دو سرودهء‌ جدید از غلامرضا صدیقی (ناصح سابق) در سفرهای خراسان

83 views
Skip to first unread message

کانون آینده نگری ایران

unread,
Jul 16, 2016, 1:56:48 PM7/16/16
to ayandenegaran

بسم الله المجیب

قال رسول الله: «حب الوطن من الإیمان»

(مقامات حریری)

 

در بدو اولین ورود به بیرجند (اردیبهشت 95)

 

آمدم نعره زنان سوی دیارم؛ حق و هو!

یارب از نصرت تو شکرگزارم، حق و هو!

ای تو خاکی که مرا از همه خوشبوی تر است

به دگر خاک دگر دل نسپارم؛ حق و هو!

به کفم آمده این سعد و کفافم زین بعد

کفی از خاک تو بر دیده گذارم؛ حق و هو!

مهر "زُبد الحکما" در دل ما جاوید است

کشف سرّ غم فورگ است، قرارم، حق و هو

مرحبا این دل مشتاق که وقعی ننهاد

هول و تنهایی و غم را به گذارم؛ حق و هو!

ذاکَ مِن نُصره قهّار، وَ قَد کُنتُ ذلیل

اینهمه از هنر خود نشمارم، حق و هو!

همچو حلاج دمی از "حق" و "ناحق" بزدم

خواست حقخوار کند بر سر دارم! حق و هو!

قوم مظلوم، شگفتا که مرا خوش بفروخت

تا به احقاق حقش دل نسپارم؛ حق و هو!

در میانِ من و آن فورگ، یکی بود حجاب

وآن یکی، عُلقهء خود بوده و کارم؛ حق و هو!

پاسخ آنکه بگوید که "به دوزخ باز آ!"

جز "لَکُم دین" و "وَ لی دین" که ندارم! حق و هو!

چون نکردیم دمی بندگی اش، خشم گرفت

مسجد و میکده و دیر ضرارم؛ حق و هو!

سی و پنج است که از شمس مشارق دورم

غربت غرب درآورد دمارم! حق و هو!

مال بردند و بر این خُسر ملامت کردند

بشکستند همه طبلم و تارم! حق و هو!...

شرحش ار قصه کنم، گرگ بیابان گرید

حالیا صبح شده ست آن شب تارم؛ حق و هو!

"باش تا دولت صبحت بدمد" بر سر ما

کاین نخستین سحر ماست، دیارم! حق و هو!

روز اگر روز تو و شام اگر شام شماست

هر دو پز نور بُوَد لیل و نهارم؛ حق و هو!

ساکنت گر ز ازل تا به ابد کرد سماع

حق او باشد و گولش نشمارم؛ حق و هو!

اهل بیت است و وفا کرد بدان "حلف فضول"

این وفا را همه دم شکرگزارم، حق و هو!

سبط صدیقم و فخر است مرا کز دل و جان

بهر اولاد علی جان بسپارم؛ حق و هو!

چون حسن هر که کند صلح، خدا هست کفیل

بسترده است حق از روی غبارم، حق و هو!

چون حسین ار که ببرّم ز تنم شیرآسا

شیر را موش کند شور و شرارم، حق و هو!

مصحف حضرت سجاد شبی می خواندم

نامهء چاردهش، راه فرارم، حق و هو!

صادق از صدق چو صدیق و مصدق می گفت

که بجز صدق ره فتح ندارم، حق و هو!

کاظم الغیظ شوی، لایق هر فیض شوی

فیض باری است که شد دال به یارم؛ حق و هو!

کظم غیظ است عصا، "موسی کاظم"ها را

هر چه کردند، دگر یاد ندارم، حق و هو!

در قُم آن اُخت رضا، گفت: مخور بیهده غم

أقِم و اُمّ توام، پشت تو دارم، حق و هو!

داد شیراز مرا همتی از شاهچراغ

شد چراغی به ره هر شب تارم؛ حق و هو!

هر کجا گنبد سبزی به گذارم دیدم،

ورد "ما أوّلُ بَرکَتکُمُ" دارم؛ حق و هو!

گفتم این قوم بدین دلشده رحمت نکنند

مال بگذارم و جان را به در آرم حق و هو!

مرحبا! هُدهُد هادی به هُدی؛ أدرکنی

که من از مهد ارادت به تو دارم؛ حق و هو!

آخرین خواجگی از احمد جامم برسید

زین سپس چاکر آن صاحب غارم، حق و هو!

رَستم از منفعت خویش، چو "ملا درویش"

زین سبب، فارغ و پر شور و شرارم، حق و هو!

بوی این دیر، خزانم بنموده ست بهار

روی آن دار، خزان بود بهارم، حق و هو!

باختم آنچه بدست آمده، از نامردی

اینک اندر ده مردان به قمارم، حق و هو!

شاکی از میکده ام، "لَو مَنَعونی کأساً"

چه کنم؟ چون نوهء صاحبِ غارم! حق و هو!

مستی ام را دو صد افزون بکند نام "عتیق"

ساقیا! بحر دگر ده که خمارم! حق و هو!

 

غلامرضا صدیقی (باران)




*****


شکوانامهء غلامرضا صدیقی (باران) در شبهای قدر در خانقاه دراویش بیدخت

 

من غلام علی ام، غیر علی هیچ مگو

پیش من جز مِیِ نابِ ازلی هیچ مگو

«ولی اف» گر ولی آمد، ز ولی هیچ مگو!

بشنو این نکتهء سربسته ولی هیچ مگو!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

سبط صدّیقم و با آل نبی یار و حلیف

کز پی «حلف فضول» آمده این دین حنیف

فضل اولاد علی بر سر این عبد ضعیف

بوده و هست که او را نکند خار، خفیف

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

سیرت شمر و یزید و سخن از درویشی؟!

با علی شوخی و با زادهء ملجم خویشِی؟!

گو بدان مظهر بی شرمی و کافرکیشی

که به تزویر و ریا از همه عالم بیشی!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

روی آن یاس سپیدم بشد از خواری زرد

خار بی درد به دُردی کش ما رحم نکرد

آن جوانمرد شد افسرده ز قومی نامرد

به خدا نام «علی» بر لب او بود ز درد

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

آنهمه نالهء جانکاه مگر نشنیدند

تا "سحر" از لب او آه مگر نشنیدند؟

«مَکَرُوا و مَکَرَ الله» مگر نشنیدند؟

پند «محبوبعلیشاه» مگر نشنیدند؟!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

رَستم از حق خود و عزم مشارق کردم

ترک آن قوم کج اندیش منافق کردم

با دو صد عفو، شفای دل عاشق کردم

باز از حمله نکاهند، وز این دق کردم!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

چون «حسن» صلح کنم، باقی مالم بخورند

چون «حسین» ار که به جنگ آیم، از آبم بِبُرَند

آن یزیدان ز کیا خالی و از کینه پُرند

واشگفتا که به کین ورزی ما چون شترند!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

همچو ِ«سجاد» دل از حرب و تنازع کندم

طرفی از دانش «باقر» که مگر بربندم

صادقانه به ره صدق و صفا پابندم

کظم صد غیظ ولیکن نرهانًد از بندم

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

چون همی دید «رضا» رنج و عذاب من و یاس

وز یزیدان زمان، قهر و عتاب من و یاس

آمدی شب به دو صد مهر، به خواب من و یاس

تا که بهتر شود آن حال خراب من و یاس

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

بیست سالیست که همگام «فقیران» بودم

همنشین همه شان در همه ایران بودم

لیکن این چند گه از یأس چه ویران بودم

که به امّید کمی غیرت شیران بودم!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

بخدا خیره سری عادت درویشان نیست

برده داریّ و تکبّر صفت ایشان نیست

رسم عشّاق علی، اذیت دلریشان نیست

وین بجز رسم جحودان و ستم کیشان نیست!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

شب قدر است و به وجد آوردم یاد علی

مرهم زخم دلم نیست بجز «ناد علی»

زین سپس دست من و دامن اولاد علی

تا رسد بر سر بیدادگران، دادِ علی

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

آن نگونبخت کجا کار علی وار کند؟

مِی خورد، ساقی و هم میکده را خوار کند

شتم «احرار» کند، طعنه به «دلدار» کند

تا ز صوفیّ و تصوف، همه بیزار کند

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

بشکستند ز کفران، همه گه حرمت عشق

«نعمت اللهی» و کفران دو صد نعمت عشق؟!

او که پنداره کند خواری و هم ذلت عشق

چشمش از کاسه برون می آرد غیرت عشق!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

گو بدان قوم که خون می چکد از چنگ شما

ننگ بر بنگ و خدنگ و به دو سرهنگ شما!

بی جلاتر ز سیاهیست یقین رنگ شما

وای از آن روز که «باران» کند آهنگ شما!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

دم هر قوم علی گوی، مسیحایی باد

کار آن قوم علی سوز، به رسوایی باد

آخر و عاقبتش سخت تماشایی باد!

رزق دلسوختگان، بهجت و شیدایی باد

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

جرم ما چیست بجز آنکه دم از حق بزدیم؟

بت شکستیم و دم از قادر مطلق بزدیم

ما نه در خون کسان، کلّه معلّق بزدیم

بری از خون رزان، بانگ انالحق بزدیم!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

                                             

خصم اگر مرد بُوَد، تن به تن آید به نبرد!

نه به صد تانک و سپه، سوی من آید به نبرد!

سوی قُمریّ «رضا» کرگدن آید به نبرد؟!

گر کنم غیظ، «اُوِیس قَرَن» آید به نبرد!

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

«مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز»

گفتم: ای خیره! میا! زآنکه نئی والَهِ راز

قاتل ساز شوی گر بشوی آگَهِ راز

تا به کی ناله کنم از ستمش در چَهِ راز؟

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

همه پیران مرا رجم به بهتان کردند

کعبه العشق مرا یکسره ویران کردند

گرچه آنرا نه به یکباره بدینسان کردند

خوش بلیسیده و آنگاه پریشان کردند

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

ای خوشا غیرت بابای من، آن شاه غریب

که به چشمان شکند صد حَشَم و خشم و فریب

بر ضریحش چو زدم ضجّهء بی صبر و شکیب

گفت: «لا تَحزَن!»، «وَ النَّصرُ مِنَ اللهِ قریب!»

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

جام من را بشکستند و ببستند دهان

که دل از جان جهان بَرکَن و جان را بِرَهان

جانیان را چه سزد رهزنیِ جان جهان؟!

جان جانانه بجویم به علان و به نهان

من از آن نادره درویش وشان خون جگرم

إتّقوا الله؛ گر این شکوه به مولا ببرم!

 

غلامرضا صدیقی (باران)

سروده شده در شب قدر رمضان امسال

بر مزار مشایخ و خانقاه دراویش سلطانعلیشاهی گنابادی (بیدخت گناباد)

 

  


--
***

برای کاستن از رنجها و افزودن به شادی ها، دستت را به من بده

کانون آینده نگری ایران
Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages