سم هریس - تعالی خویشتن self transcendence

0 views
Skip to first unread message

Mohammad Khalesi

unread,
Oct 5, 2014, 8:43:21 PM10/5/14
to auiu...@googlegroups.com, Dr. Barati
یکی از مشکلاتی که ما در بحث کردن در مورد آگاهی به صورت علمی داریم این است که آگاهی یک چیز ذهنی تقلیل ناپذیر است. این نکته‌ای است که خیلی از فیلسوفان از جمله توماس ناگل، جان سورل و دیوید چالمرز به آن اشاره کرده‌اند. هرچند با تمام چیزهایی که آن‌ها در مورد آگاهی گفته‌اند موافق نیستم اما با آن‌ها در این نکته تفاهم نظر دارم که آگاهی چیزیست که دوست دارد تا "خود تو" باشد. 

اگر یک بُعد کیفی تجربی درونی در هر سیستم فیزیکی وجود داشته باشد بنابراین آن آگاهی است. و ما نمیتوانیم آن سمت تجربی را در این مورد کاهش بدهیم تا صحبت از پردازش اطلاعات و انتقال دهنده‌های عصبی و حالت‌های مغز بکنیم. 

و مردم تمایل دارند که این کار را انجام دهند. یک جمله مشهور از فرانسیس کریک هست که می‌گوید: "شما چیزی بیشتر از یک بسته سلول‌هالی عصبی (نورون) نیستید".  و این جمله فاقد این حقیقت است که نیمی از واقعیتی که در مورد آن صحبت می‌کنیم آن سمت کیفی تجربی است. 

بنابراین وقتی شما تلاش می‌کنید که در مورد آگاهی انسان مطالعه کنید، به عنوان مثال با نگاه کردن به حالت‌های مغز، تمام کاری که میتوانید انجام دهید ارتباط دادن تغییرات تجربی با تغییرات حالت‌های مغز است. اما اهمیتی ندارد که چه‌قدر این ارتباطات مستحکم می‌شوند و این هیچ وقت به شما این اجازه را نمی‌دهد که سمت تجربی "اول شخص" را بیرون بیاندازید. این امر می‌تواند مثل این باشد که بگوییم: "اگر شما یک سکه را به اندازه کافی بلند پرتاب کنید به این موضوع پی می‌برید که سکه فقط یک سمت دارد". و الان این درست که شما می‌توانید متعهد شوید که فقط در مورد یک سمت سکه صحبت کنید. شما می‌توانید بگویید اینکه اگر شیر رو آمده فقط معنایی که می‌رساند این است که حالتی پیش آمده که خط پایین است. اما این در واقع چیزی از یک سمت حقیقت نسبت به سمت دیگر کم نمی‌کند.

و برای این‌که یک مثال دقیق‌تر ارائه بدهم ما در حال حاضر "اقدام‌های عینی" سوم شخص بسیار محکمی از چیزهایی مثل اضطراب و ترس داریم. افرادی را به درون آزمایشگاه می‌آورید آن‌ها می‌گویند که احساس ترس دارند. شما میتوانید مغزشان را با FMRI اسکن کنید و ببینید که پاسخ آمیگدال مغزشان افزایش یافته. میتوانید عرق کف دستشان را اندازه بگیرید و ببینید که واکنش‌ پوستی گالوانیک‌آن‌ها افزایش پیدا کرده. میتوانید کورتیزول خونشان را بررسی کنید و ببینید که زیاد شده است. بنابراین این‌ها الان اقدام‌های عینی سوم شخص از ترس در نظر گرفته میشوند. اما اگر نصف مردم فردا به آزمایشگاه بیایند و بگویند که احساس ترس دارند ولی هیچکدام از این نشانه‌ها را به همراه نداشته باشند و همچنین بگویند زمانی که کورتیزول‌شان زیاد شده یا زمانی که کف دستشان عرق کرده, به جای احساس ترس کاملا آرام شده اند, آن وقت اندازه‌گیری این اقدام‌های عینی از ترس دیگر مورد اعتماد نخواهند بود. پس ارزش نقدی یک تغییر در فیزیولوژی هنوز تغییر در سمت آگاهی اول شخص از چیزها است. و ما به ناچار به گزارش‌های ذهنی مردم اعتماد می‌کنیم تا بفهمیم که آیا ارتباطاتمان دقیق هستند یا خیر. پس امیدواری به اینکه ما می‌خواهیم در مورد آگاهی صحبت کنیم که از بین برنده هرنوعی از زبان کیفی تجربی درونی است, من فکر می‌کنم یک جمله کذب است. بنابراین ما باید هر دوسمت ذهنی‌اش را درک کنیم - کلاسیک ذهنی و عینی.

من چنین استدلالی ندارم که آگاهی یک واقعیت فراتر از علم یا فراتر از مغز است یا به صورت شناور آزاد از مغز در هنگام مرگ است. من هیچ ادعای شبح‌واری درباره متافیزیک اگاهی ندارم. با این حال چیزی که میگویم این است که "خود" یک توهم است. حس "نفس" بودن، یک من, یک متفکر افکار علاوه بر افکار. یک تجربه کننده علاوه بر تجربه. احساسی که همه ما از سواری کردن در اطراف درون سرمان داریم، مثل یک نوع مسافر در وسیله نقلیه بدن. این جایی است که اکثر مردم زمانی که می‌خواهند در مورد این سوال‌ها فکر کنند شروع می‌کنند. بیشتر مردم احساس یکسان بودن با بدنشان را ندارند که جوری احساس می‌کنند که انگار بدن نیز دارند. آن‌ها احساس می‌کنند که درون بدن هستند. و بیشتر مردم فکر میکنند که درون سرشان هستند. حالا آن حس در معرض قرار گرفتن یک منبع آگاهی درون سر یک توهم است که از نظر آناتومی عصبی هیچ معنایی ندارد. در مغز شما هیچ جایی برای نفس شما وجود ندارد که قایم بشود. ما می‌دانیم که هرچیزی که شما تجربه می‌کنید مثل احساسات آگاهانه و افکار و خلق‌وخو و انگیزه‌ها که آغازکننده رفتار هستند, همه این‌ها از هزاران فرآیند مغزی متفاوتی آمده‌اند که در کل مغز پخش شده اند. می‌توانند به طور مستقل فعال شوند. ما یک سیستم در حال تغییر داریم. ما یک فرآیند هستیم و هیچ "خود" واحدی نیست که بدون تغییر از این لحظه به لحظه بعد برود.

و ما هنوز احساس میکنیم که این "خود" را داریم که تنها مرکز تجربه است. الان دیگر امکان‌پذیر است که من ادعا کنم و مردم برای هزاران سال ادعا کرده‌اند که این احساس را باید از دست داد, تا درواقع مرکز رها شده از تجربه را داشته باشیم, بنابراین شما فقط به جای اینکه این احساس را داشته باشید که در سمتی از یک چیز قرار دارید و در حال نگاه کردن از تقریبا بالای شانه‌هایتان هستید و در حال به دست آوردن تجربه در هر لحظه هستید, شما میتوانید کاملا یکسان با این حوزه تجربه باشید که همه رنگ و نور و احساس و انرژی آگاهی است. اما هیچ چیزی به اسم احساس مرکزی وجود ندارد. پس این تعریف کلاسیک تعالی خویشتن یا تعالی نفس در ادبیات معنوی, عرفانی و مذهبی عصر جدید است. در مقیاس بزرگتر می‌توان گفت کودکی که در آب حمام قرار دارد و افراد مذهبی می‌ترسند که او را خارج کنند. اگر شما می‌خواهید پروژه مثل عیسی بودن یا بودا بودن را جدی بگیرید یا به طور کلی مثل هرکسی که مراقب مورد علاقه‌شماست باشید, در این صورت واقعا تعالی خویشتن در مرکز پدیدار‌شناسی که توضیح داده شد قرار دارد.

و چیزی که من میگویم این است که آن یک تجربه واقعی است. واضح است که این تجربه‌ایست که مردم می‌توانند داشته باشند. در حالی که این تجربه در مورد کیهان هیچ چیز به شما نمی‌گوید هیچ چیز در مورد این‌که قبل از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاده است نمی‌گوید, هیچ چیز در مورد منشا الهی یک کتاب خاص نمی‌گوید باعث نمی‌شود که اصول و عقاید دینی قابل قبول شوند, هیچ چیز در مورد طبیعت آگاهی انسان نمی‌گوید. این تجربه به شما در مورد احتمالات تجربه می‌گوید اما دوباره می‌توان گفت که خب هر تجربه ای میتواند این کار را انجام ‌دهد. مردم تجربیات فوق‌العاده‌ای دارند. و مشکل دین این است که ملاک مردم را با آن تجربیات مقایسه می‌کند که باعث می‌شود ادعاهای پر آب و تابی در مورد طبیعت جهان داشته باشند اما این تجربیات به شما حق می‌دهد تا در مورد طبیعت آگاهی انسان صحبت کنید, و بسیار اتفاق می‌افتد که این تجربیات تعالی خویشتن با چیزی که ما در مورد مغز از طریق نوروساینس ( علوم اعصاب ) میدانیم مرتبط میشوند که باعث می‌شود یک ارتباط قابل قبول بین علم و عرفان کلاسیک و معنویت کلاسیک شکل بگیرد. زیرا اگر شما احساس یک "خود واحد" را از دست بدهید، اگر شما این احساس را از دست بدهید که یک مرکز تغییرناپذیر دائمی در آگاهی وجود دارد، درواقع تجربه شما از جهان بیشتر وفادار به واقعیات خواهد بود. این اتفاق منافاتی ندارد با طریقه فکر کردن ما که چیزها در سطح مغز هستند. این درواقع تجربیات شما را در محدوده نزدیک‌تری به برداشت ما از چگونه بودن چیزها می‌آورد.


Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages