گویند مریدان شیخ همگی از برای ساختن هیکل شش تکه به باشگاه بادی بیلدینگ شدندی!
آوردهاند که شیخنا به پیج دشمنان خویش میرفت و همهی نوشتههای اونها رو لایک میزد و به همه سفارش میکرد که لایک بزنن. همه از این جوانمردی شیخ کف کردندی. علیه الرحمه شیخ سرش رو خاروند و گفت: مگه این علامتا بیلاخ نیستندی؟
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟ مرید گفت بلی. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ مریدگفت بلی. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ مرید گفت بلی. شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی........ نقل است روزی شیخ و مریدانش در راهی بودند به ناگاه مگسی دیدن پریشان حال که مادام اوق میزد! شیخ از مگس دلیل پریشان حالیش را جویا شد مگس به شیخ گفت: در حال اطعام مدفوع بودم که در آن مو یافتم پس شیخ و مریدانش جامه بدریدند و سر بر کوه بگذاشتند!
روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟ گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند . و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.
نقل است که روزی مريدان جمعی از مریدان به نزد شیخ در آمدند و زبان به گلایه گشودند که: یا شیخ، حکیم یکی از مریدان را از برای تیمار آمپولی تجویز بنموده, لیک آن مرید را از آمپول بیم و هراس باشد. هر چه کنیم خشتکش وا ننهد و ماتحت در اختیار طبیب نگذارد. چاره چیست؟ فرمود: به نزد من آریدش تا او را پندی دهم. چنین کردند. پس شیخ با عطوفت او را گفت: هیچ سخت مگیر که "هرقدر كمتر به درد بيشتر فكر كنى, دردش بيشتر كمتر شود". گویند این سخن آنچنان اثری در آن مرد کرد که خشتكش خود به خود پايين آمد و ساير مريدان نیز خشتكها پايين كشيده,به سوی درمانگاه محل روانه گشتند در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است. و مریدان غش غش خندیدند !
یکی از اصحاب از شيخ پرسید: در روایات آمده که در بهشت برای مومنان شرابهایی وجود دارد كه مست كننده نيست، پس برای چه آن
را مینوشند؟ (الاسرار فی الخوراکی)] شیخ در بستر مریضی و رو به مرگ بود. یاران را فراخواند تا فلان کتاب را برای او آورند. مریدان گفتند: شیخا، شما که در زمرهی
مرگ هستید، کتاب به چه کار آید؟:
شیخ در جیب مراقبت رفت و مدهوش شد. مریدان ساکت بودند. شیخ در هوا به پرواز آمد. مریدان ساکت بودند،یکی دوتاشان پلک زدند. شیخ بر آب راه رفت. مریدان ساکت بودند. شیخ( با حال عصبانیت) از کوه شتر درآورد، کف جفت دست هاش را نورانی کرد، یک قبرستان را زنده کرد، اما مریدان همچنان ساکت بودند. شیخ که عصبی شده بود از مریدان پرسید” چه مرگتون شده؟” مریدان همصدا نعره زدند: “تولـــــــــــد، تولـــــــــــــد، تولدت مبارک، مبااااارک، مبااااااااارک، تولدت مبارک”
|