا حلال کن.آفرین...بعله داشتم میگفتم.اینبار استثناعن به جزعیات این موجود نمیپردازم.چرا ک نه وقت یاری میدهد و نه در این مقاله میگنجد.ولی خداییش هر کاری میکنم نمیشود نگویم...حالا میپردازیم ب آقای،سرکار خانوم...همون آقای بهتره.من جرات شوخی با خانوما رو ندارم.
نمیدونم چرا فکر شماها رو ک میکنم دلم یه جوری میشه.نفسم هم یه جوری.هر چی نفسم رو محکم میدم بیرون بازم یه چیزی توی دلم میمونه.نمیدونم چیه.شاید یاد و خاطره ی شماست.شایدم از قضای روزگار باشه یا شایدم از غذای سلف.دوستان عکس دوران کاردانی رو که میبینم دیگر طاقت نمیارم و چشمانم خیس میشود.خیس میشود؟؟!نه بابا شوخی میکنم.باز نرین پشت سر من بگین مثل بچه ها میمونه یا خدایی نکرده زبانم لال مثل دخترا...این مورد آخر رو تقاضا دارم نگین.همون بچه بهتره:-)
ولی اگه یه بار دیگه همو دیدیم،وسط کلاس نشستیم،یا روی موزاییک های آرامگاه ابوذر بودیم،بیایین همه با هم از ته دل این آقای سالاری رو هو هو کنیم.اصلا گفتم نمیتونم از جزییات این بشر بگذرم واسه همین بود.
حالا اگه همو ندیدیم حلال کنین دوستان.فقط از کادر خارج نشین...
یه کمم بیشتر اینجا مطلب بزارین.اصلا من آقای سالاری رو از روی مطالبی ک اینجا گذاشتن میشناسم.وگرنه من تا حالا زیاد باهاشون سروکله نزدم.مسعود این خط بعد رو نخون.
این بشر دیواااانست.
من که میدونم خوندی.نخند.برای خودت میگم.پس فردا میگن به یارو گفتن دیوونست خندید.حداقل سعی کن یه چیزت ب من بره.اخلاق و جوانمردی و شهامت و خوش تیپی"این یکی درد سر داره" و درس خون بودن و مهربونی و ...رو نمیخواد.فقط اشتهات مثل من باشه بسه.
در آخر نکات منفی آقای سالاری رو نمیگم.شاید راضی نبودن.البته راضی اسم دختره.شاید توی مقاله های بعدی بیشتر تونستیم با ویژگی های این عنصر مهم آشنا شیم.
حالا شوخی به کنار:من به آقای سالاری خیلی مدیونم.ایشون هر کاری از دستشون برمیومد کردن تا من بین درس خوندن و سربازی،درس خوندن رو ادامه بدم.اگه زحمات ایشون نبود من الان کچل بودم.نخند خواهر من...نخند.خلاصه همه ی زحمت های کارای ثبت نامم افتاد گردن ایشون.فکرشو بکنین.سر و کله زدن با مسولای بیرجند.تاکید اکید کردن ک بگم اونایی که کچل بودن و عینک ته استکانی داشتن و یا اونایی که زن بودن خیلی ایشونو اذیت کردن بابت فارغ التحصیلی من.
خلاصه مسعود جون د س ت ت د ر د ن ک ن ه.خیلی خیلی نمیدونم ب چ زبونی ممنون
اونایی که میگن اینجا جای پیام خصوصی گذاشتن نیست میتونن کل متن رو نخونن.اینو آخر نوشتم ک حالشون گرفته شه.
امیدوارم بیشتر مطلب بزارین دوستان.
ب امید دیدار نه به امید زردکوهی
خداحافظ
شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت : سالهاست که هيچ خري بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند .....مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته ولرزشي وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلي عيان ساز تا جان فدا کنيم.....شيخ گفت :در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم ، دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...
حالا او پورشه داره...من پوشه...او اوراق مشارکت دارد،ومن اوراق امتحاني...او عينک آفتابي من عينک ته استکاني...او بيمه زندگاني.من بيمه خدمات درماني...او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندی...
--
شما به این دلیل این پیام را دریافت کردهاید که در گروه Google Groups "ورودیهای 89 کامپیوتر دانشکده مهندسی قائن" مشترک شدهاید.
برای لغو اشتراک در این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به Computer89_Ghaen و unsub...@googlegroups.com ارسال کنید.
برای گزینههای بیشتر، از https://groups.google.com/groups/opt_out دیدن کنید.