میبوسمت 3 تایی من و غم و تنهایی امان از این جذایی دل تنگتم خدایی
در فراغت این دل من پیر شد، بر سرم دستی کشیدو آرام گفت: باز طفلک
قرصهایش دیر شد
بودنت هدیه ای است برای قلب کوچکم و آرزوی من شادی دل رویایی توست
تو آسمون چشمات چه عاشقانه مردم، اشک چشماتو دیدمو اینجوری دل سپردم
بشکست دلم کسی صدایش نشنید، آری، دل من بی صدا میشکند!
شب بود و شمع بود و من بودم و غم، شب رفت و شمع سوخت و من ماندمو غم
وقتی که بن بست غربت، سایه ساز قفسم بود، زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها
کسم بود