دايره اي به مساحت زندگي

1 view
Skip to first unread message

mahdi khalaj

unread,
Jan 19, 2013, 12:00:06 PM1/19/13
to arsha...@googlegroups.com, samira khalaj, ruhollah khalaj, Reza Davtalab


-------- Original Message --------
Date: Fri, 18 Jan 2013 20:41:12 -0800 (PST)
From: Amirhosein Hoseiny <sah...@yahoo.com>
Reply-To: Amirhosein Hoseiny <sah...@yahoo.com>
To: khal...@live.com <khal...@live.com>


دايره اي به مساحت زندگي...1
مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پيش شنيده بودند. زمينها را ميخريد. خانه ها را ويران ميکرد و ساختمانهايي مدرن بر آنها بنا ميکرد.
پيشنهادهايش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه ميکرد. روستاها يکي پس از ديگري به دست او ويران شده بود. نوعي حرص عجيب داشت. حرص براي زمينخواري...
همه ميدانستند که پيشنهادهاي مالي جذابش، اين روستا را نيز نابود خواهد کرد.
***
کدخدا آمد. روبروي مرد ايستاد. مرد در حالي که به دامنه کوه خيره شده بود گفت: کدخدا! همه اين املاک را با هم چند مي فروشي؟
کدخدا سکوتي کرد و گفت: در ده ما زمين مجاني است. سنت اين است که خريدار، محيط زمين را پياده ميرود و به نقطه اول باز ميگردد. هر آنچه پيموده به او واگذار ميشود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره ميکني؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به اين شيوه زمين مي فروشيم.
***
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتي راه رفت. گاهي با خود فکر ميکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه ميشد که چند گامي بيشتر برود و زميني بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپايه را پيمود...
غروب بود. روستاييان و کدخدا در انتظار بودند. سايه اي از دور نمايان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاييان نزديک مي شد.
زماني که به کدخدا رسيد، نميتوانست بايستد. زانو زد. حتي نميتوانست حرف بزند. بر روي زمين دراز کشيد و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپايه ها، خيره مانده بود.
کوهپايه هايي که ديگر از آن او نبودند...
لئوتولستوي
 






Reply all
Reply to author
Forward
0 new messages