سلام به همه.اونایی که حوصله ندارن نخونن.
همون طور که از عنوان این مطلب پیداست،خب پیداست دیگه.چی بگم.
دوازده سال درس خوندیم.اومدیم کاردانی رو گرفتیم.ناپیوسته هم قبول شدیم و داریم مهندس میشیم واسه خودمون.شایدم واسه بابا مامانمون.شاید برای بالابردن سطح فرهنگی خانواده.معلوم نیست.خودمو میگما...
فقط میخواستم به دوستای عزیزم یه یادآوری بکنم که دقت کردین که ما دیگه داریم به آخر خط میرسیم؟!البته منظورم از لحاظ علمی نیست.کسب علم همیشه ادامه داره.بارها دیدیم که حتی پیرمردها هم از جوونا آپ دیت ترن یا آپ گریدترن یا آپ تو گریدترن.آخرشم فرق اینارو نفهمیدم هنوز.مثل مثلا استاد بنایی.البته بزنم به تخته بزنم به تخته...بشین بابا آقای سالاری.بی جنبه.زشته.نه از اون زدنا.از این زدنا که برای چشم زخم و ایناس،استاد ماشالاه هزارماشالاه هنوز جوونن و نمیخوان جاشونو بدن به ما.البته ما کی باشیم.حالا مثلا جاشونو بیست سال دیگه بدن به ایمان کوشکی یی یا محمد صادق حسین زاده ای،باز یه چیزی.نه که به ما.اینجوری فاتحه نسل بعد خونده میشه.
دیگه دوران دانشجویی داره به آخر میرسه.بهترین دوران زندگیمون...بهترین استادا و دوستامون...ترمای یک و دو بیشتر دلم برای دبیرستان تنگ میشد.الانم میشه.ولی الان بیشتر برای کاردانی.و میدونم که فردا هم دلم برای امروز تنگ میشه...حیف که نمیشه قدر امروز رو دونست.منظورم همه ی بچه هاست ها.چه اونایی که میخوان ارشد شرکت کنن و چ اونایی که شرکت نکنن.مطمین باشید که دوران ارشد دیگه مثل لیسانس و کاردانی نیست.از لحاظ صمیمیت و...آخه همش دنبال پروژه و استاد راهنما و این جور چیزایین و همکلاسیاتون ریششون سفید و اکثرا کچل هستن."حالا هر کی ندونه انگار خودش ترم آخر ارشده:-)آخه تو که کاردانیتو شیش ترمه گرفتی،تو که عکستو سردر دانشکده زدن،تو که کت پوست مار میپوشی و لباسای مارک دار میپوشی،تو رو چه به اظهار نظر کردن در مورد مقطع ارشد،نفله".این جمله آخر از زبان مسعود سالاری بود.ملاحظه میکنین دوستان...ایشون موقع نوشتن هم باعث پریشان حالی و روان پریشی بنده میشن.از کادر خارجش کردم.داشتم میگفتم:
فک میکنم دیگه مثل درختی که دوران جوونی رو پشت سرگذاشته و داره میره به سمت پیری،ما هم باید از دوران دانشجویی به دوران کارمندی و کسب و کار بریم.البته میشه به نوعی گفت تازه این درخت باید بار بده.حالا درسته بعضیا درخت سفیددالن،بعضیا سفیددار،دیگه اگه بگم بعضیا مثل هلو هستن:-)همه به خودشون میگیرن،با شما نبودم آقای سالاری.شما درخت بید مجنونی.ولی من علف پیچک هم نیستم.الهی بمیرم برای خودمان.البته برای همه به جز خانوما و مسعود سالاری.هنوز از شر این شبای امتحانای دانشگاه خلاص نشدیم باید وارد بازار کار و مشغله بشیم!آقا معذرت هی حرف تو حرف میاد.گفتم شبای امتحان.یه مریضی دارم که فک میکنم خیلی نادره.مواظب باشین شمارو نگیره.دکترا گفتن علتش از شرکت نکردن سر جلسات استادا و تحویل ندادن تمریناست.منم که ماشالاه تو این زمینه بیماریم خیلییی وخیمه.حتما میگین مریضیه چی بوده؟!!شبهای امتحان دو کیلو جزوه رو میذاشتم جلوم و میگفتم برای بیدار موندن بهتره جاتون خالی یه کافی میکس بزنم.آقا کافی میکس رو میزدم تا صبح بیدار میموندم.حتما امتحان کنین.ولی لامصب قسمت اصلی رو رعایت نمیکردم.منظورم مطالعه بود.تا صبح بیدار میموندم ولی نمیدونم چرا درس نمیخوندم.خلاصه امیدوارم این مریضی رو شما نگیرین.نترس آقای سالاری.این جوری نگاه نکن.مریضیه مصری نیست.
مطمینا اگه از همه بپرسن بهترین دوران تحصیلیشون کیه میگن دوران دانشجویی.پس آی اونایی که ترم آخرتونه،قدر این روزا رو بدونین.حالا شماها که ترم سه هستین ولی من هنوز ترم یک رو تموم کردم.البته گفتن نداره ولی بعضیا مثل آقای سالاری که گفتن اسمشونو نگم،اصلا دانشجو نیستن و دارن ... میگردن.منظورم اینه که ول میگردن.بعله.آقای سالاری دلم خواست.تو هم هر چی دلت خواست بگو اگه جرعت داری.فقط همه دوستان عزیز توجه کنن:آقای مسعود سالاری،سه روزه که به خونه برنگشته.لطفا هر کی ازش آدرس یا شماره تلفنی داره به خونوادش اطلاع بده.البته من در تماسی که با پدرشون داشتم،اشتیاق زیادی برای پیدا کردن ایشون نداشتن.ولی دیگه چیکار کنیم.یه مسعود سالاری که بیشتر نداریم.من همه بیمارستانا و آگاهی ها رو رفتم.عکسشم تو روزنامه زدم.حالا دوستان لطفا این مطلبو به اشتراک بزارین،بلکه یه فرجی حاصل بشه.اینقدر تو این مطلب تیکه اندوختم به ایشون بلکه خودشونو نشون بدن و ما و خانواده ی محترمشونو از نگرانی در بیارن.
مسعود جون خیلی دلم برات تنگ رفته...ایمان،صادق،اله رسان،داوود یا داود،دیگه یادم نیست کسی دیگه رو.خانوم ها،یاد شما هم بخیر.دیگه چه کسایی رو یاد نکردم؟آها استاد بنایی رو الان یادم اومد.استاد امجدم اومد.وای خدای من همینجوری میاد، تا استاد قاسمی یادم نیومده خداحافظ
سلام ایمان جون.اختیار داری عزیزم.تو گلی ما هم خاک گلدونیم.
راستش آبروم رفت.نه بخاطر دختر همسایمون ها.بخاطر از قلم انداختن بچه ها.خب خداییش این سعید آوازه رو موندم الان تو گروه دانشجوها بزارم یا استادا.اصلا تو یه مقاله ی جدا بررسیش میکنم.محمد براتی و امید زردکوهی که رفیق نیستن...برادرن.باور کن.برا اونام یه پست مینویسم.دیگه ابوالفضل غلامی که همشهریمه...یه مقاله که چ عرض کنم،هفته نامه میزنم براش.خیلی دوسش دارم ابولو.
از اینا که بگذریم،گفتی دختر همسایمون...ولی دقیقا مشخص نکردی کدومشون؟؟!:-);-)
گفتی که برات تعریف نکردم.این رو هم انشالاه تو یه پست دیگه میزنم
خداییش دستت استاد بنایی درد نکنه.قدر کار بزرگشون رو حالا میفهمیم و هر چی بیشتر بگذره بیشتر میفهمیم.به قول ایمان جون،بچه ها خیلی کم میان این دورورا.خداوکیلی من تا آخر ترم چهار هر چی ازتون میپرسیدم گروپ چیه هی میخندیدین و میگفتین تو هنوز نفهمیدی گروپ چیه؟یا مثلا تا اول ترم چهار نمیدونستم پایگاه داده چیه.خب هیچکی به زبون ساده توضیحش نداده بود برام.با این که نمیدونستم پایگاه داده چیه،ولی درشگفتم که چجوری ترم دو ازش تو پروژه ی ساختن وب سایت و...استفاده کردم؟!!الله اکبر...طفلک ایمان چقدر اذیت شدی که ترم دو بهم اینارو یاد دادی!!!مخصوصا سورس کدها و دایو ها رو.هر وقت یادم میاد میخندم.اینقدر دلم تنگ شده واسه اون روز و اون روزا...
خیلی ممنون که تعارف میکنی بیام شمال.ولی راستیتش من بابام تا شمال روستامون هم نمیزاره برم چه برسه به شمااااال کشور:-)
این سایت هواداران علی تکتارو جدی گفتی؟خوش بحالت که اینقدر فعالی.من دلم میخواد مثل تو باشم.همش درگیر پروژه و درس.ولی فعلا که جای خودمم و هیچکی هم حاظر نیست جاشو با من عوض کنه
این امید زردکوهی میاد این پست ها رو میخونه و میره.من فهمیدم باید چیکارش کنیم که جواب بده.یه کم سر به سرش بزاریم حله.مثلا امید جان از همین جا میبوسمت.مطمین باشین همین بوس خشک و خالی باعث از محبت خارها گل میشوند میشه.میگین نه.نیگا کنین ببینین جواب میده یا نه.
والا ایمان جون یه اشتباه ریاضی کردی.هفتاد واحد نه و هفتاد و سه واحد.البته فک کنم تو اون واحد های کارآموزی رو حساب نکردی.آخه مرد حسابی اینم دو واحد کم.میشه هفتادویکی.تازه ه ه ه ه مگه ترم دو فیزیکو با خودم نمیومدی سر کلاس؟دیدی مچتو گرفتم.پس اینم دو واحد تکراری که میشه دوباره هفتادو سه تا.البته من خودم یه چیز میگم تعجب نکنین.اگه فیلم روزگار قریب رو دیده باشین،روزگار یه دکتره از بچگی تا مرگ،منم روزگار قریبی دارم.اینجانت حمیدرضا اکبرنژاد صد و چهار واحد اخذ نموده،و با پاس کردن هفتادوسه واحد،حدودا پنجاه واحد درس زندگی گرفته ام.آخه چهارده واحد که تو ترم سه با استاد قاسمی داشتم و از اون چهارده واحد فقط یه درس گرفتم.فقط یه درس.اینکه اگه استاد مطلبی رو بلد نباشه نمیتونه به بقیه انتقال بده.البته خداوکیلی نمیخوام ارزش استاد قاسمی رو بیارم پایین ها.دستش درد نکنه.ولی اگه بهتر تدریس میکرد شاید من بجای این که صد و چهارواحد بردارم،نود و خورده ای برمیداشتم.که البته به حالم فرق نمیکرد و بازم پنج شیش ترمه میشدم.ولی حداقل یه چیزی یاد میگرفتم.در مورد این که چرا صد و چهار واحد گرفتم باید بگم که،هر چی میکشم از دست این بیرجندیاست.و البته بخاطر اراعه نشدن درسها تو دانشکده خودمون و صد البته بخاطر تنبلی خودم هم بوده.سه واحد قاین میفتادم.بعد میرفتم بیرجند ور میداشتم.دوباره اونجام میفتادم.این شیش واحد.دوباره میومدم قاین پاس میکردم.این نه واحد.حال بالاغیرتا روزگار من قریب نیست؟:-)
گفتی حلال کنین.این شمایین که باید منو حلال کنین.امیدوارم همه منو ببخشن.یا بهتر اینه که همه همو ببخشن.مخصوصا منو.غیبت،تهمت،دروغ و خلاصه اینا حق الناسه.که صد هزار ماشالاه منم هر چی میکشم از دست این زبونه.امیدوارم همه منو حلال کنن.
ببخشید سرتونو درد آوردم.فقط خواهشا دوستان اینجا مطلب بزارین.طوری نباشه که این گروه خاک بخوره.حیف نیست؟!!خاطره،عکس،دلخوری و شکایت،تشکر و...هر چی میتونید اینجا مطلب بزارین.همش که نباید ولادت یا شهادت باشه که مطلب بزاریم.یا صرفا مطالب علمی.بابا یکی دوتا خاطره ی خنده دار و گریه دار که کسی رو کوچیک نمیکنه.نگین که فرصت ندارین که میدونم دارین.امیدوارم همه بچه ها دور هم جمع شیم دوباره.حالا چه اینجا تو گروپ،چه قاین و چه هر جای دیگه
راستی ایمان جون این مطلبو خودم نوشتم نه دختر همسایمون.نشون به اون نشون که ترم چهار هدیه ی تولدی که صادق بهت داد یه کاغذ بود که توش نوشته بود
...
سانسور میکنم.چقد بی ادبه این صادق:-)صادق جون دوست دارم.
خداحافظ
من قائن نمیخوام!!!
من راه دانشکده می خوام و صورتایی که دوست دارم دوباره ببینم..
من برف بازی می خوام..
من آتیش میخوام سرخپوست بشم..
کی به گردو حساسیت داشت؟
من میخوام از شیشه سوار مینی بوس بشم..
توپ من کجاست؟ کی قرار بود بره وسط...
کی از مورچه صندوق دار بدش می آمد؟
گفتم صندلی نه!!! همه بشینن رو زمین...
چی میگه این استاد فیزیک؟؟؟
صادق خر است!!!
حمید مگه نگفتم فصل یک رو بخون بعد بیا بوق خان!
شب امتحان...گل سنگم...گل سنگم...چی بگم از دل تنگم...
مسعود سالاری و دیگر هیچ....برگه سفید امتحان...سیستم عامل صفر!
من پارک میخوام..پارکی که درخت توت داشته باشه..
کی آناناس دوس داشت؟
به خدای بزرگ و مهربون میسپارمتون
کیس رو بغل کنید بیارید..
بچه ها فیلیپین چه خبر؟
هله دان دان دان هله یه دانه...
صادق بیست لیتری رو میخوای چیکار رواااااااااااااانی........
مسعود چاقو خورده..بیا بوذر...تولد تولد تولدت مبااااارک...
صادق تو کاغذ چی نوشتی؟؟؟ ........
نندازید تو آب گناه داره...تو رو خدا...
بریم کیک بگیریم
صادق بیا پارک ... حالم بده...تولد تولد تولدت مباااارک.
شربت خاکشیر...
درخت آلبالو؟؟؟؟؟؟
چرا اینجا بارون نمیاد؟؟
ایمان کجاست اذیتش کنیم؟؟
پاس کرد ما رو؟
وااااااااااااااااااااای...
آقای سالاری شما حذفی...
ایشالله ترم بعد
برگه ی کدوم رفیقته؟ مال خودمه ایندفعه...
باغ ملی..
ندااااااااااااااریم...
آخر خطه...بیا پایین...نه من خط شکنم!!!!!!
به سلامت
.............................
تصدقتان
سلام به همه دوستاااان گل
من بیماری حمید جانو کشف کردم!!! ایسکیزوفرنی!!! ایشون یه آدم خیالی ساخته واسه خودش به نام مسعود... همش باخودش بااین مسعود حرف میزنه وداستان میگه. من ک سر درنیاوردم ولی فک کنم رقیب عشقیه واسه دختر همسایشون!!!
یه تیکه از پازلی یکی به من داده بود نمیدونم واسه چی فقط موندم الان چکارش کنم.
اینایی ک هی سالنامه میدادن ک یادگاری بنویسم پس کوشون!!! یه اسی ایمیلی... حالا بماند من تو همه سالنامه ها یه جمله خنک و تکراری مینوشتم;-)
سعید جان ک از همینجا میبوسمش محمد و امید هم عزییییزن براشون دست تکون میدم... راستی حمید یه چهارشنبه قرار بود بیای بریم دور بزنیم چی شد؟؟!!! مسعودجان من هنوز باهات کار دارم پیش خودمون بمونه لو ندی... ایمان جان علی تکتا تازه گیا لوس شده افتادم رو خط مجیدخراطها!!!! محمدصادق رو من از رو استقامتش میشناسم دمتگرم.
واسه همه دوستان آرزوی خوشبختی میکنم
سلام به ابوالفضل و محمد عزیز.بهترین دوستای گلم.ابوالفضل جون شرمنده.درگیر درس و ... بودم.اگه این پنج شنبه نیومدم نامرد روزگارم.آخه چهارشنبه تموم میشه امتحانام.امیدوارم بازم دور هم جمع شیم.
امیدوارم اونایی هم که برای ارشد میخونن موفق باشن.اونام برای ما دعا کنن.مام برای اونا دعا میکنیم.همه برای هم دعا کنن.فقط برای مسعود نمیخواد دعا کنین.
راستی گفتم مسعود.ابوالفضل جون باور کن منظورم همین مسعود سالاریه.یه کله ی شیش در چار داشت.شورای صنفی هم شد.سادیسم هم داشت.اصلا همیشه چشماش سگ داشت.سگ نه.برق داشت.همون منظورمه.
آقا جون مسعود این پستو ادامه بدیم...:-)
سلام به همگی.منم دلم واسه همه دوستان عزیز تنگ شده. امید که یه بار دیگه دور هم جمع بشیم.
--
سلام خدمت خانوم رشتبرزاده
راستش خوب بود گفتین این قضیه ی دور هم جمع شدنو.ما مجردا و شاگرد تنبلا که همیشه وقتمون آزاده.از متاهلا و درسخونا بپرسین.
حالا باز اگه دور هم جمع نشدیم،که فک نکنم بشیم،حد اقل بیاین یه گرد همایی مجازی بکنیم.
سلام محمد جون.به بقیه هم خبر بدیم،ببینیم میشه یه تصمیم کبری گرفت؟البته گفتنش سخته ولی خانوما سلیقشون متفاوته.محاله از بین بیست و خورده ای خانوم توی کلاس،دوتا سلیقه ی یکجور پیدا کنیم.شوخی کردم.اگه خانوما یه وجه اشتراک داشته باشن،اونم اینه که نسبت به استاد قاسمی ارادت ویژه دارن:-)
خب خداروشکر.این که چهار نفر
منم هستم.محمدم پایست.بقیه هم اگه بیان و اینجا رو ببینن احتمالا بیان.پس اگه یه زمان تقریبی بخوایم بگیم،به نظرتون بعد از عید چطوره؟هرکی نظری داره بگه.
سلام خدمت محمد جون عزیزم و البته سام علک به بعضیا منظورم م.س
این مطالبو خیلیییی خلاصه کردم شد اینا:
آخه اخراجییی.تو که از شوری صنفی کنار کشیدی چرا اینقدر به رخ ما میکشی؟تو به صدای شکستن قلنج ناخون مردم چیکار داری؟خوبه منم به صدای شکستن گردن شکستت کار داشته باشم؟!!یا به صدای شکستن شیشه ی شورای صنفی.چه خبره چه خبره.الان آقای پورحاتم اینو گفت
اگه مریضیم اذیت کردن تو باشه،از خدا میخوام بدترین بیماری رو بگیرم.اصلا سرطان بگیرم.
بعدشم،بسه دیگه حالم بهم خورد.هر وقت میای اینجا به همه عرض ادب میکنی.خب یه بارم طول ادب کن.من از بس تو با ادبی مرررردم،وای به حال خودت.جدیدا از ورژن هشت و یک لقمان میپرسن ادب از که آموختی؟میگه از مسعود سالاری.
اینقدر هم بیرجند بیرجند نکن.با اون خطه ی شرقیتون.
در ضمن گفته باشم که گردنت خیلی کلفت شده که حکم تیر بسیجیا رو میدی.اونم امید زردکوهی که میخوام سر به تنش نباشه،از بس که نمیاد اینورا...بابا امید بیییاااا دیگه.هر چی هم فحش داشتی همینجا بگو.نمی خواد اس ام اس کنی.اینجا همه خودین.فقط یه نخودی داریم که م.س هست.
حالا از شوخی گذشته پایه های این دیدار مجدد داره شکل میگیره.امیدوارم که دوباره دور هم جمع شیم،نه دور از هم.
همون خداحافظ خودمون از تصدقتان و ... م.س بهتره
مصعود دوصطط دارم اذیضم