مقدمه ای بر تجربه «روزه آب» و باقی قضایا درباره حوادث اخیر کانون
شامل:
:: توضیح درباره ابهامات و پرسشها پیرامون وضعیت کانون در ماههای اخیر
:: تصمیم و نقشه راه مدیریت برای احیا و بازسازی (تعبیه محلی برای تدوین برنامه های زیربنایی، چند هفته تجمع افکار و نگارش و برنامه ریزی و عدم خروجی، آغاز کار اصولی در همه نقاط پیشین و با دفاتری در چند نقطه کشور بطور مستقل و روشهای ابتکاری متعدد برای فعالیت موثر در احیای جمع دوستانه اعضا و خدمات فرح بخش افزونتر از سابق)
:: چکیدهء برخی دستاورهای چند ماه اخیر در سفرهای من که اطلاع رسانی نشده است
:: مسایلی بیان نشده درباره تجربه و حالات و سبک زندگی من پس از روزه آب (خلاصه ای از کتاب اتی)
«بسم الله الرحمن الرحیم * وَجَعَلنا مِنَ الماءِ کُلّ شَیئِ حَیّ» (قرآن کریم)
«اتش به آتش خاموش نمی شود؛ ولیکن به آب» (عیسی مسیح)
کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گرچه ماند در نبشتن، «شیر» و «شیر»
آن یکی شیر است اندر «بادیه» / وآن یکی شیر است اندر «بادیه»!
آن یکی شیر است کآدم می خورد / وآن یکی شیر است کآدم می خورد!...
گفت: بهر آن نمود ای پاک جیب! / چشم پاکت را خدا باران غیب
نیست آن باران، از این ابر شما / هست ابری دیگر و دیگر سما...
گفت صدیقه که: ای زبدهء وجود / حکمت باران امروزین چه بود؟
این ز بارانهای رحمت بود یا / بهر تهدید است و عدل کبریا؟
این از آن لطف بهاریّات بود؟! / یا ز پاییزیّ پر آفات بود؟!
گفت: این از بهر تسکین غم است / کز مصیبت بر نژاد آدم است
گر بر آن آتش بماندی آدمی / بس خرابی در فتادیّ و کمی
این جهان ویران شدی اندر زمان / حرصها بیرون شدی از مردمان...
(حضرت مولانا)
یاران و هم اندیشان گرامی؛ در کمال دلتنگی و خونین جگری، و شوق دیدار دوباره شما در پی آنچه پس از «روزه آب» که انتخاب شخصی من بود و تبعات بعدی آن برمن گذشت، و تعطیلی موقت کانون و هجرت من به مشرق زمین، که قرار نبود با اینهمه مشکل و مساله همراه باشد، چند سطری برایتان می نویسم. همه شما از من و نیتم و درونیات و تصمیمات آتی و بغضهای سنگینی که در گلو دارم، و اغلب را فرومی خورم، و بعضی که می ترکد صدایی هولناک دارد و آنچه می گویم اگر مقطّع و بدون توضیح کافی باشد باور کسی نمی شود، و اگر کامل بگویم، موجب حیرت و تأثر بیهوده یارانم است و ترس بیش از پیش رقیفان، و اصولا مجال بیان مجمل آنهمه درد که جند ماه از آن خون می گریم، نیست چه رسد به اثبات آن، و کمک خواستن از افرادی که نیتشان، میزان ساده انگاری یا توانشان بر من مشخص نیست. ضمن اینکه اگر در گذشته برای کسی کاری کرده باشم، توقعی برای شخص خویش از او ندارم و شرم دارم از مخدومین سابق کمک بخواهم، شاید در مضیقه قرار گیرند. و از ظالمین و غاصبین حقوق خود و کانون، هیچ لطف و احسانی را نمی پذیرم. بلکه از بزرگترین آنها (بت بزرگ!) حق خود و مجموعه کانون (استقلال کامل، که شرط راه اندازی دوباره است) را طلب می کنم.
و ان شاء الله اگر همین روزها مکانی در هر کجای کشور بیابم که 40 روز در آن آرامش و استقلال داشته باشم و «بت بزرگ!» (همان پدرخوانده و مالک ساختمان) و جیره خوارانش آزارم ندهند و دستاوردهایم را تباه نکنند (همچون این سه ماه هجرت، تعقیب و گریز از شرّ متعدیان، هر دو سه روز یکبار و یک حادثهء جدید و عجیب برای شما و تلخ برای من و ناظران)، صرفا با انعقاد اجاره نامه به آنجا منتقل می شوم. نوشته ها و چارتهای سازمانی، برنامه های پراکنده در ذهن و دفاتر، مقالات نیمه تمام، قولها و وعده های متقابل، حقوق متقابلی که دیگری بر من یا من بر دیگری دارم، تراز اقتصادی این مدت، ثبت وعده های متعدد همکاری، محاسبات آتی و در نظر گیری فرصتها و ظرفیتهای در پیش روی، تامل و تدوین و تنسیق تجربیات اخیر اعم از ریشه یابی علت پیروزیها و تلخکامیها، به سرانجام رساندن ایده های ناپخته و شایان بررسی، تأمل نحوه های ارتباط دهی و شبکه سازی میان دهها نهادی که در این مدت و هزاران نهادی که در 12 سال اخیر شناخته ام، رسم و حک و اصلاح گرافهای مربوطه مربوط به تقسیم مسئوولیتها و نحوه خدمات دهی به اعضا و مراجعین، اموری مبنایی چون بیمه، تعیین دقیق موقعیت مکانی چند دفتر کانون در کشور، و نیز تماسهای ضروری برای وصول طلبهای خرد و کلان از چندین شخص و شرکت و ارسال کتب و مجلاتی که منتظر آدرسی برای ارسال آنند و... را ترتیبی دهم.
با شوق فوق العاده ای که برای راه اندازی مجدد و بهینه، و با تمرکز بر «تاثیرگذاری» در خود و اعضا، آن هم پس از توفیق اجباری چندین ماه «مدیتیشین سازمانی» و دانستن قدر آنچه از دستمان رفت، و دانستن علت اصلی آن، می بینم؛ و با دلی روشن از وعده هایی که خداوند به نیکخواهان و بندگان عاشق خویش داده است، حتم دارم در این 40 روز و پس از آن، اینهمه ایدهء بکر و آگاهی های انباشته شده در ذهن و یادداشتهای پراکنده من و پیشنهادهای دیگران، با تمرکز بر آموزه های الهی و هدف اصلی که شکر خدا و خدمت بندگان لایق او، بی هیچ چشمداشت از آنهاست، به نتایجی مثبت خواهد انجامید. پیش از آن، مشتاق گفتگوی تلفنی با یاران واقعی و وفادار کانون که به سه شرط مندرج در اطلاعیه عید فطر متعهدند (و کانون را برای اندیشه و دستاوردهای گذشته و امید به آینده آن می خواهند، و از آن، توقع فراهم ساختن بستر خدمتگزاری خداپسندانه، و پیشرفت معنوی و آموزشی خود و دیگران را دارند نه چیز دیگر، و با استقلال تام و تمام آن از هر احدی که در آن مسئولیتی ندارد، موافق هسنتد و به آن یاری می کنند) هستم. در میان چند هزار داوطلب عضویت و همکاری و هم اندیشان و هم مشربان جدید و قدیم 12 ساله در سراسر کشور به ویژه خوزستان، تهران، خراسان، اصفهان، فارس، و استانهای شمالی، و اشنایانِ پس از هجرت من، قطعا می توان روی همکاری برخی حساب کرد. خواهشمندم یاران عزیز، آدرس وبلاگ حاضر را از هر طریق به اطلاع هر کس که میتوانند برسانند. و پینشهادات خود را برای حل مشکل برایم پیامک، یا بصورت تشریحی ایمیل نمایند و یا چنانچه واقعا ایده های بکری برای استقلال دارند، تماس تلفنی بگیرند. تا پیش از امساک 40 روزه جهت امور مبنایی فوق الذکر و پرهیز از کارهای کوجکتر، تمرکزم بر جمع آوری ایده ها و همکاریها بر استقلال خواهد بود و از دوستان عزیز، رازداری درباره مکالماتی را که با من در این خصوص دارند را طلب می کنم. پس از استقلال کانون از چنگ کسانی که خود را مالک الرقاب آن می دانند (در حالیکه مالک دو آپارتمانی هستند که میزبان آنها بوده، و اکنون عطایشان را به لقایشان بخشیده، ضمن تحویل دو ملک آنها با افزایش قیمت فوق العاده ای که خصوصا در مورد دفتر مرکزی یعنی ساختمان رامین کیانپارس بدلیل تشکیل هزاران جلسه و سمینار و نمایشگاه در انجا داشته، وسایلمان را از آنجا خارج و کانون آینده نگری را مستقلا بر پا خواهیم کرد. و معتقدیم چیزی را از دست نداده ایم و همه ضایعات مالی و بویژه لطمات حیثیتی و سازمانی، قابل بازیابی است. اما بدون استقلال رای و جلوگیری از مداخله اقای دکتر و همسر ایشان، بارها تجربه شده است که تلاش برای راه اندازی مجدد، چیزی جز اتلاف وقت و انرژی و سلامت و اموال و حیثیت ما و دیگران نیست.
نیازمند دعای همه دلسوزان هستیم که ان شاء الله آغاز مجدد کوششهای چشمگیر و امیدبخش کانون با حضور مجدد و ساماندهی بخردانه و کارآمد همه اعضای علاقمند و وفادار و دهها تن علاقمندان جدید، با نگاهی نو و معنوی تر و مدیریتی کارآمدتر، و تجربیات حقوقی وگردشگری و شناخت فرهنگ مناطق که هرگز نداشتیم و... نتایجی درخشان ببار آورد؛ دستاوردهای 12 ساله کانون با آنهمه فراز و نشیب و به آنهمه سرمایه اجتماعی، که آسان بدست نیامده و آسان از دست نخواهد رفت. بار دیگر احیا و بازیابی شود. آری یک زمان در دیار مولانا به نیابت از همه یاران عرفان دوست و خدا جوی خواندیم:
قونیه مست و شیداست، حضرت دوست اینجاست
از دم پاک پیران بزم و طرب مهیاست
قونیه مست و شیداست، حضرت دوست اینجاست
برکت می چنین است، گشت فزون اگر کاست
چند روزی است از مشهد خارج شده ام. همواره به یاد یاران خوب و عزیز و دوست داشتنی بودم و مترصد لحظه ای فراغت یا یافتن شماره ای برای تماس. و این یادداشت را طی روزهای اخیر در محل بارگاه ملکوتی حضرت معصومه کبری، فرزند امام موسی بن جعفر (کاظم الغیظ) و خواهر گرامی امام رضا تهیه و تدوین کردم. بانویی که در این ایام سخت و پس از 35 سال تلخکامی و آرزوی همیشگی استقلال در رأی و اندیشه و عشق ورزی و دوستی و اشتغال و سبک زندگی... و اسارت زجر آور در قفسی طلایی که ناظران حسرت انرا می خوردند، و خود نیز گاه با غفلت از آنجه بر من میگذرد و ناآگاه از آزادیهایی که در بیرون و در اکثر زندگی وجود دارد، و در یکی دو سال اخیر با امید اصلاح، از آن دم برنمی آورم، احساس می کنم جای خالی مادر راستینم را فعلا پر نموده، واقعا در دومین سفرم به این شهر (که دهه ها، تصوری دیگر درباره فرهنگ و آداب مردم آن داشتم) مهر مادری آن بانو را با عنایت به اینکه به گفته قرآن، شهیدان زنده اند و نزد خدایشان روزی می خورند، و طبق باور شیعه و اکثر اهل سنت جهان، می توان به آنها توسل جست و از روان تابناک هر ولی و بزرگی که او را می شناسیم و با او ارتباط روحانی برقرار می کنیم، می توان یاری خواست و با مشاهده نتیجه آن، به حقیقت توسل ایمان پیدا کرد، احساس نمودم.
ای کاش فرصتی شود تا آن غزل طولانی ناتمام (حین روزه آب، بهمن 94، مشهد و تهران) را دوباره از آن «کعبه العشق» که حاصل زندگیم و تحقیقات و آثار هنری و خاطرات مصور زندگی تلخ و شیرین گذشته، و کتب اهدایی و پژوهشکده ام در آنجا عملا محبوس است بدست آورم و تکمیل و منتشر کنم. همان که با احساس فراغت و صفای روحانی، پس از 9 سال سفر به مشهد و در بارگاه بابا امام رضا و با الهام گیری مصرع اول از استاد شهریار، با این ابیات آغازش کرده بودم:
برو ای «نفس» که ترک تو ستمگر کردم / حیف هر لحظه که با مکر تو من سر کردم
تو به همدستی دشمن همه چیزم بردی / خاطر دوست ز بهر تو مکدّر کردم...
ای تو معروف به شر، امر به معروف مکن! / بس کن انکار! ترا نهی ز منکر کردم!
مهر مادر چو ندیدم، ز سر عجز و فتور / فطرت فاطمه را قبله چو مادر کردم...
باد تا چشم تو از میکده ام کور شود / که ز دست ستمت، گوش فلک کر کردم...
همچنان «اب» قوی تر شدم از چور و جفا / عاقبت رخنه در آن سدّ سکندر کردم...
وآنگهان در نظر آمد «الف قامت دوست» / لاجرم تکیه بر آن سرو تناور کردم
گفت: «لا حول و لا قوّه الا بالله» / ای خوش آن لحظه که اتباع پیمبر کردم
و غزل ناتمام دیگرم را در سفر زمینی سه ماه پیش (مشهد به تربت جام؛ و زهی خیال باطل من که این سفر پایان همه رنجهای من و آنهاست؛ و زهی خیالهای باطل بعدی!) حاوی این ابیات:
... کعبه العشق به صد خون جگر ساختمی / بتکده کردش و می گفت که «حالت خوب است؟!»
«نشنوم پند کسی، پند مده جان پدر!» / دامن خلق رطب خورده بسی مرطوب است!
مرد افتاده لگد چون بخورد، نیست بعید / کس بیاندازد و خود هم بزند، معجوب است!
دوستان! در حق عشاق قضاوت مکنید / شاید از فتنهء فرعون زمان منکوب است!
بشکانند و بسوزند و بدوزند دهان / پس بگویند به غوغا که «در او آشوب است!»
داییانند که مستظهرم از همتشان / قوّت قلب من از آل ابی ایّوب است
در میان من و این دیر، حیا بود حجاب / هر که از «محیی دین» کرد حیا، محجوب است
خاک این شهر، مُزَعفر بنموده ست دماغ / زعفرانی است که در هر دو جهان مرغوب است
صد سلام است ز من حضرت خوزستان را / دل ناصح نه از آن کرب و بلا مکروب است
هر که از عشق نگیرد اثری در دل خویش / ور بگیرد تو جهان را، به حدا، مغلوب است
گفت «سجاد» مرا: غم مخور و تلخ مباش / هر چه کردند به تو، نزد خدا مکتوب است
و بدانید عاشق خدمتگزار و صبوری چون من (که می شناختید) که اکنون بسیار شکیباتر و بردبارتر شده است و دیگر آرزویی شخصی ثابثی ندارد جز نیک زیستن و از فقر و گرسنگی و عریانی و تنهایی و آزارهای جسمی آزرده نمی شود و همواره به لطف و کرم خداوند امیدوار ست و دیگر برای خود چیزی نمیخواهد و مشتاق است که اندوخته هایش را برای شکر و خدمت خدا و بندگان بکار گیرد، آنگاه که از کسی می نالد و فریاد استغاثه سر می دهد و شاکی و بی تاب است و گاه ضجه و نفرین می کند، لابد کارد را بر استخوان خود و عده ای دیگر از مظلومین احساس نموده، و فرصت و کم حیایی آنرا ندارد که حتی همه واقعیات را افشا کند. و صرفا خواستار دفع شرّ مزاحمین است نه علاقمند به آزار و انتقامجویی از آنها. آن هم دفع به نیکوترین روش (إدفع بالّتی هی أحسن). اما هنگامی که مزاحمین بیمار و معتاد به جنگ و تنش و خشم آوری، تاب دوری ما را ندارند و به انواع تجهیزات اینترنتی و سایبری و زر و زور و دوز و کلک مجهزند و در هر حال همه جا دوستان ما را می یابند و با ظاهری مصلح وارد می شوند (مثلا تعریف و تمجید رذیلانه از من! و اینکه "فدرش را بدانید" و کم کم: "مواظبش باشید" و به دست آوردن دل کسی که مرا دوست می دارد، و شخص مزبور علیرغم اطلاع قبلی از دل چرکینی من از پدرخوانده، بتدریج دلش به زبان چرب او نرم و با او یا یکی از واسطه هایش که در کسب خبر و القای مسائل حرفه ای هستند و با هزار روش نادرست همچون خود پدرخوانده از شانه های مردم بالا رفته، موقعیت و عظمت بادکنکی و ظاهر موجهی برای خود فراهم کرده اند، ناخواسته همکاری نماید، و وقتی ارتباط آنان را بفهمم و انتقادات ملایمم را از آن دوست یا فامیلی که به او اعتماد کردم و میهمانش شدم، آغاز و او نیز نرم نرمک و ساده لوحانه، با بیان اینکه "آنها ترا دوست دارند و نگرانت هستند" آزارم دهد و نداند چه چیزی را دارم در دل نگهمیدارم و سعی می کنم با گریستنهای متعدد و نفرین و استغاثه و طلب آزادی در قنوت نماز آرام شوم، اوضاع مرا نامیزان و اوضاع پدرخوانده و زندانبان سابقم را که با انواع دوپینگ، حتی میتواند دو سه ساعت در جمع خود را نرمال نشان دهد (و سخن گفتنش از پشت تلفن بسیار مهربانانه و نرمال است و در مخ زنی، بغایت حرفه ای!) اندک اندک جانب او را می گیرد و شخصیتش و برخوردش با من تغییر می کند و حتی بخاطر چند لقمه غذای تعارفی که به احترامش خورده ام، آنچنان منت گذار می شود که به خود اجازه می دهد از من بازجویی حرفه ای و همه چیزم را بداند و با ایرادهای بنی اسرائیلی، همه چیزم را زیر سوال برده، طبیعتا من نیز برای خود شخصیت و عزت نفسی قائلم (که به قول حضرت صادق، حرمت مومن از خانه کعبه بالاتر است) و بسته به نوع برخورد و میزان رعایت ادب او و جایگاه میزبان در قلبم، و کم کم عزم می کنم که از پیش این دوست یا فامیل دور (!) نیز «موقتا و تا زمان روشن شدن مسائل» هجرت کنم تا سبب آزارش نشوم و نشوند، و فرصتی نیست و پذیرشی در همگان که در برخورد مدافعانه، ماهیت آنان و واسطگانش را افشا کنم، و از ابتدا به چند جمله درباره بریدنم از آنها بسنده و مورد پذیرش کامل قرار می گیرم! ولی در میانه و انتها!... و همه این قهرها که از جانب من است نه میزبان، به گوش بت بزرگ و اعوانش برسد و خوشحال از اینکه نقطه ضعفی یافته اند، آنرا ترویج نمایند! و انسان از اینهمه مکر و نامسلمانی و خدعه و نیرنگ بی شرمانه که نهایتی ندارد (از 2 سالگی تاکنون، این روششان را در حق بسیاری دوستان صمیمی و ولی نعمتهایشان به یاد دارم، ولی فکر نمی کردم درباره من نیز چنین کنند) به تنگ آیم و همه جا احساس کنم که در زندان هستم! و پس از بازگشت به مشهد و دامان امام رضای عزیزم (پس از یک ماه خوف و هراس در فرار از این شهر به آن روستا (داستانهای فعلا مکتومِ تربت و بیرجند و خلف و فورگ و درمیان، از دست این وهابی و آن آخوند خلع لباس شده، و این هتاک قرآن سوز و آن معتاد شرور و این آدم ساده لوح و آن آدمربا و این ناصح و آن نگران و این مبلّغ حزبی پراصرار و آن پیرمرد یا پیرزن که دلش برایم می سوزد و حالش بد می شود، و این کتابفروش که به زور میخواهد زنی را به من صیغه کند، و آن راننده یا همکار یا میزبان یا سوئیتدار که اگر لحظه ای غفلت کنم، توسط موبایل و غیره مستبصر می شود و برخوردش با من 180 درجه دگرگون!) در حالی که در هیچ یک تفصیر کار نیستم و دلیل این فرارها و امید به قرار در جای دیگر، حیایی بود و رازداری و پرده پوشی از عیوب آنها که اگر نداشتم، و همه جا، از ابتدا و راست و حسینی، و به روشنی، دلیل هجرت خود و چکیده مظالم آن بیمار روانی برده دار را (که این اواخر تلاش برای سازش با او در اهواز، درباره او میگفتم و مینالیدم: "آرید حیاته و یزید قتلی = من زندگی او را می خواهم و او مرگ مرا...) برای همگان بیان می کردم، میزبانان که معمولا مسلمانند و همفکر و مهربان و میهمان را «حبیب خدا» می دانند، بخشی از مظلومیتم را درک و حلقه حمایتی شان اجازه نمی داد کسی گزندی به من برساند) اینکه باز در مسافرخانه ای دو روز آرام بمانم، و ببینم با اینگونه بخششها و فرارها، نه تنها دوستان قدیم کانون بلکه دوستان آینده ام را نیز از دست می دهم و نه تنها نمی توانم شراکتهای و دوستی های دراز مدت و اقدام برای تشکیل خانواده و حلقه ای از دوستان در هیچ شهری را حفظ کنم، بلکه آرامش من و هر مصاحب و همنشین (چه دوست و چه بصورت معامله) به سختی بیش از سه روز به طول انجامد، و کارد، از استخوان نیز رد شده و تصمیم دیگری را اتخاذ و بدان عمل کنم.
اما باز هم بدلیل اینکه متوجه شدم حدود 40 روز است با دکتر ناصح تماس نداشته ام (و هنوز به امکان عقوق والدین از سوی فرزند و ناگزیری ام از آن، اندیشه نکرده بودم و از جعلی بودن مشخصات شناسنامه ای ام نیز مطمئن نگشته بودم) و بر دیوارهای حرم ضامن آهو نیز جملاتی مبنی بر «ضرورت صله رحم، ولو با جرعه ای آب» را مکرر می دیدم و از شمس الشموس حیا کردم، و یکشب تا پیش از ساعت 12 دوان دوان خود را به محوطه حرم رساندم (جهت حراست امام رضا از قلب و زبان من) و به اقای دکتر مهمد ناصح مالک ساختمان و پدرخوانده سابق تماس گرفتم.
در آن آخرین تماس (که دعا کنید آخرین باری باشد که آن صدای مزوّر را می شنوم و غوطه وری در سیاهی مطلق را احساس می کنم، و تنها در دادگاه یا محکمه الهی یا جایی که قید و بند حیا از ناظر غیر قابل خریدن، و عدل و قانون وجود داشته باشد، حاضرم شنونده آن صدا باشم) به خدا سوگند دلم برای پیرمرد سوخت، با تنفس هوای حریم حرم، از هوای نفس و هر چه خشم و نفرت و بغضهای بجا و حقیقی در دل بود، تهی شدم، به چهره بیچاره و سختی هایی که کشیده و آنچه بر خود تحمیل کرده و همواره نادم و پشیمان است فکر کردم. احساسی پیدا کردم نظیر زمانی که عاشقانه و ساده لوحانه برایش سروده بودم:
روز پدر رسید، پدر جان در این جهان / عمرت دراز و عزت تو پر دوام باد
جسمت سلامت و دل پر مهر تو جوان / درد تو بر تن من و عمرت به کام باد.....
و بخاطر می آورم زمانی را که ترانه ای در پاسخ ترانه «پسرم، پسرم...» حسن خان شماعی زاده برای پدرخوانده سروده بودم. و دوستان هنرمند را گردآوردم و با بودجهء کانون آنرا تمرین و در جلسه ای در دفتر پژوهشها (که امروز سازها و شعرها و ترانه ها و همه چیزم در آنجا حبس است) اجرا کردند، همه از عشق و شادی و مهر فرزندان و والدینشان گریستند و با والدین داغدیده و پشیمان از زندگی خویش بر دستان هم بوسه زدیم و «حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»:
پدرم... پدرم...
واسه تو حرف نگفته خیلی در دل دارم...
پدرم... پدرم...
اشکاتو یکی یکی از گونه بر میدارم...
پدرم تموم دنیا رو برای تو میخوام...
نویی قوّت دلم، تویی خنده لبام...
پدرم برای هر غمی تویی تسکینم...
همهء پیروزیهامو از تو من می بینم...
همه امید دل پسر تویی
صاحب یه عمر پر ثمر تویی...
همهء دلخوشی مامان تویی...
واسه ما همیشه قهرمان تویی...
کاش همیشه تو رو تو شادی و ازادی ببینم
کاش همیشه تو نگات امید و خوشحالی ببینم
خندهء رو لب تو برای پسر خیلی شیرینه...
با چه عشقی مادرم سفرهء صبحونه می چینه...
همه امید دل پسر تویی
صاحب یه عمر پر ثمر تویی...
همهء دلخوشی مامان تویی...
واسه ما همیشه قهرمان تویی...
پدرم کاشکی همیشه از غم آزاد باشی...
دل من میخواد که تو عشق واسم استاد باشی...
پدرم نور الهی توی چشمای توئه...
عشق رومینا و آرمین توی رگهای توئه.....
همه امید دل پسر تویی
صاحب یه عمر پر ثمر تویی...
همهء دلخوشی مامان تویی...
واسه ما همیشه قهرمان تویی...
خندهء روی لبت برای پسر خیلی شیرینه...
با چه عشقی مادرم سفرهء صبحونه می چینه...
... آری اینچنین بود...
والله پس از درک تدریجی حقایق پس از تزکیه های مداوم، و احساس خطرها از این درکها (که قرار نبود اقدام شدیدی بر مبنای آن بکنم و صرفا خواهان کاهش دخالت، عدم ادعای کمکهای مالی هنگفت، عدم تضعیف روحیه در طرحهای اقتصادی، عدم حمایت از باندهای غیرقانونی نفود کرده در کانون که خود می دانستم نحوه سلوک صحیح با آنان را، عدم پرسش و تجسس درباره زندگی شخصی تک تک اعضای فعال از من و دیگر اعضا، و رعایت کلیه قوانین کانون همانند هر میهمان دیگر توسط والدین معقوق، اخراج خانم ولی زاده از جلسات به استناد برخی تخلفات، سپس مُصر بر عدم ادعای کمک مالی و سپس: عدم کمک مالی و تهدید من به شکایت علیه دکتر ناصح در صورت واریز کردن کمک به حسابهای بانکی مربوط به کانون (!) بودم که همه اینها بتدریج و با فشارها و هزینه های زمانی، روانی، و مالی برای من و عده ای از اعضا، همچون مشاور حقوقی کانون همراه بود و تبعاتی آزار دهندده داشت، فقط و فقط بخاطر لجاجت ایشان به سلطه جویی)، و در حد دانش و درایت و ظرفیت خودم و مسئوولتی که بر اساس اسناد موجود و نتیجه انتخابات مکرر داشتم، برای رهایی کانون از شر «کدخدایان خود خدا پندار» بدون ایجاد زحمت برای دوستان و اصرار به همراهی اعضای عادی، همه گونه روش صحیحی را که در دین و اخلاق توصیه شده در پیش گرفتم: چشمپوشی و گذشت، محبت به ظالم، صبر، سکوتهای موقت، هجرت و اختفا و تأمل و برنامه ریزی، جبران مافات و از نو آغاز کردن، ایجاد تیمی جدید برای قوی شدن و دعوت از تیم قوی، نصیحت ظالم، هشدار و تهدید او به برخورد حقوقی، برخوردهای محدود حقوقی، صبر، هجرت، فراموش کردن، صبر، هجرت، اعراض از جاهل، توصیه به کتمان سر، افشاگری محدود، افشاگری گسترده تر، درخواست حل و فصل مسائل به شیوه حقوقی و در نهادهای رسمی، برگزاری جلسات بی حاصل با مجرمین، صبر، اختفا، تحقیق بیشتر، صبر، هجرت، به سخره گرفتن مشکلات، تقویت امید، مشورت با این و آن، هشدار، بخشش، صبر، و... اما پس از دهها حادثه هولناک و دو روز آرامش نداشتن خود و دوستان و مشاوران و همکاران جدیدم در هیچ شهری، دیدیم که پدرخوانده سابق با تکبر و لجاجتی کاذب و روزافزون که از آیین و فلسفه ذهنی و جسم و روان بیمار او سرچشمه می گیرد، خود را جز به خدایی و ما را جز به بردگی قبول ندارد. ما نیز جز بنده خدای یکتا نیستیم و تنها او را می پرستیم و تنها از او یاری می جوییم. ما و آقای دکتر ناصح و همدستانش و مدعیان اربابی بشر و همه انسانها باید بدانیم که همگی بندگان خدا و نیازمندان او هستیم، به خواست او روزی می خوریم، پاداش و جزا و فرصت داده می شویم؛ به مال و علم و آبروی داشته یا نداشته خود تکبر نورزیم. که اینها فانی است. بر اساس نعمتهای خدایی، عَلَم فرعونیت بپا نکنیم و بندگان دیگر او را بنده خود نپنداریم. و جان و مال و عِرض و ناموس کسی را که نمی خواهد بندگی ما را کند، مباح نشماریم و به یاد داشته باشیم:
نردبان این جهان، ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست / استخوان او بتر خواهد شکست
پس از رسیدن کارد به استخوان و مشاهده اینکه مالک ساختمان که به توصیه هیچ پزشک و حکیم و عارفی برای درمان خود وقعی نمی نهد، به هیچ صراط دیگری جز تلاش حداکثری با همه مال و مکر و انصار خود، برای محدودکردن، القای ناتوانی و کنترل بر من و همه مجموعه های تحت مدیریتم و آزار دوستانم مستقیم نیست، و پس از استغاثه های مکرر در حرمهای اهل بیت، در خفا، در مساجد، طبیعت، کوهها و بیابانها و با قلب خود، به این نتیجه رسیدم که می باید برای حفظ و دفاع دین و ایمان خویش و حقوق یاران پاک نهاد و وفادار و –اغلب-از همه جا بی خبرم نیز که شده، اقداماتی معقول و حساب شده و قاطع را به انجام رسانده، مسئولیت سکوت چند ساله و مدارای چند ماهه با ایشان را بعهده گیرم و شخصا بعنوان مدیر کانون بنحوی که خود می دانم و مبتنی بر شناختی 35 ساله و ازمایش انواع راههاست، برای استقلال و سپس استارت و روی روال عادی قرار گرفتن فعالیت کانون، اقدامات قاطع را انجام داده، از کسانی که بی چشمداشت و توأم با اعتماد مرا یاری می کنند، و با شناختی که دارند مرا محق دانسته، از نزدیک احساس کرده و می دانند برای اهداف اجتماعی از همه چیز خود گذشته ام تا این مجموعه را با چنگ و دندان حفظ کنم و مشوّق بیهودهء بازگشت من به آغوش آن زوج نیستند، می خواهم که احساس و تصمیم مرا درک و با خواندن تنها بخشی از ماجرا –که طبعا پس از انتشار مسوولیت اخلاقی و حقوقی اش را می پذیرم- خود را بجای این بنده حقیر خدا بگذارند که تنها آرزو دارد بی دخالت اغیار، اهدافش را (که در هزاران مقاله نگاشته و تنها اندکی تغییر و تعمیق یافته، و بعضا هنوز در سایتها قابل سرچ است) به پیش ببرد. اهداف شخصی و اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی که تماما قانونی، مفید و مطالعه شده است و عده پرشماری در آن با من همسو و مایل به همکاری مجدد بوده، اما قبل از استقلال ترجیح می دهم حتی جمع کوچکی را دوباره به راه نیاندازم. به قول حافظ: «من جرّب المجرّب حلّت بِهِ الندامه = آنکس که آزموده را بیازماید، دچار پشیمانی می شود.»
در بحبوحه مشکلات و مصائبی که طی سفرهای سه جهار ماه اخیر در راستای استیفای استقلال رأی و تصمیم خویش و اعاده اموال و اسناد کانون و نوسازی و تجدید فعالیت آن در کل کشور داشتم، هرگاه توانستم و مقدور بود، علیرغم ضیق وقت و محدودیتهای شدید مالی جهت اسکان، کنجکاویهای بحق و سوالهای متعدد و در عین حال عدم ظرفیت پذیرش مسائل جاری در میزبانان و تبعات سوء آن (که بعلت جلوگیری از اتلاف وقت خودم و مزاحمت برای میزبانانی که دوستشان دارم، مرا مجبور به اقامت در هتل (استثناءا) و مسافرخانه ها، و سوئیتها، و یکی دوشب، حرم امام رضا و پارک نزدیک به آن می کرد) و نیز چندین بار سرقت وسایل و ضایع شدن شماره های اعضا، محدودیت دسترسی به اینترنت و تلفن و و مفقودیت چند باره موبایل ساده و وسایل الکترونیکی در حوادث؛ یا امانت گذاشتن آنها در اماکن مختلف، محرمانه بودن موقت بسیاری مسائل و فضولی اطرافیان و هتلداران و متولیان ایاب و ذهاب و... سعی کردم با یارانی از کانون که حق دارند و می باید که از موقعیت من و کانون آگاه باشند تماس بگیرم. تاکید من در این تماسها، عدم ساده انگاری دوستان و اعتماد به هر شخصی بوده که من و کانون را کاملا مورد تایید قرار می دهد! متاسفانه دوستان ما و بطور کلی فعالان مدنی واقعی که قاعدتا فعالیتشان بدون چشمداشت مالی و نیک اندیشانه است، ساده انگارتر و زودباورتر از اغلب مردم هستند، که بخاطر مشکلات زندگی، به روشهای غیرمتعارف، از جمله تظاهر به کار خیر، یرای کسب وجهه و منافع مختلف روی می آورند. همانگونه که دین و عرفان می تواند دستاویزی برای کسب مطامع و منافع شود، سمن ها و گروههای خیریه و جامعه یار نیز بستر مناسبی برای تجمع افراد سوء استفاده چی هستند که از طرق مختلف و گاه نشان دادن دلسوزی وحتی مدت زیادی کمکهای چشمگیر، در تشکلها نفوذ و آنها را به بیراهه می برند.
آنچه عرض می کنم، بر اثر تجربه و متکی به 12 سال صرف عمر خود بطور شبانه روزی در مدیریت کانون و فعالیتهای بسیار فشرده و گسترده آن و همچنین دست و پنجه نرم کردن با سیاست در دوران دانش آموزی و دو سال اول دانشجویی خود (حدود 15 سال پیش) است که هرچند تجربه ای تلخ تحت برخی القائات و راهی بدون شناخت بود، و در اوان نوجوانی (چنان که افتد و دانی!) اما دستکم تجربه ناشی از آن در زندگی شخصی و اجتماعی و شناخت انواع ترفندها و فریبهای افراد عادی و «میکرو مکّار»ها!، و آسیبهای دور از ذهن که هر سازمان و تشکلی را تهدید می کند، برایم کاربرد بسیار داشته است. و مخصوصا آنچه در دوره «روزه آب» و پس از ان (27 اسفند تاکنون) متوجه شده ام و با یافتن ارتباط وقایع و مسایل و مطابقه و تحلیل آنها؛ به نتایجی دقیق، نه تنها در رابطه با کانون، بلکه در حیطه بسیاری مسائل دیگر از جمله تاریخ خانواده سابق خودم، تاریخ خراسان، مسائل عمیق دینی و معنوی، و جز آن رسیدم. طرح بسیار محدود این موضوعات (اغلب با پرسش شخص مقابل و معتمد، بمنظور راهنمایی و درد دل صادقانه) البته مشکلات، ظنها، گمانها و خوفها، مقاومتها و منازعاتی را پدید آورد که طبیعی ست.
درباره روزه آب کتب متعددی نوشته شده است. کتاب «آب درمانی» (که متاسفانه نامی که مترجم انتخاب کرده، نامناسب و غلط انداز است و روزه آب هرگز مختص بیماران نیست بلکه یک روش تزکیه نفس و پالایش بدن و مغز و خون از همه سموم روزمره و نتیجتا استقلال روحی ست) تالیف دکتر الکسی سوفورین، پزشک و کشیش مسیحی روسی اولین بار در ایران در سال 1375 به خامه استاد جعفر امامی، با مقدمه مفصل و تایید آمیزی از آیت الله مکارم شیرازی منتشر شد. در اوان نوجوانی آنرا از یک دست دوم فروشی خریداری و مطالعه کردم. زندگی فردی و اجتماعی ام را قبلا جاهایی به اجمال نگاشته ام و نگاشته اند، اما بخشهایی را که بیانگر تجربیاتی فراروی نسل جوان هستند، قصد دارم ان شاء الله در فرصت مناسب بازنگاری و منتشر کنم. بطور خلاصه بعد از پیش زمینه ای از کودکی، که قطعا تحت تاثیر ژنتیک و دعای مادر گمشده ام بود (که هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش؛ روحی و نفسی و مالی و عرضی و حیاتی بفداها) و تضاد همه جانبه با فرهنگ خانواده جدید بویژه همسر دکتر ناصح (فرزند اصغر ولی اف توده ای و زندانی در ایران و شوروی!) که نامش در شناسنامه جعلی و قریب التعویضم به عنوان مادرم ثبت شده، و چندین سال ماجرا و زجر و مصیبت و البته روزهای شیرین با حاصلی تلخ، در پی دبستانی ای در کالیفرنیای امریکا، در محیط تهوع آور هاوایی و ایالات مختلف، سفرهای ژاپن، دوبی، و... در کودکی، آخرین سفر خارج در سال چهارم دستان به قبرص، و استنکاف از همراهی با خانواده در سفرهای خارجه (تا دو سفر ترکیه سالهای اخیر، بهمراه همسر سابق و مظلومم به آنتالیا و دومی با جمعی از اعضا به مزار مولانا در قونیه) و عمیق و عمیقتر شدن شکاف میان من و سرپرستان که میخواستند با تغییر افکار و ایمان و سبک زیستن من به هر نحو، در کنار ایجاد رفاه کامل مادی و امکانات وسیع اما کنترل شده، محبت زورکی خود را ثابت کنند و من همواره استقلال رأی را بر اسارت در زندان طلایی ترجیح می دادم، و بجز برخوردهای پیش از سن بلوغ در راستای استقلال عاطفه و آزادی وجدان و اندیشه، پس از بلوغ طبق آموزه های دینی مان هرگز به آنها «اف» نیز نگفته، با خلوص نیت و تمام توان خویش -و طبق مشاهدات صدها تن اطرافیانشان که فرهنگی شبیه آنان دارند و البته اغلب از دورشان پراکنده شده اند- به خدمت و فروتنی و رازداری، تلاشهای طاقتفرسا برای درمان بیماریها و آشتی دادن و تشویق و تبلیغ کوچکترین کار مثبت، و شکر گزاری از عطایای مالی شان می پرداختم. تا زمانی که کارد به استخوانم نرسید آنها را ترک نکردم (اردیبهشت امسال) و تا وقتی که باز (در سفرهای غریبانه و فقیرانه با چشمانی تر و جگری خونین، ناامیدی از همراهی دوستان، و مبهم دیدن آینده، پس از رها کردن همه چیزم در منزل و دفتر اعطایی و زورکی آنها همراه با اجبار به ماندگاری در آنجا) جانم به لب نرسید، لب به شکوه و شکایت محدود نگشودم و خود این ستر عیوب آنها و سکوت و خویشتنداری دشوار و روزه های سکوت من از بیان علت سفر و گاه خودداری از اظهار نام واقعیم (بقصد تغییر شناسنامه در زمان مناسب و در توافق با پدرخوانده) در همه شهرها و روستاها برایم هزینه بر بود و مخاوف عمده ای را بمن تحمیل نمود.
پس از رویدادهایی که غیر مستقیم و عمدتا مستقیم به آنها مرتبط می شد و با افزودن ییاز داغ (آگراندیسمان) و وارونه نمایاندن عجیب اخبار و حوادث، مورد استفاده تبلیغاتی آنها برای خسته کردن، بی حیثیت تر کردن و صدمه جسمی و روحی و بویژه مالی، و جلوگیری شان از همکاری و همنشینی آرام و طبیعی من با هر شخص همفکری (ولو فامیل خودشان) بیش از دو سه روز می گشت، واقعا به تنگ آمدم و دیگر صبر را امکانپذیر و حتی جایز نمی دانستم. احساس کردم اگر بارها و بارها به آنها و نوکران ریز و درشت و بی رحم آنها، بگویم شما را بخشیدم، دوباره خدمت و یا عفو و ترکشان کنم، صرفا سبب استهزای آنان، توهم ناتوانی ام، جری تر شدن آنان و مخصوصا فشارهای شدید بر هر کسی خواهد شد که با او مصاحبت و همنیشینی مسالمت آمیز داشته باشم، و پدرخوانده و تیمش (که هر روز جری تر و بزرگتر می شدند و بر من و او خشمگینتر، چرا که برایش مهم نیست یک مهره را دور بیاندازد و مهره جدیدی را بکار برد، و منهم مجبورم به ملایمترین نوع دفاع، یا ترک هر جایی که نفوذ آنها را به وضوح ببینم) خواهد شد. کسی شرایط مرا از نزدیک مشاهده نکرده ست. اما تصدیق می فرمایید به سختی این شرایط را تحمل و برخورد بسزای قانونی یا غیر قانونی نکردم و از لحظه به لحظه عملکرد این مدت دفاع می کنم. چرا که مومن نباید خود را در معرض اتهام قرار دهد یا بگذارد حیثیتش را به تاراج برده او و راهش، روشش و آیینش را به ذلت کشانند.
امروز که پس از رویدادهای تلخ در سومین سفر تربت جام (حل کردن اقامت 3 روزه زجر آور در مهمانسرایی با مدیر بیمار و خشن با استعانت من از پلیس و خروج ناخواسته از آن شهر پس از ساعتها گریستن و تضرع در مزار شیخ جام، و ناتمام ماندن مذاکرات من با قاضی و امام جمعه شهر)، سرقت حجم انبوهی وسیله الکترونیکی و کارتهای ویزیت توسط یک عضو سابق و ناسپاس و مزدور (که به بهانه کمک خواهی و کارآفرینی من برای او، با واریز 20 هزار تومان مرا از تربت به مشهد کشانده بود و ضرر زمانی و مالی بسیار هنگفتی از او خوردم و بخاطر اعطای همان مبلغ (!) و عدم تمکین من به دادن اطلاعات سفرهایم به او، تا می توانست تحقیرم کرد و دهها جلسه رایگان و پذیرایی شدنها و خفتن در خانه مرا در اهواز از یاد برد؛ و خود شاهد ضجه های 2-3 ساعته من جنب ضریح امام رضا، عمدتا با بیاد آوری حقوق و رنجهای دیگران، بود)، دو شب بسر بردن بیرون از مسافرخانه ها و در گرسنگی و خوف حمله گرگی دیگر از گرگانشان در مشهد، اقامت پرتنش در یک مسافرخانه و اقامت آرامتر در جایی دیگر، قول یک راننده تاکسی (مرتبط به مسافرخانه ای که در آن روزه آب را انجام داده و پدرخوانده از طریق من انها را یافته و اغفال کرده بود و با من و کارتن کتابهایم کردند آنچه کردند و پس از اعتراض کتبی و شفاهی در سفر، بجای پاسخ شنیدن، مورد فحاشی و کتک قرار گرفته و اخراج شدم؛ و راننده فحاش و لعان و آدم ربایی را هم که قرار بود مرا از آنجا به ترمینال ببرد، بناچار و پس از سه ساعت سرگردانی ابرام آمیز در خیابانها با چند چمدان وسیله، با 2 بار کشیدن ترمز دستی و خروج از ماشین و ادامه تفحش او، و استعانت از 110 به کلانتری بردم و بعد از فحاشی و سپس ساعتی بعد، گریستنش، با اصرار بازجو و حضار رضایت به عدم شکایت از او دادم (جرمش مشخصا آدمربایی محسوب می شد)، رضایت کتبی: مشروط به واریز 14 هزار تومان به حساب حرم امام رضا!) مبنی بر اینکه کتابهای امانتی ام را پس می دهد، اما بعد از ساعتها سرگردان کردنم و تحقیر و توهینهای سخیف به مقدساتم و شخصیتم و انتساب من به اینکه مامور فلان اداره هستی (با هدفم عصبی کردنم؛ و ایجاد نقطه ضعف) و تجسس تصمیمات و یادداشتها و غیره، پاسپورتم را هم با خود برد! (مرتضی رفیعی: 09151155069) و دستاورد تلاش چندین ساعته برای یافتن پاسپورت در شهر غریب و نهایتا شکایت به سازمان تاکسیرانی و سوار بر ترک موتورسیکلت، فعلا سوختگی شدید پای راستم در تماس با اگزوز موتور بوده است با شتاب اینکه زودتر به اتوبوس قم برسم، و سپس سفر به قم بدلیل دلتنگ شدن برای مهر مادری و تجدید خاطره سفر پیشین (از اهواز؛ و داستان پیاده کردن در بیانبان قم-تهران و در نیمه شب، بدلیل مقاومت من از رفتن زورکی به تهران! و همراه بردن اصل کارت ملی ام توسط اتوبوس رویال VIP!)، و هنگام سفر مشهد به قم: توهین و تحقیر و سوار نکردن به اتوبوس علیرغم داشتن بلیط (مرتضی رفیعی از قصد سفر قم مطلع بود و در آنجا عده ای مشخصا مرا آزار میدادند و برخی نیز مراقبتم می کردند و در نهایت اتوبوس رفته و سوارم نکردند)، سوار کردن پس از 4 ساعت اعتراض و پیگیری، خراب شدن اتوبوس در بیابان و توقف 40 دقیقه ای در تاریکی، پیاده کردن من با اصرار و سوار کردن بر یک اتوبوس دیگر، و نهایتا فحاشی، افترا، تحریک همه مسافران علیه من توسط راننده، ضرب و شتم شدید و منجر به کبودی بازویم در حوالی سمنان برای پیاده کردن من در بیابان از اتوبوس دوم بهمراه ساک و لب تاپ و کتب و مهمترین اسناد و یادداشتهام، که باز با مقاومت من روبرو شد و به هرگونه، خود را با کمربند به صندلی بستم و حدود ربع ساعت گردن کلفتی شنیدم و خواستم مساله در حضور مامور رسمی نیروی انتظامی حل شود، و پس از استعانت از پلیس راه (سروان خلج) حل و لاپوشانی گردید و قول بردن من به قم با امنیت و احترام کامل را دادند، پیاده شدن من در تهران و شکایت کتبی به ماموران جهت –دستکم- گرفتن شماره اتوبوسران قبلی که در آن عینکم را برای بار چندم برداشته بودند و راهنمایی ماموران مربوطه، یک ساعت و نیم انتظار و تفکر در طبقه دوم سالن انتظار ترمینال، و عدم پیگیری شکایت جهت دستگیری راننده سوم (زیرا همه این قلدرها، بازیچه و عاملان غیر مستقیم ازار و از پای درآوردن من هستند و ارزشی برای او ندارند و حسب اطلاعات غلط متعمدانه مبنی بر ضعف و امکان شکستن من چنین می کنند و پس از قهر من، مدتها هراسان از برخورد قاتون و از دست دادن شعلشان هستند و همچون دو کارمند سوئیت محل آب درمانی ام، به بیماریها و خوفهای مختلف دچار می شوند، و من قصد آزار افراد ضعبف و اغفال شده را ندارم، و رأس فتنه جای دیگری ست)، و آمدن با اتوبوسی دیگر به قم، ارامشی عمیق با ملاحظه گنبد بی بی معصومه (که پیشتر سروده بودم: در قم آن اخت رضا گفت: مخور بیهده غم / إقم و أمّ توام پشت تو دارم، حق و هو!) و اقامت سه روزه در مسافرخانه ای که با آرامش یادداشتهایم را زیر و رو و تتنظیم نمودم و قصدم برای 40 روز امساک خشم و شکایت نکردن از کسی (بجز بازپس گیری مدارک شناسایی که برای هر اقامتی لازم است) و ندادن خروجی کتبی، برجای بود و هست، و نهایتا ورود شبانه پرسنل مسافرخانه به اتاف و هنگام تضرع من در حرم حضرت معصومه، و جمع آوری موهّن همه وسایل و خوراکهای نیمه تمام و نوشتجات شخصی ام که در سه روز آرامش کامل پهن و دسته بندی و آماده پاکنویس و انتشار کرده بودم!، و اخراج من با زورگویی 2 ساعت قبل از موعد تخلیه از اتاقی دیگر که تا ساعت 1 (موعد مقرر) وقت خواسته بودم دوباره وسایلم را مرتب و خارج شوم، سرگردانی برای یافتن مسافرخانه یا طویله ای (!) که حریم خصوصی ام را به رسمیت شناسد و با پی بردن به مشکلم از هر طریق (اینترنت، سخنان اندک و وسایل خودم، شبکه های اجتماعی علنی و غیرعلنی) ضمن گرفتن کرایه کامل، همین نوشتجات و وسایل باقیمانده ام را تاراج نکند، و وقت و زمانم را هدر ندهد، و هیچ تاکسی ای، مرا نیمه شب در جای بسیار دوری از مسافر خانه رها نکند تا با ساک و لب تاپی که به زور تا اینجا حفظشان کرده ام، بدون عینک و با پادردی از 12 ساعت پیاده روی، بتوانم مسافرخانه ام را پیدا کنم، و ضمن استراحت مختصر برای حفظ وسایل و نوشتن یادداشتها و برنامه های فردا، وقنت بگدارم، و بدانند بر افتاده لگد زدن و همراهی با ازاردهندگان او، نه اخلاقیست و نه قانونی و نه جوانمردانه، عدم همکاری معاون دادستان (که فرصت شنیدن همه حرفهایم را نداشت زیرا اواخر وقت اداری رسیدم، و ارجاع به دوایر دیگر) برای حل مشکل کوچک من (فعلا بازگشت مدارک شناسایی برای گرفتن سیمکارتهای پیشین، کارت بانکهای دیگرم و توان سفر و اقامت امن تر، یا باز کردن حساب جدید)، پناه آوردن به نیروی انتظامی حرم، استعانت از 110 و نهایتا الزام مسافرخانه هتاک و تفتیش گر، به جلب رضایت کامل من و ابرام او بر ازار و نوشتن کیفرخواست مفصل توسط من (که ان شاء الله فردا به دادگاه ارائه می شود)، اقامت آرام سه روزه در مسافرخانه ای باکلاس تر با ترفند کارآمد شمس تبریزی (وقتی با کسی آغاز دوستی می کنم، ابتدا با او جفا می کنم، اگر باقی ماند، با او وفاها خواهم کرد!) و ارائه پرینت قانون حریم خصوصی به مسافرخانه دار و درخواست عذرخواهی کتبی از او (که بیچاره چیزی نگفته بود و فقط با مشاهده برخورد کلهء منِ عینک برباد رفته با یک تابلو هنگام جستجوی مسافرخانه مناسب و شکستن عینک دودی دومم، و گفتن: الحمد لله، و نداشتن کارت شناسایی معتبر و داشتن کپی آن با تاییدیهء تاریخ گذشتهء ثبت احوال تربت جام، و قیافه زرد و ترسان و نزارتر از "نزاری قهستانیِ" من گفته بود: از بیرون چکت می کنم که یک وقت خودکشی نکنی!) و گذاشتن وسایلم در صندوق امانات مختلف یا بردن آن به حمام (بهمراه کیف لب تاپ!) هنگام استحمام در مسافرخانه، و نهایتا متوجه شدن مسافرخانه دار (با اتاق 2 تخته و با کرایه شبانه روزی 50 هزار تومان، و معمولا همه جا تخت هست و علاقه دارم برزمین بخوابم) و سایر مسائلی که به دلیل ضیق وقت از بیان آنها خودداری می کنم، (و همه آنها در شهرها و روستاهای مختلف قابل تشریح است، و اگر ارام و مستقل گردم، این خاطرات بجای شکایت یا شکوانامه و اشعار و مطالب تلخ، می تواند بسیار پخته و آموزنده و بصورت سفرنامه ای که در شرایطی بس دشوار تجربه شده و بدون اضرار و بی آبرویی برای مجرمین تدوین و منتشر شود) توانستم در پی دو روز آرامش، برخی افکار را جمع و جور و با برخی یاران تماس حاصل نمایم. و از یاران دورتر –که با دکتر در ارتباط نبوده اند و مرا خوب میشناختند- همیاریها و راهنماییهایی بگیرم. در باره چگونگی تحقق بخردانه ترین تصمیم (اقامت در جایی ثابت و امن با هزینه شخصی و تضمین عدم مزاحمت به مدت 40 روز جهت روزه پرهیز از خشم و شکایت و گله های کتبی و شفاهی از این مسائل که می باید برای همیشه تمام شود، بجای آن اندیشیدن به مسائل مثبت، نگارش عمیقتر و استفاده بهینه از همین تجربیات و نوشته ها جهت بازسازی کانون با جزئیاتی که عرض شد و تبدیل تهدیدها به فرصت و ثبت ظرفیتهای اقامت و گردشگری و ایاب و ذهاب و حساسیتهای قرهنگی و اجتماعی و نحوه تأمین امنیت افزاد، و جاذبه های زیست محیطی و البسه و خوراک مردم... در اردوهای گردشگری آینده به شهرهای گوناگون؛ که خداوند هم در قرآن وعده تبدیل اشتباهاتمان به نتایج نیک آنرا به ما داده است در صورتی که تقوا بورزیم و صبر پیشه کنیم.) می اندیشم. برایم تفاوتی نمی کند این اقامت موقت (سپردن باقی امور بیرونی به خدا و اولیای او و مسئولین امر، پس از بیان و تبیین درصدی از حقوق و حقایقی که پایمال شده اند) در کدام شهر باشد. و ترجیح می دهم در یکی از استانهای مرکزی، خراسان، و یا فارس باشد، و در هر حال، از هرگونه تعرض غیر قانونی برای مدتی مصون باشم. پس از تحقق اندکی مطالباتم (و نیز اندیشه هایی بکر در ان آرامش که به نفع همه است؛ و گاهی دو روز ارامش دستاوردهایی شگرف دارد اما با دخالت دیگران یا خروجی دادن زودهنگام خودم، ایده ها پیش از پخته شدن، منتشر و مورد هجمه قرار میگیرند یا بقول مهندسان: اکسید می شوند!)
دوستان عزیز توجه دارند اینهمه هجمه و اقدام به تضعیف، تصدیم و نابودی من، اولا تا زمان عدم استقلال ادامه خواهد داشت تا به بازگشت من به اهواز و تحت امر پدر خوانده (به معاون دادستان عرض کردم که به آیه 66 سوره یوسف توجه فرمایید) و درمان همه این تخیل ها و اکاذیب ادعایی من (!) که برای ناصح و اعوان درجه یک و چندمش بسی خطرناک است – والله در صورت استقلالم، دیگر برایم مهم نیست و به راحتی فراموش خواهم کرد- توسط تیم پزشکان ایشان با شبه داروهای مخدر قوی (که دیگر توان سخن گفنن، اندیشیدن، پیگیری، ابتکار عمل، چابکی، تحمل سختی ها را نداشته باشم؛ و در برابر هر ناملایمتی بجای واکنش معقول همچون صبر، سکوت، تلاش برای جبران مافات بدون کمک خواستن از ظالمین، و حداکثر برخورد حقوقی یا افشاگری های محدود؛ به جرم و یا واکنشهای عصبی، یا مصرف آرامبخشها و مسکرات و نظایر آن، یا تسلیم کامل به سبک زندگی پدر و بازگشت به زندگی مرفه و منجلاب متعفن زندگی تجمل پرستانه، سوق داده شوم) منجر گردد.
ثانیا، این خیال باطل است. چنانجه به شیوه غیر قانونی محبوس و یا در راه عشق و آزادی شهید نشوم، هرگونه لطمه جسمی و روحی، و هرگونه مسمومیت (مانند برخی رویدادهای پس از افطار روزه اب)، با چند روز روزه آب یا تمرینات متفاوت و بعضا ژرفتر و استعانت از خداوندی که همواره مسبب الاسباب است و اجازه تعرض به کسانی که به حصن او (لا اله الا الله) وارد شده اند را نمی دهد، دفع خواهد شد. و شادی و نشاط و امید، و خشم افزونتر بر «فرعون و ظلم او» که دیگر جانم از آن سخت ملول گشته است و میخواهم خود و یاران دیروز و امروز و فردایم از آزارش بدور باشیم؛ و راهکارهای ضربتی تر و کارآمدتری جهت مبارزه در راه آزادی خویش و استقلال کعبه العشق کانون آینده نگری ایران جایگزین این سموم خواهد گردید. این بود معنی ابیاتی سوزناک در مهزیار نامه، خطاب به سلطان العاشقین حضرت علی بن مهزیار اهوازی (نماینده چند امام اهل بیت در خوزستان)، شبی که بر مزار آن نازنین برادر، جانم تا لب رسید و بازگشت...
... هر دم از پیش قوی تر شدم از غم، درویش! / اژدهایم بگزیده ست و دو صد مار دگر
کمرم را بشکستند و ببستی از مهر / جگرم را چو بسوزند، تو تیمار دگر
چون به بهتان برمانند، تویی آب رُخم / بفروشند چو یوسف، تو خریدار دگر
گر امین الامنا سیم و دِرَم را همه برد / از تو آید دو هزاران زر و دینار دگر
از زلیخای زمان، جور و جفاهاست، چه باک؟ / همچو یعقوب تویی باب وفادار دگر...
و الخلاصه به زلالی آب و به مهر مادری سوگند، به هیچ صراطی مستقیم نیستم جز صراط مستقیم آزادی و کرامت انسان در سایه عبودیت خداوند یگانه و عدم تبعیت از "ما سَوَی الله" (هر چیز بجز خدا) در راستای معصیت خدا. این بود معنی قول مولا علی: «لا تکن عبد غیرک وقد خلقک الله حرا = بنده خود مباش چرا که خداوند ترا آزاد آفرید» و فریاد عمر بن خطاب بر سر عمرو بن عاص: «متی أستعبدتم الناس وقد زادهم أمهاتهم احرارا = از کی مردم را بندگان خود کردید، در حالی که مادرانشان آنها را آزاد به دنیا آوردند.»
سوم اینکه برخورد حقوقی، قهر، کج خلقی و حتی برخورد قیزیکی شخصی با شرایط من با درصدی اندک از افراد متجاوز و مزدور که به استیصالم کشانند، هرگز در محکمه الهی، قانون، اخلاق، وجدان و عرفان، محکوم نمی شود اما در شرایط عادی و عدم ایذاء از سوی دکتر ناصح، چه نیازی ست به این مسائل؟! و چه کسی با چون منی، در صورت استقلال رای و عملکرد و عدم آگاهی و کارشکنی آن بیمار متموّل و زنگی مست تیغ در دست، خصومت خواهد داشت یا مظنون خواهد بود؟! مسائل من با ایشان از دوران روزه آب آغاز نشده است، از 1 یکسال پیش از آن، هنگامی که بر بیت مولانا «این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان» (ناظر به احادیثی جون: "الدنیاء سجن المومن" و "موتوا قبل ان تموتوا)» ماهها تامل کردم، و گسستن پی در پی زنجیرهای وابستگی و تعلقات نفسانی (در روش تربیتی ایشان بر پاهایم بسته شده بود، و سعی میکردند بسته بماند، و این بود دلیل رجم و بهتان و هجمه به همه پیران و اساتید عرفان و معلمان و مولایانِ من از زنجیرهای بردگی) شدت گرفته است، و در حقیقت از همان کودکی وجود داشته است. با این تفاوت که اخیرا و در حین و پس از روزه اب، هوش هیجانی، قوت حافظه و تحلیل و درک ارتباط مسائل، و حساسیتم نسب به ظلمها و اجحافها و رنجم از نامردمی ها، افزایش پیدا کرده، ساعات کارم افزونتر (16 تا 18 ساعت در روز) و خوراکم اندک، سرعت درک مسائل و حرکتم دو چندان، و مقاومتم در برابر انواع پلشتی ها که همه باید دوری کنند (دروغ، خیانت، دود سیگار و انواع مخدرات و مسکرات، آلودگی های صوتی، تشعشعات قوی لوازم الکترونیکی، مواد غذایی مصنوعی و مکروفرهای سرطانزا، فیلمها و سریالهای تحریک برانگیز، اخبار تند و تنش زای سیاسی، پرخاشهای خانوادگی، فخرفروشی ها، تحقیر یکدیگر و دهها شاخصه دیگر فرهنگ بورژوازی) افزایش پیدا کرده بود و از چنین عوامل و محیطهایی، آزادمنشانه دوری می جستم و ناصح کسی هم بر ترک اجباری این آلودگی ها نبودم (بلکه به هرآنکس خود میخواست کمک میکردم) دوست داشتم و دارم با انسانهای صادق و صمیمی، مهربان و عفیف و شریف و کسانی که مرا به یاد خدا و آخرت و عبادت و پاک زیستن می اندازند نشست و برخاست کنم، و البته با سایر افراد جامعه نیز همزیستی مسالمت آمیز داشته باشم و در عین حال، فاصله لازم را با آنان حفظ کنم. اما دکتر و اقوام و اطرافیانش که همچون او می اندیشیدند، و پزشکانِ معالج خود او که مورد پذیرش من نیسنتد چون بعضا «اعتقاد به وجود خدا» را هم اختلالی روانی می پندارند! و بلکه به جرایم عدیده متهمند -و دوست نمی دارم روزی در دادگاه یا در مقام افشا، زبان من بیش از این بر جزییات مسئله باز شود یا خطاب به بیماران و بیمارشدگانشان، در صورتیکه اصرار بر همیاری بیمار خود یعنی آقای دکتر داشته باشند فراخوان عمومی جهت تشکیل پرونده دهم- نهایت هجمه و بی رحمی را در حق من، کانون، تایید کنندگان این راه و روش، و هر کسی که پس از آن و تا این تاریخ تایید و یاریم کرد روا داشتند. البته بدون اجازه و تحریک ایشان و صرف وقت حرص آمیزشان (چندین ساعت در روز به مدت دو سه ماه، حتی پیاده نزد تک تک دوستانم، همچون ابمیوه فروش نبش فلکه سوم رفتن و او را از اشتراک نیم بهای آبمیوه برای جلسات کانون و نیز چاپ کتاب «خواص میوه جات» من که مدتها بر آن گفتگو و وعده داشتیم منصرف کردن، و پاسخ فاطع و افشاگرانه من با حضور خانم ولی زاده که موجب حیرت آبمیوه فروش شد و... چنین مصائبی که صرف وقت برای انها در شأن یک پزشک، آبمیوه فروش معتبر و نویسنده و پژوهشگر تغذیه ارگانیک نمی باشد، و بیشتر، اسباب خنده است!) هیچ پزشکی وقت و انرژی و توانش را صرف کوبیدن یک مرکز آموزشی و پزوهشی –ولو رقیب و تضعیف کننده تجار دارو، نمی کند. ولی ایشان با تکیه بر مال و موقعیتی (که خود بهتر می داند از کجا آمده) و مکتوم ماندن عیوبش (که شخصا خون جگرهای بسیاری برای آن خوردم و همه معاشران و اقوام این را می دانند) و روابط خاص با دوستان و شرکا و همکارانی در طیفهای گوناگون فکری و شغلی و اداری و غولهای اقتصادی و مردان حقوق و بانک و صنعت و... شبکه ای چون «أهون البیوت» که روابط شکننده آنان بر پول و منافع و مفاخر کاذب بند است، و انداختن رعب و هراس از اقدامات آتی من علیه آنها، یا سخن گفتن هیجان آمیز درباره عقاید خطرناک یا روحیه مهاجم و شاکی و عصیانگر من و برخی دوستان و اساتیدم و ارکان کانون، یا تمسک به اشتباهات گذشته، و هزاران ضعف نداشته، شایعات، وارونه انگاری ها، یا حتی مشکلاتی در زندگی شغلی، سازمانی، و شخصی (که شگفتا، خود و همسرش مستقیما برایم بوجود آورده، و گدشت و عفو کرده بودم، و زهی از بیشرمی!) همراه با تحلیل و ارزیابی آنها، و پروراندن این شایعات و تحلیلهای پیچیده، آنهم در دنیایی که بخاطر وجود شبکه های اجتماعی، «دهکده جهانی» نامیده می شود و هر شایعه، بسرعت نشر پیدا می کند، و از عوامل گوناگون نشر آن، علاوه بر وارد شدن من در صدها موضوع انتقادی (طبق مقالات مندرج در اینترنت) و داشتن مخالف و موافق فراوان، یکی نیز دل چرکین بودن عده پرشماری از مردم از خانواده دکتر ناصح و سایر خانواده های وارد شده در این بازی عجیب بوده است و اغلب بازگو کنندگان این مسائل، نه حسن نیت و نه قصد اصلاح، بلکه قصد سخره و تخریب دارند، و متاسفانه دکتر ناصح و همسرش طی سی و اندی سال در اهواز، با تحقیر و توهین و تذلیل شدید صدها نفر (که میتوان تک تک نامبرد) بخاطر جاه و مکت زودگذر دنیوی، نه تنها کارگر و معلم و همسایه، بلکه دوستان نزدیک و اقوام خویش، حاسدان و دشمنان بسیاری برای خود فراهم کردند؛ و بسیاری از نشر کنندگان این مسائل، اتفاقا از مخالفین خانواده ایشان بودند تا نقطه ضعفهای این بنده خدا را برای کوبیدن و سخره دکتر ناصح و همسر مغرور و هتاکش که فرزند سومشان را نیز ناسپاسانه از دست دادند، دستاویز قرار دهند.
اما برای بنده حقیر که مدتهاست راهی دیگر در پیش گرفته ام و هرگز گوشه چشمی به بازگشت بدان فرهنگ و خاندان ندارم و چشم اندازی متفاوت فراروی خویش و همکاران واقعیم می بینم، دفاع از خود در برابر تک تک این اتهامات، کاری عبث و بیهوده است. اصولا به عنوان «غلامرضا صدیقی» شخصیتی مهم در این جامعه بزرگ ملی و دینی و انسانی نیستم، که بخواهم برای اثبات خویشتن و جلب تایید دیگران، همت و انرژی خویش را بکار گیرم. ماههاست که تنها و تنها دفاع از راه و عقیده و ترویج و تبلیغ آن برایم مهم است. تبلیغ و ابلاغ و بشاره و انذار نیز یک امر عمومی است و هر کس می تواند باور و مسلک و منسک ما را بپذیرد و یا نه! و خداوند آنگونه که در قرآن بیان داشته است حتی پیامبران را مسئول یا قادر به تغییر همه مردم قرار نداده است! این خصلت «باران» است! بر همه یکسان می بارد و در هرجایی تاثیر می پذیرد. (باران یا «مطر» یا تعابیر دیگر آن، ریشه در قرآن و متون حدیثی و عرفانی دارد و این بحث را به فرصتی مناسب وامی گذاریم) اما خصلت یک «ناصح» تلاش برای هدایت تک تک افراد و کشف و رفع عیوب آنهاست. و این واژه معمولا در ادبیات دینی و عرفانی با بار منفی همراه است. از دیدگاه عموم مردم نیز نصیحتگری، آنهم به نوع افراطی، گونه ای مزاحمت و حتی تجاوز است و در برخی اشکال آن (تجسس، القا، تحریک، اغفال، تضعیف روجیه، تبلیغ مفاسد و...) می تواند جرم تلقی شود و مجازاتهایی سنگین دارد!
بنابراین هرچند در کتاب دکتر سوفورین (بعنوان یک پزشک برجسته) دو عامل «هوای نفس» و «پزشکان» به عنوان مهمترین وسوسه گران بر شکستن روزه آب معرفی شده اند، اما وسوسه هایی که یک سالک معمولا وقعی نمی نهد، تفاوت می کند با آن هجمه ای که به همت پدرخوانده در نیمه های روزه اب و پس از کشاندن من از مشهد به تهران و اهواز با حیله و تزویر، و سپس اجبار و فشار در آغاز مجدد جلسات کانون با داستانهای تلخ طولانی و نیز اخلال شدید در برنامه ها، بویژه اینکه میدانستند از محورهای فعالیت کانون با توافق همه مدیران کمیسیونها، تبلیغ و ترویج سبک زندگی طبیعی، ارگانیک، شرقی و سنتی از طریق جلسات مداوم، تشکیل کتابخانه، نمایشگاههای متعدد و ارائه مقالات و.... بوده است. هر عضو بخش کوچکی از وقایع را می داند و همگان شاهد آشفتگی اوضاع، مقاومت من و تلاش برای مدیریت بحران بودند که برای استقامت بر این خط مشی صحیح که اتفاقا جمع کثیری از پزشکان و دانشمندان با ان همراهند و قول همکاری دادند، واقعا بیچاره شدم!! و اعضایی نیز که تا اواخر پایدار ماندندف یکی یکی ناامید گردیدند، رفتارشان تغییر کرد و کسی به سخن این بنده حقیر خدا و مدیر قانونی کانون که حدود 7 ملیون تومان کتاب و سی دی از سه شهر تهیه کرده و نیمی از آنها را با گرفتاری و مصیبت شدید توانسته بودم به اهواز برسانم، گوش نکرد! و البته همه دوستان موظف نیز نبودند و اغلب دلسوزان، بهت زده که چه اتفاقی دارد می افتد! بر آن شدم که تا پایان روزه آب، رتق و فتق امور و دستکم ترتیب اسناد و دکوراسیون و کتابخانه ها و قفسه های فروش محصولات عطاری و موزه و... در امور دفتر پژوهشها را شخصا بعهده گیرم؛ و دکتر و همسرشان نیز مرتبا شتابزده ام می نمودند همزمان با اخلال مالی و مشاوره های غلط، سنگ اندازی ها، نفاق افکنی ها و...!! و دیگران را نیز به تعجیل و اخلال همزمان وامیداشتند، بویژه کسانی را که در کانونی با 20 فعالیت اقتصادی از ما دلخوری کوچک یا بزرگی داشتند، مثلا با آنان حساب و کتاب دقیقتری در مسائل مالی کرده ایم، یا درخواستهای کمک آنها را محترمانه رد یا به تعویق انداخته ایم، کارمندانی که وظیفه شناسی را از آنان خواسته، میهمانانی پرشمار که به آنان تذکرات طبیعی جهت حفظ نظم می دادیم، یا استادانی که اجازه حضور و سحنرانی با زور و فشار به آنها نمی دادیم، اعضایی که مُصر به حمایت از کاندیداهای انتخاب بودند و خویشتنداری می کردیم، یا رقیبان فکری که بعنوان یک شهروند حق داشتیم در مباحثات دیدگاهشان را نقد محترمانه کنیم، یا کسانی که عضو نبوده و در عین حال از مهمان شدن خود در کانون انواع سوء استفاده ها و مداخلات مصرّانه را می کردند و وظیفه جلوگیری از این مسائل را داشتیم، مهمانانی که لازم بود از نظر اخلاقی، امنیت و شئوون جلسات تذکرات ملایم یا اکید بگیرند (و البته این مسائل که در کانون بزرگ و پرشاخ برگ ما با فعالیت ستادی در دفتر پژوهشها و گستردگی در دهها دفتر و سالن و... بسیار طبیعی و کمتر از جاهای دیگر بود، اما همه فکر میکردند مهمان یا کارمند دکتر ناصح هستند و من و سایر مدیران نیز در آنجا استخدام، و بیهوده در کار کانون دخالت می کنیم!!) و نیز باند خشمگین عرفان حلقه نیز که اخیرا برای حفظ امنیت روانی و اخلاقی اعضا، تذکر به عدم عضوگیری و رعایت قوانین را گرفته بودند (اما بعنوان یک باند هرمی و محکوم قضایی، هنوز مجبور به عضوگیری بودند وگرنه موقعیت خود را در باند از دست می دادند و غیر خود را کافر و مشرک و شایسته هدایت می دانستند و با خود من بحثهای طاقتفرسا و موهنی می کردند و از پاسخ علمی بسیار ناراحت شده به انواع اتهامات، از چمله مامور دولت بودن من دست می یازدند، یا بر مسائل شخصی مثل مجرد بودن من یا اخراج مادر خوانده و اختلاف نظر با پدرخوانده مانور می کردند و...!) انواع تنش افرینی ها و اخلالهای اشکار و پنهان خود را بکار انداخته، بتدریج راننده های تاکسی و آژانس نزدیک به دکتر ناصح، رستورانی که غذای میهمانان را تامین میکرد، آبمیوه فروش، کتابفروش، همسایه، بقال و سبزی فروش و گل فروش و... نیز که هیچ یک از کانون بد ندیده بودند، همواره خوش حساب و موجب رونق آنان بودیم، بر علیه ما و شخص بنده تحریک، در آن بحبوحه درگذشت مرحوم فرشید ناصح و همسر دایی ام که هر دو از همکاران قدیمی بودند، و بستری شدن چند عضو فامیل، رفت و آمد مرتب من در بیمارستانها و گورستانها و... و نزدیک شدن سالگرد آرمین عزیز و نزدیک شدن عید نوروز و ..... چنان روزگار را بر من بیدل پزیشان که هر روز یارانم را از دست می دادم و دست آخر در صدد این بودم که اموال کانون و جان و ایمان خودم را از دست ندهم؛ و می گفتم دوستان را به موقع دعوت خواهم کرد، تنگ کرد که امروز با یاداوری آن جهنم هولناک فرعون زندگیم و اعوانش، تنها «میان گریه می خندم!» و باورم نمی شود که زنده مانده ام. و تازه این اول ماجرا بود!...
و چکیده برخی اتفاقات پس از افطار روزه اب با موفقیت و تشویق خانواده هنگام عیادت: گرفتن ضربان و فشار خون و وزن و... توسط پدرخوانده و... و اعلام سلامت کامل، و پیدا شدن یک پزشک ابوالهول (به بهانه عیادت و به تعهد عدم اظهار نظر) که با القای شدید و عصبی «امکان فراوان ایست قلبی من!» در همان لحظه بدون دلیل علمی، و ضرورت انتقال من به بیمارستان، استنکاف من و اخراج او در آن شرایطی که 40 روز تنها آب نوشیده بودم و می باید استراحت می کردم، غوغا به پا کردنها، ایست قلبی نکردن و احراز سلامت کامل من بعد از سه روز تنهایی و اخراج آزاردهندگان و مطالعات و قرآن و موسیقی گوش دادنهای فرح بخش و مرور و مرتب کردن آنهمه کتاب که برای ترویج عشق و سلامت بین مردم با یک دنیا امید خریده و با بدبختی از چنگال امانتداران آورده بودم و با کارشکنی برخی برای فروششان در نمایشگاهها (همجنین پیش از آن اخلالهای عجیب در اجازه مغازه اکازیون سر کوچه و اتومبیل مواجه شده، دکتر ناصح برخی، از جمله حیدری را در مورد اول اغفال و وارد کرده بودند و دلخوری تلخی پیش آمد که ایشان و عواملشان بدان دامن زده و تشدیدش نمودند و از آن، بهره های تبلیغاتی بردند!) و در همین شرایط، برنامه ریزی امیدوارانه برای آینده کانون و نگارش کتاب حجیم و علمی روزه آب و استفاده از تجربه موفق خود (بعنوان موش آزمایشگاهی) برای ترویج این تمرین معنوی و مورد تایید دانش پزشکی، و...
اما بعد: تمایل خودم به جکاپ کامل وضعیت جسمی و روحی جهت درج در کتاب در دست تهیه ام، پیشنهاد دکتر ناصح به همراهی من در بیمارستان، کشاندن من به برج موسوم به کوثر، فشار شدید مبنی بر اینکه حتما همراه با داماد و راننده شان، و حتما در بیمارستان مهر (صادر کننده تشخیص فوت آرمین عزیزم)، و حتما بدون کارت شناسایی شخصی و با معرفی و دست در دست ایشان بدانجا بروم و ازمایش داده و در صورت نیاز بستری شوم!!!! (و تهوع من از اینهمه پستی ذات مافیای پزشکیف راضی شدن به شکنجه کش شدن انسانی چون من و هزاران تن دیگر، برای اثبات غیر علمی بودن یک نظریه علمی توسط یک پزشک یعنی "کسب سلامت کامل جسمی و روحی و نیل به قوای عالی هوش و حافظه و چابکی و نشاط و مصونیت از بیماریها و ...) و فرار من در یک لحظهء مساعد و رفتن با بیم و هراس به آزمایشگاه مهرگان (وهابی اهواز) و دادن آزمایش (یواشکی و قاچاقی) در اولین روز عید (!) و بسر بردن خوف آمیز در هتلهای کارون و نادری اهواز و کوچه و خیابان و... از ترس حمله اعوان و انصار باند مافیای پزشکی......!!! و خب در این شرایط، انسان قیافه خوب و زیبایی نخواهد داشت!!! اما آزمایشهای پزشکی او باز هم روی روال است جرا که ازمایشگاهها و هتلها، گاه کپی کارت ملی را نیز می پذیرند و ضرورتی نیست دستت در دست پدرخوانده و شناسنامه ات در دست او باشد!!! آری اینچنین بود برادر؛ (صحت سخنانم از نهادهای نامبرده پیگیری شود.)
و به این مصایب بیافزایید: استفراغهای خونین و صفراوی من در پی خوراندن اغفالگرانه آب شکر (بجای عسل) و میلک شک نارگیل (بجای شیرنارگیل) و خلف وعده مکرر در عدم استفاده از گوشی های اندروید قوی التشعشع! هنگام استراحت من، و نیز ریختن دتول و مواد شوینده قوی در حین التماس و ضجه زدن من در اشپزخانه توسط یک پیرزن نمک ناشناس و به دستور اکید اقای دکتر!! و استفراعهای خونین شدید؛ یبوست در اثر خوراندن برخی مواد از جمله حلوای فاسد، دفع مدفوع برای اولین بار پس از روزه به شیوه موفقیت آمیز در وان آب گرم و... که همه اینها در منزل یا دفتر پژوهشهای اعطایی (!) دکتر ناصح دندانپزشک سابقا محترم و نمونه خوزستان رخ داد. پدرخوانده ای که التماس ما را برای مستقل شذن وقعی نمی نهاد و می گفت: «شما عارف (!) و نویسنده هستید و ما هستیم که باید کار کنیم و خرجتان را بدهیم و شما فقط باید بنویسید و کار نکنید!! ضمنا خانه متعلق به شماست و لازم نیست مستقل شوید و نیازی به نوشتن اجاره نامه هم نیست!!» و البته با این شرایط ناچار بودیم نامه های سرگشاده ای هم در اعتراض به کندن و شکستن تابلوی مطب دندانپزشکی دکتر ناصح، منتشر و شهرداری را محکوم نماییم و اگر اسنتکاف ورزیم، به «کپی بودن» همه جند هزار مقاله و ده کتابمان متهم شویم!!! در حالیکه سرقت ادبی یک پاراگراف نیز جرم است و مجازات دارد؛ و نسبت دادن هر عملی که جرم باشد نسبت به شخص بیگناه، خود جرمی بنام «افترا»ست و مجازات دارد. ضمنا متهم لازم نیست جز در دادگاه از خود دفاع نماید و مظلومانه هزار دلیل بیاورد که «من چنین نکردم!» و با هر دلیل در معرض شبهاتی دیگر قرار گیرد!! آری: «البینه علی المدعی! = کسی که ادعایی دارد باید دلیل بیاورد نه کسی که می خواهد آنرا رد کند!» و من در این نوشتار، دهها و صدها اتهام را متوجه پدرخوانده و مادرخوانده نموده و انتشار وسیع داده ام! اکنون اگر نسبت به یک مورد آن شاکی هستند، مختارند بعنوان افترا، از من شاکی شوند و در هر دادگاهی اسناد و شواهد و استشهادات و سایر بینات مجکمه پسند و ابتکاری خود را ارائه خواهم داد... تاکنون چنانچه من شکایتی نکرده ام، به دلایلی چون صبر، امید یاری دوستانِ مدعی دوستی و مسئولین مدعی حمیت و غیرت و قانون و عدالت، امید خسته شدن یا شرم کردن پدرخوانده و انصارش و پایان دادن به این بازیهای بیهوده، امید هجرت و از نو ساختن خویشتن و کار و زندگی و بازگشت به فعالیت اجتماعی در موقع مناسب و دعوت مجدد همه رفیقان شفیق و همه رفیقان نیمه راه، امید رسیدن مرگ طبیعی خودم و سربلند شدن درامدن از حیات دنیوی نزد خداوند، و امیدهای دیگر بوده است. مهمترین از آنها امید به اینکه خود خدای متعال به وسائط و واسطه هایی حقوق از دست رفته این بنده کوچک، غریب، خدوم و هدفدار خود را بازستاند و...
اکنون که پس از روزهایی سخت در مشهد مقدس و حتی قم عزیز (که تنها خلاصه ای و جلوه ای نوشتاری از آن هول و دهشتها فراروی شماست) به گذشته می نگرم، و گمان میکنم در ماههای اخیر بنده عاصی خدا نبوده؛ در برابر سختترین مصائب، بهترین و خداپسندانه ترین واکنشهایی را نشان ذاده ام که از دستم بر می آمد... و دیگر در شرایطی که با حدود 200 هزار تومان وجه نقد و بدون حتی یک کارت شناسایی معتبر در شهری غریب و با لباسهایی پاره شده در روند حوادث و وسائلی حداقلی بسر می برم و زوال لب تاپم هم بعد از رویداد تلخ سه روز پیش دآرد درمی رود!، و باز متهم به ناسپاسی!!!، خشم و خشونت!، خطرناک بودن!، بیماری!!! و نگران کردن خانواذه!!!! و هدر دادن پولشان!!!!! و بی کفایتی و عدم توان مراقبت از خود!!!!! و خلاصه اتهاماتی در جهت اثبات قانونی «سفاهت» که منجر به مسموع نبودن «شهادت» من در هر محکمه ای و نیز بطلان و اثبات هذیان همه عقاید و نظریه های علمی و دینی و پزوهشی من خواهد شد!!!!
طی رویدادهای فوق و آنجه در پی می آید، صدها و شاید (با عنایت به مفهوم گراف و شبکه) هزاران نفر توسط دکتر ناصح و همسرش وارد شبکه جرم و جنایت علیه این عبد کوچک خدا شده اند (که گناهی نداشت و فقط می خواست مستقل باشد و خدمت کند و کعبه العشق خود را که به صدر خون جگر ساخته، برای دوستانش حفظ نماید، تنها به خدا و قانون پاسخگو باشد، و البته این رامین (غلامرضای) عصیانگر و سرکش، از کودکی نیز داعیه استقلال را داشت، مثلا بیرون آمدن از کلاس چهارم دبستان را که روزانه خودش 30 کودک بمدت چند ساعت در برابر چشم او شکنجه می شدند، را حق خود می دانست، اما تشخیص مادرخوانده چیز دیگری بود! بیرون نیامدن از کلاس معلم مهربان و ریشوی (!) مدرسه غیرانتفاعی مهر و نرفتن به مدرسه اروند زیر نظر یکی از دوستان مادرخوانده را حق خود می دانست!، همچنین حق خود می دانست که با چه کسی دوست شود یا نشود و با دوستان خویش اسراری خصوصی داشته باشد؛ یا اگر به دختر خانمی علاقمند می شود، بتواند به او فکر و برای رسیدن به او تلاش کند و با هزاران حیله و جدایی اندازی و فحاشی به عرض و ناموس و شرف محبوب و خانواده اش، با ریختن آب جوش و ایجاد سوختگی درجه دو 30 درصد بر پشتش، ضرب و شتمهای خارج از حد احصاء، القاهای بی کفایتی و بی عرضگی بدلیل اعتقاد به فرهنگ اسلامی، عشق وزری سالم و ازدواج وفادارانه پذیرفته شده در اسلام و عدم اعتقاد به اینکه «پارتنر = همخانگی بدون عقد» بهترین نوع ازدواج در دینا شناخته شده! (هرچند یک روانپزشک برجسته ایرانی –امریکایی آنرا ادعا کند و منتقد نظریه مردود و بی پایه خود را بدلیل روانپزشک نبودن فاقد جق انتقاد و در نتیجه «متکبر، متوهم و سفیه» بشمارد!!!) آزار نبیند. همچنین از زندانی کردن در بیمارستان (!) بجرم اعتراض به قذف انسانهای مومن و بی شرمی های پس از آن و خلف وعده های زجر آور بر جبران و عذرخواهی و بازگرداندن آبروی بناحق ریخته!!، شاکی باشد. و تجویزهای القایی و شکنجه برادر فقیدش را در کمپهای مخوف و توسط مشتی سفیه و جانی به عنوان پزشک محکوم کند!!! و خود که نهایت سعی اش را در نجات برادر بکار برده بود، محکوم به قتل!!! و سپس محکوم به اجتمال عذاب وجدان و مشکلات روحی ناشی از آن!!! و عدم توان نگهداری کلید منزل پدرش نشود زیرا ظن خودکشی او می رود!!! همچنین اگر به یکی از این موارد اعتراض کند و از پاسخهای مشمئز کننده، اظهار ناراحتی نماید، دیگر این موضوع ثابت، و همه مسائلی که ممکن است غلامرضا صدیقی (یا همان رامین ناصح فورک در شناسنامه) بتواند علیه کسی در هر جایی ادعا کند، تخیل و توهم تلقی، نوشته های پژوهشی وی نیز (که از این پس در صورت آزادی و استقلال، سرعت و ژرفای بیشتری به خود خواهد گرفت و ان شاء الله مفید افتد) از درجه اعتبار ساقط است، و اگر موجبات تشویق اساتیدی را برانگیزد، لابد کپی برداری بوده، یا با حقوقی که پدر به افرادی می دهد، به نام او چاپ شده است!!! و بطور کلی چنانچه او موفقیتی در اداره کانونها و سمنها و شرکت و سایر نهادهایی داشته باشد که در آینده فعالند، و از این موفقیت نتوان جلوگیری نمود و در میانه راه بر بادش داد، یا پس از حصول نتیجه، صحت و سودمندی آنرا زیر سوال برد، طبیعتا این موفقیت و دستاورد نیز کار دکتر ناصح بوده است که کریمانه، فرزند ناسپاس و خاطی و فراری اش را از دور نیز حمایت می کند!!!
آری این بود دوستان، داستان راستان زندگی من با این قوم عجیب الخلقه، که مرا بر ترکشان و آزارشان (!) و نگران کردنشان (!) سرزنش می کنند! چنانچه کسی مایل است می تواند بجای نصیحت من به بازگشت به آغوش گرم و آتشین این ناصحان، خود به نزد آنها برود. آنجا در برج هایشان رفاه مطلق و غذاهای چرب و نرم و نوشیدنیهای گوارا، و جشنها و پارتی های مفرح و چیزهای دیگر یافت می شود. همه اینها را در اختیارتان می گذارند و از شما و خانواده تان جز غلامی و کنیزی کردن و جمع آوری غلام و کنیز برایشان، چشمداشتی ندارند! در صورت پرسش و اعتراض به نقض حقوق خود، همسرتان و یا دیگران هم، حتی اگر فرزندشان باشید، به پای بت بزرگ قربانی و آسوده می شوید.
آری؛ من همه این اتهامات و افزونتر بر انها را متوجه پدر خوانده، مادرخوانده، شکنجه گران داداشی هنرمند و ورزشکار و خیّر و مسلمانم که عاشق «مولا علی» بود، جناب استاد «ارمین ناصح فورک» و همه کسانی می کنم که ممکنست روزی و در محکمه ای از سوی ناصح و نادره و همپالگی هایشان به عنوان شهود خوانده شوند و حاضر شوند شهادت سخیف «بیمار و سفیه بودن» این بنده متواضع خدا و خادم مومنان و ضعیفان، ولی خشمگین و قلدر بر آن مستکبران و ناسپاسان بی چشم و رو (بحکم «أذله علی المومنین؛ أعزه علی الکافرین») را بیان نمایند؛ تا مگر از رعب و هراسی که ناصح و همسرش در ذهن آنان ایجاد کرده، برهند، مطرح می کنم و اگر قانون و وجدانی هست، مایلم این اتهامات، در هر حال بررسی شود. و اعلام می کنم که تا پای جان و به هر قیمتی برای آزادی خود و سپس مجموعه تحت مدیریتم میکوشم، و برخلاف خود آن پیرزن بیمار و خطرناک تحت هیچ شرایطی به خودکشی اندیشه نخواهم کرد و اگر در این رویدادهای هولناک (که ان شاء الله ادامه پیدا نکند زیرا جز برای آنان لذتبخش نیست) جانم را از دست دهم، یا لطمه جسمی یا مالی ببینم، خود مسئول نیستم. زیرا جان و جسم و مال خود را هدیه و امانت الهی می دانم، تا زمانی که در اختیارم است آنرا دوست دارم و در جهت طاعت خداوند و پیشبرد اهداف دینی و معنوی خویش (که پدرخوانده و برادر و همسر و دخترش پس از ورود به عنف به منزلم در یکی از آن شبهای تار پرشمار، که فکر نمی کردند من بیدار باشم، عرض کردند: دیگر با 100 درصد آن مخالفند، و لذا نباید در این اهداف دخالت کنند یا از روند آن مطلع شوند چون طبیعتا اخلال خواهند کرد) آزادانه و مستقلانه از آن بهره جسته، با هرآنچه این استقلال و آزادی، و شخصیت و دین و عقیده و باور و حیثیت (امروز و حتی دیروز) خود و همکاران و هفکرانم را ناجوانمردانه تهدید کند، مبارزه خواهم کرد.
و البته بر اتهامات فوق الذکر علاوه فرمایید: داستان برخی زورگیریهای تاکسی رانان در همان شرایط جسمی و بازنگرداندن مبلغم، که مظنون هستم به دستور اکید دکتر ناصح بوده است و می باید از مدیر آزانس مزبور تفحص شود. و... و... و...
و اما عزیزانم؛ و اعضا و اساتید محترم مدعی دوستی، عنایت، حمایت و مهر ورزی نسبت به منِ تنها و غریب و تحت شکنجهء پدر خوانده و کرگدن های او، به ساعت شمار آن 24 ساعت مخوف من نیز توجهی داشته باشند:
پیشنهاد من به مدیر ساختمان مبنی بر نظافت، دیزاین، رنگ آمیزی و نظم و ترتیب و ایجاد امکانات رفاهی برای پارکینگ و ورودی و راهروهای ساختمان شماره 22 خ 2 شرقی کپانپارس اهواز. که در طبقه چهارم آن سکونت داشتم. و پذیرش آنها و مهر تایید بر ایده های من و عملکرد گذشته من در ساختمان؛ بیش از 30 ساعت نظافت و تزیین و دکوراتیزه کردن ساختمان در نهایت حوصله و سلیقه و قرار دادن جعبه های شیرینی، گز و انواع کتب و مجلات برای استفاده ساکنین و مهمانان نوروزی شان، حتی قرار دادن انواع پاشنه کش برای رفاه آنها و روشن کردن عود و... و نیز سفره هفت سین با قرآن نفیس و قرآن بزبان انگلیسی (سوغات قونیه)، رنگ آمیزی میز اهدایی مادر همسر مظلومم در 1382 (با زعفران و زرد چوبه و عطر بیک با طعم موز) به یاد زجرهایی که ان بانو و خاندانش از والدین خواندهء فرعون صفت من کشیدند ... تمیزکاری زیرپلهء پر از خاک و تمام حیات، آماده کردن انواع خوراک و منقل کباب برای پذیرایی از همسایگان و فرزندانشان پس از نظافت، درخواست از خانم همسایه برای فراخواندن یک کارگر جهت کمک به من، غیب شدن کارگر در میانه کار، تداوم کار من، مراجعات مکرر به داخل منزلم (که دستگیره آن با پارچه ای بسته شده بود که درب باز بماند و قطعا به خودی خود نمی توانست بسته شود) برای شستشوی خود و تعویض وسائل نظافت، اتفاقات تلخ و مکرر کوچک و بزرگ در حین نظافتکاری، مشاهده بسته شدن درب منزلم با برداشتن پارچه توسط فردی نامعلوم (مطنون هستم به فردی به نام بارانی، مدیر ساختمان که از ارائه فیلم دوربین مدار بسته در آن ساختمان حساس و روزهای جهنمی اسنتکاف میکند)، صبر و مشغول کردن خود با ادامه کار بمنظور مشخص شدن موضوع، وعده همسر یکی از همسایگان مبنی بر آمدن اقای بارانی از خرمشهر تا ساعاتی دیگر، صبر و صبر و صبر من، ناامید شدن از آمدن وی، متوجه شدن اینکه دستها و پاهایم در اثر تماس با اسید و مواد شوینده در حال سوختن و تاول زدن است و باید استحمام کنم و موبایل و امکاناتی نداشتم، همسایه ای به دادم نرسید و کلید ساز را خبر نکرد، و موفق به شکستن قفل در نشدم تا اینکه دیروقت شد، بارانی بی رحم که می گفتند نیامده، در اتوموبیل خود بی رحمانه شاهد صحنه های زیر حد اقل بمدت 2 ساعت بود: سوختن دست و پاهایم، و لرزیدن در سرما و نبود امکان دفع حاجت، قضای حاجب در انبار منزل در یک پلاستیک ضخیم، شستن لباسها و عدم امکان خشک کردنشان با بخاری، سوختن و لززیدن همزمان در عین خستگی شدید، روشن شدن هرچند ثانیه چراغهای اتوماتیک ساختمان با صدای بلند و نگرانی و تشویش من از بهم خوردن آرامش اهالی ساختمان یا آمدن یک خانم و لخت دیدن من و تکاپوی بسیار به همین دلیل، نهایتا پوشیدن همان لباسهای خیس و پیش از آن: درمان کردن نسبی جای تاولهای دست و پا با پلاسما (شامپو بچه و تخم مرغ که مقابل درب ورودی طبقه 4 گذشته شده بود)، و گذاشتن پاهایم روی شیشه خنک، خوابیدن روی زمین سنگی روبروی درب منزلم برای استراخت و گذاشتن پاها روی صندلی برای کاهش درد و تنظیم فشار خون در آنها، بهبود نسبی بعد از ساعتی و تمیز کردن روبروی درب (که فردا صبح بوی آن همسایگان را آزار ندهد) و انجام تمام اینکارها با کمترین تولید صوت و نور، تا آرامش خانواده ها بهم نخورد و در نوروز، ساختمانی زیبا و آرام و عطرآگین داشته باشیم، عزم رفتن به یک استخر یا یک هتل کوجک که وان حمام داشته باشد برای تسکین زخمهایم، نبودن موبایل، همکاری یک کارگر شهرداری که نیمه های شب از جلوی درب منزل رد می شد و تماس با آژانسی که نمی دانستم برخی رانندگانش همکار و شریک دکتر ناصح در کنترل و تفتیش امور و آزار و اذیت و تخلیه جیب منند...
آمدن راننده، عدم همکاری با من جهت پیدا کردن یک استخر شبانه روزی در کلانشهر اهواز، ادعای نبود اتاق در دو هتل در حوالی زیتون، پناه آوردن به مزار حضرت سلطان العاشین علی بن مهزیار در اوائل صبح و مواجهه با درب بسته، رفتن به پارک نزدیک آن جهت اننظار تا گشایش درب حرم بهمراه مقداری خوراکی و کیقی که حاوی برخی اسناد و مدارک بود و راننده مزبور از آن خبر داشت. در آن برهوت و پارس سگها به لب حوض آمده، پس از مراجعه فردی که میگفت معتاد هستم و گاهی خود را عالم جا می زد، و کلمنی داشت تا مرغهای درون آنرا کباب کند، خوراکهای صبحانه را بر لب حوض چیدم تا کم کم آماده کنم، تشنج فرد معتاد و پرستاری از او که نهایتا زیر پالتوی من روی چمن خوابید و لرزشها و رسیدگی های هر از آکاهی، آماده کردن بساط مفصل صبحانه با سلیقه بسیار تا او بیدار شود، بیدار شدن او و انداختن تمام خوراکها در حوض با لگد و برخورد آرام من، و پس از ساعاتی تلاشش با حالی بد، برای سرقت کیف حاوی اسنادم و خوف و هراس من که سبب صدا کردن محیط بان توسط من و دخالت جند نفر و درگیری شد، محیط بان او را متهم به چاقو کشیدن کرد و من در این مورد از او دفاع کردم و غائله ختم شد، به کارگر پارک داوطلبانه قول داده بودم حوالی حوض را تمیز تر از قبل نمایم، فرد معتاد بار دیگر آمده و خواست در حمله ای کیف را ببرد و باز مقاومت کردم و نمیدانم چگونه تمیزکاری لب حوض را به اتمام رسانده، خود را به حرم علی بن مهزیار رساندم.
در حرم آنگاه که ساعتی مشغول نظافت و رنگ آمیزی سنگ مزار آرمین عزیز (که به شیوه ای موهن توسط والدینش ساخته شده؛ با رنگی سیاه نه به سیاهی دل شکنجه گران من و او) بودم، مورد هتاکی یک روضه خوان و یک کارگر تحریک شده و تفتیش کیفم قرار گرفتم و مرا به هر نحو با لباس خیس، زیر باران، صورت و ریشی آغشته به زعفران و زردچوبه، اخراج نمودند. به مغازه یک دوست عزیز رفتم که پیشتر در زمینه نمایش آثار صنایع دستی و دکوراسیون با کانون ما همکاری داشت. و از سرما می لرزیدم. (مضاف بر این آن روزها بخاطر آزارهای نادره و دکتر پس ار روزه آب و بیخوابی هایی که هنگام پرستاری (!) آنها از خود کشیدم و تقریبا سه شبانه روز، لحظه ای نخوابیدم، بینایی چشمانم بسیار ضعیف شده بود) سید بزرگوار با شگفتی سبب را پرسید. فقط ماجرای اخیر را بیان و عرض کردم که بخاطر احترام به لباس پیغمبر و شغل کارگر، بدانها چیزی نگفتم. سید بزرگوار کاپشنش را به من داد و روانه خانه شدم و با همکاری کلیدساز بهرنحو قفل درب را باز و وارد شدم.
به دلیل همین مسائل که خواندنش برای شما دوست عزیز مانند آب خوردن است و من از زنده ماندن، دق نکردن، بیمار روانی نشدن و عدم میل به خودکشی، فحاشی، حتی شکایت، ضرب و شتم دیگران بطور محدود، و صبر و امید و تلاش دوبارهء خودم برای ساختن کانون و ابتدا تنظیف فضا و چیدن کتابخانه آن، در آن شرایط هولناک که تحقیق لحظه به لحظه صحت آن با استعلام از مدیران ساختمان و هر کس فیلم مهم آن دوربین مداربسته در اختیار اوست (احتمالا دکتر رضا زیلابی همسایه موقر و عضو هیئت علمی دانشکده انتظامی خوزستان و مدیر مرکز ترک اعتیاد سحر که جز یک کوچولو و با اکراه و زیر فشار دکتر ناصح و دیگر همسایگان، هتک حرمت مرا ننمود و برخلاف بارانی و دیگران، خویشتن را حفظ نمود)، و دوربینهای حرم علی بن مهزیار، پارک نزدیک بدان، مغازه ها، آژآنس سروش نو و اقای رسول قصابی، و اصولا دوربینهای مشعر به ساختمانی که چندین سال محل رفت و آمد اعضای نیروی انتظامی، بندهء حقیر و دوستانم و مهمانان و مهمانان تحمیلی که می آمدند و در صورت راه دادن و راه ندادن در جلسات، بهرحال محکوم می شدیم و... بوده؛ امکانپذیر است.
من در شگفتم از اینکه پدرخوانده که سالهاست آب از سرش گذشته و آبرویی برای خود و خانواده اش باقی نگذاشته و جز پولهای بادآورده در اثر رشوه و ربا و عدم پرداخت عوارض و نقض حقوق کارگران و منشی ها (که کاش فقط مالی می بود) و ثروت دهها میلیاردی در بانکهای داخل و خارج و املاک پرشمار در برجهای تهران و اهواز و غیره و ظاهر شیک و ملایم (که با دوپینگ برای ساعاتی حفظ می کند) و خدم و حشمی که به دنبال خود راه انداخته و در توهم وفادار بودن او هستند، چگونه و با چه رویی و در کدام دادگاه ظلم و ستمی (که طبعا بدون رانت و رشوه نمی تواند حقوق فوق الذکر من و باقی قضایا را پایمال کند، و هشدار می دهم که دکتر ناصح اهل همه این حرفها هست و من نیستم و ندارم) ادعا کند که محق است و من بیمار و سفیه و در توهم؟! و اینکه بخاطر بذل و بخششهای بی رویه اموال خود یا ایشان، توان نگهداری اموالم را ندارم؟! هر دادگاه و هر فرد منصفی می باید به انواع مهارتهای بنده حقیر در سایه لطف خدا و اموزش و تمرین مستمر، و پرکار بودن، و کم خرج بودن (بدلیل تجرد، عدم میل به تجمل، م خوراک بودن و...) و نیز داشتن تیمی بزرگ از فعالان و کارآفرینان، و اعتماد کسانی که به کانون تحت مدیریتم کمکهای نقدی و غیرنقدی فراوانی می کنند، توجه داشته، توزیع این اموال به دلخواه خویش و در راه صحیح را که ممکن است دهها نفر گواهی کنند، سندی بر هدر دادن مال تلقی نفرماید!! همچنین اتهام دهها نفر سفیه و جانی مبنی بر عدم سلامت عقل کسی که زیر بار زورگویی آنها نرفته، و عملی نکرده که جرم تلقی شود، اما حقش را از انان ستانده یا بخشی از انرا بخشیده، یا حاضر به باج دهی نشده است، و اکنون بجز "طرف حالش خوب نیست" پاسخی ندارند، آیا می تواند دلیل بر سفاهت کسی شود؟! و دکتر ناصح با سابقه فوق الذکر و آنجه می باید از سوابق او و دوستان نزدیکش در ایجاد انواع فساد و جرم و جنایت در خوزستان (از دهه 60 تاکنون) منصفانه تحقیق شود، همچنین با سابقه دادگاهی شدن به خاطر زنای محصنه و چندین مورد فحشای دیگر، و باج 500 میلیونی به همسرش (مصداق بارز عدم توان نگهداری اموال)، و مصرف داروهای قوی مربوط به فشار خون و اعتیاد جنسی، افسردگی و وسواس شدید، و نیز "اسراف" و "تبذیر" به معنای واقعی کلمه، آیا صرفا با استخدام یا همدستی با عده ای پرشمار که شهادت دهند فلان رفتار یا سخن یا ادعای فلسفی یا نوشتهء رامین ناصح فورک بیمارگونه بوده، می تواند سفاهت کسی را ثابت کند؟!! و اصولا این مسائل، یعنی سلامت عقل و روان افراد، یک موضوع و اتهام حقوقی نیست؛ بلکه میتواند ارزیابی افکار عمومی از عملکرد یک کنشگر اجتماعی و نهاد تحت مدیریت او تلقی شود.
برای ناظران و دهها تن معاشران، آشکارتر از روز است که ادعای دکتر ناصحِ ترسان از مجازاتهای سنگین، یا کسی که برای حفظ آبروی نداشته اش و شفای قلب سیاهش، راهی جز تسلیم و بازگشت من، یا شکست و نابودی ام در دیار غریب و گندیدن جنازه ام کنار خیابان ندارد (قول خونسردانه او: شاید خوب شد آرمین مرد چون داشت خیلی زجز می کشید!) تا یکی از سرکش ترین منتقدان مسلّح به سلاح زبان و قلم و شعر و اندیشه و مدیریت و عزم و ایمان و عمل علیه مافیای مخوف جهانی دارو (مورد سرسپردگی وی) را به پای تجار همان "آشغالهایی" (بقول خودش) که برای فشار خون و انواع نابسامانی های روحی میخورد (درصورتیکه میتواند بجای شرابخواری و شهوترانی و خشم اوری افراطی اش را کاهش دهد) قربانی کند، مبنی بر اینکه منتقد او سفیه و نابخرد و متوهم است (تا کسی، صدها و هزاران ادعای مرا وقعی ننهد، یعنی پاک کردن صورت مسئله بجای پاسخ به اینهمه ادعا، از سوی انسانی که خونین جگر است و مورد ظلم و یورش وحشیانه قرار گرفته، سالم و پاک و مومن مانده و می خواهد جرفش شنیده شود) از فرافکنی (پروژکشن = Projection) او سرچشمه می گیرد. فرافکنی یعنی شخص ویژگی و عیبی را که خود دارد، به دیگری نسبت میدهد تا تبرئه و آرام شود.
به همین دلیل است شبی که خسته از تمام مصیبتهایی که بر من رفت (و ارتباطش را با دکتر نمی دانستم) در حالیکه دکتر برای شنیدن درد دل (تفتیش اسرار و رویدادها و تصمیمات) من به خانه ام آمده بود و پایین پای او روی زمین نشسته، با غم و اندوه نزد که هنوز پدرش می پنداشتم و دلسوز، ماوقع را برایش می گفتم، بجای اندکی مهربانی و دلسوزی و دلداری که هرگز بویژه در این مدت ندیدم، و نمی گذارند از کسی دیگر نیز ببینم، مرا برای بار صدم در هفته های اخیر سرزنش نمود که «وضعیت روحی درستی نداری!» و من متعجبانه سر بلند کردم، او را در حالت عصبی و روانی بدی دیدم و نگرانی ام را بدو یاد آور شدم، او نیز حالش بدتر و با حالت عصبی، عصبی بودنش را انکار کرد و بعد از دیدن نگرانی بیشتر من، نعره زنان خواست از خانه ام بیرون برود. خواستم او را برسانم (از نظر او من هرگز حق رانندگی ندارم!) یا آژانس را خبر کنم یا دقایقی استراحت و با نوشیدن آب فشار خونش پایین بیاید و بعتد برود
آری چنین دیوانه ای اگر صد دیوانه و پزشک فاسد و مرتشی را شاهد بیاورد که بگویند فلانی دیوانه است، و قاضیی هم بپذیرد، من پیشاپیش علیه قاضی اعلام جرم می کنم زیرا قطعا رشوه گرفته است و می باید در دادگاه انتظامی قضات و سازمانهای حقوق بشری و جز آن محاکمه شود. (و البته ید الله فوق ایدیهم) من آزادی ام را می خواهم و فقط همین یکبار زندگی می کنم، عمری شکنجه ام داده اند و چیزی جز جان و ایمانم در دست ندارم. بگذار در نهایت اعدام شوم! لااقل دومی را حفظ کرده ام. و حیثیت یک مومن را و آبرو و اعتبار راه و روشم را. بالاخره نخواهند توانست همه سالکان و تزکیه گران را –که نمی توانند ظلم و بردگی را بپذیرند و به حقوق خود آگاه، و بخشی یا همهء آنرا مطالبه میکنند- محکوم به سفاهت کرده، در بیمارستانها شکنجه نمایند و در صورت اعتراض در طبقات بالاتر غل و زنجیر کنند؛ یا دستکم آنها را از اعتبار و سرمایه اجتماعی بیاندازند و امکان تشکل و نوشتن و چاپ آثارشان، سخنرانی و جدی گرفتن رانداشته باشند. چراکه اموال و کتب و نوشتجات و مدارک شناسایی شان نزد دندانپزشک نمونه ایران است چون خود نویسنده و محقق نمی تواند از انها حفاظت کند! و دلیل بیاورند که معافیت از خدمت او نیز پزشکی است؛ و باقی ماجرا (اغفال او که: تو سیاسی بوده ای و اگر به خدمت بروی، آنجا شکنجه می شوی؛ و قول پزشک اغفالگر: "چیزی برایت مینویسم که حتما معافت کنند!" و "آنجا نگویی نویسنده هستم زیرا ترا بعنوان سرباز فرهنگی استخدام میکنند" و بعید است آن مدرس دانشگاههای امریکا که در خیابان خواجه عبدالله انصاری تهران مطب دارد، بدون خواست یا شاید ارتشای دکتر ناصح اینکار را کرده باشد؛ و ضمنا در تست کامپیوتری در نظام وظیفه اظهار داشتن "بیماری وسواس" از سوی من –که تشخیص القایی پزشک بود- مورد انکار قرار گیرد و نوشته شود که اظهاراتش متناقض است و تمارض میکند؛ و در نهایت با نشان دادن آن برگه که نام آن بیماری خاص و خطرناک –و بتصریح خود دکتر- متقلبانه، روی آن نگاشته شده، با تردید حکم معافیت پرشکی را صادر کنند) اری اگر نوجوان و کم تجربه بودم، دیگر نیستم. و آبرو و حیثیت و استقلال و ازادی ام را به هزاران کارت معافیت و برج کوثر و برج بین الملل تهران و جهان و مافیها نمی فروشم؛ و آنرا مطالبه می کنم و خواستار اعاده حیثیتم هستم.
دوستان عزیز مسلمان؛ عزیزان آزاده و قائل به ازادی وجدان و اندیشه! دکتر ناصح، همسرش و امثال آنها که خود را تجددگرا می شمارند و حتی فرهنگ بورژوازی پیشرفته را هم رعایت نمی کنند (که به باور من فرهتنگ پیشرفته ای هم نیست) هنگامی که به دین و ایمان فراخواتده می شوند، یا لااقل احترام به عقیده ما، علاوه بر بهانه هایی چون آزادی بشر و عدم زمانشمولی اسلام و ... چنین استدلال می کنند که: می بینی امروزه مذهبی ها بیشتر از قشر فقیر و بیچاره و بیسوادند، و باسوادها مدرن شده اند و دوره این حرفها گذشته است!!!
عجیب است؛ آنها قرآن نمی خوانند. ولی قرآن آنان را خوانده است (گر نامه نمیخوانی، خود، نامه ترا خواند...):
«و إذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا أنومن کما آمن السفهاء؛ الا إنهم هم السفهاء ولکن لایعلمون»
و آنگاه که به آنان گفته می شود "ایمان بیاورید چنانکه مردم ایمان آوردند"، میگویند: "آیا مانند سفیهان ایمان بیاوریم؟!؛ بدانید! آنها خودشان سفیهانند! ولیکن نمی دانند!
اری، پس از این همه مشکل و ماجرا و صبر و تحمل و شگفتی بی حد من از جری تر شدن ناصح و یارانش در نابودی من (لاقل نابودی حیثیتم، چرا که می دانند با شکنجه و گرسنگی و بدلباسی و رها شدن در بیابان و خوابیدن در پارک، نخواهم مرد، اما قادر به دوستی با چند نفر انسان متوسط به مدت دو روز نیز نیستم) خواستار استیفای ابتدایی ترین حق بشری خود و آزادی در باقی عمر نه چندان کوتاهم هستم، هنوز در 35 سالگی و در چهره و ظاهر، جوان هستم و پرکار و پر از شور و امید، آرزوها دارم (و آرزوهای پیشینم در هر شکل، بر دستان قاتلانشان ماسیده اند) و مشتاق به زندگی ساده و بی ازار در کنار افراد ساده و مومن و عفیف و مهربان و شرافتمند، و دارای برنامه هایی علمی و عملی و بسیار عمیقتر از آنجه در 10 کتاب و چند هزار مقاله ام نگاشته شده است، برای خدمت بی ادعا به شهر و کشورم. پیش از این، دنیا را در همان اهواز و کیانپارس میدیدم، امروز پس از چند ماه تنهایی و وحشت، که گفتن و شاید باوراندنش امکانپذیر باشد، اما درک احساس هر لحظه اش برای شما هرگز! (که گاه با یک نظر خداوند و رویدادی شگرف، به امید تبدیل می شود و دوباره برمی خیزم و تلاش می کنند طوری دیگر زمینم بزنند، و خود، در برجهای عاجشان مشغول شادخواری با دوستان و دشمنان و نوکران و اربابانشان، و حاضرند بخش عمده ای از ثروت بیکرانشان را در اختیار دیگران و حتی خود من بگذارند، یا به مدیریت –برده وار- «مجتمع بزرگ دندانپزشکی دکتر ناصح!»، که نام دیگری را هم برایش نمی پذیرند، با درآمد چند ده ملیونی منصوبم کنند، تا تسلیمم نمایند، اما نمی پذیرم، با اینکه بسیاری هستند که خود را به مبلغ یا وعده پوچ کمتری می فروشند و بجانم می افتند؛ و به سادگی متوجه انواع ترفندها، مخصوصا ابراز محبت بیهودهء مزدوران می باشم، برای حفظ وقتم و نیرویم و حداقل داشته هایم و برای عبرت دیگران، دفعشان می کنم، زیرا ساده ام، اما ساده لوح و احمق نیستم) و گاهی که از چشمشان دور بمانم، دلداری ها و مهربانی دیدنهای موقت از کسانی که نشد نزدشان بمانم، آرزو دارم شرایطی باشد و آزادی و ارامشی که بتوانم با بازپس گیری حداقل حقوق و مدارک شخصی ام، تلاش خود را برای بهره جویی از این تجربیات و اندوخته های روحی و ذهنی، به اشتراک گذاشتن انان با بزرگان و اساتید و دوستان سابق و عزیزان پرشماری که در سفر یافتم، و 10-20 دوست و معاشری که معمولا در هر یک روز معمولی در شهری غریب پیدا می کنم، و در معرض نقد و ارزیابی قرار دادن آنها، بکار گیرم. مغرور بر نفس خویش نیستم. به شیوه سالکان، «اعتماد به نفس» (شکننده و متکی به شرایط) را ضعیف کرده و «عزت نفس» را جایگزین کرده ام؛ و ایندو یکی نیستند. مصاحبان موقت مشاهده کرده اند که از کارگری و نظافتکاری، اعلام بی پولی، خوابیدن بر روی زمین، تنهایی و تجرّد، تناول غذای ارزانقیمت و... ننگ و عار ندارم و احساس شرم و حقارت نمی کنم (و دیگر درک نمی کنم کسانی را که طبق این معیارها، خود یا دیگری را کوچک می شمارند!) و البته از تجارت و کشاورزی و نویسندگی، ثروت مشروع، نشستن بر تخت و کنار چویبار، ازدواج عاشقانه، غذای مقوی و سالم نیز هیچ اکراه ندارم و نعمات بی منت، و ناشی از تلاش و زحمت و گرفتن حق و کار و مدیریتم را دوست میدارم. همه اینها نعمتها و طیبات الهی است. همواره سعی دارم راضی به رضای خدا باشم و خصوصا پس از سفر دوم به مشهد و ناکامی در مرادی که داشتم و راه رهایی را از مسیر ان می دانستم، و هیچ کس دقیقا به ان پی نبرد جز گمانه زنی های دور از حقیقت، معنایی دیگر و بطنی عمیقتر از اصل عدم توجه به "ماسوی الله" را یافتم: نه تنها از غیر خدا چیزی نخواهیم، بلکه از خود خداوند نیز در قبال طاعت و بندگی اش، چیزی نخواهیم! اجرمان را به او بسپاریم و او هرگز اجر بندگان مخلصش را تضییع نخواهد کرد و بهترین ها را برای آنها در نظر گرفته است:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن / که خواجه خود روش بنده پروری داند!
و همین ماجراها بود پشتوانه دعای بعد از نمازهایم که:
ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند / هر مرادی که بُوَدشان، همه در بر گیرند
بندگانند ترا کز تو توییشان مقصود / حاجت خویش گذارند و کمِ سر گیرند!
بنابراین انگاه که راضی به رضای خدا باشیم؛ خداوند نیز رضایت ما را جلب می کند. هیچکس از عمق احساسات یک سالک و لذت او در عشق ورزی با خدا و بندگان او؛ و شادی اش از شادی و بهبود مردم، حیوانات و پاک شدن محیط زیست، خبر ندارد. و همچنین از رنج عمیق و جانکاهش هنگامی که او را از تجربه این شادیها منع می کنند. البته ما سالکانِ نوسفر نیز ژرفای احساسات عارفان و آنها نیز ژرفنای احساسات ائمه بزرگ و بزرگان صحابه و انبیاء عظام را کمتر درک می کنند. و البته شناخت و سخن گفتن از سلسله مراتب ابرار و مقربین، در حد من نوعی نیست. غرض اینست که درک می کنم اگر مردم کارهای سخت را آسان و کارهای آسان را سخت می پندارند! و در عوض، احساسات سالکان را عوضی می شمارند. کسانی که به راحتی از نامردان و افراد دیگر طلب کمک می کنند و تحقیر آنرا می پذیرند. سموم تلخی چون دخانیات و مشروبات و داروهای صنعتی را به بدن خود وارد می کنند. در قبال مصرف سیگار در نزدیکی خود و یا آلودگی های صوتی خشن نزد خود و کودکانشان سکوت می کنند اگر روحشان آنقدر کبره نبسته باشد که تخریب شدید اعصاب توسط این صداهای گوشخراش را بفهمند، تحمل می کنند و از حقوق خود مبنی بر امکان اعتراض نامطلعند. وقت خود را در مجالس دروغ، غیبت، تحلیلهای سیاسی بی سر و ته، فخر فروشی و تحقیر یکدیگر اتلاف می نمایند، برای مدتی برای اطفاء غرایز و بدون عشق با جنس مخالف ارتباط گرفته و طبیعتا تا جایی پیش می روند و با تلخکامی جدا می شوند، بخاطر جلب نظر دیگران، حتی دروغ میگویند و 4 سال و بیشتر، در رشته دانشگاهی ای که مورد علاقه و نیازشان نیست، تحصیل می کنند، یا بخشی از حقوق یکماهشان را اسرافگرانه و برای حفظ آبرو (؟!) صرف خرید لباسی گرانقیمت می کنند تا در فلان جشن عروسی بپوشند، و کسی هم توجه چندانی جر چند لحظه به لباس آنها ندارد!! یا مثلا اینکه برای جلوگیری از اتفاقات سختی که نگرانی اش را دارند، سالها حرص و اضطراب و پیشگیری های افراطی را تحمل میکنند و عمرشان را هدر می دهند و نهایتا هم 99 درصد آن اتفاقات رخ نمی دهد! همه این کارهای زجرآور که انسان نیازی به آنها ندارد، و بلکه معصیت خداست و مایه عذاب امروز و فردا، برای اغلب مردم آسان است! اما برای سالک بسیار دشوار.
سالک با تمرکز و توجه نظر به وجه الله و غرقه شدن در عشق و محبت او (که با تزکیه نفس مداوم، زدودن زنگارهای قلب و شنیدن صدای خداوند از آن امکانپذیر است، نه از طریق تعقل و شناخت فلسفی و فیزیکی خدا و ماوراء الطبیعه!) از غیر خدا قطع نظر می کند، در راه طاعت او می رود و خداوند هم طبق آیات قرآن، همه چیز او را تکفل می کند و روزی اش را از جایی که نمی داند می رساند. و در وعده های خود هم هرگز تخلف نمی ورزد. و علاوه بر پاداش دنیوی، در آخرت نیز برای مومنان پاداشی فراتر از حد تصور در نظر گرفته است، که ایکاش با ترجمه های صحیح تر و درک عمیقتر آیات و روایات، آنها را دگرگونه نفهمیم و به دیده سخره و تعجب و خرافه انگارانه بدانها ننگریم.
اما این پاداشها بی قید و شرط نیست. تلاشی و تکانی و طلبی میخواهد. (از تو حرکت و از خدا برکت) اگر ما ندای خداوند مهربان و شکور و وفادار را نادیده انگاریم و به انواع شرک جلی و خفی، همچون عبودیت بتهای سنگی و گوشتی، یا هواهای نفسانی روی آوریم، چگونه میتوانیم انتظار هدایت توسط ریسمانی الهی را داشته باشم که آنرا رها کرده ایم؟!
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند / نگاه دار سر رشته تا نگهدارد!...
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟!
با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم، آن گه گله کن!
بنابراین عرفان اسلامی ما را از هزاران کار زجر آور منع و به کارهای شادی بخش (نماز، ذکر، محبت ورزی، حسن اخلاق و معاشرت، ازدواج سالم و تشکیل خانواده گرم و صمیمی، گذشت از حقوق فردی، در لحظه حال زیستن، پیراستگی از هر آلودگی و ناراحتی، خدمت به ضعیفان، دفاع از حقوق آنان، همنیشینی با اخوان و خوبان، کاستن از رنحها و افزودن به شادیها) فرامیخواند و سختی های زندگی را برایمان آسان می گرداند و تنها از ما انتظار دارد از جاده عبودیت او خارج نشویم و امید به دیگری نبندیم؛ زیرا زمین خواهیم خورد، و البته باز اگر بخواهیم، خود، بلندمان خواهد کرد.
اگر توجمان را به خود خداوند معطوف کنیم، خود خدا وعده داده است که راهنمای ما می شود و از طریق کلام وحی، الهامات و شهودات قلبی، رخدادهای بظاهر تصادفی، و به واسطه های مختلف و توسط اولیایش و پیران و پاکان، و حتی گاه از طریق انسانهای بد و دشمنانش (!) ما را به سرمنزل مقصود هدایت می کند. و او بر هر کاری قادر است.
راههای رسیدن به خدا به تعداد نفوس بشر است. همه ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم. حتی اگر در گناهان (که بالاترین آنها شرک و نیز قطع امید از رحمت خداست) اصرار و اسراف کنیم، در نهایت همه گناهان ما بخشوده می شود. (قُل للذین أسرفوا علی أنفسهم؛ لا تَقنِطوا مِن رحمه الله؛ إن الله یغفر الذنوب جمیعا) ولی این رفتن و آمدن خیره سرانه و مستکبرانه، بسی دردآور و کشنده است!:
اگر به خشم روی صد هزار ساله ز من / به عاقبت به من آیی که منتهات، منم!
بعضا معتقدند قطع امید از رحمت خدا سختترین و ناگوارترین گناه است. انسان در عمق باتلاق سیاهی ها و پلشتی ها فرومی رود و در رنج و عذاب مطلق قرار دارد و دیگر نگاهی به بالا نمی کند. این افراد کسانی هستند که که اگر از روی عجز و قطع امید از توان خویش و همه چیز، به بالا نگاهی کنند و خداوند، مهربانترین مهربانان، نگاه اشک آلود و نادم آنان را ببیند، دست آنها را گرفته و به بالا می کشاند. (و اینست معنی "توّاب = بسیار توبه پذیرنده" بودن خدا) و اگر هم این کار را نکنند و باز به پایین و سیاهی مطلق شیطانی بنگرند، باز هم ارحم الراحمین آنها را وانمی گذارد. عاقبت و دیرتر از همگان، به نحوی گردن آنها را میگیرد و به آغوش خود می کشد: هنگام پایان دنیا و بازگشت همه به سوی او. لذا در روایات داریم آخرین کسی که بخشوده می شود خود ابلیس است! ... و "خالد" بودن شیطان و اعوانش در دوزخ، اشاره به "بی نهایت فیزیکی" (= بسیار بسیار زیاد) دارد، نه "بی نهایت ریاضی"! عذاب مجرمین و شیاطین تا ابد، بر خلاف هر دو صفت عدالت و رحمانیت خداست. و در حدیث قدسی داریم: "إن رحمتی تغلب غضبی = همانا رحمت من، بر خشم من پیروز خواهد شد." (و البته مفهوم "زمان" در عرفان بسیار عمیقتر است و با منطق خطی نمی توان آنرا احصاء نمود، و این بحث، بماند)...
و این است معنای ندای خداوند که عاشق بندگانش است و ما نیز محتاج و فطرتا عاشق و شایق او:
جانا به غریبستان، چندین به چه می مانی؟ / باز آی از آن غربت، تا چند پریشانی؟!
باز آ که در آن مجلسف قدر تو نداند کس / با سنگدلان منشین، تو گوهر این کانی...
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم / یا نامه نمی خوانی، یا راه نمی دانی
گر نامه نمی خوانی، خودنامه ترا خواند / گر راه نمی دانی، در پنجهء ره دانی...
اما با این وجود، تحمل اینهمه رنج و عذاب دوری، چه کاری است؟! این تنبلی ها و بی سلیقگی ها، این دور شدنهای عمدی (مازوخیسم گونه) یا جاهلانه از این شادی و خوشی و مهر مطلق خداوند، و این باغ و گلستان و ریاض ارم رایگان و صرفا منوط به گام برداشتن در طلب نور الهی (که هرچه بروی واضحتر می شود یا تو بیناتر) را کدام عقل و خرد و احساسی می پسندد؟! مگر اینکه کاملا مسخ شده باشیم، و حیوانات چارپا نیز به طور طبیعی به خیر و نیکی و مهر و دوستی گرایش دارند اما عده ای انسانها هستند که «اولئک کالأنعام بّل هُم أضل!» شعورشان به مادون چارپایان هبوط و تنزل کرده است. و البته:
آدمیزاده طُرفه معجونی است / کز فرشته سرشته وز حیوان
گر کند میل این شود به از این / گر کند میل آن شود پس از آن
بجز غرقه شدن در منجلاب لذتهای کاذب و باتلاقِ فروکِشنده انواع هوسها، اعتیادها، تکبرها، حسدها، حرص و آزها، شهوات، و غوطه وری در دامان الکل و مخدرات، رشوه و فحشا، خیانت و نامردمی و ضعیف کشی و... (که می دانیم همان لحظه نیز جز رنج و آتش و سوزش جسم و روح نیستند، چه رسد به فردا!) راههایی دیگر نیز وجود دارد که از شادی و آرامش و صفا و سلامت، در این دنیا و رضایت خداوند و مهربانی ها و عطایای خارق العاده و سورپرایزگونهء (!) او بیشتر و زودتر بهره مند شویم. و این نعمت رسیدن به خدا با کمترین رنج و سختی را در آموزه های انبیاء و اولیاء می یابیم. من دو روش را در این زمینه در متون دینی پررنگ دیدم: "خدمت به خلق" و "ریاضت"
درباره خدمت خلق که شیرین ترین و موثرترین عبادت است (و البته نماز و سایر فرایض را از ما ساقط نمی کند) بسیار گفته شده است. و اما درباره "ریاضت":
واژه ریاضت معمولا با بار معنای منفی همراه است. و «مرتاض» را بر خلاف آنچه هست یک انسان حقیر می پندارند که به عادت خود آزاری دچار است. باز هم بر اساس «کار پاکان را قیاس از خود مگیر» می باید به برداشت معکوس از این واژه توجه داشت.
طبق روایات، در اسلام، «رهبانیت» وجود ندارد. بلکه اسلام «حنیفه السهله السمحه» است و راحتی و آسانی را برای پیروانش می خواهد. برای بیرون کردن فضولات رنج آور از بدن (و پاکی و صفای روح) دو روش رهبانیت و ریاضت وجود دارد. (رهبانیت در قرآن به عنوان روشی در ادیان پیشین، نسخ، ولی نه رد شده است) در رهبانیت، بخش منفی وجود (شیطان درون) را می آزاریم تا برود. رهبانیت دشوار و همراه با تمارین و دردهای بسیار بوده است و زیر نظر استادان حقیقی که خود راه را طی کرده اند، در نهایت به کمال روحانی انسان ختم می شده است. حال آنکه در ریاضت، با نوازش و شاد کردن بخش مثبت وجود (خدای درون) بدی ها و شیطان را دفع می کنیم. یعنی با رفتن هر چه بیشتر و بیشتر به سمت خوبی ها، و پناه آوردن به آغوش امن الهی، استعانت به نیروی محبت و نیکخواهی و مصاحبت با خوبان، شرکت در مجالس اهل صفا و محافل ذکر خدا، استدامت بر ذکر و نماز و مطالعه قرآن و سیره انبیاء و کتب عرفان و رقائق (آنچه دل را نرم می کند) و گریستن به درگاه خدا، «اکل طیبات» یعنی تعذیه از خوراکهای سالم، و گوش سپردن به آواها و سخنان نیکو، سیاحت و عشقبازی با طبیعت، گلها، پرندگان، کودکان، و با کانون گرم خانواده و هر آنچه مظهر محبت الهی و بیاد آورنده خداست (و راه تشخیص آن اینست که طبیعتا باید دلها را آرام کند: «ألا بذکر الله تطمئن القلوب») اندک اندک بدی ها و پلشتی ها و آلودگی های جسم و روح و آثار بیماری و کرختی (که همواره همانند خود را می طلبند) بیرون می روند و دیگر میلی برای بازگشت آنها نمی ماند.
این امر پایه طب و روان درمانی شرق است. و بر خلاف پزشکی غرب، سم را با سمی دیگر درمان (به بیان بهتر، خنثی) نمی کند؛ چرا که باز نیاز به سمی دیگر است. بلکه با خوبی، بدی را می گریزاند. یعنی همان «جاء الحق و زهق الباطل؛ إن الباطل کان زهوقا = حق آمد و باطل رفت؛ همانا که باطل رفتنی بود». (این امر در همه عرصه ها از جمله سیاست، اجتماع، پزشکی، محیط زیست، فرهنگ و... می تواند حائز کاربرد باشد) البته اگر باطل یعنی پلشتی و آلودگی، در روح و جسم بسیار انباشه شده باشد؛ خروج آن با درد همراه است. آنهم دردی که «شیطان درون» می کشد (خود کاذب ما) نه خود واقعی ما (خدای درون؛ یا همان روح الهی که در ما دمیده شده است) هر چه شیطان درون یا دیو نفس، با درد و ناله و زوزه کشی بیرون می رود، خود واقعی و بعد مثبت و الهی وجود ما، راحتتر و آزادتر نفس می کشد. در ابتدای راه نمی دانیم این رنجی که احساس می کنیم مربوط به کدام بعد وجود ماست. اما اندک اندک که شادی و فرح بعد مثبت را دیدیم، بیرون ریختن بقیه سموم اسان می شود. بر تمرینات معنوی استمرار بیشتری می ورزیم، به خدا تکیه می کنیم که هوای نفس ما را فریب ندهد که «داری رنج می کشی و خواهی مرد» (زیرا خود او در حال جان کندن است و نمی خواهد برود و "صد هزاران دام و دانه: را پیش روی ما می گذارد و چون "دام سخت است" اگر "یار شود لطف خدا" –که در صورت توجه ما به سوی او، یار هم خواهد شد، خواهیم توانست پیروزمندانه به پیش برویم) این را ریاضت میگویند و با خودآزاری بیمارگونه (مازوخیسم) و خودآزاری (در واقع نفس آزاری) که سنت پیشینیان بوده است (رهبانیت در بعضی شاخه های بودیسم، هندوئیسم و مسیحیت، که البته بعضا ریاضت را هم داشته اند) تفاوت می کند. به همین دلیل نام آن از «روضه» و باغ و بستان گرفته شده است. سالک در حال ریاضت، همان احساسی را دارد که فرد غمگین در باغ و گلستان و ریاض ارم است. (طبیعت خاصیتی دارد که رنجها را بیرون می کشد و خود، لطمه ای نمی بیند) بنابراین ریاضت واژه دهشتناکی نیست. مثل یک سیب خوشمزه است که باید ابتدا یک گاز به آن زد و سپس درباره آن قضاوت کرد.
به تعبیر دالایی لاما و بسیار روانشناسان، «شادی» و «لذت» متفاوتند. (سعدی نیز فرماید: اگر لذت ترک لدت بدانی / دگر شهوت نفس لذت نخوانی!) لذت در پی خود و در درون خود رنج دارد، و شادی در پی خود، شادی! انسانهای عادی هنگام غذا خوردن، رابطه جنسی، سیر و سفر، کار و تلاش، گوش کردن به اصوات و نظایر آن، دقیقا نمی دانند دارند لذت را تجربه می کنند یا شادی؟! اما با ریاضت، نوعی عشق و شیدایی به حقیقت ایجاد می شود ("شیدایی" در روانشناسی جدید نام یک بیماری است! و در روانشناسی (معرفه الروح) قدیم، کلید تشخیص و فرق گذاشتن میان حق و باطل، امری که با عقل جزوی حاصل نمیشود و اغلب به بیراهه می رود و بازگشت دشوار است و باز در توان نیروی عشق و شیدایی است) این شیدایی، دیوانگی و روانپزیشی نیست. و همانند شیدایی (و در واقع جنون) ناشی از صرف مشروبات و مخدرات، یا آسیبها و تکانه های روحی مابعد آن، خانمانسوز و ویرانگر نمی باشد. سازنده است و سبب میل و گرایش شدید به خوبی ها در سایه عشق به خداوند. اغلب مردم بدلیل زنگار آلود شدن قلب (که کلید رهایی از آن رفتن بطرف خدا و مظاهر شادی بخش و شیدایی آفرین اوست، و برای پرورش همین شیدایی است که عرفا، از زبان هنر برای بیان حقایق استفاده می کنند نه فلسفهء مبتنی بر منطق ارسطویی) نمی توانند آن عشق و شیدایی و کشش شدید نسبت به مظاهر مثبت او و شوق وصف ناپذیر به نیکوکاری و ایثار برای آن، و آسان بودن این ایثار (که خود نوعی ریاضت است و احساسی خوب همچون بوییدن گل ایجاد میکند) و رنج آور نبودن این ایثار را درک کنند. در واقع ندای خدا را از دریچه قلب خود (قلب المومن عرش الرحمن) نمی شنوند.
سالک هنگامی که ایثار می کند و مثلا گرسنه می ماند (همانند سه روز گرسنه ماندن فاطمه و علی و حسنین، وقتی موقع افطار، سائلی به درب خانه شان می آمد و خوراکشان را بدو می دادند) در رنج و عذاب و شایسته ترجم نیست. از همان لحظه رها کردن یک نعمت مادی و هدیه کردن آن به خدا که همه چیزمان از اوست و نیازی به هدایای بظاهر ذی قیمت ما ندارد (! و نثار همه هستی ما در برابرش –اگر عظمتش را وسیع و وسیعتر درک کنیم- برگ سبزی است تحفه درویش!) در شادی است تا زمانی خداوند جایزه ای چند برابر (چنانکه در قرآن وعده داده و بارها تجربه کردهد ایم). همچنین سالک بهنگام کم خوراکی، کم خوابی، روزه های مستحبی و اعتکافها و شب زنده داری ها، مناجاتها و تضرع ها، و نیز پرداختن به کارهای سخت جسمی برای اهداف متعالی و خدمات انسانی، در حال کاری بدی نیست و نمی باید ملامت شود. این امور، در صورت وجود توان آن در انسان، هیچ زیان جسمی نیز ندارد و دانش جدید هم این امر را، با ارزیابی معیارهای فیریولوزی بدن، تایید می کند.
سالک با این امور، خود را به خدا نزدیکتر و نزدیکتر می کند، و هرگاه در اثر عوامل دنیوی آلوده شد، به یکی از همین ریاضتهای سبک یا سنگین روی می اورد و جسم و روح را سبک و سبکتر و چابکتر می کند و دارای ظرفیت بیشتر برای دریافت انوار معرفت الهی. (مثلا درباره گرسنگی یا "جوع" که یکی از مهمترین این ریاضتهاست، سعدی فرماید: اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی)
بنابراین همه اینکارها برای خلوص باطن بهترین شنیدن صدای خداوند از قلب است. قلبی که خداوند می فرماید "زمین و آسمان من گنجایش مرا ندارند؛ ولی قلب بنده مومن من گنجایش مرا دارد" به همین دلیل در حدیثی بسیار معتبر و تجربه شده که در دیگر ادیان نیز نحو آن آمده است می خوانیم که "هر کس 40 روز خود را برای خدا خالص، کند، خداوند چشمه های حکمت را از قلبش به زبانش جاری می کند." در واقع برای اینکه سخن ما سلیس و خدایی باشد و "بر دل نشیند" لاجرم باید "از دل بر آید" نه از هوای نفس!
حقیر از دیرباز، پالایش تن و روان و سعی در خالص کردن خویش را با دو نیت خداپرستی و یافتن نیروی جسمی و روحی افزونتر و نگرش ژرفتر برای خدمات دنیوی دنبال می کردم. در این باره بسیار خودسری کردم و هرگز پیر و مرشد ثابتی نداشتم. از این و از آن، از قرآن، مثنوی، عقل ناقص خودم، استادان واقعی، عارفان، حکیمان، کورانی که میخواستند عصاکش کوری دگر شوند! (و گاهی حرف درستی میزدند! مانند این آخری که نام کتاب روزه آب را برای اظهار قضل در یک میهمانی برد و من بخاطر آوردم مطالعه آنرا در 17 سال پیش، و جرقه ای شد که آغاز کنم چرا که موعدش بود) راهنمایی می گرفتم. در طریقت عرفان و خدمت خلق، راست روی ها و اشتباهات فراوانی داشتم، که اولی از هدایت خدا و اساتید خدایی و دومی از مکر نفس و عقل جزوی خودم بود! بسیار می شد که از مسیر خارج شوم (و گویی می شنیدم: هین! کج و راست می روی باز چه خورده ای؟ بگو!) و آنگاه که از خیره سریِ بلد بودن راه، و این توهم گهگاهیِ همهء ما که "از خود خدا بهتر راه تقرب او را می شناسم و تشخیص میدهم!" سرم به در و دیوار میخورد! و چون بجای ناامیدی و رها کردن راه، گریان خود او را نگاه می کردم و عزم بازگشت به سویش (معنی استغفر الله ربی و اتوب الیه)، بنحوی دستم را می گرفت و می گفت: «بار دگر گرفتمت! بار دگر چنان مکن!»
در ان جهنم زندگی سرمایه داری، همه دوستانم به انواع الودگی ها دچار شدند، و من نه در حد آنها. ولی در حدی که شایسته یک انسان مسلمان نباشد و گناه کبیره باشد، به دامان آنها افتادم. و یک سال پیش از روزه آب، در ریاض ارمی که جلسات پرشور مولانا برایم رقم زد و فضاهای جانبی و مصاحبتهای دوستانه با بچه های خاص آن، فاصبله گرفتن و طرد سریع انها را به همان روش ریاضت (طرد آلودگی ها با تمرکز با خوبی ها) آغاز شد. خواجه حافظ و حضرت مولانا را (که از قرائنی متوجه شده ام هنوز از اجدادم است، از طریق پدران تاجیک تبارم که از قونیه به تاجیکستان کوچیدند؛ ولی ناصح ها گویا از این تبار نیستند و پس از بازگشت محمد ابراهیم فرزند ملا یحیی بن ملا عبدلله صدیقی از هند، خود را به آن خانواده منتسب، و بعد از ایجاد سازمان ثبت احوال آنرا رسما ثبت نمودند) از 14 سالگی توسط سرهنگ عبدالرحیم ناصح شناختم و تا کشف ماهیت این مرد شکرگزارش بودم و اکنون نیز ایشان را بعنوان بانی خیر (نه بیشتر) می شناسم. چرا که ایشان مولانا را مسلمان نمی داند و معتقد است تقیه می کرده است (با اشنایی سطحی و تورق صرف بر اثار مولانا به بطلان این ادعا پی می بریم) و ناصح ها قبلا خود را منتسب به مولانا و شجره صدیقی او می کرده و از این طریق در خراسان زاد و توشه ای فراهم کردند اما بعدا این قضیه را تکذیب و ضمن عار داشتن از نسب مولانا و شجره صدیقی او، اکثرا پسوند "فورک" را از فامیل خود برداشته اند. و والدین ما نیز واژه "دهاتی" را یک فحش می دانند!! که زشتی آنرا درک نمی کنم!
سرهنگ ناصح همچنین معتقد بودند که شراب ظاهری می تواند ما را به معنویت برساند که بر خلاف صریح آموزه های مولانا، و در اسلام کفر محض است. (تا نشکنی آن خم را / هرگز ندهند این را) و سال گذشته درباره چگونگی چشیدن شراب روحانی (شراب طهور در قرآن، مستی بخش بی صداع و شیدایی آفرین خرد افزا) از ایشان پرسیدم و گفتند: «ما نمی توانیم آنرا بچشم» خواسنم به او بگویم: «هذا فراق بینی و بینک = اکنون زمان جدایی منو تست» اما حرمت معلم و شاگردی را باز نگه داشتم. همچنین درباره اینکه «این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود ر وارهان» که ماهها بر آن و بر چگونگی حفره کردن در این زندان تمرکز می کردم از او پرسیدم. پاسخی نشنیدم جز اینکه از طریق ریاضتهایی که در هند و بودیسم هست و ما نمی توانیم. (در حین روزه آب سعی کردم ایشان را نیز با ریاضت حقیقی و بی رنج آشنا کنم. اما ایشان در عین تشویق اولیه، بارها سعی کردند روزه ام را بکشنم و همواره جهت شکنجهء نصیحت (!) به دنبالم بودند)
با مشروبات الکلی که در محافل تشویق می شد و نوعی تفریح تلقی می شد، و من هم می نوشیدم و گاه بسیار علاقه داشتم، از اول خرداد 94 برای همیشه و الی الابد وداع کردم. آنهم شبی که استاد جهانشاه حیدری (که ایکاش دیگر بخاطر این حرفم او را نیازارند) مفهوم "عجر" و قطع امید از توانمان بر مبارزه با دیو نفس و دردها و رنجها، و سپردن کامل خود به خدا، را در آن شب فرخنده در منزل کوچکش برایم تشریح کرد. وقتی به خانه آمدم دلم گرفته بود از اوضاع زندگی و خانوادگی. آهنگی درباره امام رضا «آهویی گم کرده راهم...» را گوش کرده، به یاد اولین بار (1375) و زیارت امام رضا و قرار گرفتن تحت تاثیر روحانیت او و 48 ساعت در حرم ماندن، و بیرون آمدن با اصرار مادرخواندء متعجب، انداخت. خود را به روان تابناک آن ولی خدا و بابا (راهنمای معنوی) و پیر اویسی ام (که این سالها سیره و خصوصیاتش را بیشتر خوانده بودم) سپردم و ساعتها زار گریستم. والله از آن ساعت تا امروز میلی به آن ماده نداشتم و آنچه از کشش آن درم مانده بود (یعنی خود آن ماده) همان شب بیرون رفت.
پک زدن به سیگار را اولین بار در حدود 2 سالگی، از دست دوست مادر خوانده با حضور او و پدرحوانده (که توصیه می کرد: نفس عمیق بکش!) تجربه کردم. دفعات بعد در در نوجوانی (تک و توک) و اولین بار بطور رسمی و پاکتی، از همان زمان زندانی شدن در بیمارستانی که بجرم اعتراض به آن سخنان رکیک و توهین آمیز به زنان مسلمان، آنجا محبوسم کردند (و البته بعد از چند روز آزادم ساختند و مدتی به درس و گرفتن مدرک پیش دانشگاهی ریاضی فیزیک چسبیدم اما باز آزارها بنحوی دیگر شروع شد) آغاز کردم. چندین سال با تایید خانواده و به راحتی در حضور آنها می کشیدم و پدرخوانده و دوستانش نیز از کودکی در حضورمان مصرف میکرد کرد و بعد از چند بار ترک دشوار، بالاخره با قرصهای روانپزشکی ظاهرا موفق به ترک آن شد! پدرخوانده تا یکماه آخر خود برایمان سیگار تهیه می کرد و به حساب آزاداندیشی و دادن استقلال رای (!) به خود تلقی میکردم!
از سیگار نیز چند روز پس از بازگشت سفر قونیه (آذر 94) پس از یک شب تا سحر خندیدن از ته دل به اشتباهات دوران نوجوانی خویش و تشویق استاد به خنده بیشنر از ته دل، بیزار شدم. صبح احساس کردم که دیگر میلی ندارم. و با احساس سبکبالی، تا امروز و الی الابد هوس آن دو آتش خانمانسوز را نخواهم کرد. با اینکه سیگار همه جا در دسترس است. اما از فردای آنروز اگر روزها یک پاکت سیگار در منزلم جا می ماند، هوس نمی کردم بسمتش بروم. یا لازم دورش بیاندزم تا هوس نکنم!
بتدریج تحقیقاتی در حوزه روانشناسی اعتیاد انجام دادم؛ و متوحه شدم حقیقتا خنده درمانی بر انزجار از دخانیات و گریه درمانی (عجز و لابه) بر انزجار از مشروبات و مسکرات، درمانی است بس موثر. در واقع این دو روش، سمومی را بیرون می ریزند که دیگر نیستند تا بوقت افول همانند خود را بطلبند. امیدوارم این تحقیق نیمه کاره که در دفترم محبوس است تکمیل و منتشر شود.
مصرف تریاک را فقط دوبار به چشم دیدم. یکبار در کودکی از بیرون اتاق، و یکبار چند سال پیش به وضوح، در منزل دوستان پدرخوانده. همواره انزجار داشتم و اولین کتابم را "مهار اعتیاد نیازمند عزم ملی است" با تکیه بر تریاک در 22 سالگی نوشتم. با اینکه پدرخوانده، خود نمی کشید اما درد اعتیاد را در جامعه به وضوح می دیدم و از اولویتهای تحقیقاتی ام بود. و اولین جرقه ها برای دور شدن از سیاست و پرداختن جدی به پژوهشهای اجتماعی. به نظرم پزشکی که مخدرات و مسکرات و حتی سیگار مصرف کند، هرگز قابل اعتماد نیست. پک زدن به حشیش را دوبار در نوروز 81 تجربه کردم و چیزی از آن نفهمیدم و هراسان شدم. روشن کردن پایپ برای مصرف شیشه را یکبار در همان ایام بهمن 94 توسط سرایداری که برای دادن دلداری و تسکین نزدیش رفته بودم بچشم دیدم و هراسان فرار کردم.
بنابراین در بهمن 94، اثری از دو آلودگی بزرگ و بظاهر کوچک نزد مردم (میل به سیگار و مشروب) دیگر در من نبود. از سال 92 تلویزیون و ماهواره نگاه نمی کردم و نداشتم و از احساسات منفی که اخبار خشن سیاسی و صحنه های مبتذل برخی سریالها در ما ایجاد می کند، مصون بودم. چندین سال بود از سوسیس، کالباس، و نظایر آن دوری میکردم، گوشت قرمز حتی کمتر میخوردم،
از سفر قونیه (اواسط آذر) تا امروز نیز یک دانه قرص شیمیایی حتی برای سرماخوردگی نخورده ام [و مریض نشده ام. جز دو بار: سوختگی با مواد شوینده (که با تخم مرغ درمان کردم) و سرماخوردگی شدید (دو یا سه بار، اولی خدود یکماه پیش، وقتی بخود مغرور شدم که "من مریض نمی شوم در صورتی که پیامبران بیمار می شذند!" همان فردا صبح بشدت سرما خوردم! و روبروی حرم امام رضا چند نوع ابمیوه برای درمان بمن دادند) بحمد الله و المنه بیماری جسمی دیگری از اذر تا کنون رخ نداد.]
منزلم در برابر الودگی هوا، و تا حدود زیادی آلودگی صوتی عایق بندی بود و از سموم حاصل از این دو تحفه سرمایه داری غرب، تقریبا تهی بودم. فشارهای کاری وجود داشت؛ اما دوستان کانونی فرح بخش ترین فضا را در جلسات دو یا سه روز در هفته ایجاد کرده بودند و رونق اجتماعی و اقتصادی کانون عالی، و لذا روحیه همه ما خوب و پر از امید و شگفتی بود. "دروغ" را بطور مطلق مدتها بود که ترک کرده بودم. و "غیبت" را نیز جز در موارد ضروری (آگاه ساختن و مصونیت ضعیقان از شر ظالم خطرناک) همچنین وابسنگی به "تایید دیگران" همواره کمتر می شد. مار به خود کانون و رونق آن وابستگی داشتم. سخنان و اشعار معنوی را هم زیاد بیان میکردم که گاهی از مصدر اظهار فضل می بود؛ اما کمتر از پیش. خوراکم اندک و سالم بود. دوستان در تهیه غذاهای ارگانیک و طبیعی، میوه جات و سبزیجات و تحقیق خواص آنها بسیار کمک میکردند و همفکر و همیار بودند.
بنابراین در هنگام روزه آب، تقریبا آلودگی و وابستگی ای نداشتم. اما شوق رها شدن و رها شدن بیشتر وجود داشت. در طلب «موتوا قبل ان تموتوا = بمیرید پیش از آنکه بمیرید» بودم. میدانستم انسانهایی هستند غرق خدا که بظاهر روی زمین زندگی می کنند. وارسته از تمایلات درداور زندگی و در طلب چیزهای دیگر. دنیا را "مزرعه آخرت" می دانند و بهانه ای برای شکرگزاری خدا. انسان سالم تمایل خودکشی ندارد. اما این موت، موت دیگری است. مردن از هوسهای دنیوی. و زنده شدن به عشق الهی.
ناشیانه و بدون استاد راهنما؛ اما با شنیدن تایید کتاب "آب درمانی" یا همان "روزه آب" دکتر سوفورین از پزشکان (که می گفتند همه نوع بیماری را درمان، و حتی موی سپید را سپاه می کند) روزه آب را شروع کردم. پس از کریستن در حرم علی بن مهزیار بخاطر یک نیت و مراد، هوای مشهد کردم. به مشهد رفتم و چون یک روز چیزی نخورده بودم، در حرم امام رضا مصمم شدم در اینجا و رها از دغدغه های دنیوی و تشکیلاتی و نصیحت ناصحان، 39 روز دیگر فقط آب بنوشم. (در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست) از این تجربه بی نهایت راضیم. با وجود اشتباهاتی که در میانه کردم و در کتاب خود بتفصیل خواهم نوشت. در طول مدت 40 روز، بجز سه بار اشتباها (دو جرعه عرق کاسنی و یک جرعه شیر از یخچال) چیزی جز آب (معدنی یا جوشانده یا تصفیه یا لوله) ننوشیدم. جز روز اول و دوم احساس گرسنگی نداشتم و هرگز احساس ضعف ننمودم. اما غرور بخاطر انجام اینکار و بیان آن با دیگران، خیلی به من ضربه زد. (ضمنا مکانهای اقامت من در مدت 40 روز: مساقرخانه های محتشم و رویال افتاب در مشهد؛ سپس منزل دکتر مهمد ناصح، اکبر ولی زاده، کیوان ناصح، بهروز صفری در تهران، و دفتر پژوهشهای خودم در اهواز بود و عده زیادی این امر را ناظر و مشوق، یا بعضا منتقد و مخالف بودند. و دخالتهای تلخی هم گاه ایجاد شد؛ مثل مزدوری کارمند رویال افتاب برای باند پزشکان و دادن تمام اطلاعات کارهای من (که بجای تشویق موجب باور قضیه و خشم پدرخوانده شد و تلاش او برای قطع روزه) و نیز ضبط و عدم ارسال کارتن امانتی کتابهای من و تنشهای شدید بعدی... بتدریج با اخلالهای ناصح و اعوان او که بیشتر می شدند، ضایعات در کار کانون بوجود آمد و مقاومتهایی منطقی و تدافعی در من که می خواستم باقی مسائل را حفظ کنم و عیوت دیگران را نیز ستر نمایم؛ که ناصح سعی کرد همه را به پای بطلان کتاب روزه اب تمام کند!! به هر روی همه چیز مستند و مشخیص است. ضمنا به ناصح گفتم که میخواهم تا پایان روزه آب او را نبینم و در آرامش باشم. پذیرفت. اما بعد از فوت فرشید ناصح با بیان مظلومانه دلتنگی و ادعای اینکه "خودم هم هدایت شده ام و 6 روز فقط آب نوشیده ام و فشار خونم کاملا تنظیم شده" مرا به خانه عبدالرحیم ناصح و از سر گرفتن دیدارها و آزارها کشاند. البته نمی دانم ادعای روزه و درمان او راست بود یا خیر. در هر دو حالت، به زیان اوست!)
از دیگر اشتباهات بزرگ من در دوران روزه آب، بجز بجا نیاوردن فزیضه نماز، فکر کردن فراوان به دنیویات و درآمدزایی کانون و گسترش وسیع آن، گفتگوی فراوان با موبایل اندروید با تشعشعات منفی و کار با واتساپ، ارتباط گیری با مردم و شروع کردن فعالیت تشکیلاتی و تجارت کتاب و... در میانه دوران روزه، و –انصافا- اظهار فضلهایی بود که در زمینه تجربیات حین این تمرین داشتم. گاهی سخن گفتن ما در مسایل معنوی و تجربیات خود، به گمان خودمان با نیت هدایت و کمک به دیگران است. اما در ضمیر ناخودآگاه ممکنست کمی تا قسمتی! انگیزه بیان فضل و مفاخره به خود را داشته باشیم و و خوود ندانیم و از همین درصد عدم خلوص نیت ضربه می بینیم. لذا در کلیت امر، معلمان عرفان ما تاکید دارند که هر گونه مداخله و نصیحت کردن و آشتی دادن میان افراد باید از مصدر «عشق» باشد (نه اظهار فضل، تحکم، تحمیل عقاید، تحقیر، سوء استفاده مالی، خالی شدن خشم و کین، و...) و نصیحتی که با مهربانی و شفقت و... همراه نباشد، محال است که نتیجه مطلوب بدهد.
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر / هر آنچه «ناصح مشفق» بگویدت، بپذیر!
و چه بهتر که این نصیحت، همچون آموزش وضو توسط امام حسن و امام حسین، از طریق عمل و کردار باشد نه از طریق گفتار (بقول مولانا: ناصحِ فعّال بِفِعل به از ناصحِ قوّال بِقَول!) وگرنه سرنوشت فرد ناصح و نحوه برخورد با وی از سوی منصوحان، طوری می شود که در سایر ابیات حافظ (بجز بیت مورد انتشار) و بطور اصرح در آیات قرآن بدان اشاره شده است!
البته من مقصر اصلی را در این زمینه کسانی می دانم که به دلایل خاص دینی و تاریخی و تعلقات خودشان، مرا با اصرار و الحاح و ابراز محبت و روشهای مختلف در میانه راه مجبور به بازگشت به اهواز و ادامه مدیریت کانون نمودند. و در اینمدت، (و چند روز اقامت در تهران) اتفاقاتی افتاد که ابتدا می پنداشتم شدیدا مقصر هستم مواضعم درست و عادلانه و منطبق بر قوانین کانون و اصول مدیریت بوده، اما هجمه های سنگین کسانی (که هر کس بخشی از آنها را می داند و بخشی از ماجراهای آنها را با من می داند، تازه اگر به درستی قضاوت کند) آنچنان گسترده بود که امروز از به یاد آوری و نتایج عجیبی که از ارتباط قضایا می گیرم به شدت در شگفتم. و راستش دلم برای خودم در آن دوران می سوزد! و از سوی دیگر می فهمم اگر خدا حافظ ما نبود،چه ضایعات و حتی مرگ دردناک می توانست برای من به وجود بیاید. گذشت زمان و انتشار کتاب تجربه «روزه آب» من (که عنوانی بهتر از «آب درمانی» توسط آن مترجم است) همه چیز را با عکس و اسناد پزشکی و تحلیلهای اطبا و عرفا و پزشکان و مشاهدات و قضاوتهای متفاوت دیگران نشان می دهد. و خود، یک تولید علمی است. و البته هدف، هرگز انتشار این کتاب نبود، بلکه تصور میکردیم همگان (آنچنانکه عنوان می کردند) محتوای کتاب و کار من را قبول دارند؛ اما دریغا از تفاوت ظاهر و باطن. و تبعات آن برای همگان.
دیگر باید بصراحت بگویم باند عرفان حلقه، و حامی آنها که با جعل عنوان دکترای مدیریت و باقی قضایا، با زور و فشار قصد عضویت و ایفای نقش مدیریت در گروه مولانا را داشته و تا مدتی برای ما بسیار عزیز و رفته رفته متوجه عمق دیدگاه و اقدامات پشت پرده او، و مسائل اقتصادی واجتماعی و عقیدتی اش شدیم، و از اعتماد خود به افراد بویژه پیش از تزکیه کامل و کسب فراست نسبی تاسف خوردیم، با حمایت و ارتباط نزدیک و مداوم با مالک محل برگزاری جلسات –دکتر ناصح- که به هیچ وجه من الوجوه حاضر به نوشتن اجاره نامه برای ما و یا اجازه تخلیه دفتر و دفتر پژوهشها، یا تعهد عدم دخالت یا عدم «کمک مالی علنی» نبودند و به علل متعدد تا مدتها رعایت و کتمان سرّ ایشان را می کردیم، و یا وعده های مبنی بر عدم نقض «حریم خصوصی» و سپس «جبران مافات» را از ایشان می پذیرفتیم و به روش صبر و مدارا با ایشان ادامه می دادیم، با تخریب رابطه نزدیک و برادرانه و معنوی من و استاد حیدری (که چند دستاورد عظیم روحانی و دنیوی در طول یکسال اخر برایم داشت)، نفاق افکنی، عضو گیری غیرقانونی و پنهانی در جلسات کانون و شبکه های اجتماعی رسمی یا منتسب به آن، در تضعیف این جمع سخت نقش داشتند. قبلا به اجمال و کنایه و جهت حفظ ارامش خانواده های آنها و خودشان، می گفتیم که باند عرفان حلقه محکوم قضایی هستند و از ایجاد فضای تبلیغ در یک کانون رسمی و قانونی برای آنها، معذوریم، چرا که در قبال همه اعضا و حفظ مجموعه مسئول می باشیم، و به شوخی و جدی عرض می کردم که «عرفان، اینهمه دنگ و فنگ و رعب و وحشت ندارد و در همایشها و دانشگاهها و صدا و سیمای کشور نیز بطور گسترده تر تبلیغ می شود و حتی موسیقی غنایی با کیفیت و کمیت افزونتر از برنامه های ما، اجرا می گردد!...» و عاقبت این جمع را می دانستم و مطمئن بودم که خودم و کانون، حتی از یک تذکر مصون می مانیم. چرا که جلسات علنی و عمومی، بدون پذیرش هویت و نام افراد، برای همگان باز است ولی شرکت در مدیریت کانون و تصمیم گیری برای جلسات در همه تشکلهای قانونی شرایط خاص خود را دارد که ساده ترین آن، عدم وابستگی فرقه ای است. ضمن اینکه این تصمیم مبتنی بر محافظه کاری نبوده و صرفا به قانون تکیه نمی کردیم و دلایل متعدد معرفتی نیز مبنی بر رد فرقه گرایی و مرشد بازی و ایجاد بدعت و آداب و ترتیب خاص، و مخالف بودن آن با عرفان اصیل که یک طریقت است و عضویت در ان نسبی است، اقامه می نمودیم؛ ولی متاسفانه نامبردگان به دنبال دلیل و عرفان و معرفت نبودند...
پس از سفر به شیراز و پیش از عزیمت به مشهد، از یک دوست قدیمی کسب اطلاع نمودم که گویی این جمع بعد از تعطیلی موقت کانون دچار مشکل شده اند. و من نیز این روز را در صورت تعطیلی کانون، برای متخلفین پیش بینی می کردم. راضی به آن نبودم و خود، در آن نقشی نداشتم. علاقمند بودم کماکان در جلسات از آنها بعنوان شرکت کننده پذیرایی کنیم اما از تبلیغ مخصوصا به شیوه اصرار و با اغفال اعضا مبنی بر بیمار بودن آنها و شفادهنده بودن خودشان بپرهیزند، به طور کلی قوانین کانون را رعایت و بعنوان مهمان و مخدوم در مدیریت مدیرانی که مسئوولیت هریک مشخص است مداخله نجویند، آرامش آنها و خانواده شان حفظ شود، و خطری آنها را تهدید نکند. پس از مشاهده یکسری مسائل حاد، بزرگ انها را تهدید به برخورد حقوقی کردم؛ اما هرگز و با هیچ نهاد و شخصی (جز مالک ساختمان، مدیر قلابی مذکور که خود از آنها بود!، و چند فرد مورد اعتماد) خطر و قصد و نیت آنها را درمیان نگذاشتم. پس از شنیدن سرنوشت این جمع، نه خوشحال، اما به پیش یینی خود مطمئن شدم. اگر صداقتی بود و شفافیتی، می شد به نحوه ای دیگر مسائل حل و فصل شود. اما اگر مداخلات مصرّانه مالک ساختمان که چیز زیادی از عرفان نمی داند، نمی بود، ما در حل چنین مسئله ای، و حتی مسائل بسیار پچیده تر و غامض تر، تا این حد تحت فشار و درمانده نمی شدیم و تعدادی غیر عضو مطرود یا تذکر گرفته، تا این حد به خویشتن اجازه مداخله در امور را نمی دادند.
آن دکترای خود خوانده مدیریت و از جمع 40 متخصص برتر کسب و کار ایرانی (!) در بهم زدن نقشه های تجاری ما با راهنمایی های نادرست و اصرار بر آنها در منزل پدر خوانده (همجون اولین کارخانه خشک کردن سبزی در خوزستان)، و دهها امر دیگر که امروزه دیگر موضوعیتی ندارد و در صورت اصرار بر آزار، عنوان خواهد شد، بارها و بارها تذکر ملایم و سپس اکید گرفتند... در مورد مسایل پیچیده ای که اکثر مهمانان هنوز از آنها بی خبر هستند و معدودی از مدیران با فعالیت شبانه روزی و عده ای مرتبطین با مالک ساختمان از آنها بخوبی مطلع بودند، فشار روحی و اجتماعی عظیمی بر ما می رفت. درباره مسائل پشت پرده 12 سال پیش، روزی که پرده ها برافتد (یوم تبلی السرائر) همه چیز مشخص می شود.
به هر حال اعضای عرفان حلقه و حامی آنها، و نیز شخص دکتر ناصح هرگز «عضو» کانون چه رسد به عضو ارشد آن نبوده، چنانکه کمکی و حضوری داشته اند، بحد کافی شاکر و خاضع بوده ایم. و همانند کمکهای کلان دهها نفر دیگر آنرا به انحاء مختلف جبران کرده ایم. و طبعا و طبق آموزه های الهی، اجر آنچه بخاطر خدا انجام می شود با خداست. و اجر کمکهایی که با منت گذاری و ازار همراه است، ضایع می شود و زیان و خسران نیز در پی ذارد. میتوان اثبات کرد که کمکهای مالی دکتر، با آزارها، منت گذاریها، سلطه جوییها، مداخله ها، تفرقه افکنی ها، اغفالها، توقعهای بیجا، تضعیف روحیه ها، القای بی کفایتی ها، نقدهای بی سر و ته و ایرادهای بنی اسرائیلی، و اصرار به عدم توفیق هر پروژه مخصوصات در هر امر اقتصادی، و بدگویی علنی و نمامی درباره عدم توفیقات اقتصادی و هدر دادن اموال ایشان بود که ما را به تنگ آورد و منجر به جنذین برابر ضرر اقتصادی، نهایتا بشرحی که آمد و در صورت نیاز توضیح بیشتر داده خواهدشد، تصمیم به تعطیلی کانون تا زمان دست برداشتن ایشان از مداخله یا خروج اموال کانون گردید. هنوز این امر محقق نشده و وی مقاومت شدید می کند. آنروزها علیرغم چندین بار تعهد شفاهی و کتبی و در حضور شاهدان و... مبنی بر استقلال رای ما در تصمیم گیری برای کانون، ایشان از همان روز بعد این اخلالها را از طریق همسایگان، اقوام، اعضا و دیگران و باز، با حضور شخص خودشان در پیش می گرفتند و مستاصل شدم. ایشان بدون داشتن یک حرف منظقی و حاضر نبودن به مناظره بر سر درست بودن یا نبودن دیدگاه کانون (عمدتا مساله تاکید بر اسلام و سیره انبیاء و بزرگان دین و عرفا، فرهنگ سنتی در همه ابعاد اخلاقی، طب و سلامت و رواشناسی، و برایری انسانها، حقوق زن، حقوق کارگر، حقوق جوانان، آزادی انسان، برابری انسانها در اظهار نظر و نقد و....) و بدون اینکه قانونا اجازه داشته باشند به هر بهانه (از جمله صاحب ملک بودن یا کمک مالی یا پذر دبیرکل بودن) نظریات خود را به کانون و خط مشی جلسات و نشریات و فروشگاهها و انتخاب کتابهای فروشی و اهدایی تحمیل کنند، و نیز در برابر خواهش، التماس، استدعا، انتقاد، رنجش، اعتراض، تذکر قاطع، و محکوم کردن ایشان در خفا در جمع نسبت به تمام عملکردهای ویرانگر فوق الذکر، تنها و تنها بر چند عبارت توخالی و تکراری تاکید داشتند و روزانه چند بار مضمون آنرا تکرار می کردند: «تو که دکتر نیستی بنابراین این عقاید درست نیست!»، «جرا جلسات برگزار نمی شود و دوستانت را از دست داده ای؟!»، «ما برایت نگرانیم»، «بیا کانون را براه بیانداز»، «تو عارف هستی و نباید کار اقتصادی کنی!!!!» و در نهایت اینکه «روزه آب ترا بیمار کرده و باید به وضع گذشته (!!!) برگردی! و همه (!!!) این را میگویند.» و وی به همه اقوام و اعضایی که بر آنها نفوذ داشتند و کم کم اکثر مرتبطین و طرفهای معامله کانون در اهواز، ژنیز همین مسائل را القا نمودند تا به من القا کنند و این چند جمله (با مضمون اینکه رامین قبلا با حمایت مالی پدرش، نویسنده و موفق بوده و بعد از تعمق در عرفان و روزه اب، بیمار شده و همه چیز را خراب کرده و توانایی اموالش را ندارد و باید مواظبش باشیم!!!) در همه جا زتجیره وار توسط ایشان و یارانشان پخش گردید. مثلا اصرار ایشان که من بخاطر صرفه جویی، با تاکسی های آژآنس سروش نو بروم و ایشان کرایه را مستقیما بپردازد، یا فقط کارگرهای خاصی به منزل و با بودجه ایشان بیایند و.... باعث لو رفتن حرکتهای مخفیانه و قاجاقی من (توزیع انتحاری! بعضی فرشها و کتبها و اسباب بازیها و داروهایی که در محل کانون مختص نیازمندان جمع شده بود) گردید و همه انها به گوش بابا رسید و عده کثیری شاهد بودند که من اموال بابا (از جمله مقدار زیادی اسباب بازی کودکانه!!، ظرف و شمع و شامپو و پتو و کتابهایی بر خلاف رویه ایشان و وجوه خیریه اعطایی اعضا و...) را به هدر می دهم!!! همه از اینهمه بذل و بخشش تعجب می کردند و شایعات را تایید!! حتی خود کمک گیرندگان تصور می کردند که از جیب دکتر ناصح به آنها کمک میشود (در صورتی که اغلب امانتی های اعضا و یا دسترنج شبانه روزی خودم بود!! و قصد داریم این امر خیر را ان شاء الله در سطح بسیار وسیعتر با سازمان کارآمدتری که در حال تعبیه است انجام دهیم؛ و البته کمک گیرندگان گمنامند و باید عزت نفسشان حفظ شود، و اگر کسی به این امر مخفیانه (!) پی ببرد و نگران هدر دادن اموال کانون یا شخص من باشد!، دلیلی ندارد به دکتر ناصح یا هر یک از 70 میلیون شهروند دیگر ایرانی شکایت کند!!! میتواند مستقیما به دادگاه شکایت برد که غلامرضا صدیقی اموال خود و کانون را هدر می دهد و باید دستگیر و درمان شود!!!
آخر ای بی انصافها! فعالیت اجتماعی و طرح این مسائل مضحک و شکنجه من بخاطر آنها بمدت چند ماه؟ و تا امروز به هر جا که می روم؟!!! البته کانون آینده نگری ایران 12 سال است که بدین گونه فعالیت می کند. اما تعمق در زندگی سنتی، بویژه روزه آب، اخراج موجه و لازم و دیرهنگام نادره و تذکر به ناصح برای عدم دخالت موجب این بهانه گیریها و صدها اخلال و بهانه گیری دیگر گردید. که ثابت شده تا زمان استقلال کامل، اگر تحرک اجتماعی و بویزه اقتصادی و خیریه کوچکی کنم که ایشان متوجه شود. به تباهی می انجامد!! و این تباهی را تبلیغ می کنند!!! همیشه اندکی بعد از شروع مراودات با هر دوست قدیمی یا جدید، در یکی از دیدارها و تماسها، برخورد او را بشدت سرد، یا همکاری اش را خاتمه یافته می بینم، یا از اوج صمیمت، به یکباره ملامتر گر و بازجو و ناصح و تحقیر کننده ام می شود، (حتی اگر به او کمک کرده باشم؛ و این کمک را از جانب دکتر ناصح می بیند که روحش از این قضیه خبر نداشته و از منشا درآمد آن نیز مطلع نیست!!!) و بخاطر تجربه، متوحه وصل شدن یکی از افرادی که تحت تاثیر شایعات ناصح هستند با او (از این سوی یا انسوی) و باور کردن شایعات در مورد من (که در شهرها و خانواده های مختلف تفاوت می کند، و بسرعت عجبی نیز نشر می شود و تایید "رأس فتنه" یا معتمدان او در آن شهر نیز بهترین دلیل بر تحکیم آن مدعاست!!)
بنابراین عملا همکاری، کمک گرفتن، کمک کردن، شراکت و استخدام دیگران، موجب تلخکامی برای همه می شود!! به عنوان نمونه اگر بخواهم کتابخانه ای را سر و سامان دهم، به بهبود یک بیمار اعتیاد یاری رسانم، برای کسی هدیه بخرم، کار اداری کسی را انجام دهم، یا چند نفری را به اردوی گردشگری ببرم، مجبورم از آنها بخواهم که تا پایان کار، این امر پنهان بماند تا کسی اخلال نکند!! و در نهایت اخلال نیز می شود زیرا این مسائل ساده که عملیات خاص فوق سرّی نیست! بنابراین تاکید من به رازداری (ولو برای دو روز سم زدایی از یک شخص یا پایان دکوراسیون کتابخانه) خود مضحک و ظن برانگیز است!! اینکه برخی جاها نام مستعمارم را میگویم (با اذعان بر این که نام، مستعار است) تا با فراغت خاطر خدمتی کنم یا کمکی بگیرم، بعد از لو رفتن نام اصلی اوضاع بهم میریزند و پروژه ناتمام مانده، گاه مضرات مالی شدیدی هم دست می دهد. همه اینها خوراک تبلیغاتی دکتر مهمد ناصح و دهها نفری است که در بلاد گوناگون بخاطر عصبانیت از دست من (ایجاد ظن توسط خود یا اقوام ایشان، ظنونی که گاه بعدا می فهمم چیست؟ یا درگیر شدن غیرمنصفانه با من و دلخور شدن بخاطر قهر، ترک محل یا احیانا شکایت توسط من در مسائل حاد!) مایلند که من در آن شهر نباشم و به اهواز بروم!! و هر کس تکه ای از این ماجرا را می داند، و مجال بیان کل قضیه به شیوه روشمند، بویژه اثبات آن تاکنون نبوده است!! و با هر توضیحی، ظنها بیشتر می شود!! آیا برای بیان بیچارگی خود در ابتدایی ترین امور و مدیریتهای ساده بر امور کانونی، غیر کانونی، تجاری، شخصی، نوشتاری و... می باید یک کنگره 13 روزه با حضور همگان برگزار کنم؟!! یا میزبان پرسشگر و دلسوز را با بیان یا سکوت در پاسخ پرسشهایش سخت ناراحت و مظنون کنم؟!!! و حق بدهید که از این شهر به آن شهر بروم. گاهی خلوت کنم و برنامه ای دیگر بریزم. و نهایتا آرزو به دل بمانم که 5 روزی از سایه فرعون زندگیم رها باشم و با مهربانانی معاشرت کنم که تماسی بین پدرخوانده با ایشان یا بالعکس نتواند برقرار شود، و 5 روز از محبت و اجترام شایسته در یک جمع کوچک برخوردار باشم!! اینست که سبب شد 5 ساعت بر ضریح امام رضا بگریم و بگویم: «اللهم نجنی من قوم الظالمین»... خود را بجای من بگذارید دوستان من! همه این مسائل یک راه حل ساده دارد و کمتر کسی در این شرایط قرار دارد. و به خدا سوگند اگر بتوانم خود را نگهداشته، با کسی معاشرت ننمایم یا به کسی یاری نرسانده، تعمل و برنامه ریزی کاری با او نداشته باشم، برای خودم و هیچکس مشکلی پیش نمی آید. اما طاقت انزوا را نمی آورم و باز هم برای ارتباطو تعامل نزد افراد محبوب و همفکر دیگری می روم و سناریویی متفاوت و با همان فرمول (تخریب روابط اجتماعی و تضعیف روحی و اقتصادی ام) و انگیزه کلی (عدم پذیرش استقلال من از سوی پدرخوانده بیمار و زخم خورده) تکرار می شود. دیگر از چیزی، از جمله آبروی ایشان، یا جسم و جان خویش ندارم و صادقانه مسائل را با همگان در میان میگذارم. بر «صدق مطلق» تاکید دارم، که برای بسیاری افراد شناخته نیست. اما امری است که باچند روز تمرکز ملکه می شود. و موجب روان شدن قلم و بیان می گردد. عدم تناقض کوچک در انبوه نوشتجات و پیامها و سخنان (حتی خصوصی) اینحقیر از آغاز هجرت تاکنون بر همگان مبرهن است.
یک سالک و مجاهد جهاد اکبر (تزکیه نفس و پالابش تن و روان) که به روش طبیعی و صحیح، نیروها و توانایی های نهفتهء انسانی را که توسط وابستگی و بیماری و آلودگیهای زندگی روزمره، تضعیف و پنهان و سرکوب شده، باز می یابد، طبیعتا در دنیای امروز باید با مسئه ای به نام تلقی ها و قضاوتهای مردم مواجه شود و این موضوع را به عنوان یک واقعیت پذیرفته، واکنش بخردانه ای در قبال آن نشان دهد.
مردم عادی و حتی پزشکان و روانشناسان و صوفیان، که تاثیر تزکیه نفس و دفع سموم را در سلامت و چابکی و تفوّق جسمی و روحی، به زبانهای مختلف خوانده، اما عمیقا تجربه نکرده اند، یا در مورد دیگران باور ندارند، بطور معمول با مشاهده افراد کم خوراک، پرتحرک، کم خواب، دلسوز و رحیم نسبت به ضعیفان، و خشمگین و مقاوم نسبت به ظالمان، پرحرف، پرنویس و پردستاورد، و خلاصه افرادی که سعی دارند فضیلتهای اخلاقی را در خود پرورش داده، رذیلتهای رایج در جامعه را از خود دور کنند، معموات در وحله اول قضاوت معکوس نسبت به سرمنشأ این انرژی می نمایند. این موضوع، برای سالک ابتدا ناشناخته و مبهم است چون دیگران را مانند خود می پندارد و تصور می کند همه، همه چیز را درباره او می دانند و به هم می گویند!
در درجه دوم، سالک احساس دلشکستگی نسبت به این قضاوتها می کند. قضاوتهایی که نمی تواند پوشیده بماند؛ زیرا سالک با پرورش هوش هیجانی (EQ، که در روانشناسی پیرامون ان کتابها نگاشته شده) به شیوه صحیح و اصولی آن، معنی نگاهها، برخوردها، تک تک کلمات، حرکات و سکنات، و رویدادهای پیرامونی را تحلیل می کند و عمیقا متوجه باطن افراد می شود. (اما نه کاملا و با بهره مندی از علم غیب که خاص خداست و به هر که میخواهد، اعطا میکند) و نیز امور و رویدادهای گوناگون را به خاطر می آورد و رابطه آنها را می شناسد. معمولا در برداشت خود صائب است؛ و البته ممکن است «خطا» کند. (حضرت علی هم می فرماید از مشورت دادن به من بازنایستید زیرا من خود را مصون از اینکه نمی دانم که "خطا" کنم). اینجا سخن از "خطاست" چیزی مثل خطای دید. یا نداشتن اطلاعات جزیی یا دروغهایی که انسان باور می کند یا مکانها و افراد جدیدی که نمی شناسد و درصد اعتماد او به آنها، بیش از میزان قابل اعتماد بودنشان است. (به همین دلیل است که انبیاء و اولیاء هم در جنگها شکست میخوردند). اما سالک و مومن، هرگز «دروغ»، «خدعه» و «اتباع ظن» (یعنی وقتی شکی درباره کسی دارد، دنبال کردن و افراط در آن شک)، نمی کند. افترا و بهتان نمی زند و بیهوده با آبروی کسی (حتی مجرمی که مضطر بوده؛ یا ظالمی که در طلب عفو است) بازی نمی کند. طبق آیات قرآن و سیره انبیاء، به کسی یا گروهی، حمله ای را آغاز نمی کند. این حمله، چه جنگ و برخورد فیزیکی باشد، چه حمله به دیدگاهها، عقاید، سوابق، یا متهم کردن افراد و ریختن آبروی آنها. اما یک سالک و مومن و انسان غیرتمند، اگر از مال خود دفاع نکند و ضربه جسمی و روحی به خود را ببخشد و خودش خود را ترمیم نماید و از انتقام چشم بپوشد، موظف است و می باید از مال و عِرض و شرف و آبروی سایر انسانها (با هر دینی) و افراد ضعیف، غیورانه دفاع نماید. به ویژه کسانی که از او کمک خواسته اند و او علم و توان دفاع از آنها را دارد. همچنین مومن و سالک، در هر حالت، از عقیده و باور و ایمان خود دفاع می کند و حتی این دفاع ارزش بذل جانش را نیز در نظر او دارد.
بنابراین سالک که با مداومت بر تمرینات معنوی، به سبکبالی و انرژی افزونتر از مردم عادی (که طبق آمار و به دلایل چندین گانه و متأثر از شرایط زمانه، از وابستگی ها و بیماری ها و نارسایی های مختلفی رنج می برند و اغلب، خودشان مقصر نیستند) رسیده است، و این کار حق او و حق همه است و می باید روزی انجام شود و سلامت و نشاط کامل فرد حاصل گردد (وگرنه "بازگشت به اصل" که در دین و عرفان و فلسفه های متعالی می گویند، پوچ و بیهوده است!)، با اینکه توقع ستایش و اجر از مردم بخاطر این سلوک عاشقانه و در راه تقرب به خدا را ندارد، از برخوردهای معکوس مردمی که همه را دوست دارد و خواهان بهترینها برای آنهاست و درد و درمانان را هم تا حدود زیادی می داند، متعجب، مغموم، سپس دل چرکین می شود. اگر این قضاوتها و برخوردها (مثلا در مورد خاص من) از جایی تایید و بطور مستقیم و غیر مستقیم، هدایت و تقویت شود، سالک حق دارد خشمگین، و با استعانت از خدا و خارج نشدن از مسیر عدل، به دفع ضرر بپردازد. در آیات و روایات، برای هر سالک یا نبی، همسری یا پدری یا دوستی یا همسایه ای مزاحم و ازاررسان پیش بینی شده! و گویی صبر بر این ازارها، خود دارای اجر است. (گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود!)
خود من پس از روزه آب (که آمدنم به میان جمع و تلاش در هدایت مردم اشتباه بود؛ زیرا باید روزه را تمام می کردم و فراستم به حدی میرسید که عمق قضایا را بفهمم و آنگاه وارد میدان شوم!) با این احساس تلخ مواجه شدم. دوستان کانونی پرشمار، پرکاری و درآمدزایی بالا، و کم خرجی مرا (حتی پیش از روزه اب و پس از سفر قونیه، و پس از آن) از نزدیک مشاهده کرده اند. ضمنا رشته من مدیریت دولتی بوده اما همه گونه مدیریتی را جز مدیریت دولتی انجام داده ام! به ویژه مدیریت سازمانی، مالی و کارآفرینی، از طریق شبکه سازی میان نهادها و توانمندیهای افراد مختلف و بهره گیری از آنها در اهدافی که به سود همه است؛ و در میانهء روزهء آب، ایده های مطالعه شده فراوانی داشتم که اغلب به نتیجه رسید و بسیاری از آنها داشت به نتیجه می رسید و لوازم آنها در آن خانه حبس و ضبط شده است. اما نمی دانستم که در پشت پرده چه می گذرد! واقعیت تلخ و آزاردهنده این بود که همه دستاوردهای مدیریتی من و دوستان و همکارانم، به عنوان اینکه دکتر ناصح (پدرخوانده بنده که شناسنامه ام به نام اوست؛ و حتی تاریخ تولدم متاسفانه با تقلب در آن ثبت شده) آنها را تامین می کند، به نام او نوشته می شود و احترام و عزت و امتیاز مادی و معنوی آن متعلق به اوست (!) و هر چه ما تلاش کنیم، اگر اختلافی با او داشته باشیم، اوست که محق است و من و هم پیمانانم سرزنش، یا مورد تضعیف مالی و معنوی و اجتماعی و حیثیتی و روحی و جسمی قرار میگیریم. یا میان ما اختلاف انداخته می شود! یکی از دلایل اینکه موقتا از دوستان واقعی هم فاصله فیزیکی میگیرم، همین است. زیرا من چیزی برای از دست دادن ندارم، اما حامیان من دارند و در صورت افشای دفاع آنها از من (توسط خودشان یا دیگری)، از سوی دکتر ضربه خواهند خورد. خاطرات مکتوب من همه چیز را نشان خواهد داد.
بنابراین فعلا به کسی کمک مالی و جز آن نخواهم کرد. (مگر یواشکی و قاچاقی، به افراد غریبه! در صورت نذر و...) زیرا تجربه تلخی پشت آن است: خود کمک گیرنده وقتی دلسوزی من را می بیند و از میزان درآمد، پس انداز، توانایی، و نیز کم خرجی و علی السویّه بودن رفاهیات بی اطلاع است، و اگر درباره امید و توکل مطلق به خدا چیزی خوانده باشد آنرا عمیقا درک و حس نمی کند، از رفتارم تعجب، و وای بحال زمانی که بفهمد پدرخوانده، اینکار را اسراف از اموال خود می داند! آنگاه خود کمک گیرنده نیز عامل کنترل و بازجویی و نصیحت و زیر سوال بردن خرد و درایتم می شده است و حتی گمانهایی فراتر از این پیدا می کند. پدرخواندهء خشمگین نیز هر گمانی را تقویت و با ادعای اتفاق نظر همگان بر صحت آن، و استناد به رویدادهای واقعی یا غیر واقعی، آنرا تقویت می کند. طبیعتا انسان دل چرکین میشود. در آن شرایط مداخلهء ناصح و همسرش، و بویژه پس ازمنع شرکت همسرش از جلسات، مستندا عواید نقدی و غیرنقدی هنگفتی داشتیم که بخردانه توزیع میشد. کمک مالی تقریبا نداشتیم مگر در معدود مواردی بصورت قرض الحسنه. بیشتر همت ما بر کارآفرینی شرافتمندانه و سودآور برای طرفین، پژوهشها و نگارشها و تولید علم های مفید و در عین حال درآمدزا، تولید و تجارت محصولات طبیعی در راستای زندگی سالم و ارگانیک، برگزاری جلسات آموزشی و تفریحی و مباحثه ها و اردوهای گردشگری، و خلاصه تحکیم دوستی ها و بهبود روحیه ها و ارتقاء سلامت جسمی و روحی مردم و مراجعین و نظایر آن بود. البته مبالغ و اجناسی نیز برای صدقه و کمک مالی مستقیم به نیازمندان نیز به ما میرسید که به طور صحیح و با تحقیق کافی توزیع میشد. هنوز هم کمابیش مبالغی میرسد که برای آنها تصمیمی میگیرم. و تاکید ما بر اینست که گر کسی کمکی مالی میکند، بی توقع و بی چشمداشت باشد. و در مقاومت شدید در برابر کمک مالی کسانی که کنترل گری و سوء استفاده از کمکهای خود را اثبات کرده اند، تاکید داریم. و به همین دلیل ماهها بود که به دلیل تاکید بر آزادی رأی و اداره استقلال کانون، و فرمان نبردن از هیچ کسی جز خدا و قانون عادلانه و مصّرح (که با اخذ مجوز بدان گردن نهاده ایم و خودِ وفا به پیمان، پیمانی با خداست)، خواستار بازپس دادن دفتر خیابان 19 و مدیریت کانون به روش ستادی شدیم. یعنی همانند هزاران سمن و NGO که دفتر ثابت ندارند و از دفاتر سایرین، منازل، سالنها و امکانات دولتی، اینترنت، فضاهای غیررسمی و هزاران امکان ابتکاری برای تجمع و تشکیل جلسه و نمایشگاه و فروشگاه و ترویج باورهای خود استفاه میکنند. اصولا NGO شرکت تجاری نیست که الزاما دفتر داشته باشد و هزینه های هنگفت شارژ و نگهداری آنرا بپردازد. البته عدم تمرکز فعالیتهای کانون در دفتر مرکزی و دفتر پژوهشها، و بویژه توقف موقت نشریه و سایت (که مانع رسیدن اخبار و نام و تصمیمات اعضا به دکتر می شد)، سپس طرح مبحث مضرات مغزی و جسمی و روحی و اجتماعی شبکه های اجتماعی و اینکه برای ترویج اندیشه عرفانی نیازی به واتساپ و ... نیست!، و نیز تذکرهای ملایم، سپس اکید و جدی به متخلفین کم شمار اما در ارتباط با دکتر (بویژه باند شبه عرفان حلقه، که خواهش می کنم سوابق و وضعیت آنها در اینترنت و غیره بررسی شود، و پس از اتمام حجت، سخن از نظر کردن مثبت و منفی و... چیزی مانند سحر و جادو از سوی زعیم آنها رفت، و تا حدودی واقعیت دارد و موثر است)، و... نهایتا موجب قطع ید دکتر از کنترل و کسب اطلاع غیرموجه و هدایت کانون در مسیری می شد که بر خلاف ارزشهای اولیه و همیشگی آن بود (دیدگاههای معنوی و شخصی افراد مستقل قابل ارزیابی نیست، اما برابری ارزش و حقوق همه انسانها صرفنظر از مذهب، ملیت، طبقه اجتماعی و جنسیت آنها، که اصل غیر قابل اغماض از سوی ما در عرصه اجتماعی ست، مورد پذیرش ایشان نیست. به صراحت و با گفتار و رفتاری که 35 سال از ایشان و دوستانشان دیده ایم و ان شاء الله دیگر چنان شیوه هایی را با انسانهای شریف کمتر بچشم خواهم دید) لذا شدیدا مورد مقاومت قرار گرفت.
الخلاصه، در هفته ها، ماهها و سالهای آتی، بعد از آزادی و استقلال رأی و عدم اتلاف وقتهای بیهوده برای دفع ضرر مالک ساختمان، که هرگز ادعای عضویت در کانون نداشته و ما نیز حداکثر به عنوان حامی کانون، پدر معنوی آن (!) (تا تاریخی که واقعا به حسن نیت و اخلاقمداری ایشان ایمان داشتیم) و یا در ذیل اطلاعیه های مشترک "فعالان آینده نگر" (عنوانی که بر غیر اعضا و همفکران نسبی نیز اطلاق میشده) از ایشان یاد کرده ایم، و مضرات اجتماعی ناشی از این اتلاف وقتها، ان شاء الله درآمدزایی کانون و صرف صحیح آن در سطح گسترده، برنامه آتی ما خواهد بود. اصولا NGOها سازمانهایی عام المنفعه هستند و می باید عواید آنها در راه مردم و خدمت خلق، و یا ارائه حقوق و خدمات به خود کارمندان و اعضا برای افزونتر کردن دارایی ها و باز هم پخش و توزیع آنست. ما با دستاورهای علمی و چاپی (که اگر در دسترس هم نباشد، بوسیله اینترنت قابل دانلود و ارائه است، و با لطف خدای متعال که دوستی عاشقان خود را در دل افراد می اندازد، و با تجربیات حقوقی و اجتماعی و گردشگری و زیست محیطی و روانشناختی و طبی و ورزشی، و هنری و... که همه و همه، در سایه مدیریت کل نگر (نقطه مقابل مدیریت جزء نگر) می تواند مورد استفادهء بهینه قرار گیرد، اگر در هر جای ایران دفتر و مکانی با هزینه شخصی خود داشته باشیم و به طور آسوده و بدون پاسخگویی به هیچ کس بجز قانون، آنرا اداره کنیم، خواهیم توانست سرمایه اجتماعی خوبی فراهم کنیم. اما با وضع فعلی و متهم شدن ما، حتی از سوی خود مخدومین و عدم قدرشناسی و رفتارهای آتی آنها، و نهایتا قطع همکاری، در صورت تشکیل یک جمع کوچک هم همه رشته ها پنبه می شود. یک مکان مشخص و متعلق به خودمان (ولو کرتیه شده برای چند روز) و تبلیغات محدود در سطح محل، می تواند جلساتی بسیار موفقتر از گذشته را همراه با جذب سرمایه اجتماعی و اقتصادی بهمراه داشته باشد. ان شاء الله نیت ما کانونی ها از این فعالیتها، بطور خالص، شکرگزاری از خدا و خدمت بی چشمداشت خلق او باشد. و تنها کسانی می توانند بما کمک کنند که اثبات کنند نیت خدمت دارند و چنانچه پیش از این اشتباهی کرده اند، دستکم جبران، یا مداخله و کمک خود را متوقف نمایند. آنها به تعبیر قرآن مالک سود و زیاد خود نیستند چه رسد به دیگران! همه ما محتاج خداوند و نه بندگان او هستیم. کمک خواستن از فرد منت گذار، ولو در امور خیر، شرعا و عقلا و اخلاقا، نادرست است و مضراتی جبران ناپذیر در پی دارد. و داشته است. لذا دعای من از آن اواخر حضور در اهواز تا امروز این بوده و خواهد بود که:
الهی در شب فقرم بسوزان / ولی محتاج نامردان نگردان
عطا کن دست بخشش همتم رو / خجل از روی محتاجان نگردان
الهی کیفرم را می پذیرم / که اصل و ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم / برای عشق و آزادی بمیرم...
بنابراین بطور کلی قضاوتهای مردم ناآگاه (حتی کسانی که از سوی مالک ساختمان و مورد ادعاهای حقوقی توسط من) تحریک نشده اند، باعث تلخکامی و دلشکستگی های شدید برای من می شد. آنگاه که صمیمی ترین دوستانم برخوردی سرد یا نصیحت آمیز برای بازگشت به آغوش داغ (!) آن خانواده می کردند، و یا بویژه وقتی پنهانی برای بازگشت من اقداماتی انجام می دادند تا بهرنحو راضی ام کنند، ناراحتی عمیقی به نم دست می داد و گاه احساس خفگی می کردم. هرچند شرعا و اخلاقا از سن بلوغ تاکنون به پدر و مادر شناسنامه ای (پدر را همواره پدر واقعی خود می دانستم و الآن بدلایل عدیده تردید جدی دارم و مشخص خواهد شد) به آنها کمترین توهین (به تعبیر قرآن: اف) روا نداشته، بدون ریا و تزویر و بدون توقع منفعت، بلکه برای شکر لطفهای گذشته آنان، و شکرگزاری و طاعت خدا، انواع خدمتها و تواضع ها، جبرانها، هدایا، درمانگری ها، کتب، ارتباطات اجتماعی و... خویش را نثار ایشان می نمودم. تا جایی که گمان کردم ممکنست حقوق کانون را نقض کرده باشم و از مظالم آنان بر شخصیت حقوقی کانون و اعضای پرشمار (که این اواخر و با سرعت زیاد، بسیاری از آنها را متوجه شده و روابط بین قضایا را تحلیل کردم، و مخصوصا از وقتی متوجه آیین زندگی آنها شدم و با رویدادهای 35 ساله مقایسه نموده، به اطمینان رسیدم و اطلاع از شجره نامه ها، یافته های ژنتیکی، روانشناختی، و تاریخ دیار آنها مرا در خیلی مسایل به یقین رساند) چشمپوشی و سکوت بیهوده نموده باشم و مناقع خانوادگی را بر مصالح و اسرار و حقوق وشغل و درآمد اعضای کانون و آزاداندیشی و حقوق ابتدایی آنها ترجیح داده باشم. البته واقعا چنین نبود. ماهها بود که دیگر منفعتی برای کانون هم از آنها نمی خواستم. جز آرام رفتن و آمدن، و ضربه نزدن! و اینکه اگر مدعی اند کمکی به کانون کرده اند (و صحیح نیست علنا گفته شود. خلاف قانون است و در جهت بهره برداری! آنهم پس از تذکرها، التماسها، و تهدید به برخورد حقوقی از سوی من!) اجرشان، همانند صدها نفری که کمک مالی می کرده و منتی نگذاشته اند، و هزاران نفری که کمکهایی دیگر از قبیل سخنرانی رایگان، کارهای عملی، اهداء کتاب و ملزومات، راهنمایی و مشاوره رایگان، انواع خدمات، تبلیغ و عضوگیری گسترده، مذاکره با سازمانها و نهادها برای همکاری می کرده اند، به تناسب خالص بودن نیتشان، اجرشان را از سوی خداوند خواهند گرفت و ما نیز تصور می کنیم ناشکر و ناسپاس هیچ کس نبوده ایم و الطاف عزیزان بی منت را جبران کرده، خواهیم کرد، و اگر ناسپاس آنها باشیم خداوند برایشان جبران و ما را بنحوی متوجه ناسپاسی مان خواهد نمود!
البته درباره صدقه و خمس و زکات و نذر و کفاره و... و انفاقهای مستحب، هر کسی می تواند به آیات روشنگر و شیدایی آفرین 256 سوره بقره به بعد، معتقد باشد یا نباشد، و عمل کند یا نکند! من به این آیات و همه آیات قرآن معتقد و تسلیم بوده، از زمان روزه آب و بخصوص افطار در 27 اسفند 94؛ و بالاخص ترجیح فرار بر قرار از دست مافیای پزشکی و فرصت تامل و مطالعه و مراقبه و تجربیات عجیب در بلاد مختلف از اوائل اردیبهشت تا به امروز، این اعتقاد به صورت ایمان و درآمده است. حاضرم به جرم اینکه معتقدم خداوند صدقات بی منت را چند برابر جبران خواهد کرد، در هر دادگاهی محاکمه شوم؛ اما حاضر نیستم مورد توهین و تحقیر و یا اتهام عدم توان نگاهداری اموال خود شوم! اصولا و بر اساس اصول «حقوق خصوصی» و ملاحظات اخلاقی و حقوقی، کسی نباید بفهمد و تجسس یا افشا کند که شخص آزاد دیگر، دقیقا در چه وضعیت اقتصادی ست یا با اموال و درآمد شخصی خود چه می کند! چه برنامه ای دارد! چه اموری می تواند او را به شکست یا موفقیت برساند! یا با چه کسی دوست، مخالف، شریک یا رقیب تحاری یا حقوقی ست! و تجسس و افشای همه این مسائل جرم، و اگر کسی اذیت و شاکی باشد حائز مجازاتهای سنگین است، و اگر موجب ناراحتی شدیدم شود (من تا زمانی که مجرد باشم، مساله خصوصی خاصی ندارم؛ جز امری چون تصمیمات مالی و سازمانی که مایل نیستم با رسیدن به گوش اسیرکنندگانم، دچار خلل و موانع شدید شود و به تلخکامی برای معاشران و تضرر من بینجامد؛ و این ناکامی ها هم علیه خودم استفاده گردد!) ناچار از برخورد و جلوگیری معقول هستم.) اما لجاجتی با کسی که از روی لجاجت یا منفعت طلبی، چنین نکرده، ندارم و 95 درصد افراد را بخشیده ام. مگر افرادی که بخشش مرا به سخره گرفته، در ادامه جرم جری تر شوند.
به همین دلیل طی هفته های اخیر در سه مورد (مشهد، تربت جام، قم) برای برخورد با متعدی و تجسس گر هتاک (اولی راننده تاکسی و دومی و سومی، مسافرخانه دار) متوسط به نیروی انتظامی شدم. چرا که مُصر بر جرم بودند. و در مورد اول، با گریستن و جریمه 14 هزارتومانی راننده تاکسی هتاک و فحاش که قرار شد آنرا به حساب حرم بابا امام رضا بریزد، او را عفو کردم. اگر این موضوع به دادگاه و بازجویی از راننده کشیده میشد، ابعاد مختلفی از پرونده های حجیم مطرح و افشا می گردید. داستان موارد دوم و سوم مفصل است. عرفان مکتب مورد سوء استفاده قرار گرفتن، و بویژه گذشت از حقوق دیگران نیست! جنین عرفانی را مخالفین عرفان و اسلام ترویج می کنند و به خورد ما می دهند و ما نمی پذیریم. در هر حال، عفو و گذشت و محبت به دشمن، پسندیده است؛ اما به قول دوستی «دزدِ دستگیر نشده، پادشاه است!» و عفو مجرمان و متعدیان بی آزرم که خدا را هم بنده نیستند، نه تنها ما را سخره عام و خاص می کند، بلکه اعتماد او را نیز به نفس امارهء خود افزایش، و سبب قلدرمآبی او در حق ضعیفان می شود. در سیره انبیاء و اولیاء بخشش حقوق خود توصیه شده است، تا جایی که به ذلت و خواری و زیر سوال رفتن راه و عقیده ما نینجامد. همچنین بخشش جرایم و مظالم افراد کوچک، و بخشش مظالم بزرگ مستکبران صرفا بعد از پیروزی (مانند جریان فتح مکه) صحیح و خردمندانه دانسته شده است. و جز آن، ضعف و اهمال و مداهنه نامیده می شود. عرفان اسلامی عرفان خدمت است و پس از انجام فرایض، باقی وقت سالک می باید صرف در کاستن از رنجها و افزودن به شادی های مردم شود. که مأجورتر از عبادات مستحب دیگر است. در احادیث شریف، مردم همچون خانواده خدا خوانده شده و محبوبترین افراد نزد خدا سودمند ترین آنها بحال مردمند.
البته عبادات پنهانی و زندگی انزواگرایانه، یا با ارتباطات بسیار محدود هم می تواند انسان را به خداوند نزدیک کند. برای یک سالک، در هر حال ارتباط با مردم عادی سخت است. به قول خورشید سامرا امام عسکری: «من آنس بالله یستوحش من الناس = هر که با خدا انس گیرد، از مردم وحشتزده میشود.» و از اینجاست که مولانا نیز می فرماید: «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست» بیت بعدی این غزل نشان میدهد که انسانهای حقیقی (که به تعبیر سعدی، نه «لباس زیبا» بلکه نزدیک شدن به «جان آدمیت» و رهایی از بند «خور و خواب و خشم و شهوت» شاخصه انانست)، نایاب نیستند. وجود دارند اما انگشت شمارند. اگر همدیگر را پیدا کنند و مصاحب باشند، از تنهایی درمی آیند. وگرنه تنهایی را ترجیح می دهند و بر آن صبر می کنند. این تنهایی اختیاری را برخی روانشناسان نیز «انفراد» می نامند و متأثر از افسردگی و عدم توان برقراری ارتباط یا میل واقعی به انزوا نیست. در اسلام، مومنان «اخوان» هستند و هیچ لذتی برای آنان بالاتر از آن نیست که کسی را بیابند که جهان را مثل آنها ببیند. اما اینگونه افراد اگر در گذشته بسیار بودند، امروز انگشت شمارند. (رجوع شود به قرآن کریم، آیات ...)
علت وجود «اولیاء الله المستور» همین است. اولیای خدا که باطن خود را ظاهر نمی کنند و به تبلیغ و ارشاد نمی پردازند و مردم آنها را افراد ساده و کم ارتباط می پندارند. تا حدودی آنها حامی و نفع رساننده به مردم هستند، اما بیشتر به عبادت پنهان خدا می پردازند و از افشای عقاید باطن خود بیم دارند و به این روش خو گرفته اند. متاسفانه من از ابتدای تاسیس کانون و پیش از آن، بدون اینکه عارف یا حتی سالک و نمازخوان و روزه دار باشم، آنچه را –که البته اعتقاد داشتم ولی کمتر عمل می کردم- تبلیغ و ترویج نمودم. سخن کذبی نگفتم و ادعایی نکردم؛ اما تصور شد که ادعای عرفان دارم. حال آنکه خود یک طالب و عاشق حقیقت بوده و هستم. امروزه اگر احساس کنم به خدا نزدیک و نزدیکتر می شوم و هر قدم به عقب را، بار دیگر در تقرّب بیشتر به سوی خدا، جبران می کنم، میتوانم بگویم که یک «سالک» هستم.
منتهی سالک و فعال اجتماعی می باید در هر حال علاوه بر مهربانی و شفقت به عموم مردم، در دفاع از حقوق مظلوم، و نیز عزت نفس و باور و ایمان خودش، حمیت و شجاعت نیز بخرج دهد. کسی که ظالم و متکبری، یا بیمار و سفیهی را در حال تعدی به ضعیف و مظلومی ببیند و به مظلوم بگوید: «ببخش و صبر کن و بگذار با تو بکنند آنچه بکنند» دعوت به مهر و نیکی نکرده است. یک مسلمان و سالک شرافتمند و هر انسان آزاده رادمردی، اگر ظلم را ببیند و توان جلوگیری بنحو احسن (و با کمترین لطمه به مظلوم، خودش و خود ظالم، شاهدین و دیگران) داشته باشد، و بی خیال بگذرد، یا خدای نکرده به مظلوم امر به صبر و به ظام احترام نماید و حتی نصیحتی هم بدو نکند، می باید در دینداری خود تردید ورزد. طبق حدیث «کلکم راع و کلکم مسئوول» همه ما بر زیرمجموعه مدیرتی خود (از یک کشور گرفته، یک ساختمان، یک خیابان یا یک خانواده یا کلاس درس) مسئول هستیم که عدالت را میان همگان رعایت کنیم و حقوق هر کس را محترم و محفوظ بداریم (رساله الحقوق امام سجاد از حاوی دقیقترین و رقیقترین نکات سودمند و زمانشمول درباره روابط متقابل افراد در جایگاههای گوناگون و حقوق انها بر یکدیگر است). بزرگان دین و عرفان ما بویژه هنگامی که مسئولیتی می پذیرفتند، فرد ضعیف را قوی می دیدند تا زمانی که حقوق او را استیفا کنند، و فرد ظالم را ضعیف می دیدند تا زمانی که حق مظلوم را از او بگیرند. البته هر گونه مداخله در جهان هستی (چه رسد به روابط انسانها، آنهم در سطح کلان) باید از مصدر مهر و نیکخواهی و با نیت صلح و اصلاح باشد، و با شناخت کافی و قدرت روحی مناسب. طبق آموزه ائمه اهل بیت «إأشجع الناس من غلب هواه» شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفسش غلبه کند. بنابراین شجاعت با هارت و پورت بدست نمی اید. بلکه از طریق استمرار در غلبه بر شهوت، گرسنگی و مال پرستی و جاه طلبی و تکبر و خشم و حسد و حرص و آز و... و رهایی تدریجی و روشمند از وابستگی ها (نه سرکوب نیازهای فطری و طبیعی) حاصل می گردد. شجاعت اگر وابسته باشد به زمانی که انسان اسلحه یا شمشیر به کمر بسته باشد، اتوموبیلش پربنزین، جیبش پرپول، حامیانش پرشمار، باشند، یا اینکه حتما غذای نیکو خورده و لباس و زره مناسب پوشیده باشد و... شجاعت حقیقی نیست و گذراست. چرا که ممکن است هر لحظه انسان یک یا همه این مزیتها را از دست بدهد. اما غلبه بر هوای نفس، یعنی غلبه بر این توهم که بجای خدا، یا همراه، با خدا، باید بر توانمندیهای خود و دیگران نیز برای پیروزی تکیه و توکل کنیم! آنگاه است که از افراد وارسته تر زمین می خوریم.
این بدان معنا نیست که نباید از توانایی خود و دیگران در راه پرستش خدا، خدمت خلق و پیشبرد اهداف دینی بهره جست. بلکه بدین معناست که هر حرکت صحیح و خدایی، می باید که الهام گرفته از آموزه های الهی باشد و لاغیر. این الهام هم از طریق مطالعه ظاهر آیات قرآن (لااقل با اشرافی نسبی بر لغت و صرف و نحو عربی، نه اعتماد صرف به هر ترجمه ای)، تأویل باطن و بواطین آن (از طریق تعمق و درک عمیق، نه تاویل به رای)، همین کار در رابطه با احادیث معتبر، الگو پذیری از سیره انبیاء و اولیاء (اتخاذ اسوه)، مطالعه و گوش سپردن به نوشتار و گفتار پیران و پاکان، بیانهای ناب و تفاسیر صحیح از آموزه های الهی (از رایجترین آنها، مثنوی است)، و نیز رجوع به فرمان قلب (هنگامی که تزکیه کرده ایم و آرامش داریم و صدای آنرا از صدای نفس بازمی شناسیم)، بهره گیری از «شهود» و توجه به «نشانه ها» (سلب اختیار از خود، پرسش یک سوال از خداوند هنگام حیرت، که استخاره پس از نماز یا آرامش قلب، همچنین برخی تفألها، از اصلترین انواع آنند)، امکانپذیر است. در اینکه خداوند مداوما به انسانها و سایر موجودات الهام یا حتی وحی می کند (و أوحینا الی ام موسی / و أوحینا الی النحل) تردیدی نیست. اما اینکه ما تا چه حد به این نداهای درونی گوش فرامی دهیم، اصولا آیا در بحبوحهء جیغ و داد هواهای نفسانی صدای آنها را می شنویم یا نه؟! یا چگونه آنها را تفسیر و عمل می کنیم، خود بحث دیگری است.
جانا به غریبستان چندین به چه می مانی؟ / بازآی از آن غربت، تا جند پریشانی؟
باز ا که در آن مجلس قدر تو نداند کس / با سنگدلان منشین؛ تو گوهر این کانی
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم / یا نامه نمی خوانی، یا ره نمی دانی؟؟!...
اما خداوند و خالق و عاشق ما که ما او را برای نیاز میخوانیم و او ما را از منشأ دوستی و محبت (ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود!) به هر روی صدایش را به گوش ما میرساند. انسانها هم فطرتا طالب خیر و نیکی و بازگشت به اصالت خویش هستند. گاهی نسمات و نفحاتی را درمی یابند، جان تلخشان خوش می شود، و نوری را می بینند و پیگیری می کنند و راههای رسیدن به سرمنزل مقصود را درمی نوردند و می کوشند به اصل و اصالت خود نزدیک و نزدیکتر، و در فراخنای آسمان معرفت الهی پرواز کنند تا از «علم الیقین»، به «عین الیقین» و سپس به «حق الیقین» برسند. در برابر پیام الهی ابتدا «تسلیم» و بر علم آن وقوف یابند. سپس با عبادت و طاعت خداوند به درجه «ایمان» رسند و قلبشان ایمن شود. اینک به سادگی، به عقب بازنمیگردند و به کفر و الحاد نمی افتند، چرا که شیرینی ایمان را چشیده اند. در درجه سوم، با استمرار در عبادات و تعمیق آنها و نقش بستن ذکر و یاد خدا بر قلب (خوشا آنانکه الله یارشان / بحمد و قل هوالله کارشان بی / خوشا آنانکه دانم در نمازند / بهشت جاودان بازارشان بی) به درجه «اطمینان» می رسند. و از معشوق ازل ندا میشنوند که "یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه" (ای نفس اطمینان یافته، برگرد به سوی خدایت؛ در حالیکه از او راضی هستی و او از تو راضی است)
گفتیم که همه این امور، در اثر پیروی از راهی که خدا توسط انبیا و اولیا خود نشان داده میسر می شود. و خود مقصود (که خداوند باشد) درد میانه راه، اشتباهات مسیر را به ما می نمایاند و چنانکه نگاهمان به او و گوشمان به رهنمایی او باشد، از مسیر منحرف نمی شویم و هر اشتباهمان را جبران و حتی تبدیل به نقطه قوت می کند (با عنایت به ایات ناظر به تبدیل سیئات به حسنات در صورت تقوی ورزیدن). این امر را بارها در زندگی تجربه کرده ایم. و شرط ساده، تقوی ورزیدن، امید داشتن به خدا و قطع امید از غیر اوست. چرا که همه بندگان اویند و نهایتا، طوعا و کرها او را پیروی میکنند، و به او نیازمندند.
از لوازم توحید و عدم بندگی خداوند، حریت و استقلال رای و شخصیت از دیگر بندگان، برای تضمین توجه مستقیم به سوی اوست و به همین دلیل در اسلام و عرفان اسلامی، استقلال در معیشت و کسب روزی از تلاش و دسترنج خود انسان و وابسته کسی نبودن، بسیار مورد تاکید است. مفتخواری و دریوزگی نقطه مقابل عرفان است و شخصیت سالک و مومن را به انحطاط می کشد. و او را ناچار به بندگی دیگران و گاه طاعت انها در مخالف مسیر طاعت خداوند می کند. که جایز نیست. (لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق). به همین دلیل از دیرباز در خانواده های دینی و عرفانی، افراد با نزدیک شدن به سن بلوغ و با راهنمایی والدین و دیگر بزرگان، مشغول به کار می شده اند و کم کم برای معیشت و حیات مستقل و در نتیجه حریت و استقلال رای در زندگی و نحوه ای که میخواهند خدا را عبادت کنند، نوع اشتغال، محل زندگی، ازدواج، حتی عقاید مذهبی آماده می شدند. خانواده های مسلمان، مستقل شدن فرزندان خود را در صورت استقلال مالی، می دانستند و به آن مشتاق بودند نه اینکه از آن بترسند! و با عشق «زلیخا گونه» بخواهند همواره به فرزند خود –که او را دوست دارند- بچسبند و او را برای خود بخواهند. استادمان سرکار خانم دکتر دلدار می فرمودند که «وابستگی» نقطه مقابل «دلبستگی» است. در وابستگی می خواهیم طرف را کنترل و تسخیر کنیم و نهایتا اگر تسخیر پذیر نباشد و علم استقلال و آزادی را برگیرد، دشمن او می شویم. دلایل این امر و روند تبدیل عشق نوروتیک (روان نژندانه) به نفرت، که در عشق به جنس مخالف یا عشق پدر و مادر به فرزند نیز قابل حدوث است، در روانشناسی توضیحات مفصل دارد
بنابراین نوجوانان مسلمان، هرچند از سوی خانواده در ابتدای کار حمایت می شود (طبیعتا از روی وظیفه و بی منت) اما چنانکه روحیه سالم و مستقل داشته باشد، در طلب اشتغال و کسب معیشت از طریق بکار گیری تلاش و استعداد خویش است. نوع شغل هم در اسلام مهم نیست، بلکه حلال بودن و عادلانه بودن آن مهم است. و همه مشاغل به یکسان قابل احترامند. و البته ارزش هر پیشه و پیشه ور، به میزان سودمندی و منفعتی است که برای مردم دارد. انبیاء و اولیاء مشاغل مختلفی داشته اند و از موقعیتهای مالی و طبقاتی مختلفی برخوردار بوده اند. و تنها در دنیای تجملاتی است که نوع شغل، میزان درآمد، در ارزش یک انسان موثر است! و اتفاقا صاحبان مشاغل آسان، ارج و قرب بیشتری دارند تا صاحبان مشاغل حیاتی، پرخطر و دشوار! حال انکه معیار، سودمندی شغل و شاغل است، نه پرستیژ و درآمد او.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
در فرهنگ عجیب و غیر قابل درک و منحط تجمل پرستی، گوییا باید بیت فوق سعدی را چنین خواند:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟! / نه!! همین لباس زیباست نشان آدمیت!!
و این برداشت سخیف که واقعیت زندگیهای تجمل پرستان و سرمایه سالاران است و شگفتا که در ایران اسلامی نیز هنوز به حیات و ستمگری های خود ادامه میدهند و کسی جلودار آنها نیست، مورد پذیرش یک انسان سالم نمی تواند بسیاری نوجوانان هستند که اندیشه های جدید آزاد اندیشانه و عدالتخواهانه را (که طبق کتاب 450 صفح های ام: مسلمانی ز سر گیریم! در سنت دینی ما نیز ریشه دارد؛ اما گاه به نام دین نیز محدود می شود) می پسندند، در پیش می گیرند، و استبداد خانواده ها و پدرسالاری های خانمانسوز را نمی پدیرند. و به هر نحو می خواهند روش مستقلی را در پیش بگیرند. معقولانه ترین و صلح آمیزترین این روشها که به استقلال در اندیشه و زندگی می انجامد، تلاش برای شغل و معیشت مستقل است. هنگامی که هدف از این اشتغال، استقلال از والدین است، طبیعتا این اشتغال نمی تواند زیر نظر و تحت کنترل خانواده باشد! زیرا آنها عملا استقلال فرزند را نمیخواهند و از آن می ترسند؛ و اگر سرمایه ای بدهند، (مثلا کسی چون پدرخوانده من که هدر دادن 40 میلیون تومان در ماه، برای او اهمیتی ندارد و افزون بر این را صرف تبذیر می کند) با هدف کنترل و تحکیم سلطه است. این امر آنقدر بدیهی است که توضیحش لازم نیست؛ اما خواستم دلیل اصرار ایشان و ناراحتی ما از کمک مالی به کانون، و بی نیازی و حتی اکراه و آزار ما از این امر، کاملا مشخص شود و جای شبهه و شگفتی نماند!
همانطور که برادر ایمانی و رفیق جانی مرحومم و عضو فقید گروه موسیقی و سایر بخشهای کانون از کودکی، با کار در ساندویچ فروشی شاغل بود، من نیز شخصا از نوجوانی علاقه به کشف ظرفیتهای مختلف دنیای پیرامونی برای کار شرافتمندانه و ایجاد زندگی مستقل و آزاد برای خودم و اطرافیانم بودم. با تجارت کوچک زعفران و خوار و بار و محصولات طبیعی از بیرجند و فروش در اهواز، اشتغال را تجربه نمودم. به دلیل عدم انطباق با فرهنگ خانواده و ارزشهای اخلاقی مورد نظر آنها (تضاد 95 درصد و امروزه، بیش از آن؛ و حتی دیدن برخی مسائل ناخوشایند در فرهنگ مردم امریکا که در 3 سالگی به آنجا رفتیم و یکسال پیش دبستانی را در آنجا خواندم، و اذیت بودم و اذیت کردم و نهایتا بازگشتیم!)، از کودکی تنهایی را دوست می داشتم (و به انزوا طلبی متهم میشدم. زیرا عملا و امروزه علنا اجازه ارتباط سالم و مستقل با احدی را که همفکرم و مخالف تفکر دکتر ناصح باشد را نداشتم و امیدوارم داشته باشم) و از اوقات تنهایی استفاده نموده، حین تحصیل در سازمان استعدادهای درخشان اهواز (شهید بهشتی) با تگارش تحقیقات علمی در زمینه نجوم و زیست شناسی و غیره برای نشریه سازمان، و سپس شعرسرایی (ضمن تشویق آقای عبدالرحیم ناصح که مرا با حافظ و مولانا آشنا کرد، و البته انتظار داشت من برد اشت دیگری از این اشعار بکنم و نکردم! و رفته رفته مخالف فکری ایشان شدم؛ تا اینکه از چند روز پیش از سفر اول قم، و بویژه از سفر دوم تربت جام ببعد، به واسطه دکتر ناصح، ارتباط ما کاملا بهم خورد و رو در رو قرار گرفتیم و بعید است به سادگی این ارتباط ترمیم شود، مگر به روشهای خاصی که ایشان قبول دارد اما نیازموده است؛ اما بخاطر مدیون بودن و واسطه خیر شدن ایشان در آشنایی با مثنوی، عفو بسیاری مسائل اخیر را به یک کار کوچک از سوی ایشان منوط کرده ام) و اخذ رتبه اول زبان انگلیسی در مسابقه ای کشوری با نمره 100 درصد، آغاز نگارش کتاب تاریخ صدر اسلام در 17 سالگی، فراگرفتن زبان عربی و ادبیات و رشته های دیگر بطور نسبی و عمدتا بطور مستقل و در تنهایی (با علاقمند شدن توسط یک جرقه کوچک از سوی یک دوست یا یک عدو که شود سبب خیر اگر خدا خواهد!)، تحقیقات زمین شناسی و جمع آوری سنگها و گیاهان و مطالعه درباره آنها، مطالعه و برنامه نویسی حرفه ای کامپیوتر، ساعتها بسر بردن در طبیعت و نیز در کتابخانه که معمولا ضمن فرار از کلاسهای درس کسل کننده به آنجا میرفتم (با تایید مدیر مدرسه و لبخند رضایت آمیز او و حمایت همه جانبه آن جوانمرد واقعی)، و بتدریج سفرهای تنها یا بهمراه خانواده به شهرهای مختلف برای تحقیقات کتابخانه ای و میدانی بویزه در خصوص عرفان اسلامی، توانستم دست مایه هایی را برای زندگی مستقل فراهم کنم. که امروز نیز گنجینه ای از آنها در منزل و دفتر سابقم فعلا محبوس، و حجیم عظیمی در اینترنت از حاصل تحقیقاتم موجود است و بطور چاپی و الکترونیک طی 12 سال برای هزاران نفر پست گردیده است، و در منازل و کتابخانه ها موجود است؛ و نیز گنجینه عظمیتری از آنها (که تا زمان مرگ می توانم هرجا باشم آنها را بازیابی و احیا کنم) در ذهن و ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهم ضبط و قابل احیاست. حال استفاده نیک و بد از این اطلاعات و روشهای تحلیل آنها، با واکنش طبیعی طبیعت مواجه خواهد شد!
این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا
در سالهای آخر دبیرستان، آنشایی ناقص با تاریخ بشر و ادیان و اسلام، مرا بسیار زودهنگام علاقمند به نقش آفرینی در عرصه اجتماعی و سیاسی نمود. متاسفانه با اینکه بزرگانی گفتند «شناخت مقدم بر عملکرد است» مسیر و خط مشی تندی که در آن بحبوحه سالهای پس از آن واردش شدم، هرچند مرا با بسیاری مسائل کلان کشور و دنیا، امور سیاسی، اجتماعی و امنیت جامعه، ارتباط آن با فرهنگ و محیط زیست و روانشناسی اجتماعی، و نیز با نهادها و احزاب و انجمنها و استادان و شخصیتهای دولتی و غیردولتی شاخص و پرشمار، و با هویتهای فکری و اخلاقی و شخصیتی گوناگون آشنا نمود و در تعدیل ساده اندیشی ام تاثیر وافر داشت، اما معتقدم در راستای مواضع عادلانه و دینمدارانه، منصفانه و مهرآمیز، و بر مبنای آگاهی صحیح از تاریخ سیاسی کشور و جهان، و ادراک ژرف فلسفه های سیاسی و اجتماعی و مکاتب اقتصادی، روابط بین الملل، و جز آن نبود. 6 روز بازداشت موقت من در خرداد 1381 یعنی 21 سالگی و عهد تحصیل در دانشگاه پیام نور اهواز که اولین و آخرین بازداشتم در طول عمر بود و بحمدالله ختم بخیر شد، و نیز ناراحتی وجدانی در اتلاف عمر خود و ده دوازده جوان دیگر در پرداختن به مسائل سطحی بجای مثل عمقی معنوی و فلسفی و حیاتی مفید برای زندگی قردی و اجتماعی، و... نیز هراس و خویشتنداری برخی افراد از کمک به من و کانون بعد از وارد شدن به زندگی فرهنگی و پرهیز از سیاست ورزی (که هرگز قصد آنرا ندارم؛ و اصلاح جامعه را در اصلاح نفس می دانم و نصیحت و اقدام بی پایه را مضر و گناه می شمارم، و در صورت نبود پیش زمینه های علمی و اخلاقی و توان روحی لازم، ورود به سیاست یا هر کار بزرگی میتواند نتایج زیانباری داشته باشد. خوشحالم که آن ورطه بیرون آمدم و سیاست را در تادیب نفس می دانم (لغت سیاست نیز به معنای تادیب اسب است) و از اینجاست که علی مرتضی میفرمایند: «اصلح نفسک تصلح لک الناس = خودت را اصلاح کن مردم برایت اصلاح میشوند» و مولانا فرماید:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟ / تو یکی نئی، هزاری، تو چراغ خود برافروز
در ایام تحصیل در راهنمایی و دبیرستان (4 سال در سازمان استعدادهای درخشان یا همان تیزهوشان، و نیز مدارس دیگر)، و اخذ مدرک پی دانشگاهی ریاضی – فیزبک، بعلت اشتغال به فعالیت و نگارش، کمتر کار درآمد زایی نمودم. پس از قبولی در سه رشته دانشکاهی ادبیات (آزاد اهواز)، تاریخ (آزاد شوشتر) و مدیریت دولتی (پیام نور اهواز / رسمی) بخاطر ازاد بودن (!) در وقت و نگارش و فعالیت، تحصیل در دانشگاه غیر حضوری پیام نور را بر دانشگاه آزاد ترجیح دادم. به دلیل مسائلی هولناک که در حین تحصیل پیش آمد و والدین را بسیار مقصر می دانم، همه واحدها را پاس نکردم و موفق به اخذ مدرک نشدم. در صورت استقلال و عدم مراجعه مکرر آن دو به دانشگاهم (!) برای کمک در امور درسی و انتخاب رشته و گفتگو با همه پرسنل دانشگاه برای رعایت حال (!!) من و کمک مالی شان به دانشگاه پیام نور و هر مدرسه یا دانشگاه یا مکانی که بخواهم پا بگذارم یا حتی کمک زورکی به موسسه ای که خودم مدیرش باشم و کمک آنها را نخواهم (!!) براحتی میتوان با معادلسازی واحدها و نیز تبدیل سابقه کار و آثار پژوهشی (10 جلد کتاب و کارهایی نیمه تمام افزون بر آن) به مدرک تحصیلی، بویژه در «پژوهشگاهها»ی ایران و جهان که بر اساس تحقیق، مدارکی همطراز با مدارک دانشگاهی می دهند، و صدها موسسه دانشگاهی خارجی و داخلی معتبر که در این زمینه در ایران فعالند، به جبران این مسئله پرداخت و در حیطه علمی پیش رفت و از امکانات دانشگاهها و پژوهشگاهها استفاده کرد. اما در صورت عدم استقلال، یک قدم کوچک هم برای هیچ پیشرفتی نمی توانم بردارم. پدرخوانده ثروتمند و بدخواه و ظاهر الصلاح، معضلی است که کمتر کسی دارند بهمین دلیل کمتر درک می شوم! و زجر و عجز لابه ام از کمک ایشان، مورد تعجب همه است.
بعد از تاسیس کانون آینده نگری و یک سال پیش از آن، آشنایی با همسرم (که از همان ابتدا بجرم "معلم بودن!" خانواده اش و تحقیرهای زشت طبقاتی، مورد تحقیر و جلوگیری خانواده از این ازدواج بودیم؛ در نهایت با مصائب فراوان و چون او را ساده و ضعیف انگاشتند، تن به این امر دادند؛ و تحقیرها طی 10 سال همواره ادامه داشت؛ به نتیجه تلخ جدایی و مسائل مالی و روحی وحشتناک برای همسر مظلومم و خانواده اش که میخواستند برده نباشند و فوق العاده شریف و دارای عزت نفس و حتی جوانمرد و یاری رسان خانواده ما بودند انجامید؛ بگذارید رنج نامه ده ساله ناگفته بماند تا دل آن دو خاندان شریف و فرهنگی به یاد ان خاطرات رنجیده نشود؛اما در هر حال در صورت اجازه آنها خواهان بیان مسائل و پیگیری و استیفای کامل حقوقشان هستم. از جمله کلیه حق و حقوق مادی آن خانم که در منزل من مانده، نگذاشتند در این طلاق توافقی و از سرناچاری، به خواست خود بدو اعاده کنم؛ و خود نیز حق استفاده یا تصمیم گیری برای آنان را ندارم.) به مشاغل مختلف وارد شدیم. هرچند کمک مالی پدرخوانده به کانون را انکار نمی کنم اما در کنار کمکهای نقدی و غیرنقدی دیگران و خدمت دیدگان یا خیران بزرگ و کار رایگان و ایثارگرانه دهها نفر و کار شبانه روزی خودم و همسرم و عده ای دوستان در برگزاری جلسات، نگارش، تحقیق، فعالیت عملی، خون جگر خوردنها، کامیابیها، تلخکامیها، خطرات و پیروزیها بود که مجموعه بزرگ کانون آینده نگری ایران را با این حجم دستاورد (که با سرچ نام آن در اینترنت و نیز هزاران جلد کتاب اهدایی به افراد کتابخانه های کشور قابل ارزیابی است) و برگزاری 5000 جلسه و همایش و تشکیل چندین شعبه و شبکه ای از مشاغل و... رقم زد. بی تردید مکان اهدایی دکتر ناصح در این زمینه بسیار موثر بود؛ اما از مداخلات، کارشکنی ها، تفرقه افکنی ها، تجسسها، تحقیرها، اغفالهای قانونی، استفاده از قلم و بیان ما برای پیشبرد اهداف نادرست و مظالم خویش، و اخیرا اموری که قلم از بیان آن شرم دارد، و نیز حتی کلاهبرداری ها «سرقتهای» مستقیم اموال من و کانون با «دست خود» یا همسرش، و یا با تایید او از اموال کانون (هرچند می دانم مرا ناسپاس تلقی می کنند و بیان این مسائل را در شآن او (!) نمی دانند. اما عملش که بارها رخ داده، در شأن او و هیچ انسانی نیست. سرقت و کلاهبرداری فقیر و ثروتمند و پدر و پسر نمی شناسد. درباره ایشان، هم جرم است و هم بیماری، و البیته علی المدعی، و میتوانم از ادعایم دفاع کنم) انقدر لطمه دیدیم که این امور می باید در دادگاهها حل شود و کسی که ایتهمه دعوای حقوقی علیه ش دارم؛ نمیتواند بگوید شاکی نیستم و فرزندم در تخیل است (!) و اینهمه صورتمسئله را با همین جمله پاک کند. اثبات بیماری و سفاهت دلیل می خواهد؛ من در صورت داشتن ازادی بیان و اثبات اقدامات وی می توانم سفاهت ایشان را اثبات و اگر دلیلی بر این اتهام من دارند (مثلا همدست بودن عده ای زیاد از ناآگاهان یا مجرمان با ایشان، در اتهام من) میتوانم از خود دفاع کنم. امروزه رجوع به پرونده و سوابق هر فرد مدعی، مشاهدات و شهادات معاشران از اعمال هر دو (نه تشخیص و ریشه یابی پزشکی این اعمال!)، و آزمایشهای پزشکی کامل و تستهای نوروفیدبک و بیوفیدبک و نوار قلب و مغز و تستهایی فراتر از ان، می تواند حقیقت را در اینگونه دعاوی اثبات کند.
ظاهر الصلاح بودن و ظاهر اراسته ایشان برای ساعاتی با دوپینگ و ثروتهای نامشروع (که حاضرم بگویم از کجا آمده) و فزونی یارانی که بخاطر ثروت و موقعیتش به دور اویند و هیچ یک او را قبول ندارند و اکثرا از او زخم خورده و میخورند، یا معاشرانی که به اندازه من ماهیتش را نمی دانند و نه همسر و نه دختر و دامادش (که با او هستندو جیره خوار وی) این مسائل را بیان نکرده اند، چگونه میتواند سلامت عقل و روان او را اثبات کند؟! البته نزد بخشی از افکار عمومی ممکنست. اما در محکمه چه؟؟! در اینصورت سلامت عقل و روان جرج بوش و نتانیاهو و هیتلر و استالین و یزید بن ابی سفیان نیز ثابت می شود. زیرا آنها ثروتی بس افزونتر، لباس و قصری شیک تر و یارانی پرشمارتر داشتند که شهادت دهند: «او انسان عاقل و سالم و شریف و خدومی است!» در صورتیکه اگر بحث حقوقی مطرح شود، همه همدستان مجرم خواهند بود و شرافت و سلامت، یا عکس آن، با شهادت میلیونها نفر هم ثابت نمی شود و فقط می تواند اشتهار یابد. می باید مصادیق آن جداگانه بررسی شود.
همچنین بی پول بودن (مالباخته بودن!) کتک خورده و کبود بودن، زرد و نزار بودن، نداشتن امکانات اولیه الکترونیک و نداشتن اطلاعات تماس 2000 عضو کانون هزاران تن شخصیتهای معتبر علمی و فرهنگی و دولتی که مرا می شناسند، و نمی توانم از این شهر غریب با آنها تماس بگیرم و حمایت کوچکی را جلب کنم یا لااقل صدای مرا بشنوند، و لباسهای پاره و عینک و شارژر شکسته من در رویدادهایی به تفصیل ذکر کردم، گواه مظلومیت من و ظلم اوست!!، نه عدم سلامت عقل من!!! ممکن است دهها نفر مرا خوفناک و زرد و نزار و غریب و بیچاره و گریان و کبود و بی پول و بی مدارک شناسایی ببینند و شهادت بدهند که دیده اند! چه ارتباطی با اصل موضوع دارد؟!!! ممکن است قضاوتی در دل کنند، دل بسوزانند، دعایم کنند، پشت سر سرزنش و تقبیحم نمایند، نصحیتم کنند به بازگشتند، یا برحوردی سرد یا هتاکه داشته باشند! ممکن است بسیاری از این افراد دوست واقعی من باشند؛ اما مجموع رویدادهای این چند ماه را ندیده اند. اکنون هرچند درک عمق این مظالم و احساسی که داشتم و چند ساعت هم از دست فرعون زندگیم و عواملش، نتوانستم طعم شادی و آرامش را بچشم،و در آرزوی این بودم که همه روزه مانند سال 1375 مادر خوانده کتری آبجوش را رویم خالی کند، و این وقایع بسرم نیاید، و بخاطر مظلوم بودن برخورد معکوس با من صورت نگیرد و بجای حمایت، ملامت نشوم، برای شما اصلا امکانپذیر نیست. اما همه وقایع را فهرست وار و با سعی در تقدم زمانی نوشتم تا همگان و حتی کسانی که اینمدت بخش کوچکی از این پازل را دیده اند و احیانا در عذاب من شریک بوده اند، کل ماجرا را به اجمال دریابند؛ آنگاه درباره انصاف خود در قضاوتی که کردند، قضاوت کنند. از خدا بترسند و لااقل بر افتاده لگد نزنند. افتاده ای که بارها خواست بلند شود، خدمت کند، همه را ببخشد، از صفر شروع کند و زندگی را از نو بسازند، اما نگذاشتند. و نمی حواهند بگذارند. اما خدا بزرگ است و بر اریکه حق نشسته است. از کسانی که ناآگاهانه آزارم دادند یا تنهایم گذاشتند، هیچگ گله و شکایتی ندارم. بعد از حل ماجرا که به هر قیمتی، باید عادلانه انجام شود، به آغوش هم بازمیگردیم. کسانی هم که تعمدا خود را فروختند، نا سپاسی کردند یا از ابتدا با او بودند، در صورت منکوب شدن آن ظالم بی رحم و مروت، و اثبات و انتشار حقانیت من، قطعا از دورش پراکنده، یا در صورت ابرام بر یاری اش، ان شاء الله مجازات می شوند.
در صورت ناحق بودن مدعیات من، و اگر یک واژه از سخنانم افتراست، خود من مجازات خواهم شد. به صدق مطلق حتی در مسائل کم اهمیت (دیروز چه خوردم و چه تاریخی کدام شهر بودم) عادت کرده ام وتنها عامل سرعت و عمق نوشتارهایم و عدم کوچکترین تناقض در آنهاست. به معصومیت خود بی ایمانم و خود را سرشار از خطا میدانم. اما به رعایت عدالت توسط خود کاملا اطمینان دارم. مطمئنم که افترا نزده ام. سخن ناحق علیه احدی، حتی افشا علیه کسی جز ظالمی که شورش را درآورده، به زبان و در اندیشه نیاورده ام. همواره عیب دیگران را پوشیده و عیب خود را انکار نکرده ام (و از هر دو ضربه دیده ام) و یک دروغ مصلحتی هم (مثلا درباره چیزهایی که نباید به گوش آنها برسد، مثل موقعیت مکانی و مالی، تصمیماتم) نگفته ام!! و لو رفته ام!! (سعی کردم با سکوت و توصیه کتمان سر، آفات صدق را جبران کنم –بجای یک دروغ مصلحتی کوچک- و چندان موفق نبودم!) اما بر همین طریق صدق پایبند خواهم بود و مطمئنم تیزی شمشیر صدق بیش از دروع است. اینست که با کوچکترین تکذیب دلم می شکند و از شخص مقابل سخت به دل میگیرم! و یا با کوچکترین دروغ و دورنگی (که به سادگی متوجه میشوم) بسیار دلشکسته و خونین جگر می شوم! البته این چیزها عادت مردم است اما احادیث ما و خرد متعالی در میان گناهان، «دروغ» را بسیار بسیار بزرگ و تجاوزی زشت و تحقیری در حق شعور طرف مقابل می داند. اما متاسفانه عوام مردم چیزهای کوچک را بزرگ و چیزهای بزرگ را کوچک می بینند! به گفته قرآن مبین بیشتر مردم از «ظن» و گمان خود تبعیت می کنند در حالیکه گمان ما را از حقیقت بی نیاز نمی کند.
مردم عادی وظیفه ندارند درباره اختلاف من و دکتر ناصح و دوستانش تحقیق و موشکافی کنند و همه مسائل بالا و صدها اتهام حقوقی من علیه ایشان، و یک اتهام ایشان علیه من (سفاهت/ برای پاک کردن هزاران صورت مسئله) را که من هم در مقابل و مستندا علیه ایشان دارم، با ژرفنگری و جزئیات و ارزیابی مدارک و شواهد و فراهم کردن فرصتهای برابر، بررسی کنند. اما حق هم ندارند مرا بیهوده متهم، و بخاطر اوضاعی که برایم پیش آورده، باقی حقوق، از جمله مال و حرمت و حریم خصوصی ام را پایمال نمایند. می توانند عادی و بی تفاوت باشند.
کسانی که ادعای دوستی و محبت من یا ایشان یا هر دو را دارند، به صداقت من معتقد، یا بی طرف و مردد هستند، و در هر حال ادعای اصلاح و خیرخواهی دارند، اخلاقا (نه قانونا) موظفند که با در نظرگیری انصاف و عدالت و شرایط برابر، مسائل را بررسی و موشکافی و به حال مسئله کمک کنند. هرچند معتقدم دفاع علنی هرکس از من، با توجه به قدرت مالی و عقبه اجتماعی کاذب ایشان میتواند سبب لطمه دیدن او شود. مگر اشخاص توانمند از نظر روحی یا مالی، آگاه به حقوق و دارای استقلال شخصیت و توانمندی ای که از جوانمردی و عدم خوف از ظالم در اعاده حق مظلوم، و توکل به خدا سرچشمه میگیرد. به همین خاطر سعی دارم با یاران جوان خود که چون من ضعیفند و توان مقابله با زر و زور و تزویر دکتر را ندارند، دیگر کمتر تماس بگیرم و کمک بخواهم. و موجب ناراحتی خود و ایشان را فراهم سازم. مگر اینکه کسی خود بخواهد کمکی موثر یا پیشنهادی ابتکاری را ارائه دهد و من و کانون خود را یاری نماید؛ مشروط بر اینکه واقعا نیتش استقلال من و کانون باشد نه اتلاف وقت من برای نصیحت و آشتی دادن! بعبارتی کانون را برای اندیشه و عملکرد و درونمایه و خط مشی گذشته و آینده اش، و برای خدمتگزاری بخواهد نه برای دکتر ناصح! آنگاه مشورت و کمکش را میپذیرم. و شاکر هستم. با دیگر افراد ضعیفتر، ناآکاهتر، یا انبوهی از عزیزان که امکان تماس و دیدارش را در این شرایط سخت ندارم، پس از استقلال کانون که چندان دیر نخواهد بود، تماس گرفته، ان شاء الله همه در کنار هم نوزایی و دوباره خاستن این نهاد ریشه دار مدنی را جشن میگیریم و به فرداهای روشن می اندیشیم و تلخی ها را فراموش میکنیم و خاطیان کوجک و متوسط را می یخشیم و حتی در شرایطی، در آغوزش می گیریم. کسی را بخاطر اشتباهش، قضاوتش، سستی اش سرزنش نخواهیم کرد چرا که از ذهن دیگران و مشکلاتشان بی خبریم و هیچ یک از ما عاری از عیب و خطا نیستیم. آن روز است که می سراییم:
حکایت شب هجران فروگذاشته به / بشکر آنکه برافکند پرده روز وصال
آری، سخن به درازا کشید. پیرامون سیستم کارآفرینی و درآمدزایی کانون طی 12 سال اخیر و بویژه از سال 93 به اینسو دوستان نزدیک اطلاع دارند. دکتر ناصح اصرار داشتند همه مشاغل درمکانهای ایشان و تحت نظر خود یا جاسوسان ایشان انجام شود. و دیده ظاهربین مردم می بیند که ایشان در این سالها همیشه به ما لطف و مکان داده است. بنابراین پرونده شرکت خدمات کامپیوتری آینده نگر، رستوران اوپس بعنوان محل جلسات و درآمد کانون در گلستان اهواز (با کمک 40 ملیونی از سوی ایشان –که در برابر سود بانکی هنگفتشان از جندین بانک داخلی و خارجی در یک روز، ارزشی ندارد-، مداخلات جانکاه و زجرآور خود و همسرش، 9 ماه کار و تلاش من و چند عضو کانون، در نهایت ورشکستگی، بی آبرویی، افتراق، اتلاف وقت و انرژی، بجان هم انداختن شرکا از سوی ایشان و نهایتا سرزنش خود من بخاطر ورشکستگی و افتراهای سرقت و کلاهبرداری و بدتر از آن به شرکا)، پرونده شراکت با مرکز مشاوره شکوفا در برگزاری همایشها و نمایشگاهها و بروز مشابه این مسائل از سوی ایشان، افترا به من از سوی خانم دکتر (!) ناصح مبنی بر اینکه همه نوشته ها و مقالات و کتبم (که کار اصلی من است) کپی برداری است!، کمک به امور چاپی و تماسها با شرکت چاپ و دخالت بی جا در امور (شریان اصلی یک موسسه فرهنگی، اثار چاپی آنست، تاریخ انتشار، تیراز و... بسیار سرنوشت ساز است)، جلوگیری از اجاره مغازه مستقل و یا خرید اتومبیل با بودجه شخصی مان، اصرار دردآور به خرید صندلی برای دفتر پژوهشها و اقدامات بسیار زشت بعدی، تضعیف روحیه شدید هنگامی که پروزه راه اندازی 12 شغل جدید و چارت سازمانی آنها را در ابتدای تابستان93 برایشان تشریح کردم، و ناراحتی و تظاهر به بی تفاوتی هنگامی که در پایان تابستان، نمودار حرفه ای موفقیت اکثر پروژه ها را به ایشان ارائه دادم!، تماسهای مکرر و تجسسها و القائات غیرقانونی به اعضا و... همه قابل ارزیابی است. نه تنها من و بلکه بسیاری دیگر از جوانان در این زمینه بیکار شده اند. ایشان به هر کسی که قصد شراکت با و را دارم، بدبین و در اتهام زنی به او ید طولا دارند و اگر نپذیرم، مفتضحش می کنند یا او را به من بدبین و نهایت خسران مالی و حیثیتی و زمانی فراوانی ایجاد می کنند و خود کنار میروند و از کارنامه شکستهای کانون استفاده میکنند. اما نسبت به تک تک اقدامات خود و مشتی سفیه و جانی دیگر می باید پاسخگو باشند. نه اینکه بخاطر لطمه مالی زدن به من و کانون و عده ای جوان بیگناه، مدیریت مرا زیر سوال ببرند. آنگاه میگویید ببخشم و خشم نداشته باشم؟! و سازش کنم؟!! انصاف، عدالت، انسانیت و مدیریت کجاست؟! کدام دستگاه است که باید به این مظالم رسیدگی کند؟! همه دستگاههای دولتی شاهدند و نمی دانم چرا ساکت نشسته اند؟!
قدرت و زورگویی ایشان البته پوشالی است و اگر پدرشناسنامه ای من نمی بود و اینهمه سال صبر نکرده، همه زحمات من و بچه ها به نام او و همه مظالم و تخریبهای او به نام ما نوشته نمی شد، و اگر مدیر ساختمانم که به ادعای پدر از پرسنل نیروی انتظامی است، و مدعی مهندسی یا دکترای (!) ژنتیک او هستند، حیا و وجدانی داشت که بخاطر هوای نفس مالک ساختمان، من تنها را (پس از اینکه دیدم باید دفتر را به تنهایی بچینم و اسناد و تجهیزات را مرتب کنم و دوستان را بخوانم) برای یک رفت و آمد ساده، آنقدر آزار نمی داد و حتی موقع تمیز کردن داوطلبانه کانون، آنگونه راضی به شکنجه و دیدن سوختن من نمی شد، اگر میتوانستم به راحتی به منزلم وارد و خارج شوم (که ظاهرا پدرخوانده و همسایگان اعتراضی ندارند و قاعدتا هم نمی توانند داشته باشند و تاکید می کنند که به امور شخصی ات کاری نداریم... اما در عمل، نمی شود و به هزار بهانه، برای ورود و خروج، خرید و فروش، مذاکره، نظافت، دیزاین خانه ام، اسباب کشی ها، و... زجر و شکنجه ای دیدم که کمتر کسی می داند و دوربین ساختمان خود گواه همه چیز است) ... و اگر همسایه دیگر که عضو هیئت علمی دانشکده انتظامی اهواز است و تاکنون جز در یک مورد تحت فشار شدید، تحت تاثیر القائات آنان قرار نگرفته همواره احترام و حرمت کامل من و کانون را نگاهداشته، و نیز همه ناظران و دستگاهها و همسایگان و دوستانی که بسیاری امور را شاهد بودند، از من و دستاورهای کانون دفاع می کردند، این دکتر متقلب و مرتشی و بیمار و بدنام، که نگارش چند سطر نامه یا چند کلمه سخن گفتن در جمع نیز در توان او نیست و از اندک سواد علوم انسانی و اجتماعی و رواشناسی و حکمت و فلسفه بی بهره است، و منبع مشروعیتش فقط پول است و زور (Might is Right!) یا (الحق لمن غَلب!) و نه گذشته ای قابل دفاع دارد، نه سلامت عقل و روانی، نه آبرویی در جامعه (بجز چاپلوسی ها، یا خویشتنداری های بزرگمنشانه ای که در برابرش می کنند، یا سکوتی که افراد متشخص و غیر فضول (!) هنگام دیدنش دارند، و اینها خود او را متوهم نموده که جایگاه و موقعیتی دارد!) و نه خانواده ای برایش مانده، حتی توان نگهداری اموالش را ندارد و درباره یک اتهام ارتباط با منشی، 500 ملیون تومان به همسرش رشوه می دهد، و منشی بیچاره نیز در مقابل دیدگاه آرمین فقید بشدت از خان ولی اف کتک میخورد!، و خلاصه اگر نهایت رذالت از آن سو و نهایت نجابت از این سو، و ضعف یا قضاوت ناصحیح ناظرین نبود، و شاید اگر از سال 1375 یا 77 این مسائل را در محکمه های صالح مطرح میکردم، سرنوشت من و کانون و اینهمه جوانان و زنان و کارگران و کودکان و سایر مخدومان و خادمان بیگناه، این نمی بود. اما «ماهی را هر گاه از آب بگیری تازه است» و «جلوی ضرر را هر وقت بگیری منفعت است». اگر امروزه نیز سکوت کنیم، باز هم فضیحت ها فضیلت نشان داده میشوند. و بالعکس. امروز است که فریاد می زنم:
«گر نکوبی شیشه غم را به سنگ / هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!»
و نیز مختصری درباره عواید و مخارج و ضایعات این سفرهای سه جهار ماهه؛ تا دوستان بدانند با بودجه محدود باقیمانده کانون و بدوجه شخصی، چه کردم (البته ارزش اجناس و وسایل کانون و شخص خود در منزل و دفتر حدود 700 میلیون تومان تخمین زده می شود که محبوس است و بجای خود باقی ست؛ مخصوصا کتب که بیشترین حجم را اشغال کرده، به دلیل آقا و خان نمی خورد؛ ضمنا چند حساب بانکی وجود دارد و فعال است و بدلیل اعلام گسترده احتمالا همچنان کمکهای مردمی به انها ریخته میشود. که برای اعاده کارت آنها نیاز به یک کارت شناسایی از خود دارم. بعلاوه طلبکاریهای هنگفت و یا امانتی از افرادی که انها را گم کرده ام یا مرا گم کرده اند؛ اما مشخصات و اسناد بدهکاریشان در دفتر موجود است!!! بعلاوه جریمه های بسیار هنگفتی که نامبردگان و اعوانشان در صورت ابرام بر جرم و محکومیت در دادگاه، می باید به من یا کانون بپردازند!!!! و....) همچنین در خلال مسائل مالی، به برخی حالات فیزیولوژیک و عادات و ارزشهای اخلاقی خود تحت تاثیر روزه آب و قرار گرفتن در مسیر تزکیه اسلامی می پردازم:
تا آخرین سفر تربت جام (حدود 10 روز پیش) از احدی کمک مالی درخواست و قبول نکردم. (جز یک مورد در شیراز که روحانی سیدی 40 هزار تومان به من داد و خواهان بازگشتم شد و به همان میزان کتابی از خود و هدایایی تقدیمش کردم) و با پس انداز شخصی و مشاغل خرد که در ذیل اعلام خواهد شد، روزگار میگذراندم. به دلیل قناعت در تغذیه و لباس و اسکان و... که عادتم شده است و بود و نبود رفاهیات، نمی گویم اصلا، ولی چندان برایم تفاوتی نمی کند، شخصا بسیار کم خرج بوده ام. در تمام طول این مدت فقط یک هتل گرانقیمت (درویشی مشهد، آنهم به خاطر خوف و خستگی شدید از مشکلات اولین سفر بیرجند و روستاهای آن، و نیاز به استراحت و اینترنت برای کسب اطلاع از امور حقوقی و اخبار زیست محیطی و جز آن) برای یک شب؛ و چهار هتل ارزانقیمت (مشهد 2 شب و گناباد 3 شب)، و یک شب نیز در تربت جام بعلت اضطرار و عدم همکاری مسافرخانه ها کرایه کردم، و در بقیه آن، ساکن مساقرخانه ها و سوئیتهای ارزانقیمت، منزل شخصی خود در بیرجند و نیز گاه منازل اقوام و دوستان در شهرها و روستاهای مختلف بوده ام. ساعت خواب شخصی من در شرایط طبیعی، 1 یا 2 ساعت در شبانه روز است. و در صورت خستگی مفرط یا افزایش غذا استثناءا تا 4 یا 5 ساعت میرسد. و گمان نمی کنم تا آخر عمر تغییر کند؛ مگر در صورت پرخوری یا خوابیدن در جای گرم و نرم. کم خوابی و تفکر و مطالعه و برنامه ریزی ها و نگارشهای شبانه و روزانه، هرگز خسته و کسلم نکرده و کارایی ام را تنزل نمی دهد. وقتی چند روزی، مشکلی از بیرون نباشد، که طبیعتا نباید باشد، 1 ساعت خواب کافیست. از لحاظ پزشکی و دانش یوگا، بخاطر ارجحیت مستقیم بودن ستون فقرات، خوابیدن بر سنگ، حصیر یا حداکثر فرش را ترجیح می دهم. در صورت خوابیدن بر تشک، موقع بیداری قدری کسل تر هستم و حدود 1 یا 2 ساعت بیشتر میخوابم.
به دلیل تقید به مسائل شرعی (که از این موضوع رنجی نمی برم و حالت وسواس گونه و اجباری دارد و بتدریج در خود ایجاد کردم و احساس آرامش و صفای باطن می کنم)، از مشاهده صحنه های تحریک برانگیز، دست دادن با خانمها، تنها بودن با کسی که احساس راحتی با او ندارم، سخن گفتن با خانمی که او را برای همیشه انتخاب نکرده ام به قصد ریبه! (به قول آخوندها! همچون درددل یا سخن عاشقانه) و نیز مشاهده موی خانمها پرهیز می کنم. به ویژه، دو مورد اول. کاری به معیارهای دیگران ندارم و انتخاب شخصی ام است که پس از آزادی و استقلال از پدرخوانده و احساس راحتی و اعاده حیثیت کامل، ازدواجی دایم داشته باشم و یکی دو فرزند. تجربه سالها و بویژه ماههای پیش پس از روزه اب، نشان داده، میلم به جنس مخالف همجون غذا خوردن در اختیار خودم است. اما به نفس خود غره نمی شوم و پرهیز می کنم. کنترل هر میل جسمی (اگر به اختیار انسان باشد و به صورت سرکوب یعنی از بیرون، یا وسواس گونه، یا بر اثر خودآزاری بیمارگونه و بدون صفای باطن نباشد) نشاط و چابکی بیشتری به انسان می دهد و سموم جسمی و روحی را بیرون می ریزد. و کفّ نفس و مهار یک میل نفسانی، سبب ساز نیرویی دیگر میشود؛ که بتفصیل شرح داده اند.
روزه رمضان و مستحب به قول امام صادق بسیار به تقویب اراده و کنترل همه خواسته های جسمی از جمله میل جنسی کمک میکند. در این باره، ارزش اخلاقی ای را هرگز به کسی تحمیل نمی کنم و از کسی تحمیل نمی پذیرم. ازدواج مصلحتی و بدون عشق، یا دوستیی را که می دانیم موقت است، شخصا اخلاقی نمی دانم چون نهایتا ضربه خوردن به طرفین بویژه شخص ضعیف از نظر مالی یا عاطفی (معمولا دختر) را موجب میشود. معمولا در این موارد، مرد تعهد دایم ندارد؛ و در همان اوقات با هم بودن نیز سر و گوشش می جنبد! دوستی و بیرون رفتن را برای کسی با سن و تجربه خودم، تنها با نیت آشنایی برای ازدواج می پسندم. شاید نوجوانان بهتر باشد تحت شرایطی، افرادی جنس مخالف را تحت نظر والدین مومن و فهیم بشناسند. اما از جهات مختلف و بنا به دلایل علمی و روانشناختی، در هر حال به رعایت مسائل شرعی (ظاهر قرآن و احادیث صحیح، بدون تعصب و تا جایی که امکان دارد) توصیه می کنم. موضوع دیگری که باعث می شود به جنس مخالف کمتر احساس گرایش کنم، تمرکز عمدی و مورد عادت افکارم بر امری دیگر (امور فکری و معنایی، و تلاش برای مستقل شدن و برنامه ریزی برای آن و اخیرا ضررت تدافع حقوقی مزاحمین استقلالم، برای زندگی شایسته و طبیعی، و خدمت رسانی آسوده،آنگونه که می پسندم و طاعت خدا می دانم) است. مطمئنم بدون تحقق این امر نمی توانم با دختر خانمی و خانواده اش صحبت جدی کنم. چرا که با ازدواج من مخالفند مگر در صورت پذیرش کنیزی از سوی شخص مقابل. و در کل روانپزشکان معالج آنها، «پارتنر» (شریک جنسی بدون ازدواج) را بهترین نوع ازدواج در دنیا می دانند (!) و استناد به آموزه های دانشگاههای امریکایی میکنند. که از نظر اخلاقی و علمی مردود است! ارتباط آزادانه و مختارانه من با هر دوست و شریک تجاری، (و بطور اولی با هر جنس مخالف برای ازدواج؛ که طبیعتا مومن و محجبه و همفکر من و مخالف آنهاست) مورد هجمه قرار گرفته و خواهد گرفت. چون خواهان انزوا و طرد اجتماعی کامل من هستند. البته اکنون، نه تنها سالهاست قضاوت و نصیحت والدین قلابی در انتخاب همسر تاثیری رویم نداشته، بلکه دیگر حاضر به شنیدن صدای آنها جز در محکمه ای رسمی نیستم. اما اعوان و انصار پرشماری دارند و طمع مادیات، خیلی ها را جذب می کند. حتی اطرافیان دور و نزدیک آن خانواده را. چون اسمم در اینترنت هم قابل سرج است و داستانم در همه جا معروف شده، یا معاشران جدید به آن پی می برند، یافتن والدین برای مصاحبانم و بالعکس کار سختی نیست و گاه در 1 یا چند روز ارتباط آنها برقرار می شود. و انتهای هر رابطه عاشقانه یا دوستی یا شراکت جدی من، یا حتی اقامت و خرید و فروش و... در این شرایط تلخکامی ست. اگر کسی در اثر قضاوت نادرست مرا ترک کند یا پس بزند، دلشکسته نمی شوم. فعلا برای متقاعد کردن فرد فرد انسانها برای جلب یاری شان وقت و انرژی نمی گذارم. چون نتیجه عکس می دهد و سخنانی که در دفاع از خود و محکومیت مخالفین بگویم برای شنونده عجیب و غیرقابل باور است، و کمک خاصی هم از کسی جز قاضی یا وکیل یا پزشک متعهد یا مقام مسئول، یا شخص جوانمرد و حاضر به صرف وقت و انرژی، که از روی عدالت و توجه به اسناد، صداقتم را باور کند برنمی آید. یک روز همه چیز مشخص و به سمع و نظر همه میرسد. فعلا روی برنامه پیش می روم و در وعده هایم به بچه های کانون و اغیار ان شاء الله وفادام مگر در صورت نسیان.
اما اگر کسی قضاوت نادرستی دارد و دو یا سه بار سخنی از من را تکذیب کند، یا مثل دهها مورد دیگر، پس از مدتی مصاحبت شیرین، پس از تماسهایی مشکوک (که معمولا بعدا جزئیاتش مشخص و روشن تر میشود و معمولا از قبل هم بتدریج پیش بینی می کنم و با تپش قلبم شروع می شود) رفتارش به یکباره تغییر کند و ابراز نگرانی برای من، پرسشهای مکرر درباره چیزهایی که قبلا پرسیده، سرزنش، تکذیب و بهرحال ایجاد آزار نماید و کم کم اسم پدر و مادر سابق را بیاورد (!) یا احساس کنم مرا به عنوان شخصی مستقل نپذیرفته و قلبا یا قولا تکذیبم می کند، دلشکسته می شوم. شاید اکثر مردم که دروغ مصلحتی را جزئی از زندگی میدانند از تکذیبها و باور نکردنها دلشکسته نشوند! اما بخاطر روزه صدق بویژه از اول اردیبهشت تاکنون برایم غیر قابل باور است که مردم سخنم را دربست باور نکنند و تردید جدی داشته باشند! و دو سه بار این تردید را بیان کنند! البته حق دارند و بر آنها حرجی نیست! هرگز معصوم هم نیستم و علیرغم خویشتنداری، خطا هم کم ندارم. ولی دروغگویی برخلاف کوچک انگاشته شدن در نظر مردم، از بزرگترین و زشتترین گناهان و واقعا تهوع آور است! از آن سوی، نمی توانم بپذیرم یک دوست، این نسبت را به من بدهد؛ و کسی هم در دوستی با من، مجبور نیست! و شرطم، عدم کذب و عدم تکذیب است. و اینست معنی «صدیق» که از القاب بسیاری بزرگان همچون ابراهیم و یوسف و مسیح و امام علی و امام رضا و زنانی چون مریم و فاطمه بوده است. «چون سخن می گفتند دروغ نمی گفتند و چون سخن می گفتی، تکذیبت نمی کردند.» و این اوج اخلاق است. دروغ عمدی، ابله فرض کردن طرف مقابل است و تکذیب عمدی کسی (که میدانی راست میگوید و هیچ سند معتبری را هم از او نمی پذیری) قصد آزار او را بهمراه دارد و متعمدانه است. (برای همکاری با دشمن ظالمش؛ یا خلاص شدن از شر ماجرای او و ظالمش!) و در هر حال ناجوانمردانه استو
البته انسان تعداد معدودی دوست نزدیک دارد (و من بار دیگر و در زندگی جدید، در گسترش حلقه دوستان افراط نخواهم کرد) و میتواند تعداد فراوانی آشنا و شریک و مصاحب و قوم و خویش و همسایه داشته باشد. همه آنها انسان را از نزدیک نمی شناسند و موظف نیستند صادق بپندارند. من فعلا می باید که به مسائل مهم و حساس مربوط به استقلال کانون (بدون تعجیل اما بدون سستی و با سرعت مناسب) بپردازم. لذا تعدادی دوست واقعی نیاز دارم و برای متقاعد کردن مردم نسبت به صحت راه و عقایدمان، فرصت فراوان است. حتی کار تجاری و کار خیریه گسترده را در این جند هفته آغاز نمی کنم. چرا که استقلال و آزادی روحی ما و نیز در در اداره کانون و اموال باقیمانده آن، اولین قدم است و هرگاه خواسته ام کار نیک دیگر را همزمان با آن به پیش ببرم، ذهن منحرف شده و ضربه خورده ام.
خوشبختانه روزه اب توان تمرکز قکر را بمراتب افزایش می دهم. گاه سخنانی را که نمی خواهم نمی شنوم یا کمرنگتر می شنوم و بهرحال به آنها فکر نمی کنم. در هیاهوی مردم یا صدای تلویزین اغلب میتوانم مطالعه یا تفکر کنم یا بنویسم. در مواقع خستگی شدید فقط قدری حواسم پرت می شود. آلودگی صوتی شدید را صدای شیطان می دانم و از مردم می خواهم که با انتخاب محلهای عاری از این آلودگی ها (بویژه صداهای گوشخراش ساختمان سازی، سنگ بری، جوشکاری، و پرخاش انسانها به یکدیگر)، و نیز اعتراض آرام و با یاداوری حقوق به آلوده کنندگان، و یا بکار بردن عایقهای صوتی (ارزانترین آنها شانهء تخم مرغ است!) سلامت روان خود و کودکانشان را حفظ کنند. آلودگی صوتی موجب عدم بازجذب «سروتونین» (هورمون شادی و آرامش) در مغز و نتیجتا تولید بیماری های مختلف می شود.
دلیل انرژی زیاد من
از این مسئله بی اطلاع بودم (یا گاه به گستردگی ابعاد آن بی توجه) و امروز می دانم یک سالک، بویژه پس از تمرینات دشوار، باید واقع بینانه با این امر روبرو شود که مردم ناآگاه و دور از ماجرا، وقتی انرژی و تکاپوی زیاد کسی را می بینند، و یا حمیت و مقاومت، و یا محبت او را (محبت حقیقی را هرچقدر باشد نمی توان «افراط» نام نهاد. اگر زیان رساند، محبت نیست و از غرایز یا مطامع سرچشمه می گیرد)، اغلب قضاوت مثبت نمی کنند و بلکه قضاوت منفی می کنند! هیجانات روحی کاذب در اثر اختلالات سایکوتیک (روان پریشانه)، مصرف مشروبات الکلی (حتی تا چند روز پس از مصرف)، سیگار، انواع مواد مخدر کهن و جدید و اخیرا صنعتی، قهوه و چای (بطور مفرط)، داروهای روانپزشکی، و نظایر آن، انرژی بخشهای مصنوعی هستند که بشر، وقتی از انرژیهای طبیعی موجود در بدن خود محروم می ماند، بَدَل آنها را تولید و استفاده و کم کم به آنها عادت می کند. تریاک که از گیاه خشخاش گرفته می شود، ماده ای بوده که بعنوان پادزهر روی جای نیش مار و عفونت گذاشته می شود و سموم را بخوبی جذب می کند و دور انداخته می شود. (استفاده از زالو، مکش دهانی توسط فرد مجرب در حال اضطرار، قرار دادن مواد دیگر همچون انواع پلاسما، قارچ، جلبک، تخم مرغ و... روی جای زخمها، روشهای دیگری بودند که رواج داشته و دارند) و تریاک و هر پادزهر دیگر هرگز نباید وارد بدن شود و در آن جای گیرد، چرا که پس از دفع، بدن به آن عادت و همانند آنرا طلب می کند. بنحوی که در کتابهای «مهار اعتیاد...» و «پنجه در پنجه عفریت اعتیاد» و جلسات متعدد توضیح داده شد، نظام سرمایه داری از گسترش اعتیاد حمایت کرده و می کند تا نسل جوان کشورهای به استضعاف کشیده شده و بویژه مسلمان، توان تفکر صحیح، اعتراض و برنامه ریزی کارآمد برای دفع مظالم را نداشته باشد. و اختاپوس سرمایه داری باور و تعهدی به اخلاق و راستی و درستی ندارد و به راحتی داتشمندان سست عنصر و غیر نیکخواه (علماء السوء) را خریداری نموده و تولید علم کاذب و دانشگاههایی با ظاهر بسیار موجه و تربیت و صادرات روانپزشکان و روانشناسانی را می کند که پیرو طبیب نمایان فاسد و استعمار ساخته ای همچون زیگموند فروید (یهودی، بنیانگذار مکتب سفارشی و فرمایشی فرویدیسم، دارای عقده های حاد و بیماری جنسی (به اتفاق مورخین تاریخ علم)، به بیان منصفانه دکتر شریعتی: "گوسالهء بورژوازی!"، و پدر علم "روانکاوی" = بازجویی حرفه ای از کسانی که بنحوی از مناسبات نظام جدید غرب و خانواده های سرمایه سالار احساس ناراحتی می کنند، و منکوب کردن آنها (خصوصا با تکیه بر تفوّق سنّی و تحصیلی و دهها روش دیگر) و نهایتا چه بیمار باشند و نباشند، "تجویز القایی" به آنها، که برخلاف اصول 5 گانه حقوق بیمار است، و بیمارتر کردنشان در صورت استنکاف و مقاومت در برابر تحمیل دارو و پذیرش سبک زندگی Life Style) غربی) را بر اساس آموزه های دینی خاص و محرّف (روا بودن دروغ گفتن به غیر همکیش، بلکه مباح بودن جان و مال و ناموس او) بسیار خونسردانه جایز و از لوازم ایجاد نظم و سلامت و امنیت نظم نوین سرمایه داری و تثبیت سلطهء «خود فرعون پنداران» بر مردم شرق و غرب می داند.
متاسفانه علم غیر متعهد، از تریاک و حشیش و نظایر آن، هروئین و نظایر آن، اخیرا در لابلاتوارهای بسیار مجهز دنیا، مواد مخدر صنعتی را (که کسی جز روانپزشکان و شیمیدانان، دانش و امکان تولید آنرا ندارند و در نهایت سودآوری مادی هستند، تا نه بکشند و نه رها کنند!) از ترکیبات تریاک و مورفین می سازند، و قرصها و آمپولهای روانپزشکی هم ترکیباتی از همین مواد است و غیر قانونی و شبه قانونی بودن این مواد مخدر، چیزی را عوض نمی کند. هم مضر هستند و هم غیر قانونی. تجویز آنها، بویژه تجویز القایی (به شخصی که بیمار نیست) جرم و جنایت است. اخذ مدرک دانشگاهی بالا هم برای یک فرد متمول و بی وجدان کاری ندارد. (خود من با بضاعت نه چندان شگفت آور پدرخوانده در دوران قدیم، قرار بود در سال دوم دبیرستان مدرک مهندسی کامپیوتر را بناحق، از یک دانشگاه غیردولتی اخذ نمایم! هنگامی که از استادِ مربوطه پرسیدم "آیا به کلاس اضافه خواهم شد؟ یا جای کسی دیگر را خواهم گرفت که ممکنست به این مدرک نیاز داشته باشد؟" و خونسردانه تایید جمله دوم را شنیدم، گریستم و ضمن مقاومت در برابر اتهام "لوس بازی" از سوی مادرخوانده، از آن محفل شبانه بیرون امدم)، برای مافیای تجارت دارو (با درآمدی بسیار فراتر از مافیاهای دیگر) در دنیا هم تاسیس دانشگاههایی بسیار مجهز و تربیت مبلغ و انتشار انواع کتاب و مجله و کاتالوگ و تاسیس وبسایت و رنگ علمی و تَبَعا قانونی به هر فسادی دادن، بسیار آسان است. هر یک از این شبه داروها، تعمدا عوارضی دارد که شبه داروهای دیگری را می طلبد. همه اینها «مخدر» و «مسکر» هستند و امروز در مجامع علمی ثابت شده انسان از آنها بی نیاز است. (در این خصوص صدها جلد کتاب مجوزدار و بقلم پزشکان و دانشمندان داخلی و خارجی، در پژوهشکده من و کانون در اهواز ضبط و محبوس می باشد و فعلا بضاعت خریداری مجدد همه آنها را ندارم) و شکل قانونی آن به دلیل تجارت آزاد و حتی القا با زور علم و تبلیغات!، خطرناکتر از شکل غیرقانونی آن است. و البته ترکیبات آنها بسیار به هم شبیه.
دارو می باید سمی را از بدن خارج کند، نه سمی را به بدن وارد کند که اعتیاد آور بوده و تا آخر عمر نظیر خود و غیر خود را برای زنده بودن بیمار طلب کند. روشهای درمان طبیعی و سنتیِ حائز اثربخشی قطعی و بنیادین، فراوان هستند. معنویت درمانی، طبیعت درمانی، میوه درمانی، ورزش درمانی (بویژه شنا، یوگا و شاخه های متعدد آن، اسب سواری و...)، سنگ درمانی، نور درمانی، جامعه درمانی، آب درمانیف محبت درمانی و... از برخی روشها هستند. در مورد همه این روشها مقالات و کتب متعدد موجود و از اینترنت نیز قابل پیگیری ست. مقاله اینجانب (محبت؛ واجبتر از نان شب) را می توانید در سایت بهارنیوز ملاحظه فرمایید (در خصوص تاثیر محبت ورزی و انواع آن در تولید یا بازجذب هورمون شادی و آرامش (سروتونین؛ در قرآن: السّکینه) در مغز و خون، در پیشگیری و درمان افسردگی، خود کم بینی، وسواس، اختلالات جنسی، ضایعات مغزی و جسمی، با جانمایه ای از سخنان مسیح، امام رضا و مولانا) با آمدن یک حس خوب و ورود مواد سالم به بدن، خود بخود احساسات منفی، سموم و مواد کشنده بیرون ریخته می شوند و انسان بتدریج از آنها بی نیاز می شود. (جَاءَ الحَق وَ زَهَقَ الباطل... ان الباطلَ کانَ زهوقا...) و اگر از ورود مجدد سموم آزار دهنده و خوراک نفس اماره، حتی الامکان جلوگیری شود (و معنویت و انس با خدا این امر را تضمین می کند: حدیث سلسله الذهب: کلمهُ لا اله الا الله حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمَنَ مِن عَذَابی / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند)، و جسم و روح، پاک بماند، میل به جذب خوبی ها و پاکی ها همیشه وجود دارد و (دیو چو بیرون رود فرشته درآید).
روزه آب، یا روشهای دیگر درمان طبیعی و سنتی، سموم و آلودگی های روحی و جسمی را از بدن خارج می کند و ماده مصنوعی ای را به بدن وارد نمی کند. بهر روی وقتی که چهره یک پیامبر یا مبارز در راه خدا و مردم ممکنست بسیار غمناک و نگران باشد، و چهرهء یک فرد افسرده نیز بهمچنین؛ و یا یک فرد مشروب خوار بسیار بخندد و برقصد و سخن بگوید و یک فرد سرمست از عشق الهی، یا سرخوش با خانواده خود نیز چنین کند؛ یا یک فرد مست یا مصرف کننده انواع مخدرات فوق الذکر انرژی و حرکات بدنی و پرحرفی های زیادی از خود نشان دهد، و یک سالک یا فرد خودساخته نیز بهمچنین؛ یا یک دردمند در اثر عجز و نگونبختی به درگاه خداوند بگرید و لابه کند، و یک سالک و عاشق الهی نیز در اثر شادی و شکرگزاری نعمات، و عشق خدا و بزرگان دین چنین تضرع هایی را به هنگام عبادت و ذکر و زیارت از خود نشان دهد...، می بینیم که ظاهرا حالتها مشابه هم است.
اما امروزه افراد سالک و خودساخته و اهل ریاضتهای مفید و مشروع، اندک یافت می شوند. در این دنیای پر از خستگی و خواب آلودگی و تلاش برای کسب حداکثریِ منافع و مطامع، سقوط عاطفه و کمرنگی وجدان و حس تعهد اجتماعی، تعاون و دگرخواهی و ایثار، به طور کلی عصر سرمایه داری (که انسان را گرگ انسان می خواهد، و این رذیله اخلاقی را به انحاء گوناگون تئوریزه می کند) مردم عادی، مشاهده تحریک بدنی فوق العاده، خواب و خوراک کم، جرئت و حمیت بالا در دفاع از ستمدیدگان و محبت و دلسوزی و بخشش هر شخص را به جنبه منفی (عدم سلامت عقل، مصرف مواد محرک و پدید آوردنده اخلال در تصمیم گیری، و یا داشتن مطامع و مقاصد غیر خیرخواهانه) منتسب می کنند. وای بحال اینکه شخص سالک و علاقمند و مُصر به نیکوکاری، مخالفانی لجوج، سلطه جو و قدرتمند نیز داشته باشد! شاید مردم محق باشند. در گذشته، افراد وارسته و «رندان بلاکش» بسیار بودند. امروزه این حالتها «عادی» (مورد عادت مردم و رایج) نیست؛ اما صحیح و «طبیعی» است. قدما و بویژه مسلمانان مومن با تایید خداوند، بیشتر شب را نمی خوابیدند و به عبادت می پرداختنتد و روز را هم با انرژی و نشاط کار می کردند و از سلامت عقل کامل و عمرهای طولانی و جسمهای سالم و زندگی های موفق برخوردار بودند و پایه های صحیح علم و تمدن و حیات اجتماعی را برای ما گذاشتند (امروزه، علوم غربی مدیون و ناسپاس و حتی خوار کننده دانشمندان قدیم اسلام و شرق هستند و دانش خود را رشدیافته تر و کارآمدتر می دانند؛ رسانه های توانمند متعلق به آنهاست اما حقیقت پیروز است. اگر ازادی باشد، جای مناظره ها با شرایط برابر و نگارش صدها کتاب است، به طور کلی می توان به امارهای مربوط به آسیبهای اجتماعی، تخریب دهشتناک محیط زیست بشر، و سیر تحول و تطور آن در تاریخ قرون اخیر و معاصر نگاه کرد، و دانش تاریخ نیز از آگاهیهای ریز درباره وضعیت فرهنگ و شاخصه های سلامت و اخلاق و... در جوامع قدیم، تهی نیست) و دود و آلودگی صوتی و انفجار جمعیت و هزاران مشکل دیگر وجود نداشت. خوراکها اندک و سالم، خواب کم و مفید و کافی، عبادت و ذکر و مراقبه بسیار، کانون خانواده ها گرم و در هاله ای از احساس امنیت، همه غذاها طبیعی، و ورزشهایی مانند اسب سواری و شناگری و یا پیاده رویهای همه روزه مثلا برای آوردن آب یا...، و مجاورت با طبیعت و حیوانات و بالا بودن اخلاقیات و ایمان و صفای مردم، قلت تکبر ورزی ها، احساس برابری میان اقشار و طبقات مختلف اجتماعی، فقدان مجادلات سیاسی امروزین و اخبار و اصوات و تصاویر سهمگین و تنش زای همه روزه، و نظایر آن، عواملی بر بودند که مردم مومن چابک و سلامت و پرکار و مهربان و غیور باشند. خشم و غیرت را از یکسو و مهربانی و ایثار و گذشت را از سوی دیگر، و هر یک را در جای خود داشته باشند و «اعتدال» را به معنای واقعی کلمه رعایت کنند... امروز اینگونه سبک بالی ها بویژه در شهرهای بزرگ کمتر شناخته شده است؛ و بجای درک اصل قضیه، ذهنها به سویی دیگر می رود و کسی که بر اساس یک کتاب مورد تایید پزشکی (آب درمانی) یک تزکیه را صرفا با هدف تقرب به خدا و رهایی از شر وابستگی ها انجام داده، و اگر مداخله و تخریب عمدی در روند کارش صورت نگیرد، زیانی برای جامعه ندارد (جز دفع معقول هجمات از خود و دیگران) و بلکه می تواند خدمت رسان باشد و از توانش نه برای ساختن زندگی مجلل بلکه برای خدمات اجتماعی که بالاترین شکل عبادت خداست و فقط باید برای او باشد، نهایت استفاده را نماید، طبعا انتظار تشویق از سوی مردم ندارد اما انتظار مجرم شمرده شدن و مورد پرسش قرار گرفتن مکرّر از سوی مردم را نیز ندارد! نیازی به توضیح برای همگان نیز نیست و کتب و مقالات و سمینارهای مدافع یا ناقض هر دو روش در دسترس همگان است. چه آرام میکند انسان را آیات قرآن مبین، آنجا که فرماید:
«وَ ان تُطِع أکثرُ مَن فی الأرضِ یُضلّوک عَن سبیل الله إن یتّبعونَ إلا الظّن و إن هُم إلاّ یِخرِصون» مضمون آیه: و اگر از اکثر مردمان زمین اطاعت کنی، ترا از راه خدا گمراه می کنند. زیرا از چیزی جز ظن و گمان پیروی نمی کنند. و جز حدس و تخمین درباره حقیقت مسایل نمی زنند. (الانعام (6): 116) همچنین آیات 111 تا 123 الی آخر سوره را لطفا ژرفنگرانه مطالعه فرمایید.
هر فردی می تواند و می باید با تزکیه نفس و بیرون ریختن سموم (نه وارد کردن سموم دیگر!) از انرژی های طبیعی و خدادادی انسان بهره مند شود. انرزی هایی که ذاتا وجود دارند، فطری هستند و از روحِ الهی دمیده شده در ما سرچشمه می گیرند، اما فعال نیستند و بعلت حجابها (آلودگیها و وابستگیها) مجال بروز و ظهور به آنها نمی دهیم؛ به وسیله تزکیه و پاک کردن زنگارهای قلب و روح، جلا می یابند و به ظهور و بروز می رسند. (داستان تصویرگران چینی و رومی در مثنوی؛ و هزاران تمثیل دیگر در این زمینه روشنگر است) همچنین از طریق محبت ورزی و بویژه محبت الهی که میزان تولید و بازجذب «سروتونین» را افزایش می دهد، انرژی های طبیعی را بازیابد و از آن در جهت مثبت استفاده کند. از چنین شخصی نباید انتظار داشت که با بازگشت به آغوش وابستگی ها و دوپینگها (شادی بخشهای مصنوعی؛ علاوه بر مسکرات و مخدرات و داروهای غیرضروری و مُضرّ پر کنندهء جیب اغیار: پول و تجمل و لباس و فیس و افاده و غیبت پشت سر مردم و گونه های پرشمار تفریحات کاذب و زودگذر، روابط شبه عاشقانه نامتعارف و نوروتیک و سایکوتیک، و انواع لذتهای تمام شونده و اعتیاد آور...!) شادی و چابکی طبیعی اش را از دست دهد و چابکی کاذب و مشروط به عود به عامل انرزی بخش را ترجیح دهد!
بنابراین انرژیهای طبیعی و خدادادی که در نهاد بشر هست، با انرژی های بشر ساخته و مصنوعی تفاوتهایی دارند که باید توجه داشت:
اولی با بیرون ریختن سموم وابستگی ها بازیابی یا فعال می شود و دومی با وارد کردن مواد وابستگی آور دیگر، به دست می آید.
اولی رایگان است! هرگاه سمی وارد شد مانند آلودگی هوا، غذای ناسالم، تنشهای روحی، مسمومیت، و...، میتوان دوباره انجام داد. مثلا روزه یک روزه یا...؛ انواع آن پرشمار و اغلب رایگان یا کم خرج است. اما دومی روز به روز مخارج بیشتری را می طلبد.
اولی هیچ گونه مشکل جسمی و روحی ایجاد نمی کند (اینرا آزمایشهای پزشکی معتبر و ارزیابی های بی طرف و پژوهشگرانه می تواند به وضوح نشان دهد) اما دومی مشکلات مغزی و قلبی و خونی و پوستی و گوارشی و... متعدد ایجاد می کند که آن نیز با آزمایش قابل ارزیابی ست.
اولی مجرم افرین نیست و انسان را گرایشمند به رعایت عدالت و حتی احسان و ایثار می کند. دومی مجرم آفرین است و چه در صورت مصرف و چه در صورت عدم مصرف، جرایم و تعدی ها و آزارهای متعمدانه ای تولید می کند. تشخیص این مسئله نیز با علم حقوق و بحث جدی و دقیق حقوقی امکانپذیر است.
اولی تولید کننده شور زیستن و شعور خلق کردن است. دومی افسرده کننده، یاس آورنده، و مخرب است.
یک انسان که با هر نوع دوپینگ (مسکر یا مخدر...) یا بیماری (هذیان گویی، تایید طلبی، بی خوابی های بیمارگونه، و...) به پرتحرکی هایی چون سخنرانی های طولانی می رسد، هرگز نمی تواند «تولید علم» کند و سخنانش غیر علمی، پر از تناقض و پارادوکس و کم ارزش است. مگر آنچه با باقیمانده عقل و حافظه اش گفته یا طوطی وار تکرار کرده باشد. انرژی های مصنوعی و کاذب، «هوش هیجانی» را به مراتب تنزل می دهند، حافظه را ضعیف نموده، قدرت تحلیل و درک عمیق مسائل را کاهش داده، و مولّد علم و مطلب مفیدی برای جامعه، یا حتی مسائل قابل ثبت و انتشار و اعتنا نیستند. امروزه انتشار یک سخنرانی یا مقاله، آنرا در معرض ارزیابی ازاد هزاران نفر و افزونتر، از افراد ناقد (اعم از موافق و مخالف، راسخ یا غیر راسخ در بحث مزبور) قرار می دهد. بنابراین شناخت منشأ انرژی و شور و هیجانی که یک سخنران، هنرمند، شاعر، نویسنده و... دارد، از طریق ارزیابی علمی خروجیِ ثبت شدهء او نیز امکانپذیر است. همچنین میزان خطاها، فراموشی ها و تناقض در حجم انبوه سخنان و خروجی های او، میتواند نمایانگر سرمنشأ آن باشد.
از دیگر راههای شناخت طبیعی بودن یا مصنوعی بودن انرژی هر فرد مشاهدات افرادی ست که در طول زمان فعالسازی یا کسب این انرژی بر وی ناظر بوده اند. کسی که تزکیه نفس می کند نیازی ندارد که از وی تمجید شود. تمجید یا بی تفاوتی نسبت به عمل معنوی اش، برای او یکسان است. (علاقمندی و گرایش مردم به راه و روش ایمانی خود را البته دوست می دارد، و آنرا همه جا تبلیغ می کند و در بند پذیرش آن نیز توسط همگان نیست) اما حق انسانی خویش و حرمت و کرامت خود را نیز می خواهد و مایل است همچون سایر مردم از حقوق شهروندی و سایر مزایای حیات (در جایگاه برابر با مردم عادی، سالم، ناسالم، بیمار، نیکوکار، مومن، غیر مومن...) بهره مند شود. لذا در اسلام می گویند که حرمت مومن عظیمتر از خانه کعبه است؛ و مومن فقر و مرگ و نقص عضو و شهادت را می پذیرد اما ذلت را نه. زیرا سالک و عارف حقیقی باید در میان جامعه زندگی کند. دلیلی ندارد که برای بازگشت به روش صحیح پیشینیان و احساس نشاط و سبکبالی، و عدم اعتیاد به «خور و خواب و خشم و شهوت و داروهای شیمیایی و فست فوت و شرکت در مجالس غیبت و بهتان و بحثهای سیاسی بی حاصل و فخر فروشی به مردم و...» مورد طعن و تمسخر قرار گیرد. همهء مردم (اعم از عارفان، پزشکان، باسوادان، بی سوادان، مومنان، کافران، منافقان، فاسفان و...! وارستگی از این مسائل را در قول، تایید و ستایش می کنند و به دلیل فطرت انسانی، همه می خواهند که به آن برسند و از دشواریهای خلاص شوند) همهء مردم می توانند از طریق «عدم وابستگی» این نشاط و انرژی را دریابند، و بطور صحیح از این نیروی خدادادی استفاده کنند. بنابراین سالک و تزکیه گر، علاوه بر میل به توفیق خدمت به خدا و خلق (که شاید تنها آرزوی شدید اوست) مایل است این شادی و وارستگی را به مردم نیز آموزش دهد. و آنها را با روشهای پرشمار بازیافت سلامتی و نشاط و ارامش بدون عوامل مصنوعی و مضر و عوارضمند، آشنا کند.
در این میان، مافیای پزشکی و تجار داروهای شیمیایی و صنعتی ممنکست احساس کنند که متضرر می شوند و مانع تراشی هایی کنند. اما من در شرایط ازادی عمل و عدم مداخله نامشروع، به دلیل روشی که دارم (روش ایجابی به جای سلبی، یعنی گرایش به گسترش خوبی ها برای تضعیف بدی ها؛ نه مبارزه مستقیمف نفس گیر و رنج آور با بدی ها؛ یعنی همان مفهوم: آتش به آتش خاموش نمی شود، ولیکن به اب!...) اگر تحت هجمه و نفرت و کارشکنی پدرخوانده نباشم و هر کار مثبت و منفی و مشتبهم، با واکنش منفی و زیانبار برای خودم مواجه نشود!، و هنگام مشاهده یک تفاوت کوچک در عقیده یا فقه یا سبک زندگی، با ایرادهای بنی اسرائیلی، هستی ام به غارت نرود، قاعدتا با کسی درگیر و کسی با من درگیر نخواهد بود! بلکه رقابت خواهیم کرد. بسیارند کشاورزان و عطاران و طبیبان و حکیمان و پزشکان و نویسندگان و روزنامه نگاران و بازرگانان و... در ایران و دنیا که با ترویج مسائل مثبت (شیوه ایجابی) و تغذیه و درمان طبیعی و زندگی ارگانیک، باعث متضرر شدن تولیدگران و واسطه گران و فروشندگان مواد دارویی صنعتی میشوند، اما اینگونه مورد هجمه قرار نمی گیرند! یا اگر بگیرند محدود است نه هستی سوز و خانمان برانداز! یکی از بیشمار ایرادهای بنی اسرائیلی پدرخوانده ما، علمی نبودن مدعیات من در ترجیح درمانهای طبیعی بر قرصهای شیمیایی بود! و هنگامی که به تشکیل کتابخانه بزرگی (با کتب خریداری شده از مشهد و تهران و اهواز با هزینه حداقل 10 میلیون از بودجه کانون و عمدتا شخص خود) همت گماشتیم که محل تحقیق پزشکان و روانشناسانِ عضو کانون و علوم علاقمندان شود، و نیز مبادرت به تشکیل آزمایشگاهی کوچک، مجهز به میکروسکوپ، ظروف آزمایشگاهی و... نمودیم و نیز قصد برگزاری نمایشگاههای کتاب و جلسات مباحثه و مناظره هفتگی جهت انتشار حاصل آنها را کردیم، مصایبی دردناک پیش آمد که هنوز کمابیش ادامه دارد و مدتها و مدتها صبر و خویشتنداری و عدم سخن پراکنی و حفظ ابروی مداخله گران را پیشه کردم؛ و حتی هدف از هجرت، غیبت، انزواها و مطالعات و تفکرهای کوتاه و بلند، عدم تماس با دوستانی که توضیح فشرده اینهمه مطلب و مشکل و اثبات و اصرار بر آن ذهنیتشان را منفی تر می کرد، و... همه از سر همین حسن نیت بود. آشتی های مکرر به پیشنهاد آنها و استقبال من، هدایا (حجم انبوهی کتاب، سی دی های موسیقی و آموزشی، داروهای طبیعی، فرش، صنایع دستی، اشکهای شوق و... که بگذارید گفته شود و اینبار منت گذاشته شود) همه و همه به شیوه ای ناسپاسانه مورد سوء استفاده پدرخوانده و اعوان پرشمار و ذینفع او قرار گرفت. از جملهء این سوء استفاده های بظاهر رندانه و محیر العقول از بخششهای مکرر من، و مکرهایی که خداوند باطل نمود عبارت بودند از:
1/ ترویج و تقویت شایعه هدر دادن اموال!! و مشخصا با هدف القای سوء مدیریت و عدم سلامت عقل (حتی در میان تاکسیرانانی که در نقل و انتقال این هدایا به خانه دکتر ناصح، مزار مرحوم فرشید ناصح جهت استفادهء عموم، و نیز توزیع صحیح و مسئوولانه کتب و اموال و وسایل اهدایی به بخش خیریه کانون همراه و مشوق راستین من بودند، ابتدا مشتاق به دوستی و همکاری، و پس از اطلاع از مدعیات اقای دکتر! عمدتا از طریق یک آژانس تاکسیرانی و نفوذ در گروههای واتساپی کانون و ارتباط آشکار و نهان با هسایگان و کارگران و..." عامل کنترل و تحقیر و تخلیه جیب و گاه زورگیری از من شدند... آن هم در شرایط استیصال و صرف انرزی و تکاپو برای دهها کار لازم (که تقریبا همه آنها بخاطر دیگران، اعضا، ضعیفان و بیماران، همسایگان عزیز، و خود خانوادهء نادم و توافق کرده و گریه کرده، و همه کسانی بود که به این خدمات نیازمند، یا شایسته شکر و سپاسگزاری بودند، یا مایل بودم با هدیه، ندامت آنها را پاسخ مثبت گفته، محبت واقعی و حسن نیت خود را نشان دهم) و نیز با تکاپو با هدف اصلی حفظ مجموعه کانون و احیای آن بعنوان بستر مساعد تداوم خدمت رسانی، که خود دکتر ناصح بر اینکار تاکید اما از سوی دیگر جلوگیری می کردند!، در شرایط ضعف شدید جسمانی من (که هر روز آنرا ترمیم میکردم) در اثر مسائلی که ای کاش دوستان بدانند و ناآگاه نباشند که بر دوست قدیمی و خادمشان چه رفت... (فعلا در حال روزهء سه روزهء نقض عهد با مولا امام رضا (قول شاکی نشدن از کسی، جز درباره عودت کارتهای شناسی مفقوده و مسروقه و مضبوطه و مانعین این مطالبه، تا تاریخی معین) و تا ارسال یک نامه خیرخواهانه خطاب به یک شاهد ذی اعتبار و اهل خرد، که خود را از همراهی با مجرمین تا حدود زیادی مصون نگهداشت و ممکنست در پی راهی برای حل ماجرا –بنحوی که نه سیخ بسوزد، نه جگر کباب شدهء بنده- باشد، این موضوع را رسانه ای نخواهم کرد.)
2/ ترویج بزرگواری و بخشایشگری خودشان در پی هدر دادن مکرر اموالشان!، ایجاد حسادت در سایر اقوام و بنی اعمام، اعضا و دوستان و فرزندان دوستانشان، از این بذل و بخششها با بیان اینکه زحمتی برای آنها کشیده نشده و از عطایای پدر است! (و چند ماه بر قطع آنها التماس و گاه اندکی بی ادبانه، تهدید به برخورد می کردیم! چه می شد کرد؟!) و مدیر کانون در رفاه مطلق و ناسپاس است (حسادت، مرگبار است و انسان نمی باید آنرا درباره اعضای خانواده اش ایجاد کند. در سوره فلق که باید بر دیوار هر خانه دینمدار نصب باشد، در کنار تاریکی شب و طلسمهای پیره زنان جادوگر، از عفریت مخوف حسادت نیز به خدا پناه می بریم.)
نازیبا و ناجونمردانه بود ایجاد حسادت بیجا، در اقوام و خویشان و مصاحبان و کسانی که عاشقانه دوستشان داشتم و در ان ایام خود را برای عیادتشان و تسکینشان هنگام مصیبتها و استراحت در بیمارستان، به آب و اتش می زدم و نمی دانستم حفظ کانون و باقی مال و شخصیتم را بچسبم یا خدمت و محبت خالصانه و بی توقع به آن عزیزان رنجدیده را، اما مکررا و در کمال تعجب، اخم و طعنه و تلخرویی می دیدم و امروز عامل آنرا می فهمم «افراد عادی و بی خبر، بی تقصیر بودند»، و به طور کلی، در حالی که هدیه کردن بخشی کوچک یا حتی بزرگی از اموال شخصی به افراد خانواده ای که اظهار ندامت و درخواست آشتی نوروزی نموده و دلشکسته و از بیماریهایی چون فشار خون و تالمات روحی رنج می برند (و یکی از عوامل انگیزه بخش غور من در گیاه درمانی و میوه درمانی؛ مشاهده دو صحنه بود پس از صرف شام در منزل پدر: لرزیدن دست او بهنگام خوردن قرصهای فشار خون؛ که بغض کرم و رویم را به سمتی دیگر برگرداندم تا اشکم را نبیند ... و شبی دیگر: توصیه برای چندمین بار به پدر که: بجای داروهای ناکارا و پر از عوارض، از روشهای درمانی طبیعی و موثر استفاده کنید. بغض ایشان و بیان اینکه: خودم هم دوست دارم کاری کنم که دیگر از این "آشغالها" نخورم...) آری (با الهام از شریعتی): "اینچنین بود برادر". و "پدر، مادر، شما متهمید!" به قربانی کردن فرزندتان به پای تولیدگران و فروشندگان همان "آشغالها"...... آشغال، غیر از این داروها، کسانی هستند که من، شما و دیگران را به آن معلم عزیز بدبین کردند و آن وضع محیر العقول را به وجود آوردند و من نیز بر ایشان خشمناک بودم و بعد از فهم واقعیت قضیه، شرمسار و بهت زده و در پی جبران. اما چه سود؟... (همان معلم شریفی را می گویم که برای عمل قلب باز خود حاضر به اخذ ریالی کمک که هیچ، یک ویزیت و عمل رایگان از یک متخصص قلب عضو کانون بطور داوطلبانه نبود، و هنگامی که دکتر ناصح، مستاصل از بیماریها و در اثر اصرار دلسوزانه من، حاضر به یک جلسه تعلیم و گرفتن روش درمان از ایشان شد، و تا چند هفته به اذعان خود نزد جندین تن، وسواس فکری حاد و مزمن و فشار خون و رفتار او با منشیان و... بمراتب کاهش یافته بود.)
3/ تشخیص خُلق دوقطبی! در من = عوض کردن مرتب موضع و یکروز درمیان ناامید شدن و خشم گرفتن و شاد و شیدا بودن؛ با ارائه پرینت یک مقاله "خُلق دو قطبی" از سایت عوامانه ویکی پدیا!!! که بسیاری بزرگان سیاست و دانش و هنر را هم به این اختلال متهم کرده بود؛ آن هم در جلسه ای در رستوران فیرزه کیانپارس که دکتر ناصح در حضور برادر خود برای بار چندم اینبار کتبا متعهد شدند که برای غرامت "هدر دادن سرمایه شخصی من –از طریق کارشکنی های عمدی و رنگارنگ- که برای خرید اتوموبیلی مجهز (و کاملا در اختیار اردوهای تفریحی و معنوی اعضا و امور تجاری کانون در نقل و انتقال محصولات طبیعی و کتب مورد علاقه و نیز سر زدن و ایجاد ارتباطات با شعبات شهرستانها و برگزاری جلسات در مناطق محروم)، در نظر گرفته بودم " اتوموبیل را بدون کلک و بهانه جویی به نام من تهیه و تحویل دهند، و "حریم خصوصی" را کاملا رعایت، و شروطی دیگر را نیز رعایت نمایند... اما...
به همین خاطر نیز بخشیدن و آشتی با پدرخوانده و کسانی که از بخشش ما سوء استفاده میکنند و آنرا همچون چماقی بر سر ما می کوبند، و قصد صلح ندارند و بلکه قصد تمسخر، سوء استفاده، زمین زدن یکباره یا تدریجی طرف دعوی را دارند، احمقانه است. نه عقل آنرا می پذیرد و نه دین و نه عشق و عرفان.
هنگام خستگی یا ناراحتی، یکی از کارهایی که می کنم، راست کردن ستون فقرات (اگر بشود با دراز کشیدن روی زمین، وگرنه بحالت نشسته) است. نخاع که توسط ستون فقرات محافظت می شود، محل انشعاب همه اعصاب بدن است. و نیز از عوامل رفع خستگی، باز کردن رگها و ماساژ قسمتهای مختلف بدن بویژه کف پاست. اینکار را برای دیگران نیز در صورت درخواست انجام میدهم. دیگر راههای موثر رفع خستگی عبارتند از: ذکر (خواندن قرآن، نماز، شنیدن یا بیان سرودهای عرفانی و ربانی، یا آوردن نام خداست. همچنین طبق آیه ای از قرآن، آنچه را موجب ارامش دلها شود ذکر یا تسبیح خدا می دانم. مثل صدای آب، پرندگان و...)
بیان ذکر بر چند گونه است.
جهری (عمدا و برای جلب توجه دیگران به بلندی گفته شود که به صراحت در قرآن نهی شده است)
جلی = آشکار: بدون قصد جلب توجه، بلند گغته میشود. و موثر و ماجور است. طبق احادیث اهل بیت، خداوند و فرشتگان و انسانها آنرا می شنوند.
خفی = پنهان: در خفا و به آرامی بر لب می آید و تنها خداوند و فرشتگان آنرا می شنوند.
ذکر نفسی = در دل تکرار می شود؛ تنها و تنها خود انسان و خداوند آنرا می شنود. و در دل نقش می بندد و بیشترین تاثیر را دارد.
کم خوراک هستم. از مصرف چای و قند و شکلات و هر نوع کافئین، اکیدا می پرهیزم. چون آنها را مولد انرزی کاذب می دانم که رو به افول می نهد و عادت آور است و فقدان آن، آزار دهنده. انرژی هایی که مواد مخدر و مسکر کاذب و قند و چای و... در انسان ایجاد می کند، بطور طبیعی در بدن انسان وجود دارد و از پرهیز از مواد عادت آور و وابستگی به هر چه رنگ تعلق پذیرد سرچشمه می گیرد؛ نه بالعکس!
از بوی دخانیات در هر مکانی آزرده، معترض یا دور می شوم و حق قانونی همه ماست. (خواص چای سبز یا چای زعفران و غیره را هنوز کاملا نمی دانم؛ گاهی که تعارف کنند می نوشم). با انسان سیگاری دوست صمیمی نمی شوم اما می توانم او را دوست داشته باشم. به انسان معتاد به سایر مواد ابدا اعتماد ندارم اما در مواردی، خطرناک نیستند و شایان دلسوزی و دوستی احتیاط آمیز و درمان به روشهای معنوی و طبیعی. نه جایگزین کردن اعتیاد با اعتیاد دیگری (مثل قرصها شیمیایی، مشروب، مسائل جنسی، تفریحات کاذب و...) چرا که برای ترک آنها هم زحمت مضاعف لازم است! (آتش به آتش خاموش نمی شود ولیکن به آب!)
به رنگهای سبز، آبی، فیروزه ای، تا حدودی زرشکی، سرمه ای و... گرایش دارم و درباره روانشناسی رنگها درحال مطالعه و تجربه هستم. تفاسیری بر آیات قرآن در این باره دارم که امیدوارم تاویل به رای نباشند و منتشر کنم.
برنامه و قصد جدی جهت فعالیت کردن کانون در تاریخی خاص نداشتم و نخست به دنبال استقلال و نیز شناخت مناطق و تصمیم شخصی برای اسکان و اشتغال و تحکیم زندگی شخصی بودم. و سپس پرداختن به امور اجتماعی.
سفرهای زمینی به شهرها و روستاهای مختلف، که حوادث بسیار تلخ و بسیار شیرین و شگفت آمیزی به دنبال داشت که بسیاری از آنها ارزش اجتماعی و فرهنگی برای نگارش و انتشار دارند و تاکنون در 500 صفحه تدوین و نگهداری می شوند و حجم انبوهی در ذهنم است؛ مسیر کلی این سفرها عبارت بود از: اهواز – شوشتر – مسجد سلیمان – اهواز – قم – اهواز – دشت ارژن – شیراز – بهبهان – اهواز – (سفر هوایی به خراسان) - مشهد – تربت جام – بیرجند – درمیان – بیرجند – خلف – بیرجند – تربت جام – مشهد – نیشابور – مشهد – طرقبه – مشهد – بیرجند – تربت جام – گناباد – مشهد – قم.
توضیح: روزشمار حوادث و کتاب مصور خاطرات اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی این سفرها با شیوه آموزنده و تحلیلی، ان شاء الله تدوین و تنسیق خواهند شد. و آنچه به طور خصوصی یا عمومی گفته یا نوشته شده، خلاصه ها و تکه هایی از ماجراست؛ بدون تقدم و تأخر زمانی؛ و در آنچه در 3 ماه اخیر پیرامون هر موضوعی، به شوخی یا جدی، به تندی یا آرامی، یا در نهان و آشکار، گفته و نگاشته ام، تناقضی نیست! و مسئولیت اخلاقی و حقوقی همه را می پذیرم.
دیدار از اماکن زیارتی و علمی و پژوهشی و دینی و فرهنگی و تفریحی و و طبیعی در همه این شهرها و انعقاد قرار داد همکاری و شناخت وسیع ظرفتهای تجاری و گردشگری و آموزشی و پژوهشی و غیره دستاورد مهم این سفرها بود.
از اقدامات دیگرم عبارت بود از: اجاره ملکی در بیرجند جهت اقامت و پذیرایی موقت از اساتید و مسافران کانون، نگهداری کتب و محل پژوهش و تولید آثار هنری، و فعالیت ستادی و برناه ریزی برای اداره امور در کشور. فعلا به عنوان یکی از دفاتر مرکزی و محل اقامت کوچکی برای من. همچنین اقدام برای املاکی دیگر در سایر اماکن بصورت رهن اجاره و حتی خرید به نام اینجانب یا دیگری و در اختیار کانون، که به زودی و پس از انجام امور اداری، مجهزسازی و دکوراسیون و عقد قرارداد قطعی برای نحوهء اداره اعلام خواهد شد.
خریداری حدود 250 جلد کتاب در زمینه دین، عرفان، محیط زیست تغذیه و بهداشت و درمان طبیعی؛ جهت تشکیل کتابخانه کانون. همچنین تعدادی سی دی. و نیز فرش دست دوم و وسایلی برای دکوراسیون اولیه.
خریداری یک دستگاه لب تاپ جهت تایپ و تدوین و تنسیق اسناد و نوشتجات و فیلمها و... و مقداری لوازم الکترونیک همجون شارژر و فلش، گوشی موبایل ساده، سیمکارت، دستگاه پخش صدا، هندز فری، سی دی، و خریداری حجم انبوهی از ملزومات و لواز التحریر و غیره، خریداری مقداری البسه و لوازم اولیه زندگی؛ که به دلیل سفر شتابزده و سبک از اهواز به مشهد، تهیه نموده، پس از استیفای وسایل شخصی خود، به کانون یا بخش خیریه آن جهت توزیع یا امانت اختصاص خواهد یافت.
آغاز به کار «گروه فرهنگی باران» (خادمان فرهنگ و محیط زیست خراسان بزرگ) به عنوان شبکه ای فرهنگی – تجاری جهت توسعه فرهنگ معنویت و سالم زیستن و کارآفرینی برای عده ای از هم میهنان؛ در رشته های مبادله و فروش کتاب، صنایع دستی، میوه جات، سبزیجات و عرقیجات و داروهای گیاهی، تابلو، فرش، البسه محلی، و...؛ از طریق ارتباط گیری و مذاکره، انعقاد قرارداد، اهداء یا هدیه گرفتن یا خریداری نمونه هایی از محصولات طرفین،
تدوین طرح گردشگریهای طبیعی و زیارتی در مناطقی که مطالعه کتابخانه ای و میدانی کافی درباره ظرفیتهای گردشگری معنوی و آثار طبیعی و تاریخچه اماکن زیارتی و فرهنگ مردم و نیز اماکن اقامتی و راههای ایاب و ذهاب و... درباره آنها صورت گرفته است. مهر و تراکتهای گروه فرهنگی باران نیز منتشر شده استو
همچنین اقدام نمودم به نگارش کتاب «تحفه الاحرار» درباره مفهوم حرّیت و آزادگی؛ که در محل کتابخانه یکی از علما در روستای خلف بیرجند نگاشته شد. و ان شاء الله در 100 صفحه منتشر میشود. دهها مقاله اتمام یافته یا نیمه تمام، سرایش تعدادی غزل و قصیده و ترجیع بند که بتدریج منتشر خواهد شد. مقاله ها و جزوات و یادداشتها و نامه هایی سرگشاده به زبان فارسی و گاه عربی؛ که در فرصتهای متعدد روی کاغذهای معمولی و الوان، جعبه شیرینی، حاشیه کتب، و... نگاشته و بجا مانده است تا احیانا جمع آوری و تدوین شود. بسیاری از نامه ها، قابلیت انتشار عمومی دارد و در کتاب مجموعه نامه ها خواهد آمد. همچنین سفارش و تولید انواع اثار هنری قابل فروش همچون جاکلیدی و جاقلمی و تابلو و ... با درج اشعار، و بسیاری تولیدات ارزانقیمت و عمده که بازار فروش دارند، به عنوان دستگرمی و برای شناخت.
آشنایی نزدیک با ظرفیتهای کشاورزی و تجارت میوه و سبزی و محصولات درمانی و نیز فراورده های دامداری و سنگهای هر منطقه. و بررسی بازار فروش و نحوه نقل و انتقال آنها بشیوه کاملا بصرفه ومفید به حال تولید کننده و تاجر و مشتری.
امیدوارم بتوانم پس از حل شدن مشکل استقلال، از همه تجربیات فوق استفاده کنم. که آن نیز صرفا با کوتاه ؛آمدن یا محکومیت پدرخوانده میسر است، که اولی نیز باید با ثبت محضری امضا صورت پذیرد تا با این بودجه محدودی که در دست دارم، بتوانم به اهواز بیایم، با اعاده یک کارت شناسایی یا تاییدیه موقت ثبت احوال (که الان با دشواری کار اخیر را می کنم) چند روزی در هتلی اقامت کنم و دوستان را ببینم و دفتر و خانه را تخلیه نماییم و وسایل را به جاهای دیگر در اهواز و غیره منتقل، سر فرصت، هزاران سند مالی و فرمهای عضویت و اموال و کتب و کامپیوترها و فلشها و موبایلها و امکانات کار کانون و ظرفیتهای شروع دوباره و حصول نتایج شگفت آینده را با هم بررسی کنیم و تقسیم کاری مستقلانه و با آرامش انجام دهم و فقط به افرادی که قابل اعتماد بوده دوستی خود را در آن ماهها ثابت نمودند یا اشتباهات اندک داشتند، مسئولیت داده، برای مدیر بخشی که به او اعتماد کرده ام آزادی عمل قائل باشم و پدرخوانده در کار او و روابط داخلی ما دخالت نکند!
از آنجا به تجربه دریافته ام سفر سلامت روان را شارژ می کند و «سیاحت» خود یک تمرین معنوی است که در قرآن بر آن تاکید شده است، و روحیه عرفانی را بشدت ارتقاء میدهد، برنامه ریزی و زمینه سازی برای اردوی گردشگری زیارتی و طبیعی (مفرح و ارزانقیمت) و آشنایی با اغذیه و محصولات درمانی و البسه و فرهنگ و محیط زیست و دیگر ظرفیتهای مفید همه شهرهایی که ذکر آنان رفت، و بهره گیری از همه این مسائل در چهت پیگیری هدف کانون که بعد از فرایض، بهترین عبادت خداست (کاستن از رنجها و افزودن به شادی ها) از مشغله هایی است که برای آینده در نظر دارم. و خوشحالم که بدلیل صبر و سکوت و انفراد و هجرت موقت، 85 درصد بدنه اعضای کانون و تقریبا 100 درصد اساتید راهنما، و افکار عمومی، همچنین نهادهای ناظر و دارای اشراف در شهرهای مختلف، هنوز درگیر و آلوده بازیهای بچه گانه و بدعاقبت پدرخوانده ام نشده اند. امیدوارم این امر ختم بخیر شود و طبق وعده های الهی، قطعا چنین است. لذا با یک گشایش در کار و به همیاری کسانی که واقعا دلسوز هستند و بر این بنده کوچک خدا لطف داشته و دارند و بر هر ادعایی سند را می پذیرند (نه غوغاسالاری، شایعه، ظاهر امور و... را) و هر چیز را در جای خود قرار می دهند (مفهوم لغوی و باطنی "عدل") می توان با این ظرفیتهای عظیم و از میان نرفته کانون، کار را دوباره، با کوشش و نشاط و صمیمیت وافر، تجربه و توان و مدیریت بهتر و خلوص عمیقتر، و بویژه دانستن «قدر عافیت» و ایام خوشی که در کنار هم داشتیم، در بسیاری نقاط کشور آغاز نمود و از حمایت سترگ بسیاری اساتید و شخصیتها و نهادهایی که در جریان مسائل اخیر قرار گرفته و مستندا و بطور گسترده آگاه خواهند شد، بهره مند شد، و ان شاء الله دست در دست هم و پا به پای دیگر بتوانیم شگفتی ها بیافرینیم و با همه عزیزانی که در این مدت صبر و تحمل کردند، ندای حضرت مولانا را که به گوش جان می شنیدیم، تحقق یافته ببینیم:
هله! نومید نباشی که ترا یار براند / اگر امروز براند، نه که فردات بخواند؟!
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا / که پس از صبر ترا او به سر صدر نشاند!
از معدود کسانی که ناچار شدم در روزهای اخیر از آنها (صرفا برای پیگیری وضعیت کانون) کمکهای محدود بخواهم و علاوه بر اعاده، جبران و قدرشناسی نموده یا خواهیم نمود و بموقع، اگر بخواهند با آوردن نام از آنان تجلیل شایسته می کنیم، ممنونم. هرچند مشکل و محدودیت فراوان است و کمبود ملزومات و تجهیزات، بسیار. اما در یاری خواستن مستقیم از افراد (بخاطر حفظ شخصیت خود و کانون، نیز معذب نشدن و در مقضیقه قرار گرفتن افراد یا عدم تصور توقع من در قبال خدمات بی شائبه کانون، همچنین محدودیتهای شماره تلفنهایی که اینجا همراه دارم به حدود 50 مورد! و بی خبری از ذهنیت و شرایط افراد) احتیاط و حیا می کنم. و گشودن یک روزنه کوچک، به شرحی که آمد، همه محدودیتها را حل میکند. و حق همیشه به افراد حق دار باز می گردد. شما دوستان را که دلتنگ تک تکتان هستم، به خدای بزرگ می سپارم و از همراهی، همدلی و دعای خیرتان در شرایط سخت و حساس ممنونم...
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
غلامرضا صدیقی، دوم امرداد 1395، قم
09366098934
`پایگاه اطلاع رسانی موقت: