You do not have permission to delete messages in this group
Copy link
Report message
Show original message
Either email addresses are anonymous for this group or you need the view member email addresses permission to view the original message
to
*روزی مریده ای طناز به نزد شیخی آمد *
*اووصف زن دوستی شیخ را قبلا بسیارشنیده بود گفت : یا شیخ ، من از نعمت داشتن
برادر و پدر محرومم ، و در دنیا مادری دارم که ثروت هنگفت پدرم به وی رسیده و
چون بیمار است حکیم گفته است که تچندماه دیگر دار فانی را وداع گفته و تمام
مال و مکنت وی به من میرسد ، آیا حاضری شوی من گردی تا از ثروت به ارث رسیده
من بهره مند گردی ؟؟شیخ اندکی چانه خویش را بخاراند و سپس با قاطعیت تمام
فرمود : نوچ ، همسر شما نمیشوم ...مریده زیر لب گفت : ایییشششش اکبیری منو بگو
میخواستم آدم فرضت کنم و به خشم محضر شیخ را ترک بگفت و ساعتی بعد بسوی منزل
راهی شد و چون به منزل رسید شیخ را بدید که با مادرش مزدوج شده است با ناراحتی
تمام ازاو برهان کاررا جویا شد شیخ به اوگفت به دودلیل :اولا کل ارث مادر را
کسب نمایم و دوما از لایحه مجلس مبنی بر ازدواج با فرزند خوانده درآینده نزدیک
بهره مند گردم ....*