تازه ترین غزل/قصیدهء ناصح اهوازی: نه شهم! نه شاهکارم!

18 views
Skip to first unread message

کانون آینده نگری ایران

unread,
Nov 7, 2015, 11:15:34 PM11/7/15
to

نه شهم! نه شاهکارم!

***

 

دوش گفتم به نگارم، که: «به دل عشق تو دارم!»

به دو صد ناز و ادا گفت که: «باورت ندارم!»

 

گفتمش: «همچو "رسولی"، شده ام مبلّغ تو،

سخن از عشق تو گویم، همه جا گهر ببارم!»

 

خنده ای کرد و بگفتا: «تو کجا رسول مایی؟!

تو از این منیّت خود، نرسی به رهگذارم!

 

که "رسول"، چون "محمد"، هست فارغ از منیَت

که "علی" بندهء او گشت و رسید تا کنارم!»

 

گفتمش بسان "حیدر": «أنا مِن عَبید أحمد!» (1)

به امید اینکه اینگون، برسم به وصل یارم

 

باز خندید و بگفتا: «تو کجا، علی کجا بود؟!

تو چون او نئی! مخندان ز دروغ شاخدارم!»

 

گفتم: «ای شه! پس از این، تابع و رهپوی علیّ ام!

که کند عشق علی، شهرهء شهر و نامدارم!»

 

گفت: «این ژاژ که خایی (2)، ز منیَت تو خیزد!

رهرو علی، "رضا" بود، که شد گل بهارم!»

 

گفتمش: «چنان رضابم!... نه! غلام او شوم من!

همه فخر از این نمایم، که مرید هشت و چارم!» (3)

 

گفت: «این هم ز منیِّت، بُوَد و ز سوء نیّت!

نه مرید هشت و چاری، و نئی تو جان نثارم!

 

"علی بن مهزیار" (4) از تبع پاک رضا بود

نه کسی چو تو، که اینسان شده دور از دیارم!»

 

گفتم: «ای یار مفخّم، دگر آن نی ام که گفتم

خاکِ پایِ سگِ کویِ علی بن مهزیارم!»

 

گفت دلبرم که: «این هم ز منیّت تو آید!

به ره "عدم" قدم زن! که شوی انیس و یارم!

 

چو عدم شوی و فانی، تو مدیح خود نخوانی!

چو نماند از تو نشانی، بشوی تو رهسپارم!

 

بشوی محو جمالم، بشوی ز ایل و آلم

چو نئی تو مست و بی خود، مَسُرا که: دوستدارم!

 

تو ز "ناصحی" برون آی و دگر مگو: منم من!

که یکی شوی تو با من؛ بجز این شرط، ندارم!»

 

بشدم ز خویش بی خویش و سماعِها نمودم

به گمانم آمد آنگه، که غریق آن بحارم! (5)

 

بشدم نعره زنان، رقص کنان، مست و پریشان!

بزدم بانگِ "أنا الحق" (6) که: من آن خدای­وارم!

 

گفت آن نگار شیرین که «"أنا الحق" ز چه گویی؟!

که «أنا، أنا» نخیزد ز حریفِ این قمارم!

 

چو عدم شوی، نگویی که: چنینم و چنانم!

نه سخن کنی که: عبدم! نه از اینکه: تاجدارم!

 

در منیّت چو یزیدی! نه فنا چو بایزیدی! (7)

تو نبینی و ندیدی، نفحات نوبهارم!»...

 

چه کنم؟! چه چاره سازم؟! که نگار دلنوازم،

به هر آن ساز که رقصم، ندهد ره به بهارم!

 

همچو "نی" شکوه کنم از غم هجران جمالش (8)

برسان زود طبیبی، که به بد درد دچارم!

 

چو خروش "دف" بیاید، خردم ز کف رباید!

به فغان و اضطرابم! به نیاز و اضطرارم!

 

نالهء "تار" چو خیزد، به خودم چو "مار"، پیچم!

ز غم فراق یاری که نمود تار و مارم!

 

صوت "طنبور" چو آید، به دلم شور بیاید!

کور در سور بیاید، که به نور امید دارم!

 

چو ندا رسد که «مُوتُوا» و به «قَبلِ أن تَمُوتُوا» (9)

دگر آرزو و سودا، بجز آن مرگ ندارم!

 

نه چنان مرگ که دانند و بر آن نوحه بخوانند!

بلکه مرگی ز "منیّت"؛ که کند زنده به یارم!...

 

شبی آشفته و والَه، بشدم نزد "جهانشه!" (10)

که: «دگر تاب ندارم! به چه شیوه ره سپارم؟!

 

تو در این راه پر از پیچ، ز من بیش برفتی

که دمارها درآورد غمش ز روزگارم!»

 

گفت شمس الحق ثانی، که بُوَد بحر معانی

که: «تو سرّ آن ندانیّ» و نمود شرمسارم!

 

بی پناه و تلخکام و، بگریستم ز حیرت،

آمد آن پیر به غیرت، چو بدید اشکبارم!

 

چو مرا بدید حیران و ز کرده ها پشیمان،

که رمیده ام ز زندان (11) و از آن در انزجارم،

 

به سرم کشید دستی، که: «رفیق پایه هستی؟!،

به در آ ز خودپرستی، که به تو امیدوارم!

 

«ره آسمان درون است؛ پر عشق را بجنبان!

پر عشق چون قوی شد، غم نردبان» ندارم!» (12)

 

به من این راز عیان کرد: «نخست «إصلِحُ نَفسَک!»

بعد، «یُصلِحُ لَّکَ النّاس»، بگفته یار غارم» (13)

 

دگرم پند چنین داد و مرا دُرّ و نگین داد:

که به "مادر" و "پدر" کوشم و خدمتی گزارم!

 

گفت: «پس، هر آن غمینی، که به راه خود ببینی،

به لبش خنده بیار و به لبت خنده بیارم!

 

چو چنین کنی امید است -اگرچه ره بعید است-

برسد به جان تلخت، نفحاتی از نگارم

 

سویت آید کَشَشِ او، کشش و هم حَشَش او (14)

خود از این طریق رفتم، که بداد او، قرارم

 

اگرت نیست قراری، تو ببین بذر، چه کاری؟!

که ثمر زآن شجر آید؛ ز هر آن بذر که کارم

 

تو اگر مهر بکاری، غم بر این چهر نداری!

تو اگر خشم بکاری، به تو جز خشم نبارم!

 

نوش کن بادهء منصور (15) و مخور بادهء انگور،

من دو صد جام خورم هر شب و ناکرده خمارم!

 

مِی از آسمان بگیرم، به زمینیان خورانم،

همه جان من شود خوش، گذرد چو از مجارم!»...

 

منِ بیدلِ پریشان، ز کلام ناب ایشان،

به خودم به طعنه گفتم، که: چه گول (16) و بی بخارم!

 

زهی آن خیال باطل! که: منم شمع محافل!

همه عمر جهد کردم، همه را به راه آرم!،

 

بشدم ناصح مردم، سرِ آن رشته بشد گمُ!

نه ز خود نمودم آغاز؛ وز این، چنین فگارم!

 

اگرم کلام، گُل بود و لطیف همچو مُل بود،

ز چه رنجِ منِ خُل بود؟! و خَلید همچو خارم؟!

 

نیم عمرم -ای دریغا- همه در "بندگی" نفس

بگذشت و در خیالم، که "شه" و زمامدارم!

 

رنگ آن "طلا" ندیدم؛ ز اساتید شنیدم!

به گمان شدم که: من خود، زرم و طلایه دارم! (17)

 

ز غریو، کر نمودم، همه گه گوش فلک را!

که: منم صوفی و زاهد! که منیتّی ندارم!

 

«به سر مناره اُشتُر، رود و فغان برآرد:

که نهان شدم من اینجا، مکنید آشکارم!!!» (18)

 

جمع رندان چو بدیدم، خود ز زندان برمیدم،

به خود آمدم، بدیدم، نه شهم، نه شاهکارم!!

 

...

...

 

چو رسد بهار جانها (19)، کنم از طرب، فغانها!

چو قلم به رقص آید، نَبُوَد به اختیارم!

 

هی! قلم! که می خروشی! و همی کنی چموشی!،

ز توان من برون است، ترا نگاهدارم!

 

چو کلام شد مطوّل، «یَنسی بَعضُهُ بَعضَه!» (20)

گو کجاست آن جهانشه؟ که زند دگر، مهارم!

 

سرّ عرفان الهی، نه به آرایه (21) بگنجد

طول و تفصیل نشاید، ز کلام، توبه کارم!

 

هی، قلم! خموش! چون گر، همه را عیان بگویی،

ترسم آنگه، خودِ "حلاج"، کند بر سر دارم!!

 

راه، جز طرب ندانم، مِی ز «مَن شَرَب» ندانم!

خوف محتسب ندانم! چو به دِیر، باده خوارم!

 

الأمان! سرّ نهان! شاه جهان! شمس جهانتاب!

رشته گیر از کف ناصح، که روم در پی کارم!

 

زود، آی و دست گیرم! که از این طرب نمیرم!،

ور بمیرم، تو به چرخ آ، به سماع بر مزارم!

 

هله! هی!... یا حق و یا هو!... هله! هو!... ضامن آهو!...

ساقیا جام دگر کو؟! که دگر باده ندارم...!!

 

زود آ، کشتی ما را، به شط شراب انداز!! (22)

کآن خُمِ می همه نوشیدم و باز در خمارم!!!

 

***

 

پی نوشت:

 

(1) اشاره به حدیث حضرت علی: «أنا عبد من عبید محمد = من بنده ای هستم از بندگان محمد»

 

(2) ژاژ خاییدن = سخن بیهوده گفتن.

 

(3) هشت و چهار = دوازده امام از اهل بیت رسول الله (ص)

 

(4) سلطان علی بن مهزیار اهوازی، از اصحاب نزدیک ضامن آهو حضرت امام رضا. که زیارتگاه ایشان در اهواز است.

 

(5) بحار = دریاها.

 

(6) أنا الحق = من، خدا هستم! (کلام مشهور حسین منصور حلاج، نام آورترین شهید جنبش تصوف؛ در هنگامی که از خود بی خود و غرقه جذبات الهی بود. مرشد اکمل شمس تبریزی، این کلام را نیز نقد می کند و در آن رگه ای از منیت می یابد).

 

(7) سلطان بایزید بسطامی؛ عارف برجسته و شاگرد امام صادق، که در مقام استغراق می گفت: «لیس فی جبتی إلا الله = در میان لباس من، چیزی جز خدا نیست»

 

(8) اشاره به مطلع مثنوی شریف: «بشنو از نی چون حکایت می کند / از جدایی ها شکایت می کند...»

 

(9) «موتوا قبل أن تموتوا = بمیرید پیش از آنکه بمیرید!» حدیثی از حضرت رسول.

 

(10) حکیم جهانشاه حیدری، مدرس گروه مولاناشناسی کانون.

 

(11) اشاره به بیت مثنوی شریف: «این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان!»

 

(12) بیتی از حضرت مولانا، با این تفاوت که «... پر عشق چون قوی شد غم نردبان نمانَد»

 

(13) «إصلح نفسک، یصلح لک الناس = خودت را اصلاح کن؛ مردم برای تو اصلاح می شوند.» در "غرر الحکم" به امیرالمؤمنین علی منسوب است؛ و در متون اهل سنت و "مجمع الأمثال" میدانی به ابوبکر خلیفه.

 

(14) کشش = جذبه عشق الهی. حشش: سرمستی و حال خوش. (مولانا: ... زآن سوی او، چندان کشش، چندان حشش، چندان عطا!...)

 

(15) منصور = منصور حلاج. (مولانا: آن بادهء انگوری، مر امت عیسی را / وین بادهء منصوری، مر امت یاسین را...)

 

(16) گول = نادان.

 

(17) طلایه دار = رهبر و پرچمدار

 

(18) بیت از مولانا.

 

(19) مولانا: آمد بهار جانها، ای شاخ تر، به رقص آ...

 

(20) حدیث: «کلام طولانی، بخشی از آن، بخشی دیگر را از خاطر می برد!» (مجمع الامثال)

 

(21) آرایه = صنعت ادبی.

 

(22) اشاره به حضرت حافظ: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز! / خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز!...

Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages