بسم الله المجیب
قال رسول الله: «حب الوطن من الإیمان»
آمدم نعره زنان سوی دیارم؛ حق و هو!
یارب از نصرت تو شکرگزارم، حق و هو!
ای تو خاکی که مرا از همه خوشبوی تر است
به دگر خاک دگر دل نسپارم؛ حق و هو!
به کفم آمده این سعد و کفافم زین بعد
کفی از خاک تو بر دیده گزارم؛ حق و هو!
مهر "زبد الحکما" در دل ما جاوید است
کشف سرّ غم فورگ است، قرارم، حق و هو
مرحبا این دل مشتاق که وقعی ننهاد
هول و تنهایی و غم را به گذارم؛ حق و هو!
ذاکَ مِن نُصره قهّار، و قد کُنتُ ذلیل
اینهمه از هنر خود نشمارم، حق و هو!
همچو حلاج دمی از "حق" و "ناحق" بزدم
خواست حقخوار کند بر سر دارم! حق و هو!
قوم مظلوم، شگفتا که مرا خوش بفروخت
تا به احقاق حقش دل نسپارم؛ حق و هو!
در میانِ من و آن فورگ، یکی بود حجاب
وآن یکی، عُلقهء خود بوده و کارم؛ حق و هو!
پاسخ آنکه بگوید که "به دوزخ باز آ!"
جز "لَکُم دین" و "وَ لی دین" که ندارم! حق و هو!
چون نکردیم دمی بندگی اش، خشم گرفت
مسجد و میکده و دیر ضرارم؛ حق و هو!
سی و پنج است که از شمس مشارق دورم
غربت غرب درآورد دمارم! حق و هو!
مال بردند و بر این خُسر ملامت کردند
بشکستند همه طبلم و تارم! حق و هو!...
شرحش ار قصه کنم، گرگ بیابان گرید
حالیا صبح شده ست آن شب تارم؛ حق و هو!
"باش تا دولت صبحت بدمد" بر سر ما
کاین نخستین سحر ماست، دیارم! حق و هو!
روز اگر روز تو و شام اگر شام شماست
هر دو پز نور بُوَد لیل و نهارم؛ حق و هو!
ساکنت گر ز ازل تا به ابد کرد سماع
حق او باشد و گولش نشمارم؛ حق و هو!
اهل بیت است و وفا کرد بدان "حلف فضول"
این وفا را همه دم شکرگزارم، حق و هو!
سبط صدیقم و فخر است مرا کز دل و جان
بهر اولاد علی جان بسپارم؛ حق و هو!
چون حسن هر که کند صلح، خدا هست کفیل
بسترده است حق از روی غبارم، حق و هو!
چون حسین ار که ببرّم ز تنم شیرآسا
شیر را موش کند شور و شرارم، حق و هو!
مصحف حضرت سجاد شبی می خواندم
نامهء چاردهش، راه فرارم، حق و هو!
صادق از صدق چو صدیق و مصدق می گفت
که بجز صدق ره فتح ندارم، حق و هو!
کاظم الغیظ شوی، لایق هر فیض شوی
فیض باری است که شد دال به یارم؛ حق و هو!
کظم غیظ است عصا، "موسی کاظم"ها را
هر چه کردند، دگر یاد ندارم، حق و هو!
در قُم آن اُخت رضا، گفت: مخور بیهده غم
أقِم و اُمّ توام، پشت تو دارم، حق و هو!
داد شیراز مرا همتی از شاهچراغ
شد چراغی به ره هر شب تارم؛ حق و هو!
هر کجا گنبد سبزی به گذارم دیدم،
ورد "ما أوّلُ بَرکَتکُمُ" دارم؛ حق و هو!
گفتم این قوم بدین دلشده رحمت نکنند
مال بگذارم و جان را به در آرم حق و هو!
مرحبا! هُدهُد هادی به هُدی؛ أدرکنی
که من از مهد ارادت به تو دارم؛ حق و هو!
آخرین خواجگی از احمد جامم برسید
رَستم از منفعت خویش، چو "ملا درویش"
زین سبب، فارغ و پر شور و شرارم، حق و هو!
بوی این دیر، خزانم بنموده ست بهار
روی آن دار، خزان بود بهارم، حق و هو!
باختم آنچه بدست آمده، از نامردی
اینک اندر ده مردان به قمارم، حق و هو!
آخرین خواجگی از احمد جامم برسید
زین سپس، چاکر آن صاحب غارم، حق و هو!
شاکی از میکده ام، "لَو مَنَعونی کأساً"
چه کنم؟ چون نوهء صاحبِ غارم! حق و هو!
مستی ام را دو صد افزون بکند نام "عتیق"
ساقیا! بحر دگر ده که خمارم! حق و هو!
رامین ناصح فورگ
{از این پس: غلامرضا صدیقی (باران)}
23 اردیبهشت 1395
"... الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات * و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر"
(التماس دعا)