زلف و عهد و دل و جام از سرِ مستی بشکستی!
مَشِکن هر چه که یابی؛ "صنما!" از سرِ مستی!
"زلف" خود را چو شکستی، دل من صید نمودی
به سرِ زلفِ دوتا، پای منِ خسته ببستی
بسی آزار بدیدم؛ که شوی یار و رفیقم
"عهد" را سخت ببستی و چه آسان بگسستی!
"دل" دیوانه چو بشکست، دگر، رو به خدا کرد
این ندا را بشنیدم سحر از خالق هستی:
«غم مخور عاشق بیدل! که ترا "جام" شکستند
که به میخانه حق، بهره ور از جامِ اَلَستی!
آن "صنم" را بشکن!؛ خانه توحید بنا کن!
مخور اندوه! که جَستی و از آن دام برستی!»
زین سپس دست من و دامن آن عشق الهی!
در سماعیم شب و روز، به شیدایی و مستی!
پیر ما گفت که: «باران! دل تو، بیت خدا باد!
که به هر خار و خسی، دل ندهی، بت نپرستی!»
غلامرضا صدیقی (باران)