انسان گرایی (هیومنیسم) چیست؟هیومنیسم (انسان گرایی) واژه
ای است که از گذشته تا به امروز معانی مختلفی داشته است. مراد ما از آن در
اینجا تمرکز بر نوعی جهان بینی خداناباورانه است که از سوی گروهی از انسان
ها پذیرفته شده است.
می بایست بپذیریم که کاربردهای دیگری هم برای واژه
انسان گرایی وجود دارد. به شکلی عمومی تر، یک انسان گرا کسی است که جهان
بینی اش تمرکز ویژه ای به دغدغه ها و ارزش ها و شان انسانی دارد. اگر انسان
گرایی به این معنا باشد، البته بسیاری از انسان ها انسان گرا هستند از
جمله بسیاری از انسان های مذهبی خداباور. اما واقعیت این است که در سراسر
دنیا، کسانی که از عنوان انسان گرا (هیومنیست) استفاده می کنند، دیدگاهی
محدودتر و خداناباورانه دارند.
این انسان گرایی با دیدگاه
محدودتر دقیقا شامل چیست؟ مرزهای ایده اندکی مبهم است. با این حال کسانی که
زیر پرچم انسان گرایی جمع شده اند از این هفت اصل شکل دهنده به جهان بینی
شان حمایت می کنند.
۱. انسان گرایان اهمیت ویژه ای به دانش و خرد می
دهند. آنها باور دارند که اگر بخواهیم حقیقت را بدانیم می بایست به دانش و
خرد به عنوان ابزارهای ذیقیمت تکیه بکنیم، ابزارهایی که می بایست بدون
محدودیت در همه جا از آنها استفاده بکنیم. هیچ باوری نبایست از دسترس نقد
خردمندانه به دور بماند.
۲. انسان گرایان خداناباورند. این به معنای
وجه اثباتی خداناباوری نیست. انسان گرایان نیازی نیست وجود خدا را نفی
بکنند. اما به وجود خدا یا خدایان باور ندارند. انسان گرایان به همین شکل
نسبت به وجود موجودات ماورالطبیعی دیگر که بسیاری از مذاهب باور دارند وجود
دارند همچون جن و پری هم شکاک هستند.
۳. انسان گرایان فرض می گیرند
که این زندگی به احتمال فراوان تنها زندگی است که ما داریم. هیچ بهشت و
جهنمی در کار نیست. ما دوباره زاده نمی شویم.
۴. انسان گرایان
معمولا به وجود و اهمیت ارزش های اخلاقی باور دارند. انسان گرایان علاقه و
نگرانی ویژه ای درباره مسایل اخلاقی و وجدانی دارند. بیشتر انسان گرایان
باور دارند که کنش ها را می توان عینا و خالی از پیش داوری قضاوت اخلاقی
کرد. بنابراین آنها منکر این هستند که وجود ارزش های عینی اخلاقی، نیازمند
وجود خداست. در حیطه فهم درست و غلط، انسان گرایان تاکید ویژه ای بر نقش
خرد و دانش دارند. مشخصا، انسان گرایان معتقدند چارچوب اخلاقی می بایست
درکی تجربی و آگاهانه از واقعیت انسان ها داشته باشد، و بتواند بفهمد که چه
چیزی به شکوفایی انسان ها کمک می کند. واضح است که وقتی یک انسان گرا
توجیهات اخلاقی می آورد، این توجیهات را به کتاب مقدس یا اسوه های اخلاقی
مذهبی پیوند نمی زند.
۵. انسان گرایان بر خودمختاری اخلاقی فردی تاکید
دارند و همینطور بر مسئولیت پذیری. تاکید دارند هر فرد می بایست نهایتا
مسئولیت تصمیمات اخلاقی اش را بپذیرد حتی وقتی آن فرد به چارچوب اخلاقی عمل
کرده که از طریق جامعه اش یا سنت و آیین اش به او به ارث رسیده. آنها
معتقدند با اینکه ساده است که تصمیم گیری های دشوار اخلاقی را به یک مقام
سیاسی، مذهبی یا قیم دیگری بسپاریم اما به جز در موارد نادر، چنین کاری
میسر نیست. آموزش صحیح اخلاقی بایستی از تشویق قبول بی چون و چرا و
منفعلانه جهان بینی های اخلاقی یا مذهبی (از جمله خود انسان گرایی) پرهیز
بکند و در عوض تمرکز ش را بر توسعه مهارت های روشنفکرانه، عاطفی و دیگر
مهارت های شخصی بگذارد که با اکتساب شان، فرد توانایی ایفای مسئولیت را
پیدا می کند.
۶. انسان گرایان سکولار هستند به این معنا که از جامعه
ای باز دموکراتیک دفاع می کنند و باور دارند حاکمیت بایستی نسبت به مذهب
موضعی بی طرف داشته باشد. حاکمیت نبایستی مذاهب را به خداناباوری ترجیح
بدهد، و همینطور نبایستی خداناباوری را نسبت به مذهب ترجیح بدهد. انسان
گرایان باور دارند حاکمیت می بایست به آزادی انسان ها برای حفظ عقاید شان و
تبلیغ شان چه مذهبی چه خداناباورانه وفادار باشد. واضح ست که یک انسان گرا
عمیقا با حکومت های مذهبی که مردمان را به پذیرش یک مذهب خاص زور می کنند
مخالف است، ولی مخالفت آنها با حاکمیت های تمامیت خواهی که در آنها
شهروندان مجبور به پذیرش خداناباوری هستند هم به همان اندازه است.
انسان
گرایان خواهان زمینی برابر برای مسایل مذهبی و خداناباوری هستند. به طور
نمونه، در بریتانیا، این ایده محقق نشده چرا که بیست و شش اسقف به شکل
خودکار وارد مجلس اعیان می شوند و حکومت بسیاری از مدارس مذهبی را تامین
مالی می کند ولی از دادن بودجه به مدارس انسان گرایان ابا دارد. این دو می
بایست موضوع کمپین انجمن انسان گرایان بریتانیا باشد.
۷. انسان
گرایان باوردارند ما می توانیم زندگی ارزشمند و سرشار از معنا داشته باشیم
حتی اگر خدایی وجود نداشته باشد، و حتی اگر مذهبی نباشیم. بسیاری انسان
گرایان پا را فراتر گذاشته و مصمم هستند که در بعضی جنبه ها زندگی ما در
غیاب خداو مذهب، پر معناتر است. بعضی استدلال می کنند که مذاهب گاهی اوقات
بر سر راه زندگی پرمعنا مانع ایجاد می کنند، همچون زمانی که ما را متقاعد
می کنند که درباره پرسش های اساسی نیاندیشیم، یا اینکه جور خاصی زندگی
بکنیم تا از عذاب الهی در امان باشیم، یا همه زندگی مان را بیهوده صرف
تبلیغ مذهبی خاص بکنیم به امید اینکه زندگی دیگری در انتظارمان است.
انسان گرایی چه چیزی نیست؟این تصویر کلی که در بالا از انسان گرایی آمد شامل بعضی خصوصیات که گاها به انسان گرایی نسبت داده می شوند نیست. شامل:
نوع
گرایی: انسان گرایان به شکلی که در بالا تعریف شد، مجبور نیستند باور
داشته باشند که از نظر اخلاقی تنها انسان ها اهمیت دارند. همینطور لازم
نیست بپذیرند چون عضو یک نوع خاصی از جانداران هستند، حق ویژه اخلاقی
دارند. بسیاری انسان گرایان چنین رویکردی را «نوع گرایی» دانسته و محکوم می
کنند چرا که نوعی تبعیض علیه دیگر جانداران است. البته انسان گرایان نسبت
به این نوع گرایی ایمن نیستند، همانطور که فیلسوف معاصر، پیتر سینگر می
نویسد «علی رغم بسیاری موارد استثنایی، انسان گرایان به شکل کلی نتوانسته
اند خودشان را از یک یاز بنیادی ترین دگماهای باور مسیحی یعنی نوع گرایی
خلاص بکنند».
فایده گرایی. بسیاری از انسان گرایان به شکلی از
پیامدگرایی باور دارند و بعضی ممکن است خود را فایده گرا (یوتیلیتارین)
بنامند. این درست است که همه انسان گرایان می پذیرند که رنج و شادی از نظر
قضاوت اخلاقی مهم است و می بایست در تصمیمات اخلاقی مورد توجه واقع بشود.
با این حال فایده گرایی برای انسان گرایی الزامی نیست.برای انسان گرایان،
تئوری های اخلاقی متنوعی در دسترس هست از جمله اخلاق فضیلت، و نسخه های
غیرمذهبی اخلاق کانتی
مدینه فاضله گرایی. بعضی انسان گرایان بسیار
خوشبین هستند. بیشتر این تصور وجود دارد که خوشبینی آنها ساده دلانه است که
فکر می کنند دانش و خرد نهایتا بر نیروهای بی خردی و خرافه غلبه خواهند
کرد و دنیای جدید سرشار از صلح و سعادت به بار خواهد آورد. با این حال، هیچ
الزامی به مدینه فاضله گرایی نیست، و در واقع بسیاری از انسان گرایان،
نسبتا بدبین هستند.
دانش گرایی. بعضی انسان گرایان، دانش گرایی را
می پذیرند، یعنی دیدگاهی که هر پرسش معناداری به شکل اصولی تنها با کاربست
روش علمی قابل پاسخگویی است. با این حال انسان گرایان مجبور نیستند دانش
گرایی را بپذیرند و شاید آن را رد بکنند. بی شک، دیدگاهی که پرسش های
اخلاقی را نهایتا قابل پاسخگویی از راه های علمی می داند مورد قبول همه
انسان گرایان نیست که متقاعد شده اند که خلا میان «باید باشد/هست» که اول
بار توسط هیوم توضیح داده شد (این مشکل که مشاهده تجربی تنها می تواند آنچه
هست را نشان بدهد نه آنچه باید باشد و نمی توان نتیجه گیری مشروعی از
«هست» برای «باید باشد» داشته باشیم) به معنای آن است که اگرچه قضاوت های
اخلاقی ما می بایست تکیه به علم داشته باشند و با اینکه دانش نقشی بسیار
مهم در پایه گذاری درست و نادرست اخلاقی دارد، قضاوت اخلاقی به تمامه قابل
توضیح با واژگان علمی نیست (اما توجه داشته باشید که سم هریس فیلسوف انسان
گرا در کتاب ش «دورنمای اخلاقی» استدلال می کند که دانش در واقع می تواند
پاسخ پرسش های اخلاقی را را با پیدا کردن ارزش هایی که منجر به شکوفایی
انسان می شود بدهد).
انسان گرایان ممکن است اینطور فکر بکنند که پرسش
های متافیزیکی چون چرا جهان وجود دارد یا چرا اصلا چیزی وجود دارد قابل
پاسخ دهی با دانش نیست. بعضی انسان گرایان این پرسش های خاص را به دلیل بی
معنا بودن رد می کنند (به عنوان مثال می گویند پرسش «چرا اصلا چیزی وجود
دارد؟» معادل این است که بپرسیم «شمال تر از قطب شمال کجاست؟»)، اما بعضی
با اینکه می پذیرند پرسش مشروع است، معتقدند که با اینکه پاسخ اش را نمی
دانند با این حال نمی توانند بعضی پاسخ ها را رد بکنند و بعضی دیگر را می
توانند با اطمینان رد بکنند ( برای نمونه، ممکن است معتقد باشند که دنیا
محصول خلقت یک خدای قادر و پلید باشد را می شود اینطور کنار گذاشت که در
این دنیا به قدری نیکی هست که یک خدای سراسر پلید نمی توانسته این دنیا را
خلق بکند).
آن انسان گرایانی که خداناباوران موکد هستند ممکن است معتقد
باشند «اصلا چرا چیزی وجود دارد؟» یک پرسش اصیل است که آنها نه می توانند و
نه می دانند پاسخ اش چیست، اما به همان اندازه مطمئن هستند که بعضی پاسخ
ها به این پرسش، نادرست هستند، مثل اینکه این دنیا، خلق شده توسط خدای
ادیان ابراهیمی است.
طبیعی گرایی.
انسان گرایان مجبور نیستند
طبیعی گرایی را بپذیرند، دیدگاهی که واقعیت طبیعی/فیزیکی را تنها واقعیت
موجود می داند، یا به عبارت دیگر حقایق طبیعی/فیزیکی را تنها حقایق موجود.
بسیاری از انسان گرایان طبیعی گرا هستند. بعضی انسان گرایان حتی انسان
گرایی را با طبیعی گرایی تعریف می کنند. با این حال بسیاری هستند که خود را
انسان گرا می دانند ولی طبیعی گرایی را محل پرسش دانسته یا حتی آن را رد
می کنند. بعضی به دلیل اینکه آن را تهی و عامل سرگشتگی می دانند رد می
کنند. اما تمایز در قیاس با چیست؟ ماورالطبیعه؟ اما اگر ماورالطبیعه را
بوسیله خارج از طبیعت بودن تعریف بکنیم، هر دو مفهوم، تهی هستند. دیگر
انسان گرایان دلایل متفاوتی دارند از جمله ریاضی دانان افلاطونی. بسیاری از
ریاضی دانان معتقدند ریاضیات واقعیتی متعالی و غیر طبیعی است. البته این
ریاضی دان همچنان خداناباور است، حتی ممکن است از نوع تاکیدی ش باشد. ممکن
است باور به خدا، خدایان و دیگر عوامل ماورالطبیعه را رد بکند. در عین حال
می تواند انسان گرا باشد چرا که می تواند از ۷ دیدگاه که بالاتر آمد پیروی
بکند.
انسان گرایان ممکن است معتقد باشند که حقایق اخلاقی وجود دارند و
وجود شان طبیعی نیست، یا معتقد باشند حقایق ذهن از نوع طبیعی نیستند. باز
هم می گوییم که این دیدگاه ها نیازمند این نیست که هیچ شکلی از خداپرستی را
بپذیریم. یک نظرسنجی جهانی از فلاسفه و دانشجویان عالی که توسط وب سایت
philpapers.org
در سال ۲۰۰۹ انجام شد نشان داد که کمتر از نیمی شان معتقد به طبیعی گرایی
اند، اما فقط ۱۴ درصد شان شکلی از خداشناسی را قبول دارند. بنابراین بخش
عمده ای شان حاضر به پذیرش خداشناسی یا طبیعی گرایی نیستند.
ماده
گرایی و فیزیک گرایی. ماده گرایی دیدگاهی است که می گوید یگانه واقعیت
موجود، همین واقعیت مادی است و فیزیک گرایی دیدگاهی است که می گوید تنها
واقعیت موجود، همین واقعیت فیزیکی است. هیچ کدام شان لازمه انسان گرایی
نیستند به همان دلایلی که طبیعی گرایی نیست. این اتهام که انسان گرایان،
«مادی گرا» هستند اغلب از دو جهت گمراه کننده است چرا که «مادی گرا» سویه
ای از سطحی بودن را به خاطر می آورد و فردی را در تصور می نشاند که به
دنبال کسب اموال و مادیات است. اتهام مبهم «مادی گرایی»بنابراین کارا
نیست.
از آنجا که نه انسان گرایی و نه خداناباوری موکد، آنطور که اینجا
تعریف شان کردیم، نیازمند پذیرش دانش گرایی، طبیعی گرایی، فایده گرایی،
مدینه فاضله گرایی، مادی گرایی، یا فیزیک گرایی نیست، برای رد کردن انسان
گرایی، کافی نیست که یکی یا همه اینها را رد بکنیم. اگرچه بعضی انسان
گرایان ممکن است به بعضی یا همه این دیدگاه های باور داشته باشند، اما می
توانند همه این باورها را کنار بگذارند بدون اینکه از انسان گرایی دست
بشویند.
منتقدین انسان گرایی اغلب تصور می کنند انسان گرایان دست کم به
بعضی از این دیدگاه ها باور دارند. تلاش های عوامانه برای رد انسان گرایی
(که همزمان به خداناباوری تاکیدی هم حمله می کنند) چیزی جز تلاش برای رد
کردن مثلا ماده گرایی یا طبیعی گرایی نیستند. این گونه حملات، دست شان به
انسان گرایی نمی رسد.
آیا انسان گرایی همه اش منفی است؟اغلب
گفته می شود که انسان گرایان «طرفدار» هیچ چیزی نیستند. انسان گرایی را
تنها با آنچه رد می کند توصیف می کنند. می بایست روشن باشد چرا این اتهام
خاص به انسان گرایی نمی چسبد، وقتی به توصیف انسان گرایی در بالا دقت
بکنیم.
درست است که خداناباوری در صورتی منفی توصیف شده (در شکل عدم
پذیرش یا انکار ایمان به شخص یا چیز). با این حال انسان گرایی چیزی بیش از
خداناباوری است. همه انسان گرایان خداناباورند اما همه خداناباوران انسان
گرا نیستند. استالین و مائو، خداناباور بودند ولی انسان گرا نبودند. به این
دلیل که این دو حاضر نبودند بخش های حیاتی از دیدگاه های انسان گرایانه را
درباره سکولاریسم،آزادی، و خودمختاری اخلاقی را بپذیرند.در واقع مائو و
استالین، کسانی که با تعریف بالا انسان گرا محسوب می شدند را سرکوب می
کردند. در تمایز با آنها، انسان گرایان مدافع آزادی فکر و بیان عقاید اند.
آنها مدافع جامعه ای آزاد و دموکراتیک اند. همینطور مشوق و کمک کننده به
کودکان برای پرسشگری و تفکر مستقل درباره پرسش های بزرگ اخلاقی مذهبی سیاسی
اند. انسان گرایان صرفا به رد باورهای دیگران به کتاب آسمانی یا دگما تکیه
نمی کنند، بلکه جایگزین های بهتری هم برایش پیشنهاد می کنند از جمله به
کار بری حداکثری خرد و دانش.
اتهام دیگری که به انسان گرایی زده می
شود، اینکه تنها مجموعه ای سلیقه ای از ایده های پراکنده است و نه یک جهان
بینی؟ انسان گرایی، همچون مذهب، تمرکزش را بر «پرسش های بزرگ» به شکلی که
موضوع اندیشیدن بشریت از طلوع تمدن بوده است گذاشته است (پرسش هایی همچون
اینکه چطور بایست زیست. جامعه را چطور بایستی سازمان داد. این پرسش ها
البته که مورد توجه مذهب هم بوده اند ولی اختصاص به مذهب ندارند. یک مکتب
فلسفی قدیمی غیرمذهبی درباره این پرسش ها هست که نسب ش به عهد باستان می
رسد. انسان گرایی از این سنت روشنفکری غیرمذهبی سیراب شده است. آنچه هفت
دیدگاهی که در بالا آمد را به عنوان یک نظام فکری به هم وصل می کند تمرکز
شان بر «پرسش های اساسی» است، و درجه ای از هم ارتباطی (مثلا شکاکیت درباره
خدایان باعث شکاکیت درباره این می شود که غریزه اخلاقی ما خداداد است) و
نقش محوری که اولین اصلی یعنی استفاده از دانش و خرد برای پاسخ دهی به پرسش
ها به جای وحی، کتاب مقدس یا چیزهای دیگر در این دیدگاه دارد. غلط یا
درست، انسان گرایان باور دارند که انسان گرایی معقول ترین جهان بینی است.
آنها می بایست از پذیرش انسان گرایی به عنوان یک دگما پرهیز داشته باشند.
ریشه های عصر روشنگری انسان گرایی مدرن، و نقش سنت
روشن
است که تفکر انسان گرایی قویا از اندیشه عصر روشنگری نشات گرفته و با آن
مشترکات زیادی دارد. در عصر روشنگری، انسان ها به دور ریختن سنت (خصوصا سنت
مذهبی) و فکر کردن برای خودشان تشویق می شدند. دنی دیدرو در آنسیکلوپدی
تعریف متفکر روشنگر را چنین بیان کرده
آنکه بر پیش داوری، سنت، رضایت
عمومی، اتوریته و در یک کلام همه آنچه اندیشه انسان ها را به بند می کشد
فایق شده و شهامت اندیشیدن برای خودش را دارد.
شاید آشنا ترین تعریف روشنگری از امانوئل کانت فیلسوف است.در تعریف روشنگری در مقاله ای نوشت::
ظهور
انسان از پس طفولیت خودخواسته اش است. طفولیت یعنی ناتوانی از استفاده از
عقل خودش بدون راهنمایی گرفتن از دیگران. خودخواسته است چرا که ناشی از
کمبود اراده و شهامت استفاده از عقل بدون کمک بیرونی است نه کمبود عقل. به
این دلیل است که شعار عصر روشنگری «شهامت استفاده از عقل خودش را داشته
باش» بود.
شهامت استفاده از عقل خودش را داشته باش به راحتی می تواند به عنوان شعار یک جریان انسان گرا مورد استفاده قرار بگیرد.
با
این حال بعضی از منتقدین روشنگری معتقدند آنچه کانت افراد را به انجامش
تشویق می کرد یعنی استفاده از قدرت تعقل مستقل از هر سنتی، عملی نیست. هر
شکل از استدلال که ما به کار می بندیم نتیجه و وابسته به یک سنت و مکتب است
همانطور که فیلسوف بریتانیایی، الستر مک اینتایر می گوید:
کل استدلال ها در زمینه یک شکلی از تفکر سنتی شکل می گیرد.
ما
هیچ وقت قادر نخواهیم بود یک دیدگاه فارغ از سنت داشته باشیم. بنابراین
آنچه دیدرو پیشنهاد انجام ش را داد (همه سنت ها را به کناری بگذارید و برای
خودتان فکر بکنید) انجام شدنی نیست.
با در نظر گرفتن ریشه های مهمی که
انسان گرایی در روشنگری دارد آیا مک انتایر بر انسان گرایی هم ایرادی وارد
کرده؟ من که نمی بینم چنین کرده باشد. انسان گرایان مجبور نیستند بپذیرند
که استفاده از خرد می بایست عاری از سنت باشد. برعکس، انسان گرایان معمولا
خودشان می گویند که از یک سنت قدیمی که به عصر باستان بر می گردد آمده اند.
انسان گرایی می گوید هیچ چیزی از انتقاد بی رحمانه مستثنا نیست. نبایستی
بعضی باورها را ایمنی داد به خصوص وقتی باورهای سنتی مذهبی باشند. اما این
موضع مک انتایر هم هست: هیچ چیز از تفکر انتقادی مصون نیست.
اینکه
بگوییم در کاربرد خرد نبایستی به سنت تکیه کرد یک چیز است و اینکه باورهای
سنتی نبایستی مورد بازبینی انتقادی قرار بگیرند چیز دیگر.
مک انتایر
همینطور معتقد است که اندیشمندان عصر روشنگری در فرض گرفتن اینکه اخلاق می
تواند به تمامه بر پایه خرد بنا بشود اشتباه کرده اند. کانت نیز بی شک همین
نظر روشنگری را داشت، او معتقد بود خرگوش اخلاق را می شود بدون هیچ کمکی
از سنت، از کلاه خرد بیرون کشید. با این حال، امروزه به شکل فراگیری
پذیرفته شده است که کانت در این مورد اشتباه می کرد. اما چون اندیشمندان
روشنگری پایه های قدیمی اخلاق (که عموما بر پایه آموزه های مذهبی بودند) را
دور ریخته بودند، اخلاق بی پایه شد. به همین دلیل در غرب پساروشنگری،
اخلاق در حال سقوط است. تنها درمان را گاه بازگشت به سنتی مذهبی که پیشتر
اخلاق غربی را تعریف می کرد می دانند.
با این حال دقت بکنید که
تعریف کانت از روشنگری شامل پیروان اندیشه روشنگری که پایبند به دیدگاهی
بودند که اخلاق را دارای پایه ای صرفا منطقی می دانست نمی شود. این نظر
کانت بود که اخلاق را می شود بر پایه خرد بنا گذاشت ولی همه اندیشمندان عصر
روشنگری چنین نمی اندیشیدند (از جمله دیوید هیوم) و همینطور دیدگاه عموم
انسان گرایان نیست. انسان گرایان باور دارند می بایست تا جایی که ممکن است
از خرد استفاده کرد. به خصوص آنها باور دارند که می بایست در پاسخ به پرسش
های اخلاقی منطق را به کار ببندیم. هیچ شکی نیست که کاربست خرد در دنیای
اخلاقی عملی ارزشمند است به طور مثال با آشکار کردن علقه ها و تناقضات
درونی مواضع اخلاقی مان، با آشکار کردن عواقب ابتدایی ترین پایبندی های
اخلاقی مان، بیرون ریختن این که استدلال های اخلاقی مان چه ایرادات منطقی
دارند یا چطور بر خلاف پیش فرض های تجربی هستند و مثال های دیگر. اما این
الزاما به معنای این نیست که اخلاق می بایست صرفا بر پایه منطق بنا بشود.
انسان گرایی و نسبی گرایی اخلاقیانسان
گرایان بعضی اوقات متهم به نسبی گرایی می شوند خصوصا در مورد فضیلت های
اخلاقی. اگرچه انسان گرایان انگشت شماری آگاهانه ممکن است نسبی گرایی
اخلاقی را بپذیرند، بیشترشان به وضوح با نسبی گرایی اخلاقی مخالف اند. با
این حال، اغلب منتقدین انسان گرایی گفته اند که نسبی گرایی نتیجه
گریزناپذیر انسان گرایی است. شکلی از نسبی گرایی اخلاقی که معمولا انسان
گرایان را به ابتلا به آن (حتی ناخودآگاهانه) متهم می کنند این است که
حقیقت درباره درست و نادرست اخلاقی بسته به شخص و جامعه دارد. هیچ حقیقت
محضی درباره مثله کردن اندام تناسلی زنان، چندهمسری، یا حتی قتل وجود
ندارد. آنچه برای یک شخص یا جامعه صحیح است ممکن است برای دیگر غلط باشد.
این به این دلیل است که ارزش اخلاقی، ریشه در ذهنیت فرد دارد، مثل سلیقه
فرد در خوشمزگی غذا ها.
اما چرا فرض گرفته می شود که انسان گرایی،
مشتمل بر نسبی گرایی هست؟ بعضی خداشناسان مدعی هستند تنها خداست که می
تواند منبع و پایه ای برای ارزش های اخلاقی عینی باشد. بنابراین مدعی می
شوند که اگر بگوییم خدایی نیست، پس قضاوت های ما درباره ارزش های اخلاقی
چیزی بیش از بیان سلایق و علایق شخصی خودمان نیست. بنابراین انسان گرایانی
که خداناباوران تاکیدی هستند، نمی توانند از لغزش به نسبی گرایی اخلاقی
احراز کنند.
با این حال این اصل که خدا تنها سرچشمه ارزش های اخلاقی
عینی است، در بهترین حالت ادعای مناقشه برانگیز است. در میان فلاسفه این
ادعا پذیرش عام ندارد. استدلال هایی که در دفاع از آن آورده می شود اغلب بر
پایه فرض هایی نادرست بنا شده که انسان گرایی در بر گیرنده طبیعی گرایی
هست، در حالی که اینطور نیست.
حتی اگر این فرض که خدا تنها منبع ارزش
های اخلاقی عینی است اثبات بشود و پذیرفته بشود که چنین پایه ای برای وجود
داشتن ارزش ها اصولا ضروری است، یک انسان گرایی تاکیدی خداناباور می تواند
مدعی باشد که استدلال های علیه وجود خدا (یی که بتواند مبنای این ارزش های
اخلاقی قرار بگیرد) به قدری قوی است که خود این ارزش های اخلاقی هم می
بایست ترک بشوند. با این حال این خداناباور ممکن است به جای پذیرش نسبی
گرایی اخلاقی، به پوچ گرایی اخلاقی روی بیاورد که به این معنی است که ارزش
ها نه نسبی بلکه اصولا ناموجودند. اگر یک انسان گرای طبق تعریف کسی است که
حقیقت ارزش اخلاقی را پذیرفته است، بنابراین کسی که موضع پوچ گرایی دارد
نمی تواند انسان گرا باشد. البته بعضی از کسانی که مدعی اند ارزش های
اخلاقی توهم اند، و با این حال خود را برای کمک به شکوفایی دیگر انسان ها
سازمان می دهند، با نام انسان گرا خود را معرفی می کنند. اینکه این افراد
را می بایست انسان گرا دانست یا نه محل بحث است. شاید پیش نیاز تعیین کردن
اینکه انسان گرایان بایستی وجود ارزش های اخلاقی را بپذیرند اندکی سخت
گیرانه باشد (به همین دلیل است که من در قوانین هفت گانه ام نگنجانده ام)
،چه
بتوان چنین پوچ گرای اخلاقی را واقعا بتوان انسان گرا نامید یا نه، نسبی
گرایی اخلاقی به دلایل متعدد بی شک به دشواری با انسان گرایی قابل جمع شدن
هست. مثلا توجه بکنید که نگرش انسان گرایانه می گوید که ما می بایست برای
تشخیص درست و نادرست اخلاقی به خرد رجوع بکنیم که در تضاد آشکار با نسبی
گرایی اخلاقی قرار می گیرد. اگر نسبی گرایی درست باشد هر چقدر هم که از خرد
برای رسیدن به یک درست اخلاقی استفاده بکنید، اهمیتی ندارد. در این صورت
اصولا اندیشیدن به درست و نادرست اخلاقی کاری بیهوده است، چرا که پیدا کردن
حقیقت اخلاقی اهمیتی ندارد. انسان گرایانی که به این رویکرد تعلق دارند که
استفاده از خرد می تواند به کشف حقیقت اخلاقی کمک بکند در واقع نسبی گرایی
اخلاقی را رد می کنند. و در واقع بسیاری شان به وضوح چنین می کنند (همچون
سایمن بلک برن در سخنرانی اش درباره ولتربا عنوان ««آیا نسبی گرایی مهم
است؟»).
انسان گرایان برای ابتدایی ترین اصول اخلاقی چه توجیهی
دارند؟ یک توجیه یگانه و رسمی انسان گرایانه که انسان گرایان مجبور به
پذیرش اش باشند وجود ندارد. با این حال بسیاری از انسان گرایان به چیزی
مشابه آنچه در پیش می آید گرایش دارند. هنجار های اخلاقی دارای اهدافی
هستند مثل اینکه به ما اجازه زیست در نظم نسبی با همدیگر را می دهند و
همکاری را تسهیل می کنند. اگر می خواهیم این اهداف را دنبال بکنیم لازم هست
بعضی هنجارهای اساسی را بپذیریم. این امر کمک می کند توضیح بدهیم چرا بعضی
هنجارهای اولیه در هر فرهنگی یافت می شود مثل ممنوعیت دزدی، دروغ گویی و
عهدشکنی (بدون این هنجارها، جامعه شکل نمی گیرد).
مارگرت نایت یک توجیه انسان گرایانه مشابه آنچه در بالا آمد را ارایه کرده است:
چرا
دیگران بایستی برایم اهمیت داشته باشند؟ این پرسش های اساسی اخلاقی مثل
همه پرسش های اساسی دیگر، بسیار دشوار است که پاسخی بهشان داد، این را هر
دانشجوی فلسفه ای می داند. من خودم فکر می کنم که تنها پاسخ ممکن، پاسخ
انسان گرایانه است چرا که ما موجوداتی با طبیعت اجتماعی هستیم در جامعه
زندگی می کنیم و زندگی درهر جامعه ای از خانواده تا ساختارهای پیچیده تر،
پربار تر و غنی تر و شادمان تر است اگر اعضا دوست و همکاری کننده باشند تا
اینکه دشمن و از هم متنفر باشند.
این پاسخ عملگرایانه به این پرسش
آزاردهنده فلسفی درباره بنیان های نهایی اخلاق (پرسشی که به نظر انسان
گرایان حتی خداشناسی هم پاسخی در خور به آن نداده است)نمی پردازد چرا که
فرض می گیرد همه ما اهدافی مشترک داریم. وقتی بپذیریم که انسانیت با
شکوفایی انسانی گره خورده است رویکرد نسبی گرایانه که درست و نادرست اخلاقی
را تنها امری شخصی مربوط به سلیقه یا ترجیحات فردی می داند را دیگر نمی
توان پذیرفت (آنچه من شخصا ترجیح م یدهم لزوما آنچه اجازه می دهد من یا
دیگران شکوفا بشویم نیست).
آیا بی مذهب می توان اخلاقی زیست؟اغلب
ادعا می شود اگر مذهب تضعیف بشود، اخلاق فرو خواهد ریخت و تار و پود جامعه
از هم گسیخته خواهد شد. از آنجا که انسان گرایی در تضاد با مذهب و در جهت
تضعیف باور مذهبی است، می تواند تهدیدی برای تمدن باشد.
اما شواهد چنین ادعایی که رفتار اخلاقی نیازمند بنیان های مذهبی ست کجاست؟
یک
شیوه شایع استدلال این است که بگوییم افت مذهبی بودن و (ادعای) افت رفتار
اخلاقی در نیم قرن اخیر شاهدی بر این امر است و نتیجه بگیریم که اولی دلیل
دومی است. با این وجود چنین استدلالی مبتلا به سفسطه پیشینی است. این
مشاهده که دو رخداد پشت سر هم رخ می دهند یا همراه هم، به تنهایی به معنای
آن نیست که ارتباط علی میان این دو اثبات شده است.
در هر صورت، با اینکه
واقعا به نظر می رسد که باور مذهبی در بیشتر مغرب زمین در حال زوال است،
آیا رفتار اخلاقی هم زوال یافته است؟ من را یک بار به کنفرانسی دعوت کرده
بودند که درباره آینده «پسا مسیحی» بریتانیا بود و اغلب مدعوین مذهبی
بودند، خیلی تعجب نکردم وقتی مشاهده کردم بیشتر مدعوین مضطربانه درباره
اوضاع اسفبار اخلاقی ملت سخن می گویند. با این حال، بعد از دو روز اندیشه،
اکثریت حاضرین به این نتیجه رسیدند که بریتانیا از نظر اخلاقی بسیار بهتر
از نیم قرن پیش خودش .هست و نه فقط به این دلیل که دیگر به اندازه گذشته
نژادپرست، سکسیست، و همجنسگرا هراس نیست. این حقیقت دارد که بعضی شاخص های
اخلاقی همچون جنایت کاری، نشان می دهد که افتی در رفتار اخلاقی را شاهد
هستیم با این حالاین به معنای آن نیست که در مجموع، کشور کمتر از گذشته
اخلاقی است.
حتی با فرض صحیح گرفتن اینکه بریتانیا از گذشته کمتر اخلاقی
است به معنای آن نیست که زوال باور مذهبی عامل اصلی اش هست. شاید تخریب
اموال عمومی و جرایم خیابانی و دزدی بیشتر باشد. اما برای چنین افزایش نرخ
هایی توضیحاتی هست از جمله: مردم دیگر همسایگان شان را به خوبی گذشته نمی
شناسند و خانه ها برای مدتی طولانی تر خالی است. محله های به هم بافته در
کنترل جرایم محلی موفق هستند. محله های امروزین بی شک کمتر از گذشته به هم
بافته اند و دلیل ش بیشتر اقتصادی است و دیگر مسایل نه اینکه زوال مذهب.
با
فرض افزایش نرخ جرایم و ناهنجاری ها و بیماری های مقاربتی در نیم قرن
اخیر، آیا شواهد این دیدگاه را که دلیل اصلی زوال باور مذهبی است را تایید
می کند؟ اگر افت مذهب دلیل اصلی باشد می بایست انتظار داشت که کشورهایی که
بیشترین زوال مذهب را داشته اند بیش از همه افزایش این مشکلات را شاهد بوده
باشند. ولی چنین نیست. کشورهایی که باور مذهبی در آنها پایین است مثل
کانادا،ژاپن و جوامع اسکاندیناوی، نرخ جرایم شان از متوسط بالاتر نیست.
همینطور
توجه بکنید که اگرچه نرخ جرایم خشونت بار در بسیاری کشورها نسبت به دهه
پنجاه بالاتر رفته است، این نرخ بسیار از دو قرن پیش پایین تر است یعنی
زمانی که این کشورها بسیار مذهبی بودند. نرخ بالای جرایم، دلایلی غیر از
زوال باور مذهبی دارند.
این تفکر که مذهب پایه ای ضروری برای اخلاق است
همچنین در تضاد با تاریخ است. تاریخ چین یک مثال نقض واضح بر این نظریه است
که بدون اخلاق مبتنی بر مذهب، تمدن ها نمی توانند بقا پیدا کنند. فرنسیس
فوکویاما می گوید:
نیروی غالب فرهنگی در جامعه سنتی چینی البته
کنفوسیوس بوده است که به هیچ وجه مذهب نیست بلکه یک دکترین اخلاقی سکولار و
خردگرا است. تاریخ چین پر از برهه های سقوط و احیای اخلاقی است ولی هیچ
کدام اینها به چیزی که یک غربی مذهب می خواند ربط ندارد. بسیار دشوار است
نتیجه بگیریم که اخلاقیات رایج در اسیا نسبت به دیگر بخش های دنیا که تحت
کنترل اخلاق استعلایی (مذهبی) بوده است در وضعیت بدتری قرار دارد.
اوضاع
اخلاقی مشابهی با منظومه پایه ای اخلاقی در چین و اروپا در دوره ای مشابه
می بینیم، در حالی که رفتار اخلاقی در چین پایه مذهبی ندارد. در واقع،
قانون طلایی اخلاق را کنفسیوس پیش از اینکه توسط مسیحیت پذیرفته بشود ابداع
کرده بود. از منظر دیگر فرهنگ ها، این فرض که انسان ها نمی توانند بدون
باور به خدا اخلاقی باشند، گیج کننده است، همانطور که یک نویسنده چینی (لین
یو تانگ) می گوید:
برای غربی ها قابل تصور نیست که رابطه ای میان انسان
های (اخلاق) می تواند بدون ربط دادن شان به موجودی برتر شکل بگیرد در حالی
که چینی ها از اینکه انسان برای اینکه نسبت به هم نوع شان رفتاری مطابق
شان انسانی داشته باشند نیاز به موجود دیگری باشد حیرت زده می شوند.
به
شکل خلاصه این باور که جامعه غیر مذهبی انسان گرا نمی تواند جامعه ای
اخلاقی و با ثبات باشد منطبق بر شواهد نیست و در واقع به نظر می رسد که بر
خلاف این شواهد باشد.
با در نظر گرفتن اینکه بسیاری خداناباوران دست کم
به اندازه مذهبی ها اخلاقی هستند و اینکه دموکراسی های پیشرفته که کمترین
نرخ مذهب را دارند به نظر به اندازه بیشترین مذهبی ها اخلاقی هستند، بعضی
از منتقدین مذهبی انسان گرایی می گویند که اگرچه ممکن است خداناباوری/انسان
گرایی منجر به فروریزی اخلاقی جامعه تا به امروز نشده باشد ولی این اتفاق
گریزناپذیر است. این افراد غیر مذهبی در واقع از قبل اخلاقیاتی که در دوران
مذهب شکل گرفته رشد کرده اند، سرمایه ای که لاجرم به پایان خواهد رسید.
اروینگ کریستول نومحاظفه کار آمریکایی هشدار می دهد:
برای بیش از ۱۵۰
سال منتقدین اجتماعی در حال هشدار دادن نسبت به جامعه بورژوایی هستند که با
سرمایه اخلاقی جمع شده از مذهب سنتی و فلسفه سنتی اخلاق جمع شده.
همین حرف را اسقف مایکل نظیر علی زده است:
جامعه
بریتانیا بر پایه برداشتی مسیحی و ارزش های مسیحی شکل گرفته. اگر مردم
ندانند که سرچشمه ای که ارزش های ما را سیراب می کند کدام است.، این سرچشمه
خواهد خشکید. همینطوری هم شاید در خطر باشیم.
ریچارد هریس، اسقف آکسفورد نیز از همین اصطلاح استفاده کرده:
بسیاری
از مردم باورهای اخلاقی قوی دارند بدون اینکه پایه مذهبی که این باورها را
در والدین یا اجدادشان شکل داده بود و برایشان عزیز بود را درک کرده
باشند. تا چه زمان می شود از این سرمایه اخلاقی خرج کرد؟
توسل به
سرمایه اخلاقی توجیهی شده است برای اینکه چرا سقوط اخلاقی هنوز رخ نداده.
اما پیش بینی این است که چنین سقوطی گریزناپذیر است.
اما چه شاهدی است
که چنین سقوطی درشرف وقوع است؟ به نظر شواهد کمی وجود دارد. در واقع این
واقعیت که برای دو هزار سال جامعه چینی رفتاری مشابه اروپای مسیحی نشان
داده، بدون اینکه ریشه های اخلاق ش مذهبی باشد نشان می دهد که این پیش بینی
ها نادرست است.
مذهب به عنوان یک چسب اجتماعی ضروریاین
درست ست که مذهب به عنوان یک چسب قدرتمند اجتماعی عمل می کند و افراد را
تبدیل به جامعه می کند. همانطور که فیلسوف انسان گرا سایمون بلک برن نوشته:
از
کشفیات افسرده کننده انسان شناسی اجتماعی این است که جوامعی که مذهبی
هستند با ثبات تر اند و بیشتر از غیر مذهبی ها می پایند. تخمین زده می شود
که گروه های جدا شده مثل کمون ها یا جوامع عصر نویی، اگر مذهبی مشترک داشته
باشند چهار برابر بیشتر عمر می کنند.
آیا بایستی انسان گرایی را به
این دلیل که ممکن است ارتباطات اجتماعی را سست بکند ، خصوصا ارتباطات
مذهبی که ما را به هم متصل نگاه می دارد، رد بکنیم؟ چنین ادعایی که کاربست
حداکثری خرد می تواند چنین نتایج فاجعه باری داشته باشد تاریخ طولانی دارد.
جان گری درباره کونت ژوزف دو میستر، مدافع سرسخت کلیسا و پاپ و یکی از
منتقدین جدی روشنگری می گفت:
با مخرب و خورنده نشان دادن خرد و
تفکر، به مثابه حلال های رسوم و علقه های اجتماعی که جایگزین کننده
ارتباطات احساسی و سنتی که تضعیف یا نابود می کنند نمی توانند باشند، در
واقع بهتر از هر نویسنده دیگری پوچی باور روشنگری که جامعه انسانی می تواند
بنیادی خردگرایانه داشته باشد را نشان می دهد. اگر خرد داشتن به معنی
پرسشگری است پس پرسشگری نبایستی پایانی داشته باشد، تا حدی که به انحلال
تمدنی که زاینده این پرسشگری بوده پایان بدهد.
البته اینکه باورها را
بایستی به نقد خردگرایانه سپرد به معنای این نیست که این باورها کنار
گذاشته می شوند. وقتی این باورها از آزمون نقد خردگرایانه سربلند بیرون می
آیند، ما شورمندانه تر به آنها متعهد می شویم. حتی اگر خرد نتواند بسیاری
از تعلقات اخلاقی پایه ای ما را اثبات بکند، به معنای آن نیست که کاربست
خرد باعث می شود که ما آنها را ترک بکنیم یا آنها را نادرست بدانیم.افزون
بر این، باور مذهبی با اینکه چسب اجتماعی قوی هست ولی بی خطر نیست. مایکل
ایگناتیف می گوید:
هرچه علقه هایتان به گروه تان بیشتر باشد، احساس تان نسبت به افراد خارج گروه، خصومت بار تر است.
با متصل کردن هر چه بیشتر اعضای گروه مذهبی به همدیگر ممکن است شکاف های بین این گروه ها را عمیق تر بکنیم.
ولی
شاید راهی دیگر برای ایجاد حس جامعه بودن بدون اثر مسموم مذهب وجود داشته
باشد. همانطور که پایین توضیح خواهم داد، بسیاری از انسان گرایان چنین فکر
می کنند.
نمونه ای از رویکرد انسان گرایانه به پروراندن شهروندان خوباگرچه
باور مذهبی منافعی دارد، و مثال های افرادی که زندگی شان تغییر اساسی با
مذهب کرده است، به نظر می رسد منافع یک رویکرد انسان گرایانه تر به آموزش
اخلاقی و پرورش شهروندان اخلاقی وجود داشته باشد.
اگرچه هیچ رویکرد رسمی
انسان گرایانه ای برای آموزش اخلاقی وجود ندارد بیشتر انسان گرایان از روش
هایی چون «گروه های تحقیق خردمندانه» و «فلسفه برای کودکان» در کلاس درس
مدارس حمایت می کنند که بچه ها را تشویق به بحث گروهی، درباره «پرسش های
بزرگ» اخلاقی فلسفی می کنند. این برنامه ها با موفقیت در کشورهایی آزمایش
شده اند و نه تنها افزایش ضریب هوش را نشان داده اند بلکه حتی رفتار و جو
اخلاقی آن مدارس را هم عوض کرده اند. شواهد فزاینده ای وجود دارد که این
رویکرد ها، به افزایش اعتماد به نفس کمک می کند و به احترام به دیگران،
بهبود رفتار، کاهش قلدری، می انجامد. یک گزارش افستد درباره یکی از مدارسی
که چنین برنامه هایی دارند می گوید:
برنامه آموزشی هیجان انگیز و
تفکر برانگیزی که این مدارس در دو سال اخیر شکل داده اند بخشی غیر قابل
انکار از موفقیت این مدارس است. این برنامه شامل «فلسفه برای کودکان» است
که ابزاری قدرت مند برای تهییج دانش آموزان و دادن اعتماد به نفس به آنها
برای جستجو در ایده های چالش برانگیز است. نه تنها به آموزش آکادمیک شان
کمک می کند بلکه تشویق شان می کند برای دیگران همدلی داشته باشند و دریچه
ای به دنیای بزرگسالان برایشان می گشاید.
شاید این رویکرد نتواند
جامعه ای به اندازه مذهب به هم پیوسته تولید بکند ولی حس همدلی و ارتباط و
احترام داشته برای دیگران و گفتگوی آمیخته با احترام را با دیگران تشویق می
کند و بسیاری انسان گرایان معتقدند حس تعلق به جامعه ای را به کودک تزریق
می کند که سالم تر و کمتر تفرقه برانگیز نسبت به معادل مذهبی اش هست.
جالب
است که شواهدی موجود است که چنین شیوه آموزشی، می تواند دفاعی مطمئن در
برابر فجایعی که قرن بیستم را خونین کرده اند باشد. پرفسور جاناتان گلاور،
فیلسوف، در کتابش «تاریخ اخلاق قرن بیستم» پژوهش هایش درباره زمینه های
کسانی که در کشتار های آلمان نازی، رواندا، و بوسنی دخیل بوده اند و آنهایی
که نجات دهنده قربانیان بوده اند را گزارش می کند. گلاور می گوید:
اگر
به کسانی که یهودیان را در آلمان نازی پناه دادند بنگرید می بینید که
چیزهایی درباره شان متمایز است. یکی این است که نوع تربیت شان متفاوت از
انسان معمولی بوده و به شکل غیرمستبدانه تری رشد کرده اند و برای دیگران حس
همدردی داشته اند و به جای اینکه از دستورات تبعیت بکنند، درباره چیزها
بحث می کرده اند.
پرل و سموئل هم در کتاب شان به این نتیجه می رسند که
«والدین نجات دهندگان بسیار کمتر برمجازات فیزیکی تکیه می کرده و بیشتر بر
تعقل تکیه داشتند». اولاینر اضافه می کند «منطق پیامی به کودک می دهد که
حاوی احترام و اعتماد به او است که به او اجازه می دهد خودکفایی شخصی و حس
علقه نسبت به دیگران پیدا بکند». آنهایی که به نجات قربانیان نمی اندیشدند
در مقابل، بیشتر «خود را بازیچه می دیدند، که تحت کنترل نیروهای بیرونی
اند». اولاینر همچنین متوجه شد که «تنها رابطه ای ضعیف بین مذهبی بودن و
نجات بخشی وجود دارد».
اگر می خواهیم از تکرار تاریخ خونبار قرن بیستم
پیشگیری بکنیم شواهدی وجود دارد که این رویکرد که بهترین دفاع، نه از سوی
مذهب، بلکه با رویکردی که آموزش اخلاقی مورد حمایت انسان گرایان (که قابل
اجرا در مدارس مذهبی هم هست) را به عنوان راه حل معرفی می کند.
سازمان های انسان گراایده
های انسان گرایانه برای هزاره ها وجود داشته اند. بسیاری از فلاسفه باستان
همچون اپیکور، احتمالا انسان گرا به حساب می آمده اند. با این حال تنها در
دوران اخیر است که واژه انسان گرایی به شکلی که اینجا به کار رفت، مصرف
یافته است و تنها همین اواخر است که انسان ها می توانند به عنوان انسان
گرا، خود را سازمان بدهند. سازمان های انسان گرا اکنون در همه دنیا وجود
دارند. بیشتر سازمان های انسان گرا با اتحادیه بین المللی انسان گرایی و
اخلاق ارتباط دارند. این سازمان ها فعالیت های مختلفی دارند. برای جامعه
سکولار کمپین راه می اندازند و از حقوق برابر برای غیرمذهبی ها دفاع می
کنند. در فعالیت های آموزشی و افزایش آگاهی فعالیت می کنند و سعی می کنند
باورهای منفی نسبت به خداناباوری و انسان گرایی وجود دارند را بزدایند.
سازمان های انسان گرا اغلب از شیوه های غیرمذهبی ازدواج، به خاک سپاری و
دیگر مناسکی که رخداد های زندگی را متجلی می کنند به شکلی غیر مذهبی برگزار
می کنند.
http://stephenlaw.blogspot.com/2014/01/what-is-humanism.htmlhttps://plus.google.com/u/0/+DanielJafari/posts/KQozENhe3Q3