35- کلاس اخلاق/ استاد:
كلاس اخلاق داير شد؛ استاد در اين ترم اعلام كرد كه 10 نمره كار عملي داريد؛ اگر اجازه مي دادند 20 نمره را كار عملي مي كردم...آخر اخلاق يعني عمل.
هر هفته يك نمره براي كارعمليتان.
مثلا كارعملي
ايام 22 بهمن: استاد گفت هركدامتان بايد مطالعه در ارتباط با زندگي سياسي امام
داشته باشيد و برويد با سه نفر نظرتان را به اشتراك بگذاريد: سه نفر مي
تواند دوستتان باشد يا هم كلاسي يا همسايه؛ مي توانيد تلفني يا گروه مجازي
و... باشد. براي من آن گفت و گويتان و عكس العمل فردمقابلتان (تاييد باشد يا رد يا تكميل) بياوريد.
36- توجه به دختران نوجوان فامیل/ خانم فارغ التحصیل کارشناسی:
از بهترين لحظات زندگي من است هنگامي كه وضو
مي سازم و انگشتان را بر روي كليدهاي كيبرد به حركت در مي آورم تا بنويسم
از اينكه توانسته ام به لطف او لحظه اي در مكاني موثر باشم. برایتان می نگارم:
وقتي به مراسم سالگرد مادربزرگ همسرم رسيدم همه اقوام و بزرگترهاي
فاميل دور هم جمع شده بودند. بعد از سلام و احوالپرسي و تسليت به مادر
و خاله هاي همسرم جهت رسيدگي به امورات پسر کوچکم و آرام كردنش به طبقه
بالاي حسينيه رفتم.
چند تن از دختران و پسران فاميل به شدت مشغول
مطالعه و مباحثه امتحان فردايشان بودند. وارد كه شدم بعد از سلام و
احوالپرسي در حالي كه مشغول به امورات پسرك بودم زير چشمي به اين جمع هم
حواسم را دوخته بودم كه بي قراري پسرك و كشاندن ما به طبقه بالاي حسينيه
هم چندان بي حكمت نبوده است!!!
همين طور كه مشغول بررسي راه هاي مختلف براي آغاز يك ماجراي خدایی بودم كه دوباره كاري پيش آمد كرد و به جمع اقوام در حسينيه پيوستم.
در
لحظاتي كه در جمع بودم فكر درگيرم لحظه اي آرامش نداشت و مدام در جستجوي
راهي براي گشودن بحث با دختركان فاميل بود؛ گذشت و مراسم ختم قرآن و
سخنراني به پايان رسيد و لحظات نزديك اذان ظهر كه اقوام براي اقامه نماز و
صرف ناهار آماده مي شدند بچه ها هم در حيات حسينيه گرد هم آمده بودند.
و اين بهترين فرصت بود براي من.
با
نثار لبخند دسته گل سلامي را تقديمشان كردم وجوياي اسم و رسم و نسبت
فاميليشان با خانواده همسر شدم و مسلما چون آشنا نبودم و تازه وارد و نوع
حجاب، برايشان جالب بود كه هم كلامشان شده ام.
هانيه، عسل، فاطمه ، محدثه
چشم
هايشان برق خاصي داشت، مشخص بود كه عدم توجه خاص والدين، مربيان مدرسه و
از همه بدتر تاثير دوستان باعث شده تا در اين سن چنين وضعيت و پوششي را
انتخاب كنند و به اصطلاح خودشان از فضاي جامعه امروز و دوستان عقب نماند كه
امتحان كرده ايم ولي توسط دوستان مسخره شده ايم.
من با توكل و توسل باب دوستي را باز كردم تا شايد در اين تنگي و
كوتاهي زمان بتوانم قدر قطره اي در دريا موثر باشم.
از سن و سال و
كلاسشان پرسيدم. از زيبايي هاي لباس و موها و پيرايششان و تلاش و همتشان
براي علم آموزي گفتم از اينكه ميتوانند بهترين باشند گفتم.
و آنها هم
كه از حجاب و پوشش هم و نگهداري بچه با اين پوشش آنهم در هواي گرم متعجب
بودند؛ بهانه كرده بودند كه هوا گرم است و سختتان نيست اينگونه لباس پوشيده
ايد؟!
من
هم از هواي وحشتناك گرم خوزستان (شهر خودم) و هواي خنك و بهاري شهر آنها
گفتم و مقايسه كردم كه اگر خوزستان زندگي مي كرديد چه مي گفتيد؟!
واقعا آب و هواي اينجا و خنكاي آن براي يك جنوبي در اين فصل سال غير قابل تصور است!!!
از سختي انتخاب اين پوشش گفتند و گفتم:
راستي چرا دور هم جمع شده بوديد و تمام تلاش خود را مي كرديد و سختي درس خواندن را تحمل مي كنيد؟!
مگر نه اينكه نمره و ثمره تلاشتان در كارنامه برايتان مهم و حياتيست؟!
مگر نه اينكه ميخواهيد در آخر كار جلوي والدين و معلم و دوستان سربلند باشيد و نمونه؟!
با
نگاهاشايشان حرفهايم را تاييد كردند و بدون اينكه از نوع حجاب و پوششان
حرف مستقيمي را به زبان آورده باشم سعي در اصلاح سر و وضع خود داشتند.
در
اين ميان هانيه گويا از همه بيشتر تحت تاثير قرار گرفته و با اينكه سن
تكليف را رد كرده بود ولي آستين مانتويش تا نيمه دستش را پوشانده بود و
مدام سعي در كشانيدن آشتين تا مچ داشت.
من هم كه تقلاي او را براي اين امر ناممكن مي ديدم به او گفتم يك لحظه صبر كند تا برگردم.
از
قضا و اتفاقي صبح كه مشغول جمع كردن ساك بودم باينكه ساق دست داشتم از
ميان ساق دست هايم يك جفت ساق دست سورمه اي رنگ را برداشتم و براي احتياط
با خود بردم
و از قضا رنگ لباس هانيه هم سورمه اي بود و ست بودن لباسش را به هم نمي ريخت!
ساق دست را آوردم و به او تقديم كردم.
ساق
دست ها را گرفت و پوشيد و اشاره اي به دختردايي همسرم كرد كه بعدا ساق
دست ها را ميدهم فاطمه برايتان بياورد كه گفتم: مگر هديه را پس مي فرستند؟!
لبخندي زد و تشكر كرد.
لحظاتي بعد ديدم كه هانيه با چاقويي مشغول پاك كردن لاك ناخن هايش هست...
و كاش اين تلاش و تقلاي هانيه براي بهترين شدن مستمر بماند. التماس دعا
23-
بسم الله الرحمن الرحيم
سفرهاي تبليغي هميشه براي خودم بسيار سازنده وپربار بوده است وهرسفر باتمام فراز ونشيبهايش پراز تجربه ورشد بوده الحمدلله
به
علت فضاي خاصي كه درداخل اتوبوسهاي بين شهري است مخصوصا فيلمهايي كه پخش
ميشوند ونيز معطليهاي وقت گير سعي ميكنم كمتر از اين وسيله استفاده كنم اما
معمولا درراه بازگشت از اصفهان به ناچار مهمان اتوبوسهاي اصفهان تهران
ميشوم.
اين بار وقتي واردشدم ازهمان ابتدا فهميدم اين سفر از ان سفرهاي انرژي كاه است .
نيمه
جلو اتوبوس خانمهاي ميانسال بدحجاب وبعضا شالها روي شانه افتاده اي كه
برخلاف سنشان هفتاد قلم رنگ بر خود داشتند و دو بانوي جوان همچوناني كه
فضاي اتوبوس رابا اهنگ بندري شاد كرده بودندكه لبخندهاي تاييد گونه ساير
مسافران رادربدو ورود به همراه داشت .
يك زوج ميانسال كه به نظر عصبي
مي امدند وانگارباهم بحثشان شده بود ويك مادر وفرزند ويك خانم دانشجوي
متاهل كه باهمسرش خداحافظي كرد واز همان لحظه به پنجره خيره شد ودرغم هجران
فرو رفت...ومن تنها خانم چادري ومحجبه اي كه بعد يك اردوي كوه صفه ويك
پياده روي حكمتي با بهترين دوستانم سرشار از انرژي وارد اين فضا شده بودم .
اتوبوس
بعد يك توقف طولانيبانيمه اي تقريبا خالي حركت كرد وبه ترمينال كاوه رفت
وچون اتوبوس خراب شده بود همه مسافران رامنتقلكردند به اتوبوسي ديگر
از اينجابود كه سروصداها درامد كه اين اتوبوس خوب نيست ومن صندلي خودم راميخواهم وچرا كولر كار نميكندو....
وان
زوج عصبي كه نتوانسته بودند به همان صندلي قبلي خود دركنار اب سرد
كن منتقل شوند(چون اتوبوس جديد خودش مسافر داشت)بناراگذاشتند بردعوا وجر
وبحث و دادوبيداد وكم كم جناح بنديها شكل گرفت وكار نزديك به زدو خورد
وفحاشي رسيد .
راننده هم مدام مي امد وبه تك تك مسافرين كه در
صندليهاي دونفره جلو نشسته بودند التماس ميكرد كه از خود گذشتگي كرده به
صندلي اخربروند وجايشان رابه اين زوج بدهند اما سكوت جواب همه بود .
يك
لحظه چند فكر همزمان درسرم چرخيد ....الان اين كودك چه تصوري از ايثار
درذهن خواهد داشت؟چقدر سخت است يك مرد اينگونه التماس كند وجواب رد
بشنود؟يك حكمتي دراتوبوس باشد ونتواند چهل نفررامديريت كند؟من يك خانمم چه
ميتوانم بكنم تا دعوا تمام شودو......
دعواي خارج ازاتوبوس ويقه
گرفتنها به جايي رسيده بود كه داخل اتوبوس هم پرازهمهه شده بود وديگر كسي
سر كج كرده وصداي پرالتماس راننده را نميديد ونميشنويد
ازجايم
بلندشدم چندقدم جلو رفتم وبه راننده گفتم من راضيم جايم رابه ان زوج بدهم
وصندلي اخربروم اما يك خانم هم بايد بيايد ...شما يك خانم را راضي كنيد
.همه جا ساكت شد .ان خانم جوان فرورفته درغم هجران سرش رابالا اورد چشمانش
خيس اشك بود انگار اصلا متوجه اينهمه جدال نشده بود رو كرد وگفت برا من
فرقي نداره ميام عقب
دوتاخانم ديگه كه جلو بودند گفتند شماكه تك
نفره هستيد اون خانم واقا ميخواهند كنار هم باشند شما بمونيد ما ميريم و
مادر وفرزندي كه راننده چندين بارالتماسشان كرده بود گفتند نميخاد خودمون
ميريم و كودك باشنيدن اين حرف دوا ن دوان به صندلي اخر رفت .
ماجراختم
به خير شد .اتوبوس به حركت درامد .خانمي كه شالش روي شانه هايش افتاده بود
سرش رابرگرداند شالش را كشيد روي سرش لبخندي به من زد و بلند گفت به
افتخار اون خانم محترمي كه از جاش بلند شد و دعوارو ختم بخير كرد كف مرتب
....
وتمام اتوبوس پرشد از صداي كف مرتب انها
سري تكان داد برايم وبازهم لبخندي مملو از محبت
يادم نيست اخرين باري كه براي تشويقم دست زده بودندچند سال پيش بود شايد دوران دبيرستان نميدانم شايد قبل تر ....
اما اين تشويق طعم تبلیغ دین داشت كه بسيار لذيذ بود.
پ
نوشت:علت طولاني كردن مقدمه توجه به اين نكته بود كه برا شروع هر
كارتبليغي اول بايد مخاطب شناسي و شناخت صحيح از مكان وفضاي رواني حاكم و
پيش زمينه افراد داشت.