............................................
................................
....................
............
اینک آمد از در ، آن دریای نور/ موسی ای ، گویی فرود آید ز طور
زیر یک بازو ، گرفته بوسعید/ بازوی دیگر ، جنید و بایزید
طلعتی، آیینه ی دریای نور/ قامتی ، هیکل نمای کوه طور
گیسوانی ، هاله ی صبح ازل/ حلقه ی خورشید حسن لم یزل
چون توانم نقش آن زیبا کشید؟/ چشم من حیران شد و او را ندید
کس نداند فاش کرد اسرار او/ هرکسی از ظن خود شد یار او
شمس،کتفش بوسه داد و پیش راند/ بردش آن بالا و بر مسند نشاند
می رسند از در ، صفاکیشان او/ پادشاهانند ، درویشان او
گوش تا گوش فضای خانقاه/ پر شد از پروانگان مهر و ماه
شمس حق،خود خرقه بازی می کند/ شاه را مهمان نوازی می کند
مثنوی خوانان ، حکایت می کنند/ وز جداییها شکایت می کنند
بر در و دیوار می رقصد شعاع/ صوفیان در شور رقصند و سماع
شرح شورانگیز عشق شهریار/ در غزل می پیچد و سیم سه تار
پیش در ، شیخ بهایی یک طرف/ دست بر سینه ، سنایی یک طرف
ابن سینا ، می برد قلیان شاه/ فخر رازی ،انفیه گردان شاه
شاعر توس آب بسته کشته را/ هم غزالی پنبه کرده رشته را
رودکی گهگاه رودی می زند/ خوش سمرقندی سرودی می زند
"بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی"
سعدی ، آن گوشه قیامت می کند/ وصف آن رخسار و قامت می کند
شیخ عطار ، آن میان با مشک و دود/ چشم بد را می کند اسفند،دود
نظم مجلس با نظامی داده اند/ جام پیمودن به جامی داده اند
می کشد خیام، خم ّ می به دوش/ بر شود فریاد فردوسی که نوش
مستی ما از شراب معنوی ست/ نقل ما ، نای و نوای مثنوی ست
هدیه ی ما ، اشک ما و عشق ما/ عشوه ی ابروی او سرمشق ما
چشم از این رویای خوش ، وا می کنیم/ عشق را، با عقل سودا می کنیم
شاهنامه ،طبل ما و کوس ماست/ مثنوی ،چنگ و نی و ناقوس ماست
یارب ! این نی زن ، چه دلکش می زند/ نی زدن گفتند،آتش می زند
"آتش است این بانگ نای و نیست باد/ هرکه این آتش ندارد ،نیست باد"
چون کتاب خلقت است این مثنوی/ کهنگی دردم ، در او یابد نوی
هر ورق صد صحنه سازی می کند/ هر سخن ، صد نقش بازی می کند
هر سخن هم مبتدا شد هم خبر/ یک جهان مفهوم می گیرد به بر
هم به آن قرآن که او را پاره ، سی است/ مثنوی، قرآن شعر پارسی است
شاهد اندیشه ها شیدای او/ مغزها مستغرق دریای او
مولوی ،خاطر به عشق شمس باخت/ وین همه دیوان به نام شمس ساخت
نی همین بر طبع ملا ،آفرین/ آفرین ! بر شمس ملا آفرین
شمس ما کز بی زبانی شکوه کرد/ در زبان شعر ملا جلوه کرد
دل به دردش کامد از داغ زبان/ حق بدو داد این زبان جاودان
جاودان باد این کتاب مثنوی/ جاودان باش ! ای روان مولوی
جشن قرن هفتم ملای روم/ گرچه برپا گشته در هر مرز و بوم
لیک ملا ، شمس را جویا بود/ هرکجا شمس است ،آنجا می رود
شمس چون تبریزی و از آن ماست/ روح ملا هم یقین ،مهمان ماست
شهریارا!طبع دلکش داشتی/ وقت مهمانان خود خوش داشتی
انتخاب:مریم جباری